سالی که گذشت، سالی که سخت گذشت



خیلی جا‌ها آخر سال وقت حساب رسی است. خیلی‌ها هم آخر سال که می‌شود به فکر خودشان می‌افتند و شروع می‌کنند به رسیدگی به احوالات خودشان. چند روزیست که من هم نرمک نرمک دارم سال ۹۱ را مرور می‌کنم تا ببینم بر من چه گذشت، چه‌ها کردم و چه چیزهایی را ناکرده گذاشتم. راستش این وبلاگ نیاز چندانی به حساب رسی ندارد. اما خب، وقت حسابرسی است دیگر. بگذار توضیحی در مورد احوالاتش بدهم. مدتی بود که خیلی پراکنده می‌نوشتم و فقط می‌نوشتم تا این دکان سر پا بماند. اما مرداد سال ۹۱ به دو دلیل تصمیم گرفتم دوباره به سراغ این خانهٔ مجانی بیایم و چیزهایی بنویسم. در واقع به خاطر درمان دو چیز به اینجا و نوشتن مستمر برگشتم: یکی درمان خودم و دیگری درمان قلمم. بگذار ابتدا از دومی بگویم. مشغول ترجمهٔ کتابی بودم که هر چه جلو‌تر می‌رفت بیشتر حس می‌کردم فارسی نویسی‌ام ضعیف شده. نه اینکه مثلاً انگلیسی را خوب می‌نویسم، نه. مشکل این بود که حس می‌کردم فارسی را بد می‌نویسم. باز هم نه اینکه پیشتر‌ها خوب می‌نوشتم، نه. هر چه بود آن روز‌ها از قبل هم بد‌تر می‌نوشتم. به دام ترجمه هم که می‌افتی اوضاع بد‌تر می‌شود. یعنی متن زبان اصلی قیدی به گردنت می‌اندازد و گیر می‌کنی بین دو زبان. خلاصه اینکه دوباره شروع به نوشتن کردم تا اوضاعم بهتر شود. دروغ چرا؟ دلم هم بدجوری برای نوشتن تنگ شده بود. اما درمان دوم. مدتی بود که خیلی با خودم غریبه بودم. بهتر از من می‌دانید که نوشتن خیلی به نزدیک شدن آدم به خودش کمک می‌کند. یک جورایی آدم را با خودش آشتی می‌دهد. نوشتن یک نوع درمان هم هست. ذهنت را مرتب می‌کند و سؤال هات را سر و سامان می‌دهد. از کلافگی درت می‌آورد. مجبورت می‌کند حرف‌هایت را درست و حسابی بزنی، مجبورت می‌کند حرفِ درست و حسابی بزنی. خلاصه اینکه نوشتن یک جور خوددرمانی است. برای این بود که دوباره شروع به نوشتن کردم. انصافاً خوب بود و تا اینجای کار تقریباً در هر دو درمان موفق بوده‌ام. دوستان جدید و ارزشمندی هم پیدا کره‌ام. این از قصهٔ وبلاگ و حسابرسی آن.

 

اما دلم نمی‌آید این آخر سالی نکته‌ای هم از حسابرسی خودم نگویم. امسال سال سختی برای من بود. پروژه‌های مهمی داشتم که به نتیجه نرسیدند و مرحلهٔ جدیدی از زندگی‌ام را در شرایطی آغاز کردم که انتظارش را نداشتم. جزئیاتش چندان مهم نیست. مطلب مهم اینجاست که امسال چند تا از بن بست‌های مهم زندگی و تفکرم را حس کردم. راستش خیلی از آرمان‌ها و ایدئال‌ها و تصوراتم در مورد آینده، نیمه راه بریدند و کم آوردند. پیش‌تر هم در نوشته‌ای گفته بودم: انگار به سقف بعضی از تصورات و ایدئال هام رسیده بودم. دیگر جواب نمی‌دادند. دیگر درست کار نمی‌کردند. دیگر انرژی نمی‌دادند و فقط شده بودند مانع و مایهٔ درد سر و ایجاد حسرت. باید از آن‌ها گذر می‌کردم و ایده‌های تازه‌ای می‌ساختم. کار دشواری است. خیلی دشوار و طاقت فرسا. چیزی که در این فرایند گذرکردن (که هنوز هم در جریان است) و تلاش برای خودشناسیِ دوباره و پیدا کردن ایدئال‌های جدید برایم روشن شد این بود که فلسفهٔ درست، منسجم و بی‌تناقضی برای زندگی‌ام ندارم. پر از تناقض و خواسته‌های بی‌ربطم. شده‌ام خانهٔ چند اتاقه یا به تعبیر قرآن، بندهٔ چند اربابه. در واقع نشده‌ام. از ابتدا بوده‌ام. فقط اینکه در سالی که گذشت گند خیلی چیز‌ها در آمد، خیلی چیز‌ها را بالا آوردم و برای خیلی از چیز‌ها که فکر می‌کردم جزئی از من هستند، مراسم ختم گرفتم. نه اینکه خودخواسته این کار را بکنم، نه. مجبور شدم. در یک کلام، سال ۹۱ سال بن بست‌های وجودی عمیقی برای من بود. امیدوارم از این میانه راهی پیدا کنم.


