همیشه نوشتن از تراژدی‌ها برای من کار دشواری بوده. البته نه به این دلیل که از مواجه با تلخی‌ها هراس داشته باشم، نه. نگرانی‌ام از این است که نوشتن از تراژدی و آن را پیش روی خواننده قرار دادن، دنیای خواننده آن را تیره و تار‌تر کند. مدام با خودم فکر می‌کنم هر کسی خودش کم و بیش با تلخی‌ها و تلخکامی‌های زندگی مواجه می‌شود، پس نباید من با نوشته‌ام به احساس تلخی و تیرگی بیشتری در او دامن بزنم؛ همین میزان تراژدی که خودش به شخصه تجربه می کند برای او کافیست و دیگر دلیلی ندارد من هم چیزی به آن بیفرازم. به همین دلیل خیلی مواقع وقتی فکر بسیار تلخ و تیره‌ای به ذهنم می‌رسد یا مواجه ناامید کننده‌ای با چیزی دارم، حتی الامکان از نوشتن آن اجتناب می‌کنم.


اما وقتی به دلیل این ملاحظات از نوشتن چنین چیزهایی دست می‌کشم یا نوشته‌هایم را برای خودم نگه می‌دارم، مدام چند پرسش تکراری ذهنم را درگیر می‌کند. یکی اینکه آیا واقعاً چنین است؟ یعنی آیا واقعاً من با نوشته‌ام به تلخی و تیرگی درون خواننده‌ام اضافه می‌کنم یا نه؟ شاید بر خلاف آنچه تصور می کنم، مواجه ام با تراژدی به گونه‌ای باشد که او را به آستانهٔ تغییری در نگرش‌اش سوق دهد و حال او را بهتر کند. شاید بیشتر دیدن، خواندن و شنیدن اتفاقات تراژیک و اندیشه‌های تیره و تلخ، پردهٔ یک سری اوهام را از جلوی چشمانمان کنار بزند. شاید مواجه با تراژدی مرحله‌ای از رشد ما باشد و مثلاً من با نوشتن هم به خودم و هم به خواننده‌ام در پیمودن این مسیر یاری برسانم؟ یا از خودم می‌پرسم آیا حقیقت رهایی بخش نیست؟ یعنی مواجه شدن با حقیقت در هر صورت بهتر از پنهان کردن آن نیست؟ در واقع پشت این سؤال، باور ضمنی و مبهمی قرار دارد که مطابق آن، حقیقت «کلّی» است که با دیدن اجزای مختلف آن به رهایی می‌رسیم و پوشاندن ابعاد تراژیک ما را از نزدیک شدن به آن حقیقت یکپارچه و در ‌‌نهایت، رسیدن به رهایی دور می کند. در هر صورت، تلخی هم جزئی از ذات زندگی است.

 

خلاصه اینکه مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که من نه خدا هستم و نه فرستادهٔ او و به همین دلیل آنچنان علمی ندارم که مرا در نوشتن فلان یا بهمان چیز یا‌‌ رها کردن آن به قطعیت برساند. به این نتیجه رسیده‌ام که نوشتن و سخن گفتن از هر چیزی حتی خیال و رؤیا خوب است. هیچ کاری که نکند لااقل خطاهای خود نویسنده و توهمات او را آشکار می‌کند یا راهی برای زدودن توهمات خواننده می‌شود. در ‌‌نهایت هم اینکه، مگر چنین نوشته‌ای چند خواننده دارد؟ تا ابد هم اگر از تلخی و تیرگی و تراژدی بنویسم، تلخی آن به قدر زلزله‌ای در یک روستای کوچک که جان چند نفر را می‌گیرد نخواهد بود. تنها مسئولیتی حس می‌کنم این است که زیاده از حد اغراق نکنم و به واقعیت پایبند باشم. حالا چرا این حرف‌ها را زدم؟ راستش می‌خواستم از مواجه امروزم با یک راننده تاکسی و قصهٔ تدریجی از دست دادن اعتقاداتش برایتان بنویسم. قصهٔ تلخی که پرسش‌های عمیقی را دوباره پیش چشمانم قرار داد.