زندگي ِ با انصاف
ديشب داشتم به اين فكر مي كردم كه گويي همه دين ، انصاف است. و نه حتي فداكاري و ايثار و ... . هر چه فكر مي كنم ، همين به نظرم مي رسد كه دين ، جز انصاف داشتن نيست. انصاف در برابر حقيقت . اگر چيزي حق است آن را بپذيريم و از آن رو نگردانيم. اگر كسي بر حق است ، حق او را بپذيريم و قبول كنيم . وقتي با ديگران مواجهيم ، با آنها ، منصفانه برخورد كنيم. كافيست كه ديگري را به تمامه همانند خود بدانيم ؛ صاحب تمام حقوقي كه براي خود قائليم و حساس در برابر تمام احساساتي كه ما را مي رنجاند يا شاد مي كند. حتي از خود گذشتگي هم لازم نيست. فقط كافيست ديگري را چون خود بفهميم و بپذيريم و با او رابطه اي چون خود داشته باشيم.
همه حرف در اين است كه انصاف داشتن ، عقل آدمي را آزاد مي كند. به او كمك مي كند كه بيشتر و عميق تر ببيند و واقعيت را چنان كه مي خواهد ، تحريف نكند. ديگران را چنان كه مي خواهد نفهمد و با آنها آنگونه كه به سود خودش است ، رفتار نكند. انصاف ، آدمي را به زوايايي آگاه مي كند كه در غير آن ، براي او پوشيده مي ماند و جز خود را نمي بيند و اين حتي براي او رنجي مي زايد كه باني اش خود اوست ولي به آن آگاه نيست.
تكرار مي كنم ، و اين مدت هاست كه در ذهنم تكرار مي شود : همه دين ، انصاف است.
--------------------------
پا نوشت :
1- ديگري را آزردن يا عدالت را رعايت نكردن ، جز ثمره بي انصافيست ؟ آيا جز اين است كه خود را محور همه چيز بدانيم و ديگران را آنگونه كه حق است ، نفهميم؟
2- براي منصف بودن ، بايد تمرين كرد و ورزيد. بايد از امور كوچك و تجربه هاي معمولي شروع كنيم. بياييم و از همين امروز صبح ، رفتارهايمان را در محك انصاف بگذاريم و نتيجه را ، هر چه بود بپذيريم. در مورد خودمان هم بايد منصف باشيم ؛ ما آنقدرها هم كه فكر مي كنيم ، درست رفتار نمي كنيم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.