تراژدی عاشقی



می‌گفت عشق یک جور فرافکنی است. یعنی دنبال چیزی می‌گردی تا تو را خلاص کند؛ یک جور خلاصی طولانی مدت. به دنبال چیزی هستی تا تو را از دست خودت، از حسرت گذشته و ترس از آینده نجات دهد. عشق جهشی است به لحظهٔ حال. مثل مصرف کردن ماده مخدر که حواست را از گذشته و آینده پرت می‌کند و حس عمیقِ بودن و لذت بردن از اکنون را برایت به همراه می‌آورد. می‌گفت وقتی عشق را اینطور ببینی (و البته تأکید می‌کرد که تقریباً همهٔ ما ناخودآگاه چنین نگاهی به عشق داریم) همانطور که اثر مادهٔ مخدر از بین می‌رود و درد و نگرانی‌ات دوباره باز می‌گردد، عشق هم روزی از بین می‌رود و تنهایی، اضطراب، حسرت و ترس‌هایت دوباره بر می‌گردد و اینبار شدید‌تر از قبل و آزارنده‌تر از همیشه به سراغت می‌آید. روزی می‌رسد که هر چه زور می‌زنی عشقی در درون خودت حس نمی‌کنی و خب کاری راحت‌تر از این نیست که تمامی ترس‌ها و اضطراب‌ها و حسرت‌ها را به معشوقی که تا دیروز تسکینت می‌داده نسبت دهی. پیش از این عشق، همهٔ این احساسات منفی را خودت به تنهایی به دوش می‌کشیدی، عاشق شدی و مدتی از همهٔ آن‌ها فارغ بودی و در نشئه‌ای دلنشین لحظهٔ حال را جرعه جرعه سر می‌کشیدی و حال که آن سرخوشی تمام شده است، دوباره باید همهٔ آن احساسات منفی را خودت به تنهایی به دوش بکشی ولی اینبار کسی هست که او را متهم کنی. همه را تقصیر او می‌اندازی. مقصر همه چیز اوست. او مایهٔ همهٔ درد و رنج‌های توست. در نتیحه عشق تبدیل به نفرت می‌شود. او، منِ بد تو می‌شود و باید طردش کنی. شروع می‌کنی به دور شدن از او و در واقع شروع می‌کنی به دور شدن از خودِ حقیقی خودت. تمام تلاشت را می‌کنی، از او جدا می‌شوی و این جدا شدن می‌شود نشئهٔ بعدی. کار بزرگی کرده‌ای. کسی که مایهٔ همهٔ رنج‌ها و بدبختی هات بوده را ترک کردی. اما کمی نمی‌گذرد که همه چیز دوباره باز می‌گردد؛ همهٔ آن ترس‌ها، حسرت‌ها، اضطراب‌ها. می‌بینی که همهٔ آن‌ها از خودت بوده نه از او. ممکن است پشیمان شوی. ممکن است حسرتی بر حسرت هات افزوده شود و یا ممکن است دوباره به دنبال نشئهٔ جدیدی بروی. به دنبال یک بی‌خودی و بی‌خبری جدید. به دنبال یک اعتیاد تازه به چیزی یا کسی دیگر. و ممکن است به خودت بیایی و خودت را درمان کنی.

 می‌گفت، همین است که عشق را تراژیک می‌کند. برای همین است که خیلی از ما همزمان نسبت به محبوبمان احساس عشق و نفرت داریم. عشق اما متضادی ندارد. اگر نفرتی هست، نفرت از خود است که به دیگری، به محبوبمان نسبت می‌دهیم. بیچاره دیگری، بیچاره معشوق، بی‌چاره خود ما که اینقدر با خودمان غریبه‌ایم.

 من خیلی اعتقادی به این جور فکر‌ها نداشتم. ولی از وقتی این حرف‌ها را زده، بدجوری فکری‌ام.

پایان سال و حس گذر عمر



چند جلسه پیش، دکتر صنعتی در یکی از جلسات آنالیز پست گروپ (مربوط به درس روانکاوی) حرفی زد که خیلی برای من جالب بود و این چند هفتهٔ منتهی به عید مدام شواهدی در تأیید آن پیدا می‌کنم. قضیه از این قرار بود که در جلسهٔ گروه درمانی آن هفته، یکی از بیماران شروع کرد و در مورد سن و سالش و مردن حرف زد. بعید یکی دیگر از بیماران از مرگ و تنهایی و از دست دادن عزیزانش گفت و خلاصه یکی دو نفر دیگر هم از موضوعاتی شبیه همین چیز‌ها حرف زدند. در جلسهٔ پست گروپ این موضع مطرح شد و تحلیل دکتر صنعتی از این ماجرا این بود که وقتی به پایان سال می‌رسیم، آدم‌ها خیلی یاد زمان و گذر عمر می‌افتند و با اینکه تاریخ تولدشان موقع دیگریست ولی آخر سال بیشتر به پیری و نزدیکی مرگ فکر می کنند. یعنی یک جور توجه به زمان و حس گذر عمر پیدا می‌کنند. بعد این حس و ترس‌های مربوط به آن می‌زند به خواب‌هایشان، به فکرهای تنهاییشان و حتی به ترس‌های آشکار هشیاری و گفتگو‌هایشان. دکتر می‌گفت هر سال، نزدک عید همین مسئله را در گروه دارد.

 همانطور که گفتم این تحلیل برای من خیلی جالب بود و روزهای بعد شواهدی برایش پیدا کردم. بعد با خودم فکر کردم چرا به جای روز تولد، روز یا روزهای پایان سال اینقدر به چنین حسی دامن می‌زنند؟ پاسخی که پیدا کردم این بود که در ایام آخر سال، هم طبیعت و آب و هوا پایان یک دوره را اعلام می‌کند، هم خرید کردن‌های مردم، هم حساب رسی‌های ادارات و بانک‌ها و خلاصه محل کار افراد مختلف و هم اینکه آگاهی جمعی همهٔ مردم متوجه یک پایان می‌شود؛ یعنی همه یک پایان را نشان می‌دهند. تقویم روی میز هم تعداد برگه هاش به یکی دو تا می‌رسد و تمام می‌شود. خلاصه همه چیز مثل یک سمفونی، از پایان خبر می‌دهد و خب، مهم‌ترین پایان هر آدمی هم مرگ است و این می‌شود که مرگ اندیشی زیاد می‌شود. اما در روز تولد تقریباً اغلب این خبر‌ها نیست و آدم خیلی گذر عمر را جدی نمی‌گیرد. این روز‌ها خودم هم دوباره یاد مرگ و تمام شدن عمر افتاده‌ام.

