داوری های معلّق


این جهان دستگاه عظیمی است که به سختی می‌توان چیزی را از جزء آن به کلّش تعمیم داد، و همینطور نمی‌توان با استدلال عقلی حکمی کلی در مورد سرشت آن صادر کرد. بنابراین دست ما آدم‌ها در اظهار نظر در مورد سرشت این جهان بسته است. اما اغلب ما و شاید همهٔ ما آدم‌ها لاجرم این کار را می‌کنیم. یعنی انگاره‌ای کلی در مورد جهان داریم؛‌‌ همان استعاره‌هایی که چند نوشته پیش‌تر در موردشان صحبت کردم. خب، با این حساب این استعاره‌ها از کجا می‌آیند و چرا و چگونه هر یک از ما آدم‌ها در پسِ پشت باور‌هایمان تصوری کلی و حتی حکمی قطعی در مورد سرشت کلی جهان داریم؟ چند حالت را می‌توان تصور کرد:

1.   این استعاره‌ها فرهنگی و جمعی‌اند. یعنی یک فرد تنها استعاره‌ای را به ذهن نمی‌آورد و این استعاره با مردن او از بین نمی‌رود. به تعبیر دیگر، استعاره‌های مربوط به سرشت جهان، ساختهٔ همگان‌اند و قومی یا نوعی‌اند و همه در حفظ و انتقال آن سهیم‌اند. مثلاً جهان، دار آزمایش است. این یک استعارهٔ دینی است که سینه به سینه و نسل به نسل منتقل می‌شود و بسیاری از آدم‌ها چه آشکار و چه پنهان، آن را پذیرفته‌اند.

2.  استعاره‌ها فردی‌اند و حاصل تجربهٔ زیستهٔ افرادند. یعنی فرد به طور پدیدار‌شناختی، مواجه‌اش با جهان را در مقطعی از عمر صورت بندی آشکار یا پنهانی می‌کند و به عنوان سرشت کلی زندگی می‌پذیرد و از آن پس شواهدی در دفاع از آن جمع می‌کند.

3.    استعاره‌ها فردی و حاصل عواطف افرادند. در این حالت، آدم‌ها منفعل‌اند. تجارب زندگی و واکنش‌هایشان به این تجارب تصوری کلی از جهان برایشان ایجاد می‌کند. تصوری که با شواهد مختلف پرورده می‌شود و شواهد معارض با دستکاری زدوده می‌شوند؛ تصوری که همراه است با پیشینه‌ای طولانی از احساست، عواطف، غم‌ها و شادی‌های گوناگون. این حالت، این تصور کلی یا جزئی از مکانیسم دفاعی فرد برای قابل تحمل کردن فشارهاست، یا تصوری نیندیشیده ناشی از تکرار مکرر اموری که این تصور را ایجاد کرده و به آن قوام می‌بخشند.

و البته حالات دیگری را هم می‌توان تصور کرد. نکتهٔ مهم دیگر این است که بسیاری از ما آدم‌ها در استعاره‌هایمان گیر می‌کنیم. یعنی اسیر آن‌ها می‌شویم و دیگر جهان را آزادانه نمی‌بینیم.

رفته‌ام آشغال‌ها را بگذارم دم در. گربهٔ گرسنه‌ای ناله می‌کند. نزدیک می‌شوم. نمی‌ترسد. دورش می‌کنم تا وارد خانه نشود. جوان معتادی از دور تلو تلو خوران عبور می‌کند، با خودم فکر می‌کنم او هم لابد گرسنه است، ناامید است، تنهاست. باز به گربهٔ گرسنه و لاغر نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم این جهان جای آزارنده ایست. هر کسی را تا دم مرگ جوری می‌فشارد. بعد دلم می‌خواهد اتفاقات زندگی‌ام را به نظم بیاورم و نتیجه بگیرم که این جهان نظمی دارد و مهم‌تر از آن، این نظم اخلاقی است. اما هر چه تلاش می‌کنم بی‌فایده است. این پازل با همهٔ قطعات همخوان و ناهمخوانش جور نمی‌شود.

و بعد من می‌مانم و زندگی‌ام و تصوری که از جهان دارم؛ تصوری که کنش‌های هر روزه‌ام در گرو آن است؛ تصوری که هر روز به هم می‌ریزد.

تأملی در سرعت زندگی


در این نوشته می‌خواهم از سرعت زندگی آدم‌ها (pace of life) صحبت کنم. به طور خلاصه می‌خواهم سه گزاره تجربی را که از زندگی خودم و دیگران استخراج کرده‌ام، با شما در میان بگذارم:

1.       زندگی هر کدام از ما آدم‌ها سرعتی دارد و سرعت زندگی افراد مختلف متفاوت است.

ما آدم‌ها شرایط خانوادگی و اقتصادی مختلف، شغل‌های متفاوت، محیط‌های خانوادگی گوناگون، سنخ‌های روانی متفاوت و در ‌‌نهایت تن و بدن متفاوتی دیگران داریم. این عوامل و چندین عامل دیگر، در کنار هم سرعت زندگی ما آدم‌ها را مشخص می‌کنند. خب، بگذارید به این سؤال جواب دهم که سرعت زندگی چیست که مدعی‌ام در افراد گوناگون و حتی در شرایط مختلف برای یک فرد متفاوت است. این تعریف را از من بپذیرید( البته عبارت pace of life مفهومی ساخته ی من نیست و در موارد مختلف معانی متفاوتی دارد) : سرعت زندگی عبارت است از کندی و تندی تحولات درونی و بیرونی هر فرد. پس با این حساب، دو سرعت داریم، یکی سرعت درونی و یکی سرعت بیرونی. سرعت درونی، سرعت تحولات درون فرد از قبیل پذیرش شرایط جدید، گذار از غم به شادی و بالعکس، فهمیدن مفاهیم و مطالب تازه، راه دادن به احساسات مختلف و... است، و سرعت بیرونی عبارت است از کندی یا تندی تحولاتی که در بیرون از او چه از طریق خودش و چه از طریق دیگران اتفاق می‌افتد. سرجمع این دو سرعت می‌شود، سرعت زندگی فرد. گمان می‌کنم با این تعریف موافقید که عوامل پیش گفته باعث ایجاد سرعت‌های متفاوت در افراد مختلف می‌شوند. علاوه بر این، می‌توان از دو سرعت مقطعی و متوسط در زندگی آدم‌ها صحبت کرد. سرعت  مقطعی عبارت است از سرعت یک روز و حتی یک سال، یا هر بازهٔ زمانی محدود و مشخصی از عمر آدمی و سرعت متوسط عبارت است از سرعت کلی زندگی فرد. با این حساب، سرعت متوسط بیشتر از کلیات زندگی فرد اثر می‌پذیرد و سرعت مقطعی از جزئیات اتفاقات و روابط زندگی او.

2.         تفاوت سرعت زندگی افراد مختلف باعث تنش در روابط می‌شود.

مطالب بند بالا بدیهی تجربی به نظر می‌رسند. یعنی انگار همهٔ ما بالطبع آن‌ها را تجربه کرده و فهمیده‌ایم. نکتهٔ بعدی تأملی دربارهٔ اختلاف سرعت آدم هاست. بگذراید از زندگی روزمره و از سرعت مقطعی آدم‌ها مثالی بزنم: زن و شوهری را تصور کنید که یکی خانه دار و دیگری شاغل در بیرون است. ساعت ۵ یا ۶ عصر مرد از بیرون می‌آید. مواجه با افراد مختلف در طول روز، تنش‌ها و تحولات سریع محیط کار، سرعت در رانندگی، ترافیک، سر و صدا و شلوغی و... سرعت زندگی مرد را بالا برده است. در آن سو، زن در طول روز با افراد بسیار کمتری سر و کار داشته، در محیط کوچکتری رفت و آمد کرده، عناصر محیطش را خودش سامان داده و با وجود کار فراوان در خانه، در طول روز، سرعت زندگی پایین تری داشته است. مواجهٔ این دو در ساعت ۵ یا ۶ بعد از ظهر مستعد تنش، بدفهمی و سوء تفاهم است. نمی‌دانم تا به حال چقدر با این شرایط مواجه شده‌اید. می‌توانید به جای زن و شوهری که مثال زدم، زن و شوهری را در نظر بگیرید که هر دو شاغل اند ولی یکی نویسنده یا ویراستار است  و دیگری پرستار. یا دو دوست همخانه را در نظر بگیرید که یکی دانشجو و دیگری معلم است و.... در همهٔ این موارد، مواجه‌های آغازین بعداز ظهر و شب مستعد تنش و سوء تفاهم است. به نظر می‌رسد در چنین شرایطی نباید مسائل جدی و مهمی مطرح کرد، نباید بحث‌های جنجالی به راه انداخت و نباید به دنبال تصمیم گیری سریع بود. بهترین راه برای خروج از این وضعیت،، ایجاد تعادل تدریجی سرعت هاست. مثلاً زن و شوهر مثال بالا می‌توانند با هم چای بخورند، کمی حرف‌های معمولی از اینطرف و آنطرف بزنند و تلویزیون ببینند تا سرعت زیاد یکی کمتر و سرعت پایین دیگری، بیشتر شود. در سایر مثال‌ها هم همینطور است. پس در چنین مواردی نیاز به دوران گذرای داریم که سرعت‌ها را متعادل کند. درک این تفاوت و به رسمیت شناختن این نیاز، نه فقط در مواردی شبیه مثال بالا که در بسیاری دیگر از لحظات، شرایط و دوران‌های مختلف زندگی، به بهبود وضیعت فرد و روابطش کمک می‌کند. مهم این است که همیشه در پس ذهنمان داشته باشیم: شاید سرعت زندگی دیگری به طور کلی، یا در آن لحظهٔ خاص بیشتر یا کمتر از من باشد.

راستی بگذارید مثال بالا را کامل کنم. زوج مثال بالا، پنج شنبه و جمعه را با هم در خانه هستند و سرعت‌هایشان از صبح به هم نزدیک است. به طور معمول، در این دو روز تجربهٔ بهتری از با هم بودن و بودن با دیگر اعضای خانواده دارند.

3.            تفاوت سرعت زندگی در حیات اجتماعی و سیاسی ما هم اثرگذار است.

اگر توانسته باشم دو گزارهٔ قبلی را به خوبی توضیح دهم، فهم این گزاره و داوری در مورد آن دشوار نخواهد بود. در مثال بالا، از سرعت زندگی در لحظات مختلف روز و در شرایط مختلف افراد متفاوت صحبت کردیم. اما در اینجا با سرعت زندگی افراد به طور کلی (سرعت متوسط) و تفاوت‌هایشان با هم مواجه‌ایم. یک انقلاب را در نظر بگیرید. افراد و جریان‌های مختلف، پیشینه، کارکشتگی، نوع نگرش و طرفداران متفاوتی دارند. این عوامل سرعت آن‌ها را تعیین می‌کند. جریانی سیاسی با قدمت و کارکشتگی بیشتر، سرعت پایین تری دارد و جریانی نوظهور و تازه کار، سرعت بیشتری. و این می‌شود که جریان‌های با سرعت‌های متفاوت دچار سوء تفاهم، درگیری و تنش می‌شوند. نتیجهٔ نزاع هم گاهی به نفع جریان با سرعت پایین‌تر، گاهی به نفع جریان با سرعت بالا‌تر و گاهی هم به ضرر هر دوی آن‌ها رقم می‌خورد. می‌توان توضیح در این مورد را ادامه داد. ولی هدف این نوشته فقط ارائهٔ مدلی برای فهم تفاوت‌ها، سوء تفاهم‌ها و تنش هاست. به هین دلیل به همین مختصر اکتفا می‌کنم.

خب، باز هم به نظر می‌رسد یا حرف ساده‌ای را خیلی پیچیده کرده‌ام یا اصلاً حرف مهمی نزده‌ام. ولی خب، مدلی را معرفی کرده‌ام که توجه به آن در زندگی خودم ثمرات جالبی برایم داشته است.


زندگی من ( گفتگو با استاد مصطفی ملکیان)



پاییز سال گذشته خدمت آقای ملکیان رسیده بودم. بعد از کمی گفتگو، صحبت به حال و روز آن ایام من رسید. ادامهٔ گفتگو به هفتهٔ آینده موکول شد و قرار شد در جلسهٔ بعد ایشان از تجربهٔ شخصی خودشان از زندگی بگویند. در واقع بنا بر این شد که به جای توصیه و نصیحت یا هر حرف دیگری، از تجربهٔ خودشان در مقام فردی در طلب حقیقت صحبت کنند. به عقیدهٔ ایشان، این کار بهترین راه برای همفکری با من و دوستانی شبیه من است. روز گفتگو اجازه گرفتم تا صحبت‌هایشان را ضبط کنم و در اختیار بعضی از دوستان بگذارم. ماه گذشته اجازهٔ انتشارش را از آقای ملکیان گرفتم و اکنون حاصل این گفتگو را با شما در میان می‌گذارم.

