ایستاد و به مرگ خیره شد .1.
ياد حرف پدربزرگش افتاده بود كه مي گفت : " آدما مرگو بو مي كشن. اونايي كه كم كم بايد برن ، يه جورايي اونو احساس مي كنن. يكي مي فهمه كه داره مي ميره ، يكي غمگين ميشه ولي نميدونه چرا. يكي بيخود و بي جهت دلش براي همه چي تنگ ميشه ، يكي همش از مرگ حرف مي زنه و از اين حرف زدن لذت مي بره و ... ، خلاصه اوني كه بايد بره ، يه طوري بهش الهام ميشه. "
اين روزا احساس مي كرد يه جورايي داره بوي مرگ رو ميشنوه . شايد فشار كار خستش كرده بود يا اينكه تفريح كافي نداشت و مدت زيادي ميشد به شهر خودشون نرفته بود ، داشت از پا درش میاورد. ولي به نظرش اين بار حالش يه جور ديگه بود. تازه وقتي نتيجه آزمايشو گرفت فهميد كه حسش بهش دروغ نمي گفته. اگه خیلی شانس مي آورد ، 5 ، 6 ماه زنده مي موند. وقتي اين خبر رو شنيد تا يه روز ِ كامل گيج ِ گيج بود. حتي حوصله اينكه از روي تختش بلند بشه رو هم نداشت. اصلا نمي دونست چه طوري بايد فكر كنه. نميدونست بايد ناراحت باشه يا نه؛ قطعا مي دونست كه خوشحال نيست. نشسته بود و از ديروز بدون اينكه بخوابه ، به مرگ فكر مي كرد ؛ همه چيز مثل يك فيلم بود. يه جورايي مي خواست اونقدر خسته بشه كه حسابي خوابش ببره و وقتي بلند شد ، احساس كنه فيلم تموم شده و دوباره زندگيشو مثل هميشه ادامه ميده. ولي خوابش برد و زياد هم خوابيد اما بعد از خواب ، اولين چيزي كه ديد ، نتيجه آزمايش بود و بعد خودشو كه توي آينه به چشم هاي پف كردش خيره شده بود. رفت سر يخچال و كمي آب خورد ؛ كره و پنير و نون رو گذاشت روي ميز و شروع كرد به خوردن ، تصميم گرفته بود بعد از اين صبحونه ، واقعيت رو قبول كنه و به اين فكر بكنه كه چه كار بايد كرد.
صبحونه كه تموم شد ، ديگه كم كم فهميده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نميشد ، يك كم روي خودش فشار آورد ولي نتونست باور كنه ، پس تصميم گرفت به كارهايي كه بايد بكنه فكر كنه و به خودش زمان بده كه باورش بشه. توي اين شرايط ، يه چيزی خيلي عجيب بود و اون هم اينكه ديگه به هيچ وجه بوي مرگ رو حس نمي كرد و كم كم داشت اونو زير پوستش احساس مي كرد.
*
اون شب خوابش نبرد و در حالي گه گهگداري از ترس مي لرزيد ، به فكر كردن ادامه داد. باز هم به زندگيش فكر كرد و به تلاشي كه كرده بود ، باورش شده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نمي شد كه همه ي زندگيش رفته و گذشته ، و اون الان تنهاي ِ تنها ، خودشه كه داره با مرگ مواجه ميشه ؛ مرگي كه انگار زير پوستش حركت مي كنه و از دستهاش ميره توي قفسه ي سينش و مي پيچه دور كمرش و ميره توي پاهاش و همينجور باز بالا مياد و پايين ميره و دنبال زماني مي گرده كه پوستشو پاره كنه و بزنه بيرون و بپيچه دور گردنش و خفش كنه. اون شب در حالی که داشت به مرگِ پدربزرگش فکر می کرد ، خوابش برد.
ادامه دارد ...
سلام. من محمود مقدسی هستم.