در باب ضرورت دست نزدن به بعضی دوستی های دست نخورده قدیمی



ماجرای بعضی از دوستی‌های قدیمی تا حدی شبیه ماجرای آن اژدهای داستان مثنوی است.‌‌ همان اژدهایی که در کوه یخ زده بود و وقتی کسی آن را برای نمایش به میانهٔ شهر آورد، یخش آب شد و اول از همه خود آن فرد را بلعید. حالا این شباهت از کدام جهت است؟ حوصله کن تا بگویم. فرض کن چند یا چندین سال قبل با کسی دوست بوده‌ای و خاطرهٔ خوشی از دوستی با او داشته‌ای. بعد دست تقدیر میان شما فاصله‌ای انداخته و مثلاً به دو شهر مختلف رفته‌اید. در این مدت، سال‌ها با خاطرهٔ آن دوست خوب زندگی کرده‌ای و از اینکه در گنجینهٔ دوستانت و در ذخیرهٔ خوشی‌ها و لذت‌های روز مبادات دوست خوبی داری، لذت برده‌ای. بعد باز‌‌ همان تقدیر دوباره شما را بعد از سال‌ها کنار هم قرار می‌دهد. مثلاً او به شهر تو می‌آید و قراری برای دیدار می‌گذارد یا تو به شهر او می‌روی، یا هر دلیل دیگری. خلاصه اینکه قرار می‌گذارید و هم را می‌بینید. این دوستی در تمام این مدت مانند آن اژدهای یخ زده بوده. اما خب، در مثل که جای مناقشه نیست. آن دوست اژد‌ها نبوده؛ فرشته یا گلی بوده که مثل یک فریم عکس، ثابت و بی‌تغییر و با تمام خوبی هاش در ذهن تو ثبت شده بوده. حالا که بعد از سال‌ها او را می‌بینی، هم تو تغییر کرده‌ای و هم او. هر چه تلاش می‌کنی می‌بینی نمی‌شود. از هر راهی که می‌روی جور نمی‌شود و آن صمیمیت قبلی دست نمی‌دهد. گاهی اوقات چنین دیدارهایی یا دیدارهای بعد از آن اصلاً ممکن است به کدورت ودشمنی منتهی شود. اگر هم اینطور نشود و ماجرا به کدورت نکشد، در خیلی از موارد، آن یخ آب می‌شود و آن اژد‌ها بیرون می‌پرد و اول از همه خود تو را می‌بلعد و دوست خوبی را از تو می‌گیرد؛ این آدم دیگر آن آدم سابق نیست. بی‌حوصله و بدخلق شده، یک عالمه دوستانی دارد که تو نمی‌‌شناسی، خیلی کار‌ها کرده که تو خبر نداری، کلی تغییرات کرده که تصورش را هم نمی‌کنی. و البته همهٔ این‌ها در مورد خودت هم صادق است. یک هو چشم باز می‌کنی و می‌بینی، هم یک دوست خوب را از دست داده‌ای و هم یک عالمه خاطره که مایهٔ شادی‌ات بوده و یک ذخیرهٔ خوشی برای روزهای مبادات. و دست آخر هم ممکن است به زمین و زمان و خودت از اینکه هستی بدبین‌تر شوی.

 

همهٔ این‌ها را گفتم که بگویم دیدن دوست قدیمی و از سر گرفتن رابطهٔ صمیمانه‌ای مربوط به گذشته، همیشه هم خوب نیست. البته انکار نمی‌کنم که ممکن است سر از جاهای خوب در آورد، ولی خب، کم و بیش به یک چنین وضعی منتهی می‌شود.

فضیلت های رذیلت آمیز


بعضی مواقع ما آدم‌ها خوبی‌ها و فضیلت‌هایمان را از جیب دیگران خرج می‌کنیم. تمام تلاشم را کردم تا در یک جمله منظورم را برسانم ولی جمله‌ای که نوشتم جور نشد. پس بگذار کمی توضیح بدهم. این مثال را در نظر بگیر: فقیری به سمت تو می‌آید و تو پیش خودت می‌گویی باید به فقرا کمک کرد. ۱۰۰ تومن یا ۲۰۰ تومن هم این روز‌ها کاری از پیش نمی‌برد. باید پولی داد که به دردی بخورد. لااقل پول یک ساندویچ و نوشابه بشود. در واقع با خودت فکر می‌کنی که اولاً کمک کنی و ثانیاً کمک کوچکی هم نکنی. بعد دست می‌کنی توی جیبت و ۱۵۰۰۰ تومان می‌گذرای کف دست فقیر مورد بحث. فقیر می‌رود و تو هم به دنبال کار خودت می‌روی. کمی که می‌گذرد با خودت فکر می‌کنی دادن این همه پول کار درستی نبود. من که خودم میلیونر نیستم که ۱۵۰۰۰ تومان به گدا کمک کنم. کم کم این حس در درونت بیشتر می‌شود و شروع می‌کنی به فحش دادن به آن گدای بیچاره. با خودت می‌گویی: مردکه عوضی، چرا از بین این همه آدم به سراغ من آمد؟ چقدر گداهای این دوره زمانه پرروو شده‌اند که به ۱۰۰ تومن، ۲۰۰ تومن راضی نمی‌شوند و الی آخر. خلاصه اینکه بساط فحش و فضیحت را خالی می‌کنی سر فقیر مربوطه. ولی راه درست ترش این بود که از اول آدم خوبی نمی‌بودی و حس فضیلتمندی برت نمی‌داشت تا آخر کار اینطور به آن فقیر بیچاره ظلم نکنی. امیدوارم موفق شده باشم منظورم را برسانم. ما بعضی مواقع خوبی می‌کنیم و انتقامش را پنهان یا آشکار از دیگران می‌گیریم. بگذار مثال دیگری هم بزنم: در جمع چند نفره‌ای نشسته‌ای و با خودت فکر می‌کنی حرف نزنی تا وقت دیگران گرفته نشود و فرصت دیگران برای صحبت کردن بیشتر شود. بعد روی خودت فشار می‌آوری و تا آخر جلسه با موفقیت پیش می‌روی و حرف چندانی نمی‌زنی و وقت را به دیگران می‌دهی. ولی وقتی از جلسه خارج می‌شوی در دلت به همه اعضای جمع بد و بیراه می‌گویی: چرا اینقدر همه خودخواه بودند؟ چرا کسی به من توجه نکرد؟ چرا کسی از من نخواست حرف بزنم؟ و الی آخر. خب مرد یا زن حسابی، می‌خواستی خوبی نکنی، می‌خواستی دنبال فضیلت سکوت یا فداکاری نباشی. خیلی بهتر بود در جلسه حرف بزنی و لااقل وقت مربوط به خودت را مصرف کنی تا مجبور نشوی آخر جلسه از همهٔ اعضا متنفر باشی.