در ابتدای گفتگو توضیح دادم که به نظرم می‌رسد هر قدر بیشتر به جستجوی حقیقت می‌پردازیم کمتر می‌یابیم و درد و رنجمان هم بیشتر می‌شود. در آغاز به دنبال حقیقتی هستیم که دل‌هایمان را گرم کند و به زندگیمان معنایی ببخشد، اما هر چه جلو‌تر می‌رویم، دستانمان تهی‌تر و امیدمان کمرنگ‌تر می‌شود. و پرسیدم که چطور می‌توان از چنین قبض و بسط‌هایی کاست و تا حد ممکن به آرامش رسید.

..................................................................................................................

پیش از شروع گفتگو کمی تأمل کردم که از کجا شروع کنم بهتر خواهد بود ولی به نتیجه‏ ی قطعی‏‌ای نرسیدم. درهرصورت چند نکته را عرض می‌‏کنم. به نظر من مهم این است که جواب این سؤال را خود شما برای خودتان تعیین کنید.

نخست اینکه به عقیده من اینکه شخص سنخ روانی خودش را تشخیص بدهد بسیار مهم است. سنخ روانی را می‌‏توان از راه نظریه‏‌های شخصیتی که در روان‌شناسی وجود دارد یا از راه رجوع به کهن الگو‌ها تشخیص داد. در رجوع به کهن الگو‌ها در پی تشخیص این امر هستیم که من در میان کهن الگوهای جهان بیشترین شباهت را به کدام کهن الگو دارم. در روزگار ما به طور معمول از یکی از این دو راه سنخ شخصیتی را تشخیص می‌‏ دهند. حال ‏آنکه به نظر من در نظام‏های عرفانی سابق و در ادیان شرقی راه‏های خود‌شناسی با این راه‏‌ها متفاوت بود. تأکید می‌کنم منظور نظر ما دراین گفتگو خود‌شناسی (self knowledge) است و نه انسان‌شناسی. در ادامه خواهم گفت که چرا خود‌شناسی مهم است. در آن قسمتی از روان‌شناسی که به آن روان‌شناسی انگیزش، هیجان و شخصیت می‌گویند (معمولا این سه را با هم ذیل یک مبحث قرار می‌‏ دهند) نظریه‌های شخصیتی مختلفی وجود دارد که روان‌شناسان عرضه کرده‌اند. بر اساس این نظریه ‏‌ها یک سلسله آزمون‌ها، پرسش نامه‌ها و امثال ذلک طرح‏ ریزی شده‏‌اند که با دقت در آن‌ها شخص می‌‏تواند ویژگی‏‌های برسازنده شخصیت خود را بشناسد. راه دوم خود‌شناسی در روزگار ما رجوع به مبحث کهن الگوهاست؛ اعم از کهن الگوهای یونگی و دیگر کهن الگوهایی که بعد از یونگ ظاهر شد. براساس این نظریه هر شخص دارای مجموعه‏‌ای از کهن الگوهاست که در وجدان جمعی بشر وجود دارد. مهم این است که ببینیم مثلاً از میان ۱۲ کهن الگوی بزرگ، مولفه‌های چه کهن الگویی در فرد غالب است و پس از آن کدام کهن الگو در مرتبه ‏ی دوم قرار می‌‏گیرد و کدام در رتبه‏ ی سوم تا برسیم به دوازدهم. وقتی کهن الگوی غالب شخص تمیز داده شد، می‌‏ توان گفت فرد به خود‌شناسی رسیده است. دوباره بر اولین نکته یعنی اهمیت فراوان تشخیص خود و خود‌شناسی تأکید می‌‏کنم. اهمیت این امر چه درست و چه نادرست برای خود من بسیار واضح است (با توجه به اینکه میان وضوح و صدق فاصله است). حال، طریق وصول به این مطلوب یکی از دو راه معمول در روزگار ما باشد و یا یکی از راه‏هایی که عارفان سابق و ادیان شرقی پیشنهاد می‌‏کردند. من نمی‌‏ توانم در مورد راه‏های پیشنهادی عرفای سابق و ادیان شرقی داوری کنم، ولی در رابطه با دو راه دیگر می‌دانم روش‌هایی هستند که به خوبی پاسخگو خواهند بود.

اهمیت این خودشناسی‌ای که گفتم به یکی از این دو یا سه راه صورت می‌گیرد در این است که شخصی که خود را می‌‏ شناسد، به سراغ آن شیوه‏ ی زندگی‏‌ای می‌‏ رود که با این خود تناسب دارد و خود در نسبت با آن شیوه زیست قرار و آرام دارد؛ البته قرار و آرامی که در این جهان امکان پذیر است. زیرا وجوه تراژیکی در زندگی وجود دارد که قرار را از هرکسی می‌‏ رباید و همه را به یک مقدار محروم از آرامش می‌‏کند، ولی فارغ از آن وجوه تراژیک زندگی که اختصاص به فلان یا بهمان شخص ندارد و در همه هست، میزانی از آرامش قابل دست یافتن است که می‌توان آن را آرامش ممکن نامید. آرامش ممکن به نظر من از این طریق بدست می‌آید. باور کنید که من وقتی فهمیدم در آنکهن الگو‌ها به کدام کهن الگو تعلق دارم و طرز زندگی متعلق به آنکهن الگو را شناختم، به صورت محسوسی آرامشم بیشتر شده است. چون فهمیدم من به سراغ طرز زندگی‌هایی می‌رفته‌ام که با یک کهن الگوی دیگری سازگاری داشته‌اند و می‌دیدم که انگار جا نمی‌افتم و گویی آنجا برای من یا بیش از حد تنگ است و یا بیش از حد گشاد. این است که بر روی این نکته اول خیلی تاکید دارم که شما باید یک همچین کاری را برای خودتان انجام بدهید. [۱]

نکته دوم را پیش از این در درس‌ها و گفته‌هایم گفته‌ام و حتماً شنیده‌اید و برایتان مکرر است، ولی در عین حال چون بر آن بسیار مصرّم دوباره بر آن تآکید می‌‏کنم. ما باید همیشه از خودمان بپرسیم که آیا طرز زندگی‌ای هست که با در پیش گرفتن آن، چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد، زیان نکنیم؟ اگر هست، چرا سراغ این دو راز بزرگ برویم که در ‌‌نهایت نمی‌توان در بابشان به قطعیت رسید. مگر اینکه کسی بتواند استدلالی اقامه بکند بر اینکه طرز زندگی‌ای نیست و وجود ندارد که آن طرز زندگی اگر خدا وجود داشته باشد و اگر خدا وجود نداشته بشد و اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و اگر زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد، در هر چهار شق متصور (چهار شق متصور است چرا که این دو مسئله به هم بستگی ندارند)، زیانی در این زندگی وجود نداشته باشد. اگر کسی بگوید دلیلی دارم که چنین طرز زندگی‌ای وجود ندارد، به این معناست که ناچاریم از کوشش برای پی بردن به پاسخ آن دو سؤال بزرگ. من شخصا عقیده‌ام بر این است که یک چنین طرز زندگی‌ای وجود دارد. بنابراین ما می‌توانیم بدون اینکه سراغ آن دو راز برویم، طرز زندگی‌ای در پیش بگیریم که در آن، در هر حال زیان نکرده باشیم. و آن طرز زندگی چنانکه همیشه گفته‏‌ام به نظر من سه مولفه و به یک معنا دو مؤلفه دارد. به ترتیب اهمیت می‌گویم که اگر تعارضی پیدا کردند، بدانیم کدام یک را باید بر دیگری ترجیح داد: یکی خوبی زندگی و دیگری خوشی زندگی.

مرادم از خوبی زندگی، زندگی کردن بر اساس موازین اخلاقی‌ای است که وجدانمان به ما القا می‌کند و مرادم از خوشی زندگی در پیش گرفتن یک زندگی لذّت بخش است. یعنی اول حاکمیت اصل وظیفه است و دوم حاکمیت اصل لذّت. البته به عقیده من هنگامی که میان آن دو تعارض پیش می‌‏ آید باید خوبی را بر خوشی مقدم دانست. اگر در زندگی به دنبال این دو برویم‌‌ همان استدلال راسلی می‌شود که دیگر تکرارش نمی‌کنم مبنی براینکه اگر خدا و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد ما زیان نکرده‌ایم و اگر خدا و زندگی پس از مرگ هم وجود نداشته باشد، زیانی نکرده‌ایم.

سوال: به نظر می‌رسد صرفاً برای برخی سنخ‌های روانی ممکن است که خوبی و خوشی زندگی با هم همراستا باشند و اینکه خوبی زندگی نیاز به بنیان متافیزیکی نداشته باشد. یعنی امر اخلاقی نیاز به بنیان متافیزیکی نداشته باشد یا حتی خوشی فرد نیاز به بنیان متافیزیکی نداشته باشد.

پاسخ: ببینید، اولاً به نظر من برای هر سنخ روانی،‌گاه خوبی زندگی و خوشی زندگی با هم ناسازگاری دارند. از آن نظر می‌گفتم عندالتعارض کدام را باید به کدام ترجیح داد. همیشه به نظرم در زندگی رویداد‌ها و اوضاعی پیش می‌آید که واقعاً خوبی زندگی با خوشی آن نمی‌خواند و باید یکی را فدای دیگری کرد. من معتقدم اگر کسی دغدغه‌اش این است که خدا و زندگی پس از مرگ وجود دارد یا ندارد، آنگاه از باب احتیاط و مصلحت اندیشی، حتماً باید خوشی زندگی را فدای خوبی زندگی کند. این است که آن احتیاط را اقتضا می‌کند.

اما درباره‏ ی نکتهٔ دومی که فرمودید ولی خوبی زندگی بر بنیان‌های متافیزیکی اتکا دارد، اگر مراد شما ترانس فیزیک باشد، سخن شما را اصلاً قبول ندارم چون دارم طرز زندگی‌ای را پیشنهاد می‌کنم که با بود و نبود امور ترانس فیزیک و ماوراء طبیعت، با هر دو سازگار باشد. اما اگر مراد شما متافیزیک به معنای دقیق کلمه یعنی امور عامه فلسفه است، این را قبول می‌کنم که اخلاق بر بعضی از این امور مابعدالطبیعی ابتنا دارد. اما مسئله بر سر این است که‌‌ همان به دنبال خوبی رفتن یعنی اگر وقتی تحقیق در باب اینکه زندگی خوب چیست، توقف دارد بر اینکه من یک مسئلهٔ مابعدالطبیعی را حل کنم، سراغ آن مسئلهٔ مابعدالطبیعی هم بروم. به تعبیر دیگر، اخلاقی زیستن یکی به این است که به احکام مکشوف شدهٔ اخلاقی عمل کنیم و دیگر اینکه احکامی را که نمی‌دانم آیا احکام اخلاقی‌اند یا نه، بروم و ببینم آیا احکام اخلاقی‌اند یا نه. در این حالت هم دارم زندگی اخلاقی می‌کنم. منتها در این قسمت از زندگی دارم اخلاق باور را اعمال می‌کنم. بنابراین اگر روزی شما فهمیدید که یک مسئلهٔ اخلاقی توقف دارد بر حل یک مسئلهٔ مابعدالطبیعی، وقتی سراغ حل آن مسئلهٔ مابعدالطبیعی هم می‌روید، دارید اخلاقی زندگی می‌کنید. بنابراین آن سودی که می‌گفتم در زندگی اخلاقی در تمام آن شقوق چهارگانه متصور است، شامل حال شما هم خواهد شد. چون واقعاً دارید تلاشی اخلاقی می‌کنید. مخصوصاً با توجه به این نکته که من خودم به اخلاق فضیلت معتقدم، بر این باورم که اخلاقی زیستن یعنی تلاش برای اخلاقی زیستن. هر که تلاش می‌کند اخلاقی زندگی کند دارد زندگی اخلاقی می‌کند.

نکتهٔ سوم این است که ممکن است من خوب زندگی کنم، خوش هم زندگی کنم ولی دغدغه‌های نظری داشته باشم. اصلا می‌خواهم ببینم زندگی پس از مرگ هست یا نه. حالا هم دارم به خوبی زندگی می‌کنم و هم دارم به خوشی زندگی می‌کنم...

