هنوز باورش نمی‌شد که دختر رابطه‌شان را برای همیشه تمام کرده باشد. پیش از این هم چند باری حرفشان شده بود و مدتی از هم دور بودند ولی باز به هم برگشته بودند و همه چیز را گاهی حتی بهتر از قبل ساخته بودند. اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. دختر برای همیشه همه چیز را تمام کرده بود. نه پای پسر دیگری در میان بود و نه قرار بود دختر به کشور دیگری سفر کند و نه حتی حرفی از مخالفت این و آن زده شده بود. دختر همه چیز را تمام کرده بود چون دیگر او را نمی‌خواست. چون برایش مثل روز روشن شده بود که هر چند او مهربان و دوست داشتنی است ولی قابل تحمل نیست؛ به درد رابطه‌ای طولانی مدت، به درد همسر شدن، پدر شدن و خیلی نقش‌های دیگری که یک مرد جدی و کامل می‌تواند داشته باشد نمی‌خورد. این را یک دفعه نفهمیده بود. کم کم و خیلی تدریجی حتی در عاشقانه‌ترین لحظات رابطه‌شان حس کرده بود. بعد آنقدر جمع شده بود که حالا دیگر برایش تقریباً روشن بود که با او آینده‌ای نخواهد داشت. حس می‌کرد اگر با او بماند می‌شود مثل زن‌هایی که همه زندگیشان را خودشان جمع می‌کنند و تنها دلخوشیشان که همسری مهربان و دوست داشتنی است، بعد از مدتی تبدیل می‌شود به عذاب روح و بار اضافه و مایهٔ درد سر. دختر می‌ترسید با پسر بماند و روزی برسد که وقتی به خودش نگاه می‌کند نه عشقی در درونش مانده باشد و نه توانی برای ادامه دادن. به نظر دختر، او پسربچه‌ای دوست داشتنی می‌رسید که اگر با او می‌ماند باید مادرش می‌شد. برای همین هم او را به مادرش پس داد و وقتی بعدازظهر شنبه هم را برای آخرین بار دیدند پیشانی او را بوسید و برای همیشه از او خداحافظی کرد. در حالی که دور می‌شد عمیقاً حس کرد تصمیمش درست بوده، چون پسر حتی بلند نشد تا خواهشی یا التماسی بکند یا حتی خشونتی از خودش نشان بدهد. فقط با بهت رفتن او را تماشا می‌کرد.

 

پسر هنوز باورش نمی‌شد؛ باورش نمی‌شد شیشه پر از اسید را در دستش نگه داشته تا وقتی دختر از خانه بیرون می‌آید، آن را روی بدنش بریزد. عهد کرده بود فقط روی بدنش. صورتش زیبا‌تر از آن است که جرأت داشته باشد خرابش کند. فقط روی لباس هاش می‌ریخت تا کمی از بدنش بسوزد؛ آن هم نه خیلی زیاد؛ اسید را به قدر کافی رقیق کرده بود. برای اولین بار حس می‌کرد به جای یک پسر بچه، مرد بزرگی شده است که می‌تواند همسر باشد، بچه داشته باشد و زندگی‌اش را اداره کند. حس می‌کرد اما دختر دیگر این را نمی‌فهمد. شاید هم اشتباه می‌کرد و‌‌ همان پسربچهٔ کوچک و دوست داشتنی اما ضعیف بود. حتی خودش را هم نمی‌توانست قانع کند. حتی نمی‌فهمید چرا اسید به دست جلوی در خانه‌ای ایستاده که خیلی اوقات با اشتیاق منتظر بود فرشته‌ای از آن بیرون بیاید. با خودش فکر می‌کرد شاید چون هر دوشان تنها یک بار عاشق شده بودند کار به اینجا کشیده است. اگر تجربه داشتند، اگر یکی دو بار شکست خورده بودند کار به اینجا نمی‌کشید. لابد یاد گرفته بودند چطور مشکلشان را حل کنند. سرش درد گرفته بود از این همه فکر و خیال. چشم دوخته بود به در خانه. یک لحظه حس کرد نمی‌داند واقعاً در خانه باز شده