 امیدوارم منظورم روشن شده باشد. من فکر می‌کنم زمانی چنین اتفاقی می‌افتد که زیاده از حد روی خودمان حساب می‌کنیم و حد و اندازهٔ روحی خودمان را نادیده می‌گیریم. معمولاً وقتی می‌خواهیم بیش از آنچه هستیم خوب باشیم، بیش از آنچه هستیم بد می‌شویم. پارادوکس عجیبی است. ولی هر چه هست به نظر من فضیلت‌ها و خوبی‌ها را از جیب دیگران خرج کردن از بد‌ترین نوع رذیلت هاست.

اخلاقِ سیاست ورزی


امروز با دوستی درباره چند رفتار تاریخی در سیاست ایران بحث می‌کردیم که گفتگو دامنه دار‌تر شد و به مسئلهٔ فراگیری در اخلاق سیاست ورزی رسید. رفتارهای که محل بحث بود به دو دسته کنش اخلاقی تقسیم می‌شدند: یکی ماندن در میانهٔ فضای سیاسی آلوده و باقی ماندن در قدرت با این استدلال که اگر فرد از قدرت کناره بگیرد، دیگرانی به جای او خواهند آمد که کار از این هم خراب‌تر می‌شود. یعنی فرد در محیطی غیراخلاقی و از دید ناظری خارجی فاسد باقی می‌ماند، با این استدلال اخلاقی که در نبود او اوضاع از این هم بد‌تر می‌شود. و رفتار دیگر عبارت است از ابراز مخالفت آشکار با فساد و کناره گرفتن از قدرت در زمانی که وظیفهٔ اخلاقی اقتضای این کار را دارد؛ فارغ از اینکه در نبود این فرد چه کسانی به قدرت می‌رسند یا چه اتفاقاتی می‌افتد. برای درک تفاوت این دو رویکرد موقعیتی را تصور کنید که حقوق اقلیتی تضییع می‌شود و اگر واکنش نشان دهید از قدرت حذف می‌شوید. در چنین موقعیتی فرد نخست معتقد است مصلحتی بالا‌تر اقتضا می‌کند که در قدرت بماند و چشم بر این ماجرا ببندد. او گمان می‌کند با ماندن در قدرت می‌تواند جلوی ظلم‌های بزرگ تری بایستد و خدمات بیشتری انجام دهد و در نتیجه در هنگام چنین تعارضی ترجیح می‌دهد سکوت کند. اما فرد دوم که دفاع از حقوق انسان‌ها و به طور خاص اقلیت‌ها را وظیفهٔ اخلاقی خود می‌داند سکوت نمی‌کند، صدایش را به گوش همه می‌رساند، در برابر رویه‌ای نادرست می‌ایستد و از قدرت کنار گذاشته می‌شود.

 

بعد از گفتگویی نسبتاً مفصل به این نتیجه رسیدیم که تصمیم گیری در چنین موقعیتی بیش از هر چیز به شناخت فرد از خود و توانایی‌های روانی و شخصیتی او و موقعیت خاصی که در آن است بر می‌گردد. دوستم از من پرسید تو اگر باشی چه می‌کنی؟ و خب، تردید چندانی در پاسخی که می‌خواستم بدهم نداشتم و بلافاصله گفتم: اعتراض می‌کردم و حاضر می‌شدم از قدرت بیرونم کنند. راستش واقعاً در چنین موقعیتی به دو چیز اطمینان ندارم: اول اینکه اگر در شرایط فاسدی و با چشم پوشیدن به ناروایی در قدرت بمانم، خود به خود آلوده نشوم و بعد از مدتی حساسیت اخلاقی‌ام را از دست ندهم و دیگر اینکه، مطمئن نیستم آینده چنان که من تصور می‌کنم پیش برود؛ یعنی ماندنم در قدرت به خیر بالاتری منتهی شود.

 

نکته‌ای که بعد از این گفتگو ذهنم را مشغول کرد، این بود که اصلاً آیا حتی از دیدگاهی پراگماتیک می‌توان رویهٔ خلاف اخلاقی را نادیده گرفت و امید بهبود داشت؟ یعنی اگر ظلمی انجام شود و نادیده گرفته شود، آیا امیدی هست که بتوان جلوی ظلم‌های بعدی را گرفت یا ظلم نادیده گرفته شده خود مقدمه‌ای می‌شود برای ظلم‌های بعدی. البته تردید ندارم که چنین تعارضی نه فقط در سیاست که در زندگی هر روزهٔ ما به کرّات رخ می‌دهد و هر یک از ما ممکن است بار‌ها با چنین مسئه‌ای مواجه شده باشیم. شما چه می‌کنید؟ واکنش نشان می‌دهید و خودتان را برای عواقبش آماده می‌کنید یا مصلحت (و نه الزاماً مصلحت فردی خودتان) را می‌سنجید و سکوت می‌کنید تا مانع ظلم بزرگ تری شوید یا خیر بزرگ تری را بوجود آورید؟

 

بعد التحریر: همیشه در چنین مباحثی همانطور که در بالا هم اشاره کردم گوشه چشمی به آنچه «اخلاق موقعیت» نامیده می‌شود دارم. یعنی در ‌‌نهایت نمی‌توان حکمی کلی صادر کرد و هر موقعیت را باید به طور دقیق شناخت و بعد آن را ذیل احکام اخلاقی کلی بررسی کرد و از ترکیب این دو به حکم اخلاقی مربوط به آن موقعیت و البته قابل دفاع در پرتو احکام اخلاقی کلی رسید. به همین خاطر پرسشم را اصلاح می‌کنم: به نظر شما به طور متوسط کدام رویکرد قابل دفاع‌تر است؟

از تراژدی نوشتن


همیشه نوشتن از تراژدی‌ها برای من کار دشواری بوده. البته نه به این دلیل که از مواجه با تلخی‌ها هراس داشته باشم، نه. نگرانی‌ام از این است که نوشتن از تراژدی و آن را پیش روی خواننده قرار دادن، دنیای خواننده آن را تیره و تار‌تر کند. مدام با خودم فکر می‌کنم هر کسی خودش کم و بیش با تلخی‌ها و تلخکامی‌های زندگی مواجه می‌شود، پس نباید من با نوشته‌ام به احساس تلخی و تیرگی بیشتری در او دامن بزنم؛ همین میزان تراژدی که خودش به شخصه تجربه می کند برای او کافیست و دیگر دلیلی ندارد من هم چیزی به آن بیفرازم. به همین دلیل خیلی مواقع وقتی فکر بسیار تلخ و تیره‌ای به ذهنم می‌رسد یا مواجه ناامید کننده‌ای با چیزی دارم، حتی الامکان از نوشتن آن اجتناب می‌کنم.