سوال: به عقیده من این دغدغه‌ها، دغدغه‌هایی صرفاً نظری نیستند. به ویژه وقتی مسئلهٔ مرگ را به این دغدغه‌ها می‌افزاییم، آمیختگی آن‌ها با زندگی پررنگ‌تر می‌شود؛ و یا وقتی حیرت ناشی از مواجه با عظمت کیهان یا شگفت انگیز بودن هستی به ماهو هستی، یعنی حیرت زا بودن همین که هستیم و هستی‌ای که هست، را در نظر می‌‏ آوریم تأثیرات و تبعات عملی آن‌ها آنقدر پررنگ است که نمی‌توان آن‌ها را دغدغه‌های صرفا نظری دانست. شاید در معنای واژهٔ نظری با هم اختلاف داریم.

پاسخ: پس بگذارید واژه نظری را تعریف کنم. شناخت نظری به‌شناختی می‌گویم که در آن شناخت فقط برای خود شناخت محل توجه است نه شناخت برای دگرگون سازی. عمل همیشه نوعی دگر گون سازی است. امکان ندارد شما عمل داشته باشید و دگرگون سازی نداشته باشید. من مرادم از شناخت نظری، شناخت برای شناخت است که در عمل هیچ اثری نمی‌گذارد ولی آدم از یکی از واقعیت‌های جهان هستی باخبر شده است. من این را می‌گویم شناخت نظری و دغدغه نظری در مقابل شناخت عملی و دغدغه عملی که شناخت‌هایی هستند که اقتضای دگرگون سازی دارند یعنی در عمل ما مؤثراند. اگر تعیین مرادم از نظر به این صورت باشد عرضم این است که به عقیده من نفس اینکه آیا ما به سراغ دغدغه‌های صرفاً نظری خودمان هم باید برویم یا نه پاسخ اخلاقی می‌خواهد. دغدغه‌های نظری بی‌نهایت‌اند به معنای دقیق کلمه و بنابراین ما نمی‌توانیم همه دغدغه‌های نظریمان را فرو بنشانیم. توانش را نداریم؛ عمرمان، نیرو‌ها و امکانات جبلی و استعداد‌هایمان کفاف پرداختن به همه سولات نظری را نمی‌دهد. وقتی کفاف نمی‌دهد باید گزینشی عمل کنیم و وقتی می‌خواهیم گزینشی عمل کنیم باید ببینیم این گزینش بر چه اساسی باید صورت بگیرد. من معتقدم اخلاق می‌گوید آنهایی را به دنبالشان برو که حتما در عملت مؤثر‌اند، آنهایی که در عملت مؤثر نیستند به تو ربطی ندارند. خیلی چیز‌ها هستند که مهمند ولی در عمل من مؤثر نیستند. به این دلیل است که من فکر می‌کنم که ما نمی‌توانیم بگوییم بروید به دنبال شناخت هستی فقط برای شناخت هستی.

سوال: پس به نظر شما مؤلفه اضطرار است که باید مسیر حرکت معرفتی ما را تعیین کند و نه کنجکاوی؟

پاسخ: بله، من خودم اگر بنا بود کنجکاوی‌ام را پیگیری کنم، هیچ چیز به اندازه زیست‌شناسی، کنجکاوی‌ام را بر نمی‌انگیزد. ولی در عین حال اصلا و ابدا به سراغ این رشته نرفته‌ام و نمی‌روم، به خاطر‌‌ همان که به تعبیر خوب شما، انگار سائق و رانه‌ام اضطرار است و نه کنجکاوی صرف.

نکته چهارم اینکه: من خودم به این نتیجه رسیده‌ام و نمی‌‏دانم تا چه حد قابل تعمیم است به کسانی که غیر از من هستند. من به این نتیجه رسیده‏‌ام که لبّ جهان بینی قابل دفاع، جهان‏ نگری ابوالعلای معرّی است. در فرهنگ ما عمر خیّام نماینده این جهان‏ نگری است. عمر خیّام شدیداً تحت تاثیر ابوالعلای معرّی بود و خیلی با آثار او ممارست داشت. به نظرم این جهان نگری چهار عنصر دارد:

اولین عنصرش این است که در جهان راز هست اما به جهت اینکه راز است، تو نباید به آن بپردازی. وگرنه به آنهایی که مسئله‌اند هم نمی‌توانی بپردازی. یعنی اگر رفتی سراغ راز، راز بذاته و به حکم طبیعتش گشوده نخواهد شد، ولی باعث می‌شود تمام امکانهایی که در اختیار داشتی و می‌توانستی به کمک آن‌ها مسائل زندگی‌ات را حل کنی را هم از دست می‌دهی. مثل بزی که به جای اینکه همه امکاناتش را صرف پیدا کردن راهی برای دور زدن کوه کند مدام با شاخش می‌زند توی کوه. در‌‌نهایت شاخ‌های خودش می‌شکند و آخرش هم پشت کوه مانده و نتوانسته به آنطرف کوه برود. ولی اگر توانش را جمع می‌کرد و دور می‌زد، ممکن بود بتواند به آنطرف کوه برسد.

سوال: به عقیده من، یک جوان حتی اگر قوای معرفتی‌اش هم به پذیرش این جهان بینی نزدیک و مایل باشد، نمی‌‏تواند این موضوع را بپذیرد. یعنی نمی‌‏تواند بپذیرد که نباید به راز پرداخت یا اینکه این راز شناختنی نیست. به تعبیر دیگر، جوان گمان می‌کند در آن تمثیل، با کوبیدن شاخ به کوه، هنوز راهی برای از میان برداشتن مانع وجود دارد.

پاسخ: من در ابتدا هم گفتم در اینکه این رویکرد قابل تعمیم به دیگران هست یا نه شک دارم. ببینید من این موضوع را برای خودم چطور معنا می‌کنم. من به عنوان مصطفی دارم با شما صحبت می‌کنم و نه به عنوان یک معلم فلسفه. می‌‏دانید چه چیز باعث می‌شود که من ِ مصطفی مؤلفه اول این جهان بینی را در خودم تمکین کنم و تسلیم آن بشوم؟ من همیشه با خودم می‌گویم مصطفی تو از افلاطون بزرگ‌تر نیستی، این را بپذیر. تو از بودا بیشتر نیستی، این را بپذیر. تو از کنفسیوس حکیم‌تر نیستی، بپذیر. تو از لائوتسو، بزرگ‌تر نیستی، این را بپذیر. بعد می‌گویم این‌ها گفته‌اند که این مطالب راز‌اند. اگر عقول این‌ها راه به جایی نبرده، اقتضای واقعیت پذیری تو این است که بگویی من هم نمی‌توانم. ممکن است جوان نتواند این کار را بکند چون ممکن است اینطور فکر کند که من نخستین کسی هستم که در تاریخ به این مطلب پی می‌برم.

سوال: اگر اعتقاد داشته باشیم که حقیقت انفسی است و نه آفاقی، هر شخصی با مختصات روانی خودش و زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، می‌تواند امید به شناخت این راز‌ها داشته باشد. اگر حقیقت انفسی بوده و به تعبیری غیر قابل روایت کردن باشد، آنگاه بودا و کنفسیوس و... هم راست می‌گفته‌اند. ممکن است آن‌ها به این حقیقت انفسی دست یافته باشند و نتوانسته باشند گزارش یا روایتی از آن به‏ دست بدهند یا اینکه ممکن است به آن دست نیافته باشند. ولی همین که حقیقت انفسی است یعنی هر فردی امکان مواجه با آن را خواهد داشت.

پاسخ: خب. حالا ببینیم که اگر چنین دیدی وجود داشته باشد، شخص باید تا کی به خودش مهلت بدهد و بعد از آن با خودش بگوید که من دیگر باید دست بردارم. من می‌گویم که اگر بخواهد مهلت حکیمانه‌ای به خودش بدهد، باید الاهم فالمهم بکند. اول مسائل زندگی‌اش را حل کند و اگر فراغ بال برایش پیدا شد، برود سراغ رازهای زندگی. اما وقتی من هنوز در زندگی‌ام مسئله دارم، به نظر من حکیمانه نیست که بروم سراغ رازهای زندگی. من نظرم این است.

مؤلفهٔ دوم جهان نگری معرّی-خیّامی که به نظر من آن هم خیلی اهمیت دارد، این است که چنان زندگی کن که با شقوق متصوَر این راز‌ها، زندگی‌ات سازگاری داشته باشد. البته قبلاً هم به این موضوع اشاره کردم.

مؤلفهٔ سوم این است که نه به خودت و نه به دیگری رنج غیرلازم وارد نکن. این مؤلفه جنبهٔ سلبی دارد.

و مؤلفهٔ چهارم این است که در زندگی به دنبال ارضای آن چیزی برو که به اقتضای خودت، یعنی شخصیت فردی خودت، در زندگی به تو لذت می‌دهد. حالا وقتی به سراغ این می‌رویم، می‌بینیم ابوالعلای معرّی سنخ روانی‌اش یک چیز است، خیّام هم چیز دیگری است و حافظ هم تا آن مرتبه که خیامی فکر می‌کرد یک چیز سومی است. چون من این سه را دقت کرده‌ام می‌گویم که چیزهایی که به این سه نفر لذت می‌دهد سه فهرست متفاوت است و آن‌ها می‌کوشند که ه‌مان‌ها را ارضا کنند. من خودم شخصاً به اینجا رسیده‌ام و نمی‌دانم این چقدر قابل تعمیم به دیگران هست و چقدر قابل تعمیم به دیگران نیست ولی در رود خود من، کاملا جواب داده است. همیشه پیش خودم می‌گویم وقتی این را برای دیگری عرضه می‌کنم، ممکن است آن را نپذیرد یا بپذیرد.

سوال: من دوستی دارم که می‌گوید استاد ملکیان در حوزهٔ نظر، بیش از همهٔ سکولارهای جهان، سکولار فکر می‌کند و در عمل، اغلب قیود ِ همگی دینداران جهان را برای خود لحاظ می‌کند. یعنی در عمل به شدت دیندارانه عمل می‌کند و در نظر به شدت سکولار می‌اندیشد. سؤال دوستم همیشه این است که چطور این دو با هم سازگار می‌‏شوند. به نظر می‌آید که این نحوهٔ زیست، آنقدر طاقت فرساست که کسی نتواند از عهده‌اش بر آید.

پاسخ: من کاملا طاقت فرسایی اینگونه زندگی را قبول می‌کنم ولی معتقدم که اگر به رضایت درجه اول نظر کنیم، صد درصد طاقت فرساست. اما معتقدم آدم به این طاقت فرسایی که در رضایت درجهٔ اول طرح می‌شود، رضایت درجهٔ دوم می‌دهد. این یعنی چه؟ یعنی اگر من چیزی فوق این رضایت درجهٔ اول برایم وجود نداشت، قطعاً به یک صدم این درد و رنج تن نمی‌دادم. انسان طبعاً از این سبک زندگی گریزان است. اما به این نوع زندگی رضایت درجهٔ دوم دارم و آن رضایت این است که فقط این طرز زندگی من را با خودم آشتی می‌دهد. رضایت درجهٔ دوم یعنی آشتی با خود. فقط این طرز زندگی من را با خودم آشتی می‌دهد. مثل این می‌ماند که یک دوستی که با من قهر کرده بگوید من با تو آشتی می‌کنم ولی به شرط اینکه ۵۰ تا کار را انجام بدهی که هر کدامش طاقت فرساست ولی آَشتی با آن دوست به اندازه‌ای برای من مهم است که به همه این پنجاه کار که در حالت عادی تن نمی‌دادم، تن خواهم داد.

سوال: برای همین دوران عمر؟

پاسخ: بله، برای همین دوران عمر. البته معتقدم که اگر زندگی پس از مرگی وجود داشته باشد، کسی که در اینجا با خودش آشتی بوده، حتماً سعادتمند خواهد بود. من همیشه به این جملهٔ حضرت عیسی نظر دارم که می‌گفتند: «درونتان اتاق اتاق شده و اتاق‌ها با هم می‌جنگند. بروید به طرف خانهٔ تک اتاقه.» من خیلی به این معتقدم که آدم peaceful to oneself باشد. با خودش در آشتی باشد. این خیلی برای من مهم است و وقتی این آشتی با خود مهم است، آدم به آن چیزهایی که رضایت درجهٔ اول نمی‌داد، الآن رضایت می‌دهد. وگرنه اصلاً خیلی مبالغه آمیز است که بگویم زندگی من با آن توصیف دوستتان سازگاری دارد. چون آن چیزی که ایشان گفته در باب قدیسان صادق است. ولی واقعاً این را می‌فهمم که این نوع زندگی بسیار بسیار دشوار است. در عین حال، آن چیزی که این شکل زندگی را برای شخص سهل می‌کند این است که فقط این طرز زندگی او را با خودش آشتی می‌دهد.