یا خیال می‌کند کسی در را باز کرده است. ضربان قلبش تند‌تر شده بود. حس می‌کرد همین حالاست که قلبش کنده شود. شیشه اسید را محکم در دستش فشار داد. کنار باغچه و پشت شمشاد‌ها ایستاده بود. دختر را دید که با‌‌ همان مانتوی عصر شنبه از در بیرون می‌آید. در شیشه اسید را باز کرد. می‌لرزید. گونه‌هایش سرخ شده بود. هر چه زور می‌زد نمی‌توانست پایش را از لبهٔ باغچه بردارد. انگار شمشاد‌ها سفت بدنش را چسبیده بودند. بوی اسید به مشامش می‌رسید. یاد بچگی هاش افتاد؛ وقتی که یک روز تابستان، اسیدی که پدرش برای باز شدن راه توالت خریده بود را روی فرش ریخته بود تا ببیند چه شکلی می‌شود و فرش سوراخ شده بود و اسید رسیده بود به زمین. ترسید، دختر دور می‌شد. دلش آشوب بود. حس می‌کرد دختری که هر لحظه از او دور‌تر می‌شود را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و تصور قالی سوراخ شده و مادرش که جیغ می‌کشید یک لحظه از نظرش دور نمی‌شد. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر ایستاد و لحظه‌ای برگشت. پشت سرش را نگاه کرد. نگاهی به ساعتش کرد و برگشت سمت خانه. انگار چیزی را جا گذاشته بود. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر دوباره به در خانه رسیده بود و کلیدش را انداخته بود تا در را باز کند. یک لحظه شیشه اسید را بالا آورد تا آن را روی دختر بریزد و فرار کند. نتوانست، هر چه زور زد نشد. نفسش بالا نمی‌آمد. حس می‌کرد بیش از همیشه عاشق دختر است. یک لحظه تصمیم گرفت اسید را روی خودش بریزد. مشکلِِ این عشق خود او بود، چه بهتر که خودش را از بین می‌برد. یک لحظه دوباره به یاد قالی سوراخ شده افتاد و پدرش که دعواش می‌کرد. داشت بالا می‌آورد. حس می‌کرد بالاخره این اسید و این همه زور زدن و تقلا کردن باید نتیجه‌ای داشته باشد. اگر روی دختر نمی‌ریزد، لااقل خودش را بسوزاند. نمی‌توانست بپذیرد همهٔ این تلاش‌ها، این یک هفته دست و پا زدن و این همه ترس و لرز بیهوده باشد. اما نتوانست. بوی گوشت و خون و اسید ذهنش را پر کرده بود. یک لحظه حس کرد بدنش می‌سوزد. اما نه، کاری نکرده بود. ترسید، شیشه اسید را گرفت سمت باغچه. ترسید کاری دست خودش بدهد. باید اسید را می‌ریخت داخل باغچه. اما مگر قالی سوراخ نشده بود؟ پس لابد شمشاد‌ها هم از بین می‌رفتند. نه، گناه هیچ کس جز خودش نبود. شمشاد‌ها چه گناهی داشتند. شیشه را بالا گرفت. انگار بخواهد آن را سر بکشد. از لبه جوی پرید. شیشه را انداخت داخل جوی آب. اسید از شیشه شکسته بیرون ریخت و کف کرد. پسر با اضطراب به دست هاش، به شیشه اسید، به در خانه و شمشاد‌ها نگاه می‌کرد. اسید جوی پشت باغچه را پر کرده بود و همه جا را بوی اسید برداشته بود. پسر فرار کرد. حس کرد رازی دارد که اگر دخترک سر برسد بر ملا می‌شود. چند لحظه بعد، دختر که گوشی تلفن همراهش را در دست داشت، از خانه بیرون آمد. بوی اسید که با گل و لای جوی قاطی شده بود همه جا را پر کرده بود. دختر بینی‌اش را گرفت و در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت به راه افتاد. پسر نفس نفس زنان به سر چهارراه رسیده بود.