اما وقتی به دلیل این ملاحظات از نوشتن چنین چیزهایی دست می‌کشم یا نوشته‌هایم را برای خودم نگه می‌دارم، مدام چند پرسش تکراری ذهنم را درگیر می‌کند. یکی اینکه آیا واقعاً چنین است؟ یعنی آیا واقعاً من با نوشته‌ام به تلخی و تیرگی درون خواننده‌ام اضافه می‌کنم یا نه؟ شاید بر خلاف آنچه تصور می کنم، مواجه ام با تراژدی به گونه‌ای باشد که او را به آستانهٔ تغییری در نگرش‌اش سوق دهد و حال او را بهتر کند. شاید بیشتر دیدن، خواندن و شنیدن اتفاقات تراژیک و اندیشه‌های تیره و تلخ، پردهٔ یک سری اوهام را از جلوی چشمانمان کنار بزند. شاید مواجه با تراژدی مرحله‌ای از رشد ما باشد و مثلاً من با نوشتن هم به خودم و هم به خواننده‌ام در پیمودن این مسیر یاری برسانم؟ یا از خودم می‌پرسم آیا حقیقت رهایی بخش نیست؟ یعنی مواجه شدن با حقیقت در هر صورت بهتر از پنهان کردن آن نیست؟ در واقع پشت این سؤال، باور ضمنی و مبهمی قرار دارد که مطابق آن، حقیقت «کلّی» است که با دیدن اجزای مختلف آن به رهایی می‌رسیم و پوشاندن ابعاد تراژیک ما را از نزدیک شدن به آن حقیقت یکپارچه و در ‌‌نهایت، رسیدن به رهایی دور می کند. در هر صورت، تلخی هم جزئی از ذات زندگی است.

 

خلاصه اینکه مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که من نه خدا هستم و نه فرستادهٔ او و به همین دلیل آنچنان علمی ندارم که مرا در نوشتن فلان یا بهمان چیز یا‌‌ رها کردن آن به قطعیت برساند. به این نتیجه رسیده‌ام که نوشتن و سخن گفتن از هر چیزی حتی خیال و رؤیا خوب است. هیچ کاری که نکند لااقل خطاهای خود نویسنده و توهمات او را آشکار می‌کند یا راهی برای زدودن توهمات خواننده می‌شود. در ‌‌نهایت هم اینکه، مگر چنین نوشته‌ای چند خواننده دارد؟ تا ابد هم اگر از تلخی و تیرگی و تراژدی بنویسم، تلخی آن به قدر زلزله‌ای در یک روستای کوچک که جان چند نفر را می‌گیرد نخواهد بود. تنها مسئولیتی حس می‌کنم این است که زیاده از حد اغراق نکنم و به واقعیت پایبند باشم. حالا چرا این حرف‌ها را زدم؟ راستش می‌خواستم از مواجه امروزم با یک راننده تاکسی و قصهٔ تدریجی از دست دادن اعتقاداتش برایتان بنویسم. قصهٔ تلخی که پرسش‌های عمیقی را دوباره پیش چشمانم قرار داد.


روح بیمار من


امروز صبح، کلاس روانکاوی، بیمارستان روزبه، زنان بیمار، مردان بیمار. همه مثل خود من. ظاهر‌ها هیچ چیز را نشان نمی‌دادند. دانشجو و بیمار همه عین هم بودیم. تمام مدت حس می‌کردم همانطور که فاصله‌ای میان مرگ و زندگی نیست، فاصله چندانی هم میان سلامت روان و بیماری روانی نیست.

 

پانوشت: وقتی وسط کلاس برای خوردن آب و فرار از خواب آلودگی بیرون آمدم، در محوطه بیمارستان نگاهم به نگاه زن بیمار می‌انسالی گره خورد. زن با مانتو شلوار صورتی بیماران روانی اما با ظاهری که هیچ نشانی از مالیخولیا نداشت به چشمانم خیره شده بود. راستش وقتی برگشتم دیگر متوجه مطالب کلاس نشدم. ذهنم تمام مدت درگیر مسئله معنای زندگی بود.

جهانِ قدم زدن های بی هدف


باز مثل خیلی وقت‌های دیگر دچار احساسات مبهمی می‌شوی که کلافه‌ات می‌کند و ناگزیر لباس‌هایت را می‌پوشی و به خیابان می‌زنی. هیچ وقت نتوانسته‌ای بفهمی در این حالت دقیقاً چه احساسی داری؟ دلتنگی؟ می‌ترسی؟ افسرده‌ای؟ خسته‌ای؟ تنهایی؟ احساس پوچی می‌کنی؟ یا شاید هم آمیزه‌ای از همه این احساس‌ها. شاید هم چیزی است که خودت هرقدر هم زور بزنی نمی‌توانی درست درکش کنی. شاید فقط یک روان‌شناس یا روانکاو بتواند این کلاف سردرگم را باز کند. هرچه هست، آخرش به خیابان ختم می‌شود؛ به قدم زدن‌های طولانی؛ به بالاکشیدن یقه پالتو و رفتن و رفتن. همیشه چند چهارراه که قدم می‌زنی مشکل حل می‌شود. البته این قدم زدن‌ها و این خالی شدن‌ها همیشه با مکاشفه‌ای همراه است. چقدر در استفاده از کلمات دست و دلبازی به خرج می‌دهی؟ مکاشفه؟ باشد، مته به خشخاش نمی‌گذارم. یکی از آن مکاشفه‌هایت را بگو. بگذار ببینم این قدم زدن‌ها به کجا ختم می‌شود و مکافشه برای تو چه معنایی دارد. راستش مکاشفه برای من چیز غریبی نیست. اشتباهی این واژه را به کار بردم. منظورم این بود که بالاخره وقتی قدم می‌زنم و خیابان‌های شهر را سلانه سلانه و بی‌هدف طی می‌کنم، چیزهایی می‌بینم که وقتی برای کاری بیرون می‌روم و مقصد مشخصی دارم، اصلاً به چشمم نمی‌آیند. آ‌ها، خب، مثلاً؟ مثلاً دلتنگی و تنهایی پارک بان‌های کنار خیابان. تا به حال به چهره‌هایشان خیره شده‌ای؟ به مکالمات تلفنیشان گوش داده‌ای؟ تا به حال سر صحبت را با آن‌ها باز کرده‌ای؟ خیلی طفلکی‌اند. خیلی. تقریباً همهٔ آن‌هایی که تا به حال دیده‌ام، در مسیر پژمرده شدن بودند. هر کدام با کوهی از مشکلات و با امید موقتی بودن این شغل صبح را شب می‌کردند. راستش حوصله نوشتن از پارک‌بان‌ها را ندارم. فقط چون گفتی مثالی بزنم گفتم. همه حرفم این بود که وقتی بی‌هدف به خیابان می‌زنی، چیزهای زیادی به چشمت می‌آیند که معمولاً نمی‌توانستی ببینی. این قدم زدن‌های بی‌هدف تا به حال خیلی برای من مفید بوده. دارم فکر می‌کنم بد نیست در خیلی زمینه‌های دیگر هم بی‌هدف و سلانه سلانه قدم بزنم. وقتی همه چیز جدی و هدف دار می‌شود، گند می‌خورد به همه چیز. زود عصبی می‌شوم و مدام مضطربم. نمی‌دانم زندگی را چقدر باید جدی گرفت. دارم فکر می‌کنم زیادی جدی و هدف دار بودن زندگی را خراب می‌کند و آخر کار هم آدم را بی‌نصیب می‌گذارد.