سوال: فکر می‌‏کنم این طرز زندگی مبتنی یک تلاش طولانی برای پیدا کردن جواب آن سؤالات و در پی آن رسیدن به این نتیجه است که نمی‌‏ توان برای آن‌ها پاسخی قطعی یافت. یعنی اخلاق باور این اقتضا را داشته که آن سال‌ها را بکاوید. به تعبیر دیگر اگر شما ۱۵ یا ۲۰ سال قبل می‌گفتید که تو از افلاطون و بودا و... که بیشتر نیستی، در آنجا اخلاق باور را رعایت نکرده بودید.

پاسخ: دقیقاً. فکر می‌کنم همینطور است. با شما موافقم و متوجّه هستم چه می‌خواهید بفرمایید. کاملاً حق با شماست که رسیدن به این نقطه متوقّف بر طی کردن یک سیر طولانی است. بله من یک سیر طولانی کردم و در این سیر به این نتیجه رسیدم که نه، این دیگر فوق وسع بنده است. اما یک نکته وجود دارد. همین منی که می‌گویم فوق وسع بنده است، این حکم برایم واضح است و نه صادق. ولی ما در اخلاق به وضوح ماموریم و نه به صدق. بنابراین اگر شما قبل از اینکه ۲۰ سال عمرتان را صرف بکنید، برایتان این حکم واضح شد، دیگر اخلاقاً موظف نیستید آن ۲۰ سالی را که ملکیان صرف کرده، شما هم صرف کنید.

سوال: ممکن است فرد بگوید که خیلی چیز‌ها هنوز هست که می‌توان خواند و خیلی کار‌ها هنوز هست که می‌توان انجام داد، شاید تغییری حاصل شود. به عنوان مثال خود من جهان نگری خیّام را به لحاظ نظری می‌‏توانم بپذیرم ولی دلم احساس می‌کند که هنوز خیلی کار‌ها مانده که باید کرد و لذا دلم از پذیرش این نوع نگرش سر باز می‌زند.

جواب: به نظر من اگر چنین احساسی دارید مطلب هنوز برایتان به وضوح نرسیده است. من معتقدم ما در اخلاق مامور به وضوحیم و نه صدق. یعنی برای من واضح شده است که محال است من با این عقلی که دارم دیگر بتوانم مثل افلاطون بشوم، بنابراین اگر افلاطون سپر انداخت، من هم باید سپر بیندازم، اما این مطلب که برای من واضح است، آیا صادق هم هست؟ نه نیست. ممکن است صادق نباشد به دلیل اینکه هر اتفاقی که برای اول بار در تاریخ وقوع پیدا می‌کند، اول بار بوده که وقوع پیدا کرده است. شاید اول بار ملکیان بتواند این کار را بکند ولی، من به وضوح خودم مأمورم. به نظر من اگر روزی کسی بدون صرف آن ۲۰ یا ۳۰ سالی که ملکیان صرف کرده و به این نتیجه رسیده به چنین وضوحی برسد و به وضوحش عمل کند، هیچ اشکال اخلاقی ندارد. ما به لحاظ اخلاقی همیشه به وضوحمان مأموریم. و این درس بزرگی است که من از امثال تامس نیگل گرفته‌ام که ما در عالم اخلاق باید ببینیم که انصافاً در هنگام عمل چه چیزی برایمان واضح است. البته شخص باید همیشه در طلب باشد ولی در عین حال در هنگام عمل باید با دقت تشخیص دهد که طلبش تاکنون او را به کجا رسانده است. اگرچه ممکن است آن طلب، فردا که ادامه پیدا کند او را به نتیجهٔ دیگری برساند. ولی مهم این است که عمل را الآن می‌خواهم انجام بدهم. به عنوان مثال من به علت بیماری به پزشک رجوع می‌کنم و او پس از تشخیص بیماری من بگوید علیرغم اینکه داروهایی برای درمان این بیماری در دست هست ولی به یقین در شصت سال آینده داروهایی ابداع خواهند شد که اثر درمانی سریع‌تر و عوارض جانبی کمتری خواهند داشت. واضح است که من نمی‌توانم منتظر آن دوا‌ها بمانم و از پزشک خواهم خواست تا آخرین دست آورد دارویی کنونی را به من بدهد. من فکر می‌کنم هیچ انسان عاقلی شک نداشته باشد که داروهای ۶۰ سال آینده از داروهای الآن پیشرفته‌تر خواهند بود. اما آدم که نمی‌تواند منتظر ۶۰ سال آینده بماند. من الآن باید دارو را بخورم. من معتقدم در امور معنوی و روان‌شناختی هم همینطور است. ما یقین داریم که در آینده چیزهای دیگری مکشوف خواهد شد، اما بالاخره من الآن دارم زندگی می‌کنم و باید با آخرین دستاورد‌هایم زندگی کنم.

نکتهٔ دیگری که می‌خواهم خدمتتان بگویم این است که من به این نتیجه رسیده‌ام که آدم تا اصیل زندگی نکند، نمی‌تواند زندگی‌ای بکند که خوبی و خوشی را داشته باشد. و آدم خیلی شرمنده است که این را بگوید ولی اصیل زندگی کردن در بافت اجتماعی کشور ما امری نزدیک به محال است. می‌گویم نزدیک به محال چون هستند کسانی که تمام عواقب سوء و تلخش را می‌پذیرند. آدم وقتی اصیل زندگی می‌کند یعنی بر اساس فهم و تشخیص خودش عمل می‌کند. اولین اثر این شیوه زندگی کردن این است که خفیه کاری در آن نیست. بخش زیادی از سایش و فرسایش در زندگی ما به این دلیل است که خفیه کاریم. فکر نکنید خفیه کاری فقط خفیه کاری سیاسی است. بزرگ‌ترین مانعی که در برابر زندگی اصیل ما هست افکار عمومی است نه رژیم سیاسی حاکم بر جامعه. اگر من واقعاً می‌توانستم این افکار عمومی را به هیچ بگیرم و اصیل زندگی بکنم، خوبی و خوشی‌ام بسیار بسیار همراه‌تر می‌شدند و دو راه را نمی‌رفتند. ولی البته در جامعه‌هایی مثل جامعه‏ ی ما در پیش گرفتن این روش یک تالی فاسد دارد: خوبی و خوشی همراه‌تر می‌شوند ولی به قیمت اینکه ناخوشی‌های فراوانی هم از انجامشان پدید می‌آید. اصلاً به نظر من مهم نیست که جامعه‌های آزاد چه امکاناتی در اختیار شما قرار می‌دهند، به نظر من بزرگ‌ترین خدمتی که جامعهٔ آزاد به اعضای خود می‌کند این است که آن‌ها می‌‏ توانند از امکاناتی که دارند استفاده کنند. بخش زیادی از زندگی ما، ساحت‌های مختلف وجود ما بر هم انطباق ندارد. شما عقیده‌ای دارید ولی متفاوت از آن رفتار می‌کنید. یک نحوه گفتار دارید و به نحوه‌ای دیگر کردار. احساسات، عواطف و هیجاناتتان با کردارتان هماهنگ نیست. من کریستالی زندگی کردن، شفاف زندگی کردن را برای سلامت فرد خیلی سودمند می‌دانم. یعنی وقتی به یک فرد نگاه می‌کنی انگار به یک بلور نگاه می‌کنی و همهٔ زوایا و جوانب و خفایای آن را می‌بینی. ما هزینهٔ این را می‌‏دهیم که نمی‌توانیم این یکپارچگی وجودی یا صداقت را داشته باشیم. راه حل آن هم این است که یا شخص برود و در جامعه‌های آزاد زندگی بکند یا آنقدر ارادهٔ قوی داشته باشد که تمام هزینه‌های این نوع زندگی را در جوامع غیرآزاد بپردازد. باور کنید که من تقریباً به هر کسی که گفته‌ام، فوری تصدیق کرده است که بخشی از مشکلات او از این امر نشأت گرفته است که نمی‌تواند چنان که عقیده دارید، احساس و عاطفه و هیجان داشته باشد. آن چنان که این دو تا را دارد، خواسته داشته باشد و آن چنان که این سه تا را دارد گفته داشته باشد و آن چنان که این چهار تا را دارد، کرده داشته باشد. من فکر می‌کنم که علت درد و رنج بسیاری از جوانان و میان سالان و کلاً اکثر ما این است. اگر می‌توانستید در یک جامعهٔ آزاد زندگی کنید یا می‌توانستید واقعاً اراده‏ ی خود را قوی کنید و درد و رنجهایی را که ناشی از این نوع اصیل زیستن در اینجامعه است را تحمل کنید به شما خیلی خیلی کمک می‌کرد و یک مقدار از این فرو بستگی‌ای که آدم در خودش احساس می‌کند، باز می‌شد.

من واقعاً فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین ارکان زندگی بهروزانه این است که آدم شفاف و کریستالی باشد. بگوید من این هستم و هزینه‌هایش را هم می‌پردازم، البته چقدر خوب است که آدم در یک جامعهٔ آزاد زندگی کند که این نوع هزینه‌هایش تقریباً به صفر برسد. اما بالاخره آنهایی که توانسته‌اند، می‌گویند ما هزینه‌هایش را می‌پردازیم هرچند در یک جامعه‌ای جهان سومی زندگی می‌کنیم. من مثال‌های بسیاری دارم که ما به میزان اصیل زندگی کردن، فروبستگیمان از بین می‌رود و زندگیمان گشاده می‌شود.

نکتهٔ بعدی که می‌خواهم خدمتتان بگویم این است که اگر می‌‏‏‏خواهید این حالی که از آن صحبت کردید و خود من هم همواره تجربه کرده‏‌ام در زندگی نباشد، یکی از ارکانش این است که فتیلهٔ توقعات را باید پایین کشید. فتیلهٔ توقعات را در حدی بیاورید که زندگی این جهانی اجازه می‌دهد. مردام از توقعات توقع در همه زمینه هاست. ما نباید یک تصور هرکولی از خودمان داشته باشیم. ما هرکول نیستیم. این مسئله عجیبی است که متواضع‌ترین انسان‌ها هم دارند. شما ممکن است در روابط اجتماعیتان متواضع‌ترین انسان باشید، اما در عین حال تصوّر هرکولی از خودتان داشته باشید. این یعنی فتیله توقعاتتان را آنقدر بالا می‌کشید که چراغ زندگیتان دود می‌کند و آنوقت دیگر هیچ چیز را نمی‌بینید. حرف من این است که فتیلهٔ توقعات را باید متعادل کنیم. ما در هیچ جنبه‌ای نمی‌توانیم به آن مقدار که آرزو داریم برسیم. نه در آنچه که به جسم مربوط می‌شود و نه در آنچه که مثل علم به ذهن مربوط می‌شود و نه در آنچه که به روان مربوط می‌شود و نه آن چیزی که به روابط اجتماعی مربوط می‌شود و نه آن چیزی که به کاربرد من در تاریخ مربوط می‌شود (کارکرد زندگی هفتاد سالهٔ من در تاریخ). ما در هیچ یک از این حوزه‌ها نمی‌توانیمبه آرزوهای خودمان برسیم. آرزو‌هایمان را باید با واقعیت‌ها هماهنگ کنیم. واقعیت‌ها هیچ‌گاه با آرزو‌ها و خواسته‌های ما منطبق نمی‌شوند. با اینکه ما به سادگی می‌پذیریم که wishful thinking مغالطهٔ منطقی است؛ یعنی آرزو می‌کنم الف ب باشد، پس الف ب است. اما با این حال در واقع زندگی آرزو اندیشانه‌ای داریم. همه‌اش می‌خواهیم واقعیت‌ها را با خواسته‌ها و آرزو‌هایمان منطبق کنیم. من می‌گویم باید سطح توقع را پایین کشید. ما حالا به خاطر فشار روان‌شناسان پذیرفته‌ایم که IQ خاصی داریم که از IQ آقای ایکس کمتر است و پذیرفته‌ایم که قوت حافظه‌مان هم به اندازهٔ این آقا یا خانم نیست. اما انگار در همین حد این مطلب را می‌پذیریم که محدودیت‌هایی داریم. اما این کافی نیست، باید با واقعیت محدود بودن این قوا کنار بیاییم. اگر نخواهید با این واقعیت‌ها کنار بیایید، آن واقعیت‌های ثمربخش زندگی هم ثمربخشیشان را برای شما از دست می‌دهند. یعنی تغییر پذیرهای زندگیتان هم تغییر نمی‌کنند. ما باید این را بپذیریم که واقعا یک IQ و حافظه و استعداد خاصی داریم.

