جاده کوهستانی
«فسلفه جاده کوهستانی رفیعی است... جادهای خلوت که هر چه بیشتر به سمت بالا صعود میکنیم، خلوتتر میگردد. هر کسی که این مسیر را دنبال میکند باید بدون بیم و هراس هر چیزی را پشت سر رها کرده و با اطمینان خاطر راه خود را از میان برف زمستان باز کند... او به زودی جهان را زیر پای خود میبیند، سواحل شنی و باتلاقها از دید وی ناپدید میشوند، نقاط ناهموار آن هموار میگردد، اصوات ناموزون دیگر به گوش نمیرسند، و کروی بودن آن برایش نمایان میگردد. او همواره در هوای پاک و سرد کوهستان باقی میماند و میتواند وقتی سرتاسر زمین در مردگی و ظلمت شب محصور است، خورشید را نظاره کند.»
این بند را چند روز پیش به نقل از شوپنهاور در کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم خواندم. وسوسه کننده و جذاب است. طبعاً پس از خواندن آن باید آن را با تجربه خودم از فلسفه مقایسه میکردم. راستش حرف بیراهی نیست. به گمان من فلسفه مثل هواست. کسی آن را نمیبیند اما مهم است و نبود آن یا آلودگیاش فاجعه به بار میآورد. اما تجربه شخصیام از فلسه و خواندن آن (چون من فقط یک خواننده فلسفهام و نه یک متخصص یا فلیسوف) این است که اگر میخواهی فیلسوف باشی باید دلی بزرگ و طاقتی بسیار زیاد داشته باشی. فلسفه ورزیِ حرفهای، نوعی خودکشی است. باید خودت را از بسیاری چیزهایی که قوام زندگی آدمها به آن است محروم کنی. یعنی ناخواسته محروم میشوی. موهبت فلسفه که استغنایی فراگیر است، در عین عمیق و دلنشین بودن، دیریاب و پر مشقت است. طرد شدن از میان آدمها، بدنامی، ترس، فقر، در افتادن به دام توهم، خودنمایی، افسردگی و خودویرانگری از موانع این راه طولانیست. کسی که به دنبال فلسفه میرود باید صبور و خویشتندار باشد. ممکن است بپرسی انسانها چرا به سراغ فلسفه میروند؟ پاسخ من در تمام این سالها این بوده است: ضرورت. آنها ناگزیرند به سراغ فلسفه بروند. فلسفه یک بیماری ناگزیر اما رهایی بخش است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پانوشت: یکی از مهمترین خطاهای ناگزیر که هم در نوشته شوپنهاور و هم در توضیح من به چشم میخورد این است که فلسفه هیچ وقت یک چیز نیست که بتوان از آن به این راحتی حرف زد. امروزه فلسفه شاخههای بسیار زیادی دارد. امیدوارم توجه به این نکته را از من بپذرید و نوشتهام را به دیده اغماض بنگرید. فلسفه در تعبیری که من از آن صحبت کردم به طور خلاصه عبارت است از «عریان دیدن هر چیز»، شاید آنطور که خود شوپنهاور یا نیچه، کرکگور، داستایفسکی و فیلسوفانی از این دست میدیدند.
سلام. من محمود مقدسی هستم.