قصه فرسایش ِ تن


همه ما به کهنه شدن تدریجی کفش و پیراهن و شلوار و خیلی چیزهای دیگرمان عادت داریم. از‌‌ همان لحظه که مثلاً کفشی را می‌خریم می‌دانیم که اگر هیچ اتفاق خاصی نیفتد، نهایتاً یک یا دو سال بعد باید آن کفش را که از شکل افتاده یا پاره و غیر قابل استفاده شده است کناری بیندازیم و به سراغ کفش نو دیگری برویم. در نتیجه کفش را بی‌هیچ سودای دوام همیشگی می‌خریم، شلوار و پیراهن و تیغ ریش تراش و مبلمان و تلویزیون و خیلی چیزهای دیگر را هم همینطور. اما فرقی میان این چیز‌ها هست. در مورد برخی انتظار خرابی زودهنگام داریم و از کار افتادن برخی حتی تا سال‌های خیلی دور هم برایمان غیر قابل تصور است. و اما تن ِ انسان. ما بدن‌هایمان را نخریده‌ایم. از زمانی که یادمان می‌آید در همین بدن بوده‌ایم. یعنی در آغاز کار تصوری از خرابی و نابودی‌اش نداشته‌ایم، چون اصلاً در استفاده از بدن آغاز آگاهانه‌ای در کار نبوده است. اما ناگزیر و به تدریج ممکن است به فرسوده شدن تن پی ببریم و قاعدتاً مثل هر چیز دیگری باید انتظار خرابی نهایی و از کار افتادگی‌اش را داشته باشیم. اما همانطور که دوست نداریم خرابی اشیاء گرانی که می‌خریم را تصور کنیم و انتظار خرابی آن‌ها را همیشه به آینده‌های دور موکول می‌کنیم، در مورد بدن نیز همیشه گمان می‌کنیم خرابی آن در زمانی به غایت دور اتفاق می‌افتد. خیلی مواقع دوست داریم هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتد و کم و بیش این احساس، تبدیل به باوری در درون ما می‌شود. اما فرسایش تن از‌‌ همان لحظه شروع به کارش آغاز شده است.

 

کم و بیش دندان درد را تجربه کرده‌ایم. دندان درد یا ضعیف شدن چشم، برخلاف سرماخوردگی یا سردرد نشانهٔ فرسودگی تدریجی تن است. هرچه بزرگ‌تر می‌شویم، این علائم بیشتر و بیشتر می‌شوند و ناگزیر می‌شویم افتادن در سراشیبی را بپذیرم. اما چه زمانی این را می‌پذیریم؟ شاید زمانی که به اولین بیماری سختمان دچار می‌شویم. شاید اولین باری که دندان دردی عمیق را در بزرگسالی تجربه می‌کنیم یا زمانی که تصادف می‌کنیم و مدتی طولانی درگیر دردهای بدنمان می‌شویم. خلاصه اینکه دردی شدید یا از کار افتادگی مقطعی یک عضو نشانه‌ای است که معمولاً توجه‌مان را به فرسودگی تن جلب می‌کند؛ تنی که قرار نیست تا ابد سالم بماند و ممکن است خیلی زود، شاید همین جند سال بعد نیاز به تعمیری اساسی داشته باشد یا برای همیشه از کار بیفتد. اما خیلی مواقع هم با فراموشی خودخواسته‌ای از کنار این نشانه‌ها عبور می‌کنیم.

 

ما به خراب شدن کفش عادت می‌کنیم و از ابتدا می‌دانیم که روزی خراب خواهد شد اما هیچ وقت به فرسودگی تن عادت نمی‌کنیم. نمی‌خواهیم عادت کنیم. حتی فکر کردن به آن نیز آزارمان می‌دهد و دقیقاً به همین خاطر است که خیلی مواقع یک هو با این واقعیت تراژیک روبرو می‌شویم و در این لحظه ممکن است بپرسیم، خدا، جهان، طبیعت یا هر چیز دیگری که آن را سرمنشاء حیات می‌دانیم، چرا ما آدم‌ها را این قدر اسیر تن کرده است؛ تنی که نابود می‌شود و آگاهی و احساس و هستی ما را هم رو به تباهی می‌برد. به نظر پرسش بی‌پاسخی را می‌پرسیم. این تراژدی ناگزیر و پرسش از آن بی‌پاسخ است. ما فقط می‌توانیم هر چه زود‌تر فرسوده شدن تن را بپذیریم و به زندگی با آن کنار بیاییم؛ کاری که در حین خریدن و بعد‌ها در زمان استفاده از کفش یا شلوار یا تیغ ریش تراشمان می‌کنیم.