سوال: به نظر می‌رسد هر انسانی نیاز به مقداری جنگیدن و تلاش دارد تا به این ورزیدگی برسد که این واقعیت‌ها را قبول کند.

جواب: بله، ولی به نظر من نباید از حد بگذرد. لجاج و یک دندگی نباید نشان داد. تا یک جایی برای درس آمیزی، مثل مثال بز، شاخت را بزن ولی وقتی دیدی که نه، گویا این کوه خیلی استوار است، دیگر یک دندگی نکن چرا که در این صورت توان کارهایی هم که می‌توانستی بکنی از دست می‌دهی. البته این مسئله در جوانی دشوار‌تر از سن من است. در جوانی آدم فکر می‌کند واقعیت‌ها خیلی نرم‌تر از آنند که یک آدم می‌انسال بدان معتقد است.

سوال: گمان می‌کنم این وضوحی که شما از آن صحبت می‌کنید و معتقدید به آن رسیده‌اید، ثمرهٔ جنگیدن است. ثمرهٔ صرف عمریست که شما کرده‌اید. من گویا مطلب را می‌فهمم ولی برایم به این وضوح نرسیده ولی لااقل می‌توانم آنچه را شما می‌گویید درک کنم. و شاید بخش زیادی از رنج کسی چون من هم ناشی از همین امر باشد. حسرت زمانه‌ای امیدوارانه و نه یاس آلود و حسرت امیدی که بتوان به آن چنگ زد بدجوری در دلم رخنه کرده است. شاید وجود این حسرت در دورن من ناشی از این عدم وضوح باشد.

پاسخ: دقیقاً، دقیقاً همینطور است. بله، راستش نمی‌توانم بپذیرم. هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم که نپذیرفتن اینکه آدم بخواهد در مقابل این وجوه تراژیک سرکشی بکند، اقتضای یک نوع راه رفتگی است یا اقتضای نوعی پیری. ولی هرچه هست، الآنکه دارم با شما صحبت می‌کنم، این حرف بسیار برایم ناپذیرفتنی است. گفتم که خودم هم نمی‌توانم ادعا بکنم که لزوما از راه رفتگیم است. شاید به خاطر پیریم باشد. ولی به هر حال شک ندارم تا آنجا که در وسعم بوده راه رفتگی داشتم. لااقل می‌توانم بگویم از ۱۷سالگیم در زندگی کردن و چیزی را ضایع نکردن خیلی جدی بوده‌ام.

 در رابطه با پایین کشیدن این فتیله‏ ی توقعات می‌خواهم بر دو توقع تاکید خاص بکنم. یک فتیله که باید پایین بکشیم این است که ما نمی‌توانیم چنان زندگی بکنیم که همه را راضی بکنیم. این توقع توقع نابجایی است. باید بپذیریم که ما هر جور که زندگی کنیم و هر کار می‌خواهیم بکنیم، بالاخره یک کسانی از این طرز زندگی ما ناراضی خواهند بود. این کسان ممکن است همهٔ ۶ میلیارد انسان روی زمین منهای خود شما باشند و ممکن است تنها ۱۰ نفر باشند. ولی بالاخره نمی‌توانید طرز زندگی‌ای پیش بگیرید که همه را راضی بکند و هیچ کس را ناراضی نکند. اخلاق هم این را اقتضا نمی‌کند که من جوری زندگی بکنم که همه از من راضی باشند. چون مبنای اخلاق باید در واقعیت‌ها باشد. اخلاق نمی‌تواند من را به چیزی امر بکند که شدنی نیست. اخلاق ‌‌نهایت چیزی که به شما می‌گوید و به نظر من بدایت چیزی هم که به شما می‌گوید همین است که درد و رنج غیر لازم به دیگران وارد نکن. اما نه اینکه به طور کلی درد و رنج وارد نکن. الی ماشاء الله مردم از زندگی‌ای که شما می‌کنید درد و رنج می‌برند و البته این درد و رنج آن‌ها به خاطر خودشیفتگی خودشان، تعصّب خودشان، جزم و جمود خودشان، پیشداوری‌های خودشان، خرافه پرستی خودشان، بی‌مدارایی خودشان و استدلال ناگرایی خودشان است. من مسئول این درد و رنج نیستم. چرا من باید طوری زندگی بکنم که کسی که متعصب است از طرز زندگی من بدش نیاید. خب او دارد درد و رنج تعصب خودش را می‌کشد، نه درد و رنج زندگی من را. او دارد درد و رنج پیشداوری خودش، حودشیفتگی خود ش و... خودش را می‌برد. من در واقع مسئول این نیستم که درد و رنج او را درمان کنم. من این کار را نمی‌توانم انجام بدهم. و اگر می‌گویم این بار را از دوشتان پایین بگذارید منظورم این است که واقعا بگذارید پایین، نه اینکه بگویید اینکه پدرم است، پدر را که نمی‌شود. آن هم که طبیعتاً مادرم است و او را هم نمی‌شود، آن هم که خواهرم است، آن هم که برادرم است، آن هم که همسرم است، آن هم که... و الی آخر. این سیر حد یقف ندارد چون آن هم دوستتان است، آن هم دوست دوستتان است. نمی‌توانید این کار را بکنید. این سانتی مانتالیسم غیراخلاقی را باید کنار گذاشت. این یک مورد شاخص بود که می‌خواستم در مورد این فتیله پایین کشیدن‌ها بگویم.

و نکته دوم که شبیه این است ولی با آن فرق می‌کند این است که اصلاح اجتماع را فراموش کنید. ما را از بهشت بیرون کرده‌اند. من فکر می‌کنم اگر این از بهشت رانده شدن یک معنای خوب داشته باشد، همین است یعنی ما در دنیا دیگر بهشتی نخواهیم بود. ما از بهشت بیرون رفته‌ایم و هبوط کرده‌ایم. باید فرود بیاییم. توقعات را باید پایین بیاوریم. من فکر می‌کنم بخشی از درد و رنجی که ما می‌بریم، به خاطر این است که می‌خواهیم جامعه را اصلاح کنیم. من می‌گویم ما یک کار باید بکنیم. ما باید اخلاقی زندگی بکنیم. جامعه خود به خود به میزان اخلاقی بودن ما بهبود پیدا می‌کند، همین. منظور من این است که اصلاح اجتماعی باید نتیجهٔ عمل من باشد نه هدف عمل من. هدف عمل من باید این باشد که  خوب زندگی کنم و خوب یعنی اخلاقی. در نتیجه این خوب یعنی اخلاقی زندگی کردن من و به میزانی که من اتوریته دارم، به میزانی که من روی اطرافم تاثیر می‌گذارم، زندگی جامعه یک مقداری خوب‌تر می‌شود. و این به میزان اتوریتهٔ من است. یک وقت اتوریتهٔ من برای هیچ کس نیست. یک وقت برای همسرم اتوریته دارم. یک وقت برای بچه‌ام هم اتوریته دارم، یک وقت بر سه تا از رفقایم هم اتوریته دارم، یک وقت هم ممکن است اتوریته‌ای داشته باشم مثل اتوریتهٔ گاندی یا اتوریتهٔ تولستوی که وقتی خوب شد، خیلی‌ها خوب شدند. اما اگر هدف زندگی و عملتان را اصلاح اجتماعی قرار دادید، جز ناکامی چیزی نمی‌چشید و این ناکامی زندگی را به مذاقتان تلخ می‌کند. اینجا هم باید فتیلهٔ توقعاتمان را پایین بکشیم. باید هدف زندگیمان را خوب زیستن به معنای اخلاقی زیستن قرار بدهیم. حالا به میزان خوب زندگی کردنتان البته زندگی بقیه هم بهتر می‌شود. فرق خوبی و خوشی در این است که خوشی فقط زندگی خود فرد را بهبود می‌بخشد ولی خوبی هم زندگی فرد را بهبود می‌بخشد و هم به میزانی که اتوریته و شعاع وجودی دارد، زندگی دیگران را هم بهبود می‌بخشد. اما باید این را نتیجهٔ زندگیتان بدانید و نه هدف آن. علی ابن ابی طالب هم به نظرم به این تلخکامی رسیده بود. حالا چه از ابتدا می‌دانسته به این تلخکامی می‌رسد و چه نمی‌دانسته. او خودش می‌گوید خدایا مرا از این‌ها بگیر و بد‌تر از من را به این‌ها بده و این‌ها را از من بگیر و بهتر از این‌ها را به من بده. آدم سرخورده این حرف را می‌زند که من این‌ها را ملول کردم و این‌ها هم مرا ملول کردند. من این‌ها را خسته کردم و این‌ها هم مرا خسته کردند. این حرف‌ها مال یک آدم ناموفق است. پس بار اول این بود که خوشایند مردم را از دوشتان بر زمین بگذارید و بار دوم اینکه خوب شدن و اصلاح مردم را هم هدف زندگی خود قرار ندهید.

این در واقع گزارشی است که من برای دوست خودم عرض می‌کنم از اینکه چگونه توانسته‌ام خودم را تمشیت و تدبیر کنم.

و اما نکتهٔ بعدی و آخری اینکه من به این نتیجه رسیده‌ام که بسیارند لذاتی که ما از آن‌ها ملول می‌شویم و کم‌اند لذائذی که آدم را ملول نمی‌کنند. بنابراین باید همیشه گونه‌ای انطباق را در زندگی بپذیریم. همانطور که می‌دانید شوپنهاور از بزرگ‌ترین حکمای تاریخ است. او می‌گفت زندگی انسان بین «درد و رنج» و «ملال» در نوسان است. به این دلیل که تا وقتی چیزی را می‌خواهیم و نداریم، درد و رنج داریم. وقتی به دست می‌اوریم، ملالت برایمان ایجاد می‌شود. من اگر سخن او را که همهٔ لذت‌ها بالاخره ملال انگیزند نپذیرم، ولی می‌توانم بپذیرم که اکثریت قریب به اتفاق لذّت‌ها ملال آورند. مخصوصا اگر انسان، تند عاطفه باشد (در تشبیه با تند ذهن و کند ذهن). خیلی زود به این می‌رسد که این لذت هم آن چیزی نیست که می‌خواست و خیلی زود این ملال‌ها برایش حاصل می‌شود. ما باید یک مقدار انطباق پیدا کنیم. به این معنا که شما همیشه باید ذخیرهٔ از لذّات داشته باشید. یعنی وقتی لذّت بخشی این لذّات ته کشید و شما را به ملال کشاند، بروید سراغ یک افق جدید و یک امر لذّت بخش نو. مگر اینکه لذّاتی باشند که واقعاً ملال آور نباشند و آدم بتواند همیشه از آن‌ها لذّت ببرد (که البته من بعید نمی‌دانم چنین لذّاتی وجود داشته باشند. در مورد خودم و با سنخ روانی خودم به یکی دو لذت با این ویژگی رسیده‌ام). ولی برای بقیه لذّات باید جایگزین‌هایی پیش بینی کنیم تا لااقل به یک خلاء مضاعف در زندگیمان نرسیم.

سوال: می‌توانم بپرسم آن دو لذّت که گفتید برای شما تا همیشه لذّت بخش هستند کدام هایند؟

پاسخ: من راجع به خودم به این دو لذّت رسیده‌ام: یکی کا ستن از درد و رنج دیگران. این عمل لذّتی به من می‌دهد که هیچ وقت از آن ملول نمی‌شوم. البته عرض کنم که همیشه به آنی که «می‌توانم» کمک می‌کنم و نه بیش از آن. و دیگری حقیقت طلبی در دو حوزه همیشه برای من لذّت بخش است: یکی حوزهٔ روان‌شناسی و یکی حوزهٔ اخلاق. خیلی علاقه دارم بدانم این روان‌شناس جدید چه چیز می‌گوید و آن عالم اخلاق جدید چه گفته است. البته این حقیقت طلبی‌ام در بقیهٔ حوزه‌ها اینطور نیست. این دو حوزه دارند نو به نو به من طراوت و تازگی می‌دهند و خسته و ملولم نمی‌کنند.

