خوشی ِ عدم
هیچ چیز تلخ تر از تولّد نیست. از پله ها که پایین می آمدم، این جمله در ذهنم تکرار می شد. به پایین آمدن از پله ها فکر می کردم: اتفاقی کوتاه و معمولی در دل این جهانِ بی نهایت بزرگ. من، یک آدم معمولی، در یک صبح معمولی از پله های یک خانه معمولی پایین می رفتم تا یک روز معمولی را آغاز کنم؛ اتفاقاتی که هیچ معنا و ارزشی در این عالم نداشت. برای همین هم بود که ناخودآگاه این جمله ی کوتاه در ذهنم شروع کرد به تکرار شدن: هیچ چیز تلخ تر از تولّد نیست. تولّد است که برای اوّلین بار به ناگزیر کام آدمی را تلخ می کند؛ آن زمان که تلاش بیهوده من و تو برای زنده ماندن آغاز می شود. آن وقت که حس می کنیم باید معمولی نباشیم تا شاید زنده بمانیم، تا شاید نمیریم و تا شاید جاودانه بشویم. امّا هیچ کدام از این ها زخ نمی دهد. ژن هایمان به ما دروغ می گویند و سلول های بدنمان فریبمان می دهند. معمولی بودن و مردن تقدیر ناگزیر همه ماست و هیچ خاص بودنی به هیچ معنایی ما را از تباهی نجات نمی دهد. با تولّد، دل در گرو ِ جاودانگی ای می سپاریم که جز با توهّم اتفاق نمی افتد. اگر تولّد اتفاق نمی افتاد، اگر مرگ پیش از زندگی عصاره آن را می کشید و هیچ چیز به این جهانِ پیچیده و رازآلود امّا تهی راه پیدا نمی کرد، اگر تو نبودی و من هم نبودم، آن وقت همه چیز بهتر از امروز می بود. آن وقت بی میل به جاودانگی، خاص بودن، وزن داشتن و زنده بودن، خوش می بودیم؛ خوشی موجوداتی که نبودند، خوشی ِ نبودن و نزیستن، خوشی ِ عدم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.