هراس از مغاک درون
یکی از مهمترین مسائل وجودی آدمها تفاوت میان نظر و عمل آنهاست. این تفاوت میان نظر و عمل سویههای اخلاقی، روانشناختی و اجتماعی هم دارد. اما چیزی که میخاهم در این نوشته دربارهاش صحبت کنم وجه وجودی این تفاوتها و تعارض هاست. دقیقتر بگویم، در این نوشته به دنبال بررسی چیزی هستم که شاید بتوان نامش را «هراس از عمل بر اساس باور» گذاشت. بگذارید باز هم دقیقتر بگویم: از تجربهٔ شخصی خودم میگویم. خیلی مواقع در مورد باوری تردید دارم ولی بر اساس آن عمل میکنم. خیلی مواقع باوری پیدا کردهام ولی بافت کلی زندگیام و روابط فردی و اجتماعیای که پیرامونم را گرفته اجازهٔ عمل مطابق این باور را به من نمیدهد.
خیلی مواقع هم پیش میآید که خودم از اینکه مطابق باورم عمل کنم هراس دارم: میدانم که نفس داشتن این باور تأثیراتی در روح و روانم دارد و به عمل آوردن آن دارای تأثیراتی مضاعف است؛ مثلاً باوری دربارهٔ جهان خدا، انسان، دین یا اجتماع. سعی میکنم از عمل کردن بر اساس محتوای چنین باوری که از عملی شدنش میترسم دوری کنم. دقیقتر بگویم. گاهی وقتها پیش میآید که نمیتوانی نتایج عملی باورت را قبول کنی. از طرف دیگر نمیتوانی آن باور را به کناری بگذاری. حالا دلیلش یا این است که به باورت اطمینان کافی نداری (و البته به سختی میتوان به چیزی اطمینان کافی داشت) یا امید داری محتوای باورت ناردست باشد اما عقلت رد کردن یا خلافش را هم نمی پذیرد. بعد، چنان رفتار میکنی که انگار به محتوای این باور اعتقاد نداری. نتیجه میشود حالتی از بهت و حیرت؛ انگار تازه از خواب بلند شده باشی یا سرت به جایی خورده باشد؛ یک جور گنگی و خوابگردی.
خب، راهی که من انتخاب میکنم امید است. امید به اینکه باورهای تراژیکم در مورد خدا، انسان و دین (که به یقینی دلگرم کننده در موردشان نرسیدهام) خالی از حقیقت باشند و باورهایی کمرنگ ولی امیدبخشتر در بارهٔ این امور، بهرهای از حقیقت داشته باشند. این میشود که با درونی خسته و گرفته دعا میخوانم و عبادت میکنم و مدام تلاش میکنم این امید را در درونم حفظ کنم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.