و اما نکتهٔ آخر اینکه: به این نتیجه رسیده‌ام که اگر بخواهم به عصمت برسم به منجلاب بزرگ‌ترین گناهان می‌افتم. به همین دلیل است که همیشه به خودم می‌گویم مصطفی تو نباید انسان کامل بشوی. پنبهٔ این را از گوشت بکش بیرون. تو باید بهتر از اینکه هستی باشی، همین. اما انسان کامل نباید بشوی. چرا می‌گویم «نباید» بشوی و نمی‌گویم «لزومی» ندارد بشوی؟ چون تا نگویم «نباید» بشوی به غرضی که منظورم است نمی‌رسم. یکی از عرفای ما می‌گفت اگر به کسی که در یک روز هفتاد نبی مرسل را کشته است، بر بخورم، به او می‌گویم در مسجد تف نینداز. چرا که اگر به او بگویم تو جنایتی کرده‌ای که بالا‌تر از آن جنایتی نیست، حالا در مسجد هم تف انداختی، بینداز، وضع این آدم بد‌تر می‌شود. چون با خودش می‌گوید من دیگر فرقی برایم نمی‌‏کند. چه ایرادی دارد ۴ تا نبی غیر مرسل را هم بکشم، ۴ تا غیر نبی غیر مرسل را هم بکشم و کلی جنایت دیگر هم بکنم. اما اگر به او بگویم اگرچه تو چنین جنایتی کرده‌ای، اما آنقدر ریشه‌ات در آب هست که هنوز هم می‌گویند این کار را نکنی وضعت بهتر می‌شود، ممکن است او آهسته آهسته به ترمیم خودش بپردازد. لذا اگر شما گفتید که تو باید معصوم بشوی، یک بار عزم می‌کنی و شکست می‌خوری، دوباره عزم می‌کنی و شکست می‌خوری، سه باره و چهارباره و دفعهٔ دهم و بیستم، بعد به این نتیجه می‌رسید که من دیگر نمی‌توانم معصوم بشوم، حال که چنین هدفی ندارم دیگر فرقی نمی‌کند چه کاری انجام دهم. اما اگر از ابتدا بگویید: فلانی سعی کن بهتر شوی، هیچ‌گاه سیر قهقهرایی پیدا نمی‌کنی زیرا همیشه راه و امکان برای بهتر شدن هست. من به این مطلب رسیده‌ام. البته این از وجوه تراژیک زندگی است چون پاکی مطلق یکی از چیزهایی است که انسان در زندگی‌اش می‌خواهد. ولی پاکی مطلق در عمل به ناپاکی مطلق می‌انجامد. اما پاکی نسبی یعنی اینکه من باید پاک‌تر از اینکه هستم بشوم، زندگی را هر روز بهتر از قبل می‌کند. اگر بهتر شدن را بخواهید همیشه بهتر می‌شوید و اگر خوب شدن مطلق را بخواهید، می‌روید به سوی بد شدن مطلق.

 

 [۱] سوال: لطفا منبع یا کتابی هم در این باره معرفی نمایید.

پاسخ: برای اولی، بهترین کتاب در زبان فارسی، کتاب نظریه‌های شخصیت است از شولتز (نظریه‌های شخصیت، مؤلف: دوان شولتز، مترجمان: یوسف کریمی، فرهاد جمهری و...، نشر ارسباران). و برای دومی، زندگی برازنده من بهترین کتاب است. البته من هیچ یک از این کتاب‌ها را از لحاظ ترجمه‌شان نمی‌پسندم ولی به هرحال خود کتاب‌ها بهترین هایند. واقعا هردوشان کتاب‌های عالی‌ای هستند. زندگی برازندهٔ من را آقای کاوه نیری ترجمه کرده و انتشارات ماز انتشار داده است. این کتاب بر اساس نظر معروف دو خانم روان‌شناس آمریکایی نوشته شده است که با هم پرسش نامه‌ای تنظیم کرده‌اند و سالهسات که بر اساس کهن الگوهای دوازده گانه، اشخاص را به خودشان می‌شناسانند.

تولد دیرهنگام و پیری زودرس


گفت: ما داریم به قهقرا می‌رویم. ببین همه غمگین‌اند.

در صف بی‌آر تی بودیم. رفته بودیم انقلاب برای خرید کتاب.

می‌گفت: ببین، هیچ کس نمی‌خندد. حتی خود تو. چند سال پیش هم همینطور بود محمود؟

اتوبوس به ایستگاه رسیده بود. داشتم چیزهایی که از اقتصاد و سیاست خوانده‌ام را در ذهنم مرور می‌کردم. چرا اینطور شد؟ این سیر نزولی تا کجا ادامه پیدا می‌کند؟

در همین فکر‌ها بودم که گفت: آن خانم کتاب فروش را یادت هست؟ همانی که تمام این ۴ سال وقتی می‌آمدیم انقلاب، از دیدن خنده‌اش خوشحال می‌شدیم؟ خب، چند ماه است دیگر نمی‌خندد. وقتی ازش سؤال می‌کنم، فقط عینکش را جا به جا می‌کند و خیلی سرد جواب می‌دهد.

در دلم می‌گفتم: یک طوری حرف می‌زنی که انگار مقصر همهٔ این بدبختی‌ها من هستم. خود من هم گم شده‌ام. به روی خودم نمی‌آورم. خود من هم وقتی برای خرید کتاب به این خیابان شلوغ، به این تجسم تهران خاطرات کودکانه‌ام می‌آیم، سر درد می‌گیرم. راستش حس می‌کنم همه چیز از دست ما خارج شده. شده‌ایم تخته پاره‌هایی روی موج.

و گفتم: ببین. دقیقاً. شده‌ایم مثل تخته پاره‌هایی روی موج. تفاوت من و تو هم تفاوت در نوع نگاه‌مان به همین مسئله است. من‌‌ رها کرده‌ام و تو مدام غصه‌اش را می‌خوری. در وسط این دریای طوفانی، نمی‌توان راه چاره‌ای پیدا کرد. ولی تو هنوز هم مدام نگرانی و به راه چاره فکر می‌کنی. تازه چه راه چاره‌ای؟ راه حلت خریدن دلار بود. که مثلاً ارزش پول‌هایت افت نکند و سودی هم بکنی؟ مگر کردی؟ هی با خودت کلنجار رفتی که این راه درستی برای پول در آوردن نیست. اخلاقی نیست و.... خب.

آرام گفت: اتوبوس لعنتی. همیشه در ایستگاههای شلوغ سوار می‌شویم. همیشه هم اتوبوس دیر می‌رسد. خسته شدم از ازدحام و دیر رسیدن. محمود، من فکر می‌کنم ما همیشه دیر می‌رسیم. وقتی هم که می‌رسیم همه جا شلوغ و به هم ریخته است. مثل تولدمان...

اتوبوس رسید. سوار شدیم. سینه‌ام می‌سوخت. هوا پرِ دود بود. هیچ کداممان حوصلهٔ ادامه دادن داشتیم.

پاشنه ی آشیل


هر کدام از ما آدم‌ها نقطه ضعف‌هایی داریم. یعنی یک جاهایی در شخصیتمان هست که سست‌تر از بقیهٔ قسمت هاست. ممکن است بخشی از شخصیتمان به سختی و محکمی سنگ باشد و بخشی از آن مثل حباب، آمادهٔ ترکیدن. نقطه ضعف یعنی همین. یعنی آنجایی از شخصیت هر کس که بیش از حدّ معمول ضعیف است؛ یعنی آنجایی که دیگران و حتی گاهی خود فرد تصور ضعیف بودنش را نمی‌کند. و خب، آدم‌ها با همین نقطه ضعف‌هایشان از پا در می‌آیند. دیر یا زود، خیلی از ما در دام یکی از همین نقاط تاریک می‌افتیم و برای مدتی یا شاید برای همیشه اسیر تبعات این اسارت می‌شویم.

نقطه ضعف‌های آدم‌ها فقط در قدرت طلبی، ثروت طلبی و شهوت و اینجور چیز‌ها خلاصه نمی‌شود؛ شخصیت‌های متنوع داریم و نقطه ضعف‌های مختلف. یکی ممکن است نقطه ضعفش ترس از فقر باشد، یکی ترس از جدایی، یکی اضطراب تنها شدن، یکی اعتیاد و الی آخر. در هر صورت، این نقاط ضعف معمولاً باعث می‌شوند خطا کنیم، کاری کنیم که نباید، از آنچه هستیم ضعیف‌تر نشان دهیم و وابسته‌تر از آنچه به طور معمول هستیم به نظر بیاییم. اینکه کلی می‌گویم، از قلّت شواهد و مثال‌ها نیست، از کثرت آن هاست. هر کسی می‌تواند صد‌ها مثال پیش خودش بیاورد. هر کدام از ما تجربه‌هایی داریم و بار‌ها و بار‌ها تباه شدن آدم‌ها را دیده‌ایم.

در این نوشته نمی‌خواهم از دلیل وجود نقطه ضعف‌ها صحبت کنم. فقط می‌خواهم به این پرسش فکر کنم که: چه کارهایی می‌توان کرد تا در دام این نقطه ضعف‌ها نیفتیم و دچار خسران نشویم؟

سعی کرده‌ام از تجربهٔ شخصی خودم و برخی از تجارب دیگران، اصولی را استخراج کنم:

1. قبول کنیم که هر کسی، در هر سطحی از کمال، نقطه ضعف‌هایی دارد که ممکن است حاصل تربیت، طبقهٔ اقتصادی، نحوهٔ معیشت و حتی ژنتیک باشد.

2. قبول کنیم که همهٔ وجوه شخصیتمان به یک اندازه قوی نیست و قدرت وجه یا وجوهی از شخصیتمان را به کل آن نسبت ندهیم.

3. سعی کنیم با تجربه‌هایی محدود و کنترل شده نقاط ضعف خودمان را بشناسیم. اگر نخواهیم این تجربه‌های کنترل شده را داشته باشیم می‌توانیم به تجارب دیگران نگاه کنیم. بعد خودمان را جای آن‌ها بگذاریم و در مورد عکس العمل‌های خودمان در شرایط مشابه فکر کنیم. برای این کار تخیّل و قدرت تحلیل بالایی لازم است.

4. نقاط ضعف خود را به رسمیت بشناسیم. یعنی وجودشان را انکار نکنیم.

5. سعی کنیم در شرایطی که کنش مبتنی بر آن نقاط ضعف را ناگزیر می‌کند قرار نگیریم. مثلاً اگر نقطه ضعف ما برانگیختگی زیاد و مقاومت جنسی یا مالی پایین است در موقعیت‌هایی که مقاومت جنسی یا مالی زیادی نیاز است قرار نگیریم.

6. چون نمی‌توانیم جلوی پیش آمدن چنین شرایطی را بگیریم، باید از پیش به آن‌ها فکر کرده باشیم. یعنی سناریوهای ممکن را در ذهنمان سنجیده باشیم و به کنش‌های معقول در هر سناریو فکر کرده باشیم. البته هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. ولی همین که از قبل به این شرایط فکر کرده باشیم، ما را درگیر شرایطی نا‌شناس نمی‌کند. در نتیجه می‌توانیم بهتر تصمیم بگیریم. مثلاً اگر نقطه ضعف ما تنهاییست و ممکن است به خاطر سر ترس از تنها شدن دست به هر کاری بزنیم. بهتر است از قبل به این فکر کرده باشیم که اگر روزی با وجود تمام تلاش‌هایمان تنها شدیم چه کار باید بکنیم و به چه کس یا کسانی رو نیاوریم.

7. اگر در چنین شرایطی قرار گرفتیم، پیش از هر تصمیمی به این فکر کنیم که قضاوت خودمان در شرایط معمول دربارهٔ این تصمیم چه خواهد بود. بعد بر اساس آن قضاوت عمل کنیم.

8. همیشه به خاطر داشته باشیم که امیال ما قادر به همه گونه دستکاری در معرفت ما هستند. در چنین مواقعی ممکن است سلسله‌ای از استدلال‌ها را کنار هم بچینیم تا عملی خاص را توجیه کنیم. اما باید از دید ناظر خارجی یا خودمان در شرایط معمولی به این مسئله و استدلال‌ها نگاه کنیم. این از دید ناظر خارجی یا خود ِ شرایط نرمال نگاه کردن نیاز به تمرین دارد؛ تمرینی که می‌توانیم در تجربه‌های محدود و کنترل شده انجام دهیم.