بحران گوش ِ شنوا


کم کم که بزرگ‌تر می‌شوی بیشتر حس می‌کنی که یکی از اجزای مهم زندگی خوب، داشتن کسی است که حرف‌هایت را بشنود. یعنی سلامت روان آدم در گرو این است که یک یا چند گوش خوب دور و برش داشته باشد. بعضی‌ها همین که کسی باشد که حرف‌هایشان را بشنود برایشان کافی است. برای بعضی‌ها هم لازم است که طرف مقابل علاوه بر گوش کردن، چیزی هم بگوید. ایده‌ای هم بدهد، نقدی بکند یا دلداری‌ای هم بدهد و الی آخر. اما این دستهٔ دوم هم در نفس ِ نیاز به یک گوشِ شنوا با دسته قبلی مشترک‌اند. در هر صورت باید گوشی شنوا پیدا کرد و برایش حرف زد وگرنه آدم می‌ترکد. از درون متلاشی می‌شود. مثل اینکه یک بمب قورت داده باشی و مجبور باشی ترکیدنش را در درونت تحمل کنی. اصلاً مسیحی‌های کاتولیک برای همین می‌روند کلیسا و اعتراف می‌کنند یا این روز‌ها خیلی‌ها می‌روند سراغ مشاور، روانکاو، گروه درمانی و خیلی چیزهای دیگر. بعضی‌ها هم آنقدر گوش شنوا پیدا نمی‌کنند که وقتی کسی را پیدا می‌کنند که حرف‌هایشان را بشنود همه چیز را می‌گویند و آبرو و حثیت خودشان و خیلی‌های دیگر را می‌برند.

 

علاوه بر این، خیلی از آدم‌ها، خودشان هم نقش گوش شنوا را برای یک عده آدم دیگر بازی می‌کنند. یعنی خیلی مواقع ما هم به گوش شنوا احتیاج داریم و هم نیاز دیگران به شنیده شدن را برآورده می‌کنیم. البته گاهی اوقات شنونده و گوینده جایشان را عوض می‌کنند، یعنی در این حالت شنوندگی دوطرفه است و گاهی هم آدم رابطهٔ گویندگی یا شنوندگی یک طرفه با کسی دارد. بعضی‌ها هم یا اصلاً کسی را ندارند یا دوست ندارند با کسی حرف بزنند، در نتیجه با خودشان حرف می‌زنند. یعنی دو نقش را بازی می‌کنند. و البته همین گوش شنوا هم بعضی از مشکلات را حل می‌کند. یعنی اگر با خودت بلند بلند حرف نزنی یا حرف‌هایت را جایی ننویسی خیلی زود پیر می‌شوی. بعضی‌ها که گوش شنوایشان را در میان اطرافیانشان پیدا نمی‌کنند به سراغ کتاب نوشتن می‌روند و برای آدم‌هایی که در شهر یا کشور دیگری زندگی می‌کنند می‌نویسند. بعضی هم برای حرف زدن به آیندگان پناه می‌برند. یعنی برای آیندگان می‌نویسند و با آن‌ها حرف می‌زنند. اما هر چه هست، نیاز به گوش شنوا یکی از نیازهای اصیل آدمی است، اگر نگوییم در حد نیاز به آب و هوا و غذا و میل جنسی، لااقل چیزی در‌‌ همان حدود. و اگر از من بپذیری، می‌خواهم بگویم، همانطور که آب آلوده آدم را مسموم می‌کند، گوش خراب هم زندگی آدم را خراب می‌کند. یعنی آدم برای گوش شنوا هم باید معیاری بگذارد و هر کسی را گوش شنوای خود نکند و برای هر کسی و در هر زمانی گوش شنوا نشود. راستی تا به حال فکر کرده‌ای گوش شنوایی که به درد تو می‌خورد باید چه خصوصیاتی داشته باشد و تو چه زمانی و برای چه کسی می توانی گوش شنوا باشی؟ گمان می‌کنم ما دچار بحرانی در مقوله گوشِ شنوا هستیم. یعنی معیارهای نادرستی داریم که یا ما را از داشتن چنین کس یا کسانی محروم می‌کند یا آنقدر انتخاب‌های نادرست می‌کنیم و تجارب بدی را برای خودمان رقم می‌زنیم که دست آخر ترجیح می‌دهیم که با هیچ کس حرف نزنیم و بترکیم.

باید برای این بحران کاری کرد و اولین قدمش هم این است که" نیاز به داشتن یک گوش شنوا" را به اندازه سایر نیازهای اساسیمان به رسمیت بشناسیم.

دشمن شب ها


یکی از بد‌ترین چیز‌ها که البته من مدام تجربه‌اش می‌کنم، این است که خیلی دیروقت به رختخواب بروی و به خیال اینکه همه کارهایی که باید را کرده‌ای و جیره روزانه‌ات از زندگی را مصرف کرده‌ای دلت به دنبال یک جرعه خواب آرام و بی‌دغدغه باشد. بعد وقتی که تنت به لذت گرمای پتو دلخوش می‌شود یاد مرگ، بی‌معنایی زندگی، از دست دادن عزیزان و حتی تنهایی و ترس گورستان به سراغت بیاید. آه که چه سخت است نجات یافتن از این افکار. آن وقت شب که ذهنت مثل یک ژنراتور برق بزرگ در حال کار است و تنت آرام گرفته و کاری نمی‌کند، افکاری اینچنین چون دشمنی تیغ به دست، آنقدر روحت را می‌خراشد و خونی می‌کند که آرزو می‌کنی کاش هر چه زود‌تر از پا در آیی و خوابت ببرد. بعد وقتی تلاش می‌کنی و ذهنت را ساکت می‌کنی، از این توانایی خودت به وجد می‌آیی. ذهنت را به خوردنی‌ها، به ادکلن هات، به لباس هات و به کارهای فردا مشغول می‌کنی و کم کم ذهنت آرام می‌شود و خوابت می‌برد. اما خواب، آن دریچه‌ای که نمی‌دانی به کجا باز می‌شود و آن راهروی پیچ درپیچی که نمی‌دانی به کجا منتهی می‌شود، تو را دوباره به همنشینی‌‌ همان افکار می‌برد و «وقتی نیمه شب با یأس و نومیدی از خواب بیدار می‌شوی، دشمنانی که خیلی وقت پیش شکستشان داده‌ای، دوباره بر می‌گردند تا شکارت کنند.» تنها چیزی که در این نیمه شب‌ها به ذهنت می‌رسد این است که بپرسی چرا؟ می‌دانی که هرچه نباشد، این نشان یک بیماری پنهان در روحت توست وگرنه آدم عادی که دچار این مخمصه‌ها نمی‌شود. اما باز به شیوه معمولت سرت را به سمت بالا می‌کنی و می‌پرسی: آخر چرا؟ چرا همه چیز اینقدر ....؟ چرا این همه رنج، این همه تلخی، این همه ...؟ و بعد با یک چرای مبهمِ خیلی کلی سرت را دوباره روی بالشت می‌گذاری و گوشه پتو را گاز می‌زنی تا خوابت ببرد.

