تنها چیزی که تغییر کرده بود، حس او به سعید بود. نه پای کسی در میان بود و نه اتفاق خاصی افتاده بود. توضیحش سخت بود و ملیحه قبول نمی کرد. می گفت: اصل حرفت رو بزن، سعید کاری کرده؟ اتفاقی افتاده؟ 

- نه، هیچی نیست. راستش دیگه نمی تونم ادامه بدم. یک چیزی که باید باشه دیگه نیست. نمی دونم چیه ولی نیست. سعید پسر خوبیه، مهربونه، روزهای خوبی رو با هم داشتیم ولی هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست.

اصلاً چرا ملیحه پاپی شده بود که او را ببیند؟ کاش قول نمی داد، کاش بعد از کار تنها می رفت سینما، کافه و بعد هم می رفت خانه پدر و مادرش. اصرار ملیحه بود یا اینکه خودش هم دلش می خواست؟ شاید دوست داشت با کسی درد دل کند یا می خواست کسی مانعش بشود؟ بعد از یک ساعت امّا نه درد دل کرده بود و نه از تلاش های ملیحه برای قانع کردنش حسّ خوبی داشت. چرا این روزها علّت رفتارهای خودش را نمی فهمید؟ چرا حالا که کمتر از یک ماه تا عقدشان مانده، دیگر دلش بودن با سعید را نمی خواست؟ چرا وقتی ملیحه از او خواست قراری بگذارند، قبول کرد؟ چرا دیگر مثل قبل حتی یک فانتزی ِ ساده و معمولی هم در مورد آینده اش با سعید نداشت؟ چرا همه چیز ... .

-کجایی مریم؟ میشنوی چی میگم؟ اگر کس دیگه ای برای تو وجود نداره لابد مشکل از سعیده؟ قسم می خورد می گفت هیچی نیست. می گفت نمی فهمم چرا مریم یک هو اینطوری شده.

-چی بگم ملیحه، خودم هم نمی دونم. راستش من روزهای خوب زیادی رو با سعید داشتم. عاشقش بودم. شایدم هنوز هستم. اما از ازدواج با سعید می ترسم. تا همین چند وقت پیش کلّی فکر و خیال و فانتزی داشتم، در مورد مراسم ازدواجمون، در مورد سفرهایی که با هم میریم، به بچه دار شدنمون فکر می کردم، به اینکه یه روز با سعید مهاجرت کنیم و بریم آلمان پیش خواهرش و ... امّا الان می ترسم. دیگه هیچ فکر و خیالی ندارم. انگار اون همه تصویر خوب یک هو محو شده. البته یک هو که نه، آروم آروم اینطوری شد. اما هر چی هست، الان ذهن من خالیه، من الان هیچ رؤیایی در مورد خودم و سعید ندارم. از این می ترسم. می دونی رؤیا نداشتن یعنی چی؟  

- خب، اگه آروم آروم اینطوری شده، پس لابد می تونی بگی چند وقته اینطوریه، چی شد که این حسّو پیدا کردی؟چرا زودتر چیزی نگفتی. آخه الأن. خنده دار نیست، همه میخوان لباس عروسی سفارش بدن، بعد تو میگی نمیخوام. هیچ کس دوست نداره مجبورت کنه، اما باید قانعمون کنی.

باید قانعمون کنی. همه مشکل همین بود، همین قانع کردن، همین توضیح دادن، همین اجبار به قابل فهم شدن. خواست بگوید مشکل همین است که جلوی خودش را گرفت. لابد ملیحه قانع نمی شد و قبول نمی کرد. ملیحه اوّل دوست سعید بود یا مریم؟ شاید هم همزمان با هم دوست شدند. چه فرقی می کرد؟ حالا ملیحه دوست هر دوی آن ها بود. این همه اصرار ملحیه امّا عجیب بود. مگر سعید سال دوم دانشگاه، از ملیحه خوشش نمی آمد؟ ملیحه نمی گفت ولی او هم سعید را دوست داشت. پسر قدبلند و خوشپوش ِ کلاس با آن موهای مشکلی و احترامی که به دخترهای کلاس می گذاشت. فقط ملیحه نبود، چقدر نگرانِ دخترهای اطراف سعید بود. اما چرا ملیحه اینقدر اصرار می کرد؟

چه کسی باور می کند یک وقت عاشق کسی باشی بعد، هنوز دو سال نگذشته، حس کنی دیگر عاشقش نیستی؟ عاشق بودن یعنی چه؟ مریم در این چند ماه بارها این سؤال را از خودش پرسیده بود. چه چیزی باعث می شود حس کنی عاشق کسی هستی؟ آیا عشق دوام می آورد؟ آیا می توان برای مدّتی طولانی عاشق کسی بود؟ اگر ازدواج بکنند و نتواند عاشق سعید باشد چه؟ شاید همین جا بهترین نقطه برای رها کردن همه چیز باشد؛ همه چیزهایی که خیلی زود مایه درد و رنج هر دوی آن ها خواهد شد.

