اسیر گهواره
معلمهای مدرسهام در طول سالها بیهوده با من حرف زدند. از آنچه به من میآموختند، هیچ یاد نگرفتم شاید به این دلیل که حرفهای آنها از باوری قاطعانه سرچشمه میگرفت و از جهل شاداب روحشان بر نمیخاست. حقیقتاً چه کسی چیزی دربارهٔ زندگی میداند؟ حتی مرگ نیز واقعیتی مسلّم نیست. برخی اعضای خانوادهام را در تابوت دیدهام اما به نظرم میرسید که سخت در تفکر هستند و دربارهٔ مسئلهای پیچیده و مبهم میاندیشند. راه حل ناگهانی این مسئله رستاخیز است؛ نوری که استخوانهای سر، و سنگ محکم اعتقادات کاذب را میشکند. این نور از هم اکنون اینجاست، با روزهای زندگیمان در آمیخته و ظلمت و تارکی پیرامونمان را از هر سو میشکافد.
آموزگاران برای یاد دادن درسها به من از پا در میآمدند و من اگرچه تمام صحبتهای آنها را فراموش کردهام اما برعکس، درس شجاعتی را که نیمکت حیاط مدرسه به من آموخت هنوز به یاد دارم. نیمکت در سرما و گرما، زیر سقف آسمان غرق در تفکر بود و رنگ سبزش پوسته پوسته میشد. من شاگرد او بودم؛ شب و روز را انتظار میکشیدم. در وجود ما چیزی هست که یش از انتظارمان دوام میآورد.
*به نقل از کتاب اسیر گهواره، نوشته کریستین بوبن، ترجمه ی مهوش قدیمی، انتشارات آشیان.
سلام. من محمود مقدسی هستم.