جاده کوهستانی


«فسلفه جاده کوهستانی رفیعی است... جاده‌ای خلوت که هر چه بیشتر به سمت بالا صعود می‌کنیم، خلوت‌تر می‌گردد. هر کسی که این مسیر را دنبال می‌کند باید بدون بیم و هراس هر چیزی را پشت سر‌‌ رها کرده و با اطمینان خاطر راه خود را از میان برف زمستان باز کند... او به زودی جهان را زیر پای خود می‌بیند، سواحل شنی و باتلاق‌ها از دید وی ناپدید می‌شوند، نقاط ناهموار آن هموار می‌گردد، اصوات ناموزون دیگر به گوش نمی‌رسند، و کروی بودن آن برایش نمایان می‌گردد. او همواره در هوای پاک و سرد کوهستان باقی می‌ماند و می‌تواند وقتی سرتاسر زمین در مردگی و ظلمت شب محصور است، خورشید را نظاره کند

 این بند را چند روز پیش به نقل از شوپنهاور در کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم خواندم. وسوسه کننده و جذاب است. طبعاً پس از خواندن آن باید آن را با تجربه خودم از فلسفه مقایسه می‌کردم. راستش حرف بی‌راهی نیست. به گمان من فلسفه مثل هواست. کسی آن را نمی‌بیند اما مهم است و نبود آن یا آلودگی‌اش فاجعه به بار می‌آورد. اما تجربه شخصی‌ام از فلسه و خواندن آن (چون من فقط یک خواننده فلسفه‌ام و نه یک متخصص یا فلیسوف) این است که اگر می‌خواهی فیلسوف باشی باید دلی بزرگ و طاقتی بسیار زیاد داشته باشی. فلسفه ورزیِ حرفه‌ای، نوعی خودکشی است. باید خودت را از بسیاری چیزهایی که قوام زندگی آدم‌ها به آن است محروم کنی. یعنی ناخواسته محروم می‌شوی. موهبت فلسفه که استغنایی فراگیر است، در عین عمیق و دلنشین بودن، دیریاب و پر مشقت است. طرد شدن از میان آدم‌ها، بدنامی، ترس، فقر، در افتادن به دام توهم، خودنمایی، افسردگی و خودویران‌گری از موانع این راه طولانیست. کسی که به دنبال فلسفه می‌رود باید صبور و خویشتندار باشد. ممکن است بپرسی انسان‌ها چرا به سراغ فلسفه می‌روند؟ پاسخ من در تمام این سال‌ها این بوده است: ضرورت. آن‌ها ناگزیرند به سراغ فلسفه بروند. فلسفه یک بیماری ناگزیر اما رهایی بخش است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت: یکی از مهم‌ترین خطاهای ناگزیر که هم در نوشته شوپنهاور و هم در توضیح من به چشم می‌خورد این است که فلسفه هیچ وقت یک چیز نیست که بتوان از آن به این راحتی حرف زد. امروزه فلسفه شاخه‌های بسیار زیادی دارد. امیدوارم توجه به این نکته را از من بپذرید و نوشته‌ام را به دیده اغماض بنگرید. فلسفه در تعبیری که من از آن صحبت کردم به طور خلاصه عبارت است از «عریان دیدن هر چیز»، شاید آنطور که خود شوپنهاور یا نیچه، کرکگور، داستایفسکی و فیلسوفانی از این دست می‌دیدند.

هراس از آزادی


امروز مطلبی در مورد تبعید می‌خواندم. در بسیاری از جملات این متن می‌شد بدون تغییر در معنا به جای واژه تبعید از واژه مهاجرت استفاده کرد. در بخشی از این مطلب نوشته بود: «تبعید چندان هم بد نیست. هرچند خیلی چیز‌ها را از آدم می‌گیرد ولی بعضی چیز‌ها را هم به آدم می‌دهد. مثلاً تبعید فرصت رک بودن و آزادی خود بودن به آدم می‌دهد.» همین یک جمله کافی بود که کتاب را ببندم و به فکر فرو بروم. کمی ترسیده بودم از خواندن این عبارت. در واقع این عبارت مجبورم کرد در مورد خودم داوری کنم. حس کردم واقعاً به این نقش‌های متعددی که بازی می‌کنم، عادت کرده‌ام. حس کردم اگر در جایی فرصت رک بودن و خود بودن داشته باشم، نتوانم تحمل کنم. در واقع حس کردم غیر از این خودهای متعددی که گاهی از سر ترس بروز می‌یابند و گاهی از سر ریا و دورویی، خود دیگری یا خود واقعی یا خود واحدی ندارم که اگر به جایی تبعید شدم یا مهاجرت کردم، با آن زندگی کنم. حس کردم همهٔ آلودگی‌ها را درونی کرده‌ام و اگر جایی مجال و آزادی کافی داشته باشم باز هم این خصایص بد را همچنان از خود نشان خواهم داد. خلاصه اینکه، از فکر کردن به چنین آزادی‌ای ترسیدم. حس می‌کنم آنقدر ساکن شهر خوی‌های بد و تظاهر و نفاق بوده‌ام که اگر هم جایی بروم سال‌ها زمان لازم است که خودم را از شر آن‌ها خلاص کنم. کلاهم را که قاضی می‌کنم می‌بینم همه‌اش هم تقصیر جامعه و فرهنگ و این‌ها نیست. بسیاری از رذایل شخصیتی از ترس‌های ما ناشی می‌شوند.

  خلاصه اینکه وضعیت اسف باری ست که خودت را از بیرون داوری کنی و ببینی تمام چیزهایی که از دستشان فرار می‌کرده‌ای، در عمق جانت لانه کرده‌اند و هرجا بروی با تو می‌آیند .