-ببین مریم، اصلاً اینکه حس هات تغییر کرده باشه قابل قبوله، حس که اختیاری نیست، این حق توئه که حسّت تغییر کنه ولی تو مسئولیت داری در قبال خودت و سعید. برای همینه که میگم باید بتونی توضیح بدی. اصلاً سعید نه، من نه، برای خودت توضیح بده. میدونی چرا نمیخوای دیگه با سعید بمونی؟

- من بیمار شدم ملیحه. می ترسم. مضطربم. حس می کنم ابتدای دوستیمون بیش از هر وقت دیگه ای آمادگی ازدواج داشتم. اگر همون روزها ازدواج می کردم، حس می کردم خیلی خوشبختم. اما هر چی جلوتر رفت اوضاع تغییر کرد. حالا تنها تصویری که نمی تونم داشته باشم تصویر خودم توی لباس عروسه، کنار سعید، بیچاره سعید.

چرا مردم مفهوم عشق را ابداع کردند؟ همان دوستی، محبت و دلبستگی مگر چه مشکلی داشت؟ آم ها همدیگر را دوست داشته باشند، برای هم بمیرند، غصه هم را بخورند، همه این ها چه اشکالی دارد، دیگر چه نیازی به عشق هست؟ عشق یک خطای بشری است، یک توهمِ جمعی. اما عشق بین آن ها خطای سعید بود یا مریم؟ خطای سعید نبود، اصلاً این عشق برای سعید خطا نبود. وقتی کسی عشق را شرط ازدواج و ادامه آن نداند، عاشق شدنش در هیچ صورتی خطا نخواهد بود. این خطای مریم بود، مریم که فکر می کند بدون عشق، بدون آنچه امروز حس می کند کوچکتر و ضعیف تر از همیشه شده، نمی توان ازدواج کرد. کاش مردم مفهوم عشق را نساخته بودند، چقدر همه چیز راحت تر می شد. آن وقت مریم امروز به جای پاسخ دادن به ملیحه، مشغول انتخاب لباس می بود. با خودش فکر می کند: آدم ها عشق را ساختند تا خودشان را اذیت کنند. وقتی چیزی اینقدر مبهم، گنگ و آسیب پذیر باشد، آیا نبودنش بهتر نیست؟ کاش عشق نبود، کاش سعید نبود. کاش مریم عشق را شرط همه چیز نمی دانست. کاش ملیحه عاشق سعید بود.

-ملیحه، تو سعید رو دوست داری؟

- یعنی چی؟ این چه سؤالیه می کنی مریم؟

- می دونم سخته ولی لطفاً جوابمو بده. احمقانس، می دونم خیلی احمقانس ولی لطفاً جوابم رو بده.

- انتظار هر حرفی رو داشتم جز این. سعید دوست منه، همونطور که تو دوست منی. تو چی فکر می کنی با خودت؟

-نه، نه. ناراحت نشو. منظوری نداشتم. تو بهترین دوستمی. اصلاً فرض کن من نمی بودم. اون وقت تو سعید رو دوست می داشتی؟

-دوست ندارم به این سؤال جواب بدم.

ملیحه، موبایلش را از روی میز برداشت و شروع کرد به چک کردن اسمس هاش. این سؤال احمقانه از کجا به ذهن مریم رسیده بود؟ اگر ملیحه سعید را دوست می داشت، یعنی مریم هم می توانست دوستش داشته باشد؟ خب، مریم که با دوست داشتن سعید مشکلی نداشت. مشکل عاشق بودن است. از چه زمانی حس کرد برای عاشق سعید بودن باید دلیل بیاورد؟ مشکل از او بود یا سعید؟ او عاشق سعید نبود یا سعید دیگر عاشقش نبود؟ اینکه حس می کرد باید برای عاشق سعید بودن دلیل بیاورد، شاید تقصیر سعید بود. چطور می توان عاشق کسی بود که دیگر عاشقت نیست. عشق یک ویروس، یک هذیان یا یک موهبت مشترک است. عشق یک میز شطرنج است. نمی شود یک نفره بازی کرد. برای سعید مهم نبود. عاشق بود یا نبود، دوست داشت با مریم زندگی کند، اما اگر سعید میز بازی را ترک کرده بود، مریم دیگر نمی توانست بازی کند. برای مریم ازدواج بدون عشق بی معنی بود. دلپیچه گرفت. یعنی کِی حس کرده بود که سعید دیگر عاشقش نیست؟

- می دونی ملیحه، حس می کنم این همه ترس و اضطراب برای اینه که از یک جایی به بعد حس می کنم سعید دیگه عاشق من نیست. نمی دونم چطور کسی می فهمه طرف مقابلش دیگه عاشقش نیست، ولی من این رو حس کردم. ابتدا آروم و ضعیف، با تردید و دودلی، اما بعد این حس توی من قوی تر شد. ملیحه سعید عاشق من نیست. جون کندم تا این رو بپذیرم. سعید و من مدام داریم همدیگه رو قانع می کنیم که عاشق هم هستیم. مدام داریم برای هم دلیل میاریم، مدام دنبال سندی برای اثبات احساسمون می گردیم. این چیزی نیست که من دنبالش بودم. سعید من رو خیلی دوست داره، اما این کافی نیست. من نمی تونم عاشق سعید باشم چون اون عاشقم نیست. من نمی تونم خیالپردازی کنم، نمی تونم رؤیا داشته باشم، چون سعید همراه من نیست، سعید نمی تونه توی رؤیاهام همراه من باشه. مرده شور آدم ها رو ببرن. کاش هیچ وقت هیچ کس از عشق چیزی نمی گفت. کاش آدم ها به دوست داشتن راضی می شدن. مرده شور ِ عشق ...

ملیحه که چند دقیقه پیش با ناراحتی سرش را کرده بود توی گوشی، با تعجّب سرش را بلند کرد. این چه حرف هایی بود که مریم می زد.

-         مریم. کی این حرفو زده؟ تو چقدر حسّاس شدی. اصلاً عشق یعنی چی؟

حرفش را خورد. شاید حق با مریم بود. سعید اهل عاشق شدن نبود. شاید هم بود. او عاشق مریم شده بود. این را خودش می گفت. چقدر ملیحه اذیت می شد از شنیدن این کلمات. گاهی اوقات با خودش فکر می کرد سعید عامدانه از احساسش به مریم با او صحبت می کند. شاید می خواست ملیحه امیدی به او نداشته باشد. سعید عاشق شده بود. نمی شد در این تردیدی کرد. اما شاید هم نشده بود. مریم، خانواده مریم، هوش و زیبایی و استعدادش، این ها  هر پسر دیگری را هم درگیر خودش می کرد. شاید سعید هیچ وقت عاشق مریم نشده بود. شاید هم شده بود. ملیحه چشم هاش را بست.

-         من منکر حسّ سعید به خودم نیستم. اما ملیحه، تصویر من و سعید از عشق، زندگی و رابطه یکی نیست.

ملیحه چه دختر مهربانی بود. مریم مطمئن بود پیش از او یا همزمان با او عاشق سعید بوده. اما چه فرقی می کرد. امروز ملیحه روبروی او نشسته بود و داشت برای ازدواج با سعید متقاعدش می کرد. کاش سعید هیچ وقت عاشق نمی شد، نه عاشق او و نه عاشق ملیحه. کاش ...

-         ببین ملیحه، من تصمیم خودم رو گرفتم. سعید آدم موفّقیه. خودت هم خوب می دونی مادر سعید از این تصمیم خیلی خوشحال میشه. این به نفع سعید هم هست. اینطوری می تونه با یک نفر دیگه یک زندگی آروم رو شروع کنه. می تونه کنار خانوادش خوشبخت باشه. می تونه همسرش رو دوست داشته باشه و با همین دوست داشتن سال ها زندگی کنه. این فقط قصه من نیست، من با این شرایط مطمئناً توی زندگی با سعید کم میارم. سعید مال من نیست. این تلخه ولی قبولش کردم. سعید با خودش صادقه اما به من دروغ میگه، ولی من نمی تونم به خودم و به سعید دروغ بگم.

ناعادلانه تر از این ممکن نبود. در این لحظه هیچ کس از شنیدن این حرف ها بیشتر از ملیحه ویران نمی شد. سعید باید با مریم ازدواج می کرد. این منطق عشق بود. چرا باید همه چیز این همه نا بهنگام و بی موقع از هم بپاشد؟

-مریم، تو حق نداری از سعید جدا بشی. تو باید باهاش ازدواج کنی. تو حق نداری با من ...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد. گریه اش گرفت. ابتدا آرام و بی صدا اما لحظه ای بعد صدای هق هقش بلند شد. کیفش را برداشت و در میان نگاه بهت زده مریم از کافی شاپ بیرون زد.