چهارراه
وسط چهار راه ايستاده بود و با دقت تمام، به نوبت به سمتي مي چرخيد ، با كف دست علامت ايست مي داد . بعد به سمت ديگري مي چرخيد دستش را پايين مي آورد و اين يعني حركت. چراغ راهنما از كار افتاده بود و او نظم چهارراه را حفظ مي كرد. مردم هم براي اينكه ترافيك ايجاد نشود با اين كه او پليس نبود از حركت دست هايش پيروي مي كردند.
حالا نوبت ماشين هاي جلو و پشت سرش بود كه حركت كنند. صداي آژيري به گوش مي رسيد. آژير پليس يا آمبولانس؟قابل تشخيص نبود و آنقدر دور بود كه معلوم نمي شد از كدام طرف به چهارراه نزديك مي شود.
حالا نوبت ماشين هاي سمت راست وچپ بود كه حركت كنند. رو به جلو علامت ايست داد . برگشت و همين كار را براي پشت سرش تكرار كرد. سپس به سمت چپ و راست علامت حركت داد.
هيچ كس به موهاي ژوليده او توجهي نمي كرد.همه از حركت دستهايش پيروي مي كردند واين مهمترين نكته بود.
صداي آژير نزديك و نزديك تر مي شد. مشخص بود كه از سمت راست مي آيد. حالا نوبت ماشين هاي جلو و عقب بود كه حركت كنند. چهره او اندكي در هم رفت. اما هيچ كس حواسش به چهره او نبود. همه به دست هايش دقت مي كردند.
حلا نوبت ماشين هاي راست و چپ بود. صداي آژير بلند تر شده بود. صداي شخصي از بلندگو به گوش مي رسيد كه گفت : كنار، كنارلطفا. پژو مشكي، كنار.پژو مشكي اي كه سر چهارراه بود، حركت كرد . آمبولانس سفيدي ظاهر شد و به سرعت به سمت وسط چهار راه به راه افتادو با يك ترمز سريع ايستاد. بلافلاصله دو نفر با لباس سفيد ازآن خارج شدند. صداي بلند گو بلند شد: نگران نياشيد. اين بيمار از آسايشگاه فرار كرده است. لطفا با ما همكاري كنيد. پزشك ها بلافاصله او را گرفتند . او هيچ تقلايي نمي كرد . آرام ايستاده بود و به ماشين ها كه همگي از حركت ايستاده بودند ، نگاه مي كرد. عده اي از ماشين هايشان پياده شده بودند . همه به صورت او نگاه مي كردند و به چهره ي ژوليده اش. ديگر كسي به دستان او دقت نمي كرد. مهم اين بود كه چرا كسي نفهميده او ديوانه است. ممكن بود به كسي آسيب برساند.
آن دو پزشك لباس سفيد را تنش كردند ، طنابي دورش پيچيدند و او را سوار آمبولانس كردند . صداي آژير بلند شد. آمبولانس به راه افتاد و حالا نوبت ماشين هاي عقب و جلو بود كه حركت كنند. معلوم نبود چرا ماشين هاي راست و چپ هم به راه افتادند. آمبولانس اين بارآرام تر از قبل از چهارراه دور مي شد. صداي آژير آمبولانس همچنان به گوش مي رسيد. وبعد صداي برخورد دو ماشين ، صداي داد و فرياد و بالاخره صداي فحش هايي كه چند نفر به هم مي دادند. و سپس صداي بوق هاي ممتد...
حالا نوبت ماشين هاي راست و چپ بود كه حركت كنند. دست هايش بسته بود. آمبولانس دور مي شد. ماشين ها در هم گره خورده بودند. صداي بوق ها هر لحظه بيشتر مي شد و صداي فحش ها هم. چند نفري هم دست به گريبان شده بودند. صداي آمبولانس ضعيف و ضعيف تر مي شد و معلوم نبود كه از كدام طرف از چهارراه دور مي شود.
سلام. من محمود مقدسی هستم.