9. همیشه باید برای باورهای سست و «لنگ در هوا» کاری کرد. بسیاری از مواقع، اگر وسوسه‌ای قوی به این باورهای سست ضمیمه شود، فاجعه می‌آفریند. خیلی از ما تصور مبهمی از مفاهیم اخلاقی داریم. حق دیگران و حدود آن برایمان روشن نیست. مفهوم رابطه و خیانت و دوستی و حدود آن‌ها را به درستی تشخیص نمی‌دهیم و الی آخر. در مواجه با شرایط تحریک نقاط ضعف، باور سست مقاومتمان را در هم می‌شکند. از خودمان می‌پرسیم: خب، واقعاً چرا نباید فلان کار را بکنم. بعد که دلیل روشنی پیدا نکردیم، مانع معرفتی از پیش پایمان برداشته می‌شود.

10. یکی از خطاهای معرفتی و اخلاقی ما این است که در توجیه عمل خود می‌گوییم: همه این کار را می‌کنند، پس من چرا نکنم. این استدلال توجیه قدرتمندی برای شکستن مقاومت فرد است. اما باید به خاطر داشت که اولاً من خودم هستم و مختصات و مقتضیات، شرایط و باورهای خاص خودم را دارم و به همین دلیل شرایطم با دگیران قابل قیاس نیست. ثانیاً «» دیگران «یا» همه «مفاهیم مبهمی هستند که در اغلب موارد توهم و خطا می‌آفرینند. منظور از» همه «کیست؟ گاهی اوقات حکمی را به همه منتسب کرده‌ایم ولی پس از مدتی به کرّات به موارد نقض آن بر خورده‌ایم. گاهی چون همه فلان کار را می‌کردند، ما هم آن را انجام داده‌ایم و به دام افتاده‌ایم. در نتیجه باید از این مفاهیم و احکام کلی مبهم پرهیز کرد. هر فرد باید خودش و فقط خودش را در چنین شرایطی در نظر بگیرد.

11. اگر تصمیمی گرفتیم که ممکن است بعد‌ها از آن پشیمان شویم، باید به خاطر داشته باشیم که هر لحظه تصمیم خود را عوض کنیم، سود کرده‌ایم. یعنی بپذیریم که مسئله، مسئلهٔ صفر و صد نیست. آدم‌ها با اولین اشتباه تباه نمی‌شوند. پس هر لحظه که به شرایط نرمال نزدیک‌تر شدیم باید دست از آن تصمیم و راهی که در پیش گرفته‌ایم برداریم. برای این کار باید بر میل به تخریب خود که در اغلب ما هست، غلبه کنیم.

12. اگر با همهٔ این اوصاف در آن نقطه ضعف زمین گیر شدیم، سعی کنیم اشتباه خودمان را قبول کنیم. با خودمان صادق باشیم. واقعیت را تحریف نکنیم و سعی کنیم تمام درسی را که می‌توانیم از آن موقعیت بگیریم. نباید سعی کنیم برا ی کاستن از ناراحتی یا عذاب وجدان یا اصلاح داوری دیگران، واقعیت را تحریف کنیم. باید اشتباه‌مان را مردانه (زنانه) بپذیریم.

فهرست ناقصی است و پهلو به توصیه‌های کتاب‌های عامه پسند می‌زند. اما، موضوع مورد بحث (یعنی به دام نقاط ضعف افتادن) آنقدر مهم و البته پوشیده است که خطر سطحی شدن مطالب هم ما را از نوشتن پیرامون آن بی‌نیاز نمی‌کند. خیلی از ما آدم‌ها، دقیقاً‌‌ همان زمانی که به توان و شخصیت خود ایمان کامل داریم یا زمانی که در اوج محبوبیت فکری، سیاسی، هنری و... هستیم، دچار چنین خطاهایی می‌شویم و همه چیز را خراب می‌کنیم.

در باب حقیقت انضمامی افسردگی


"همیشه عنصر مخربی در رفتارهای آدمی هست و امید راهی است برای فرار از خود؛ از وضیعت اسف باری که تولد برایمان رقم زده است" افسردگی چیزی جز باور به این گزاره نیست. و افسردگی چه بی صدا و آرام به روزها و لحظه هایمان می خزد. و افسردگی چه آرام می رود زیر پوست روابطمان. و افسردگی چه بی خبر رنگ در و دیوار را تغییر می دهد، صداهای آشنا را غریبه می کندو طنین های دلنشین را به ضرباهنگی فرساینده بدل می کند.

همیشه کسی هست که کسی را می پاید. کسی که نزدیک است. آمده تا به صورت تنهایی او چنگ بزند. می دود بی آنکه هراسی از نبود وقت داشته باشد. می نشیند بی آنکه خسته باشد و داد می زند بی آنکه واقعاً عصبانی شده باشد.

همیشه عنصر مخربی در همه ی رفتارهای آدمی هست. ولی آدمی آن را نمی بیند تا زمانی که افسردگی از راه می رسد. افسردگی مثل عشق است: چشم آدمی را باز می کند. تنها آن موقع است که می فهمد : "همیشه عنصر مخربی در رفتارهای انسان هست و امید راهی است برای فرار از خود؛ از وضیعت اسف باری که تولد برایمان رقم زده است"

آینده در گذشته ی ماضی


هیچ کس پایبند هیچ آینده‌ای نیست. تنها گذشته است که دست و پای آدمی را می‌بندد. آینده هم در بند گذشته است. تنهایی آدمی هم میراث گذشتهٔ اوست. رنج‌ها، غم‌ها و شادی‌ها همه ارمغان گذشته‌اند. گذشته اما یکسره جبری است. تمام شده است. جز رشته‌ای از خاظرات و تأثیرات چیزی از آن باقی نمانده است. چگونه باید با گذشته سر کرد؟ گذشته را چه باید کرد؟ گذشته‌ای که روز به روز بزرگ‌تر می‌شود و سهم بیشتری از زندگی ما را می‌گیرد اما هیچ تغییری در آن نمی‌توان داد. دم مرگ، همهٔ زندگی ما گذشته است. در آن لحظه، یکپارچه گذشته‌ایم. همهٔ هستیمان جز‌‌ همان دم آخر، گذشته است. در آن لحظه موجودی ماضی هستیم.

جاودانگی ِ کُشنده


چیزی مرگ بار در میل به جاودانگی هست. مگر نه این است که هر چیزی به ضدّش شناخته می‌شود و اگر چیزی هست ضدّش هم یقیناً وجود دارد. پس اگر فنا هست، جاودانگی هم هست و اگر جاودانگی هست، نابودی هم هست. میل به جاودانگی، چیزی در این میانه است، میل به چیزی که آدمی را به ضدّش می‌کشاند. از میل به جاودانگی به فنا و نیستی کشیده می‌شویم. این میل آنقدر شدید هست که همهٔ فعالیت‌هایمان را پنهان و آشکار جهت دهد. اما چون جاودانگی ممکن نیست و چون همهٔ عمر زیسته‌ایم که جاودانه شویم، وقتی به واقعیت نیستی پی می‌بریم، فنا‌تر می‌شویم. پردهٔ توهممان که دریده می‌شود، حاصل همهٔ عمرمان بی‌معنا می‌شود و نیستی از این بیشتر نخواهد بود.

 جاودانگی، ما را به مردنِ پیش از مرگ دچار می‌کند؛ به نیستیِ پیش از نیستی؛ به تهی و بی‌معنی کردن همهٔ فعالیت‌ها و همهٔ عمرمان. میل به جاودانگی کشنده است و تمام زندگی ما در همین پارادوکس شکل می‌گیرد.

از بهشت رضا تا بهشت زهرا ( مرگ همیشه مرگ می ماند)


ده ساله بودم شاید. از بهشت رضا بر می‌گشتیم. دوست مادرم که یک سال از درسش مانده بود و از همین الآن همه خانم دکتر صداش می‌کردند، در تصادفی از دنیا رفته بود. از آن تصادف‌های مزخرف. از آن راهیان نورهای هر ساله که یکی دو تا اتوبوس کشته می‌دهد. مراسم تشییع تمام شده بود. خیلی تلخ، خیلی خیلی تلخ. من خانم اعلمی را خیلی دوست داشتم. خیلی به من محبت می‌کرد. تا جایی که یادم هست، زن حدوداً ۲۸ سالهٔ قدبلندی بود، عینکی و زیادی مهربان. بچهٔ کوچکی هم داشت. دختر شهید هم بود.

اولین بار بود که با مرگ مواجه می‌شدم. یعنی اولین باری بود که مرگ را حس می‌کردم. آدم زمانی این جور چیز‌ها را حس می‌کند که عزیزی را از دست می‌دهد. تازه آن وقت می‌فهمد که مرگ چه کار می‌کند و چه چاله‌های عمیقی در روح آدم به جا می‌گذارد. از روز اولِ شنیدن خبر مبهوت بودم. فضیله خانم از آن آدم‌هایی بود که بچه‌ها را جدی می‌گرفت و مثل آدم بزرگ‌ها به‌شان احترام می‌گذاشت. هی وسوسه می‌شوم بگویم با مردن او شکست عشقی خوردم. ولی خب، این طور نبود ولی خیلی هم از آن کم نداشت. یعنی سهمناکی مرگ، تراژدی مردن او را به چیزی شبیه یک شکست عشقی عمیق تبدیل کرده بود. شکستی با غم و اندوه شدید و البته ترس و حیرتی غیر قابل تحمل.

در سکوت از بهشت رضا بر می‌گشتیم. بابا، مامان، حامد، من و فاطمه. کسی یک کلمه هم حرف نمی‌زد. دقیقاً نمی‌دانم چقدر از مشهد تا بهشت رضا راه بود. ولی هر چه بود آن روز آنقدر حالم از این مسیر بد شد که به همهٔ خانواده گفته‌ام من را هر جایی خاک کنند الا بهشت رضا. حتی ببرند آن خواجه ربیع دلگیر و کسل کننده. پخش ماشین روشن بود. علیرضا افتخاری می‌خواند:‌ای دلبر عشوه گر،‌ای یار شیرین شکّر، از بزم یاران سفر، کردی چرا بی‌خبر.... هیچ وقت یادم نمی‌رود این قطعه را. در‌‌ همان ده سالگی مرگ تکان بدی به چارستون روحم داده بود. یک هو به بابا گفتم: «بابا، یکی مرده، می‌فهمین. یکی که ما می‌شناختیمش. یکی که تا همین دیروز پیش ما بود و الآن کلاً نیست و هیچ موقع هم دیگه نمی‌بینیمش. یکی که گذاشتیمش زیر خاک. شما‌ها چطونه؟ چرا هیچ چیز براتو ن عجیب نیست؟ من دارم دیوونه می‌شم. یکی مرده بابا! می‌فهمین؟» بابا همیشه این جور لحظه‌ها سکوت می‌کند. سکوت کرد. با همهٔ آن گریه‌هایی که سر خاک کرده بودم، باز هم داشت گریه‌ام می‌گرفت. اصلاً شاید همانجا بود که فهمیدم اینکه اشک کسی دم مشکش باشد یعنی چه. بابا، بعد ازیک سکوت نسبتاً طولانی گفت: «می‌فهمم محمود جان. همهٔ ما می‌فهمیم، ولی خب آدم عادت می‌کنه. اینقدر عزیز از دست می‌دی که عادت می‌کنی. پیامبر هم فوت می‌کنه، امام هم فوت می‌کنه. همه غیر از خود خدا می‌میرن. اینقدر مرگ می‌بینی که عادت می‌کنی. بعد انگار مرگ برات عادی می‌شه. عادی عادی نه. ولی خب دیگه هیچ وقت مثل اولین بار نیست.» حالا من ساکت شدم. یقین داشتم مرگ برای من عادی نمی‌شود. یقین داشتم جای این ضربهٔ کاری هیچ وقت خوب نخواهد شد.

 خیلی سال گذشت. شاید ده سال. یک بار که برای مرگ عزیزی به بهشت زهرای تهران رفته بودم، عمیقاً حس کردم که مرگ هنوز عادی نشده. یعنی همه چیز غیر از مرگ عادی شده ولی مرگ هنوز سهمگین، ترسناک، عجیب، حیرت آور و دیوانه کننده باقیمانده.

جهنمِ زیر درخت انگور


آن روز‌ها مؤمنانه زیستن با ترس و لرز عمیقی همراه بود. بعد از ظهر یک روز بهاری بود. زیر سایهٔ درخت انگور گوشهٔ حیاط نشسته بودم. فرش پهن کرده بودم، برای خودم چای آورده بودم و داشتم کتاب می‌خواندم. ۱۶ ساله بودم شاید. تصمیم گرفته بودم همهٔ کتاب‌های آقای دستغیب را بخوانم. آن روز‌ها ولع خواندن داشتم: شریعتی، حائری یزدی، سروش، طه حسین، حسن‌زادهٔ آملی و نوبر همهٔ کتاب خواندن‌هایم، خواندن کارهای آیت الله دستغیب. کتاب گناهان کبیره‌اش را کمی که خواندم کنار گذاشتم. سخت بود، خیلی سخت بود و با دینی که من می‌شناختم فاصله داشت. چند ماهی گذشته بود که تصمیم گرفتم بعضی از تفسیرقرآن‌های پراکنده‌اش را بخوانم. یکی مال سورهٔ معارج بود که آن روز دست گرفته بودم. یادش به خیر آن روز‌ها هرچه می‌خواندم جذب می‌کردم. انگار کلمات به روحم نفوذ می‌کردند. یکی دوبار مشکل معده پیدا کرده بودم از بس غذا نخورده بودم یا غذاهای مانده را به زور و دور از چشم مادرم یواشکی خورده بودم. پشت قفسهٔ کتاب‌هایم جایی درست کرده بودم برای نان خشک. خب، لابد نان خشک و زخم شدن دهان هم برای رسیدن لازم بود. آن بعد از ظهر به خاطر آن هوای بهاری خیلی سر حال بودم و شروع کردم به خواندن کتاب. سأل سائل بعذاب واقع: اولین ضربه. چند قطره عرق بر روی پیشانیم جمع شده بود. یادم نیست آقای دستغیب چه تفسیری کرده بود این آیه را. هر چه بود از همین ابتدای سوره شروع کردم به لرزیدن. آنقدر که هیچ کدام از حوری پری‌های این سوره را ندیدم. حیاط خانه انگار شده بود جهنم خدا. عرق کرده بودم. خود آیه‌ها مثل تازیانه بود و تفسیر آقای دستغیب از آن هم سخت‌تر. خیلی ترسیده بودم. نه اینکه فکر کنی حالا که دارم می‌نویسم آب و تابش می‌دهم. نه، واقعاً ترسیده بودم. آن روز‌ها دنیا جور دیگری بود. یک جور خاص و عجیب و مخصوص‌‌ همان دوران. این روز‌ها همه چیز سرد و بی‌روح شده. همه بی‌باور شده‌ایم. خودم هم درست آن روز‌هایم را نمی‌فهمم.

خوب شد فاطمه صدام زد و گفت محمود بیا بریم مسجد. مدتی بود چند کوچه آنطرف‌تر مسجد خوبی پیدا کرده بودم و با هم می‌رفتیم نماز. فاطمه که صدام زد یک هو انگار از جهنم برگشته باشم؛ یا انگار از خواب جهنم بیدار شده باشم. خدا را شکر کردم که در خانه و زیر درخت انگور هستم.

آن روز نماز عجیبی خواندم. دو سه روز سختی را هم گذراندم و بعد رفتم پیش یکی از دوست‌های پدرم؛ آقای حسینی. مفسر قرآن بود. با خجالت و کمی اضطراب ماجرای آن روز و این یکی دو روز بعدی و اضطراب‌ها و کابوس‌هایم را برایش تعریف کردم. لبخند زد. لجم گرفت. گفت: «آقا محمود! آقای دستغیب خیلی تند می‌رفته. بعد هم اگر حرفی زده، برای شما نزده. برای یک آدم ۵۰، ۶۰ ساله زده که اگر یک درصد این حرف‌ها رو هم باور کرد، بترسه و اگر هیچی به راهش نیاورده با این ترسیدن یک کم دست از ظلم و مال حروم برداره و توبه کنه. برای شما نگفته این حرف‌ها رو. شما با این سن کم و دل پاک همهٔ این‌ها رو باور می‌کنی. به خود خدا قسم که خدا مهربونه. شما بیا خدا رو دوست داشته باش و سراغ این کتاب‌ها هم نرو. بعد هم اگر خواستی از این چیز‌ها بخونی از من بپرس. کتاب خوندن از یک کنار و پشت سر هم، این آفت‌ها رو هم داره

آرام شده بودم از این حرف‌ها ولی تأثیر آن آیه‌ها هنوز مانده بود. سال‌ها گذشت. ما از آن خانه رفتیم. اما هیچ وقت خوف و رجای آن روز‌ها یادم نمی‌رود. گاهی وقت‌ها حسودیم می‌شود به خودِ آن روزهام. مشهد که می‌روم ماشین را بر می‌دارم و می‌روم سراغ خانهٔ آن سال‌ها و آن درخت انگور. از بیرون نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چرا تنم می‌لرزد.

مصائب یک بچه شهید


ابتدایی را مدرسهٔ شاهد خواندم، هم زمانی که قم بودیم و هم زمانی که برگشتیم مشهد. مشهد، دبستان شاهد ۶ می‌رفتم. بعد‌ها از خودم می‌پرسیدم چرا این‌ها در اسم گذاری مدارسِ شاهد یک کم خلاقیت به خرج ندادند؛ اسم‌ مدارس شاهد مشهد خیلی مسخره بود: شاهد ۶، شاهد ۱۴، شاهد ۲۰ و... . بعد آدم همینطوری نمی‌فهمید که مثلا شاهد ۶ پسرانه است و ۷ دخترانه. یعنی از روی اسم‌های مدرسه‌ها نمی‌شد حدس زد. مثلا ً من شاهد ۶ می‌رفتم و خواهرم شاهد ۷، و مدرسه‌هایمان هم هیچ ربطی به هم نداشت. یکی این طرف شهر بود و یک آن طرف شهر.

 آن زمان بچه شهید توی مدرسه ما زیاد بود. بعد‌ها کمتر و کمتر شد؛ یعنی مثلاً ده سال بعد. راستش خیلی مواقع مثلا زمانی که چهارم یا پنجم بودم، با خودم حساب می‌کردم این بچه شهید‌های کلاس اولی که متولد ۶۷ یا ۶۸ بودند، پدر‌هاشان اواخر جنگ شهید شده‌اند و پدر همکلاسی‌های من مثلا سال ۶۴ یا ۶۵. یعنی سعی می‌کردم تاریخ شهادت پدر‌هاشان را حدس بزنم. خلاصه، بچه شهید کم نداشتیم. فضای مدرسه ما اصلاً جهت گیری نداشت. یعنی هم کادر مدرسه و هم خود بچه شهید‌ها مدام مراعات می‌کردند که فضا تبدیل به دو قطبی بچه‌های معمولی و بچه شهید‌ها نشود. مثلاً هیچ وقت کسی به من نگفت با فلانی تند حرف نزدن چون بچه شهید است یا هوای فلانی را داشته باش چون پدرش جانباز قطع نخاعی است و از این حرف‌ها. معمولاً از کسی نمی پرسیدیم که فلانی تو بچه شهیدی یا نه و کسی هم شبیه همین سؤال‌ها را از ما نمی‌کرد. دقیق یادم نیست چطور ولی همینطوری متوجه می‌شدیم. ولی خب، بچه شهید کم نداشتیم و یک جورایی همه مراعات آن‌ها را می‌کردیم. یعنی خوردنی‌های خوشمزه سر کلاس نمی‌بردیم، توی درس خواندن کمکشان کنیم و از این حرف‌ها. کلاس پنجم با یکی از بچه‌ها که اگر اشتباه نکنم اسمش مصطفی بود، درس کار می‌کردم. آن زمان رسم نبود بچه مدرسه‌ای‌ها با اسم کوچک هم را صدا کنند، برای همین به او گفتم: «عابدزاده، خب ببین، ما اینجا با هم کار می‌کنیم، بعد تو هم شب وقت بگذار تورو خدا. قول می‌دم این ثلث به جای شاگر ۲۸‌ام مثلا شاگرد ۱۴‌ام بشی. خوب نیست؟» نگاهی به من کرد و هیچی نگفت. منظورش را نفهمیدم؛ خنگ بودم آن زمان. گفتم: «چرا نگاه می‌کنی؟ راست می‌گم؟» یک کم بددهن بود این مصطفی. دقیق یادم نیست چه کلمه‌ای به کار برد. لابد یکی از آن کلمه های رایج مشهدی بود. بعد ادامه داد: «مقدسی من نمی‌تونم درس بخونم. یعنی نمی‌شه. کجا درس بخونم. من همش بیرونم. توی کوچه‌ام. غروب میام خونه و خسته‌ام و می‌خوابم.» گفتم: «خب کمتر بازی کن و بیشتر درس بخون». گفت: «من یادم نیست بابام کی شهید شد. از ۶ سالگی با عموم زندگی می‌کنم. یعنی مادرم شوهر کرد بعد یکی دو سال از شهادت بابام و شوهرش منو نخواست. مامانم منو داد به عموم. من الان ۶ ساله که با عموم زندگی می‌کنم. عموم خودش ۴ تا پسر داره. زن عموم از من خوشش نمیاد. از دو سه سال پیش فهمیدم باید تا جایی که می‌شه بیرون از خونه بمونم وگرنه هر خرابکاری‌ای که توی خونه می‌شه می‌افته پای من. کلاً زن عموم از من بدش میاد...» این را که گفت جا خوردم. درست یادم نیست که چه جوابی دادم. فقط مطمئنم که نگفتم «آخی طفلکی». از این جور عکس العمل‌ها بدم می‌آید. یادم هست که بحث را عوض کردم. قول دادم با همین درس کارکردن‌ها کاری کنیم که شاگرد ۱۴‌ام بشود. یادم نیست که شد یا نه. ولی یادم هست که آن روز تا شب کلافه بودم. حس مدیون بودن داشتم؛ حس مفت خوری، حس خیانت. بعد از آن تا مدتی هر وقت جایی تفریحی می‌کردیم از خودم بدم می‌آمد. مصطفی هم همین حق را داشت ولی نمی‌توانست. راستش حس می‌کردم یا باید پدر من شهید بشود یا مصطفی خانوادهٔ خوب پیدا کند. فقط در یکی از این دو حالت برابر می‌شدیم و ۲۰‌های من واقعاً ۲۰ می‌شد. وگرنه ۲۰ من‌‌ همان ۱۲ یا ۱۳ مصطفی بود. بچه بودم، چیزی نمی‌فهمیدم ولی در‌‌ همان بچگی هم می‌توانستم این را تشخیص بدهم                          .

پاره های جهان بینی ( گذشته نگاری)


خاطرات گذشتهٔ هر کسی داستان‌هایی هستند که هر چه زمان جلو‌تر می‌آید کمرنگ‌تر می‌شوند و اگر به دادشان نرسی کم کم پاک پاک شوند. خیلی مواقع خاطرات آدم با تخیلات خودش در مورد گذشته، آرزوهاش و حتی خاطرات دیگران، مثلاً بزرگ‌تر‌ها یا دوستانش از‌‌ همان اتفاقات قاطی می‌شود و این طور می‌شود که گذشتهٔ یک آدم می‌ریزد به هم. شاید بگویی «مهم نیست، بالاخره آدم‌ها می‌میرند و خاطراتشان هم چال می‌شود توی زمین.» ولی خب، برای من مهم است. نمی‌دانم، حسی در درونم هست که شاید از مادرم به ارث برده‌ام: مدام دلم می‌خواهد با گذشته زندگی کنم. یعنی دوست دارم اتفاقات گذشته آنقدر برایم روشن باشد که اگر دلم از زمان حال گرفت، به گذشته بروم و با آدم‌ها و اتفاقات آن دوران سر کنم. مثلاً ببین، دایی من سال ۶۱ در جنگ ایران و عراق شهید شد، یک ماه دیگر دقیقاً می‌شود ۳۰ سال و خب، سی سال زمان کمی نیست. اما وقتی مادرم از دایی محمود حرف می‌زند انگار تا دیروز همین حوالی بوده. مادرم می‌گفت حتی خیلی مواقع با محمود حرف می‌زند و درددل می‌کند. وقتی سر خاکش می‌رویم، من هم که دایی محمود را ندیده‌ام، حس می‌کنم یکی هست که عین همین آدم‌های این بالا صدای من را می‌شنود. بعد شروع می‌کنم یک دل سیر باهاش حرف می‌زنم. یا مثلاً پدربزرگم. بعضی عصر‌ها که دلم می‌گیرد یاد پدربزگم می‌افتم و خب، به مدد خاطرات باقیمانده‌ام از نحوهٔ حرف زدن، راه رفتن، سکوت کرن و لبخند زدنش به دیدنش می‌روم. با هم چای می‌خوریم و حرف می‌زنیم. گاهی وقت‌ها هم مادرجان، خدا بیامرز، از آن اتاق می‌آید پیش ما و خلوت ما دو نفر را به هم می‌زند ولی بودن مادرجان هم حس و حال خودش را دارد.

خب، حالا فرض کن من یا مادرم این خاطرات را نداشتیم، یعنی فرض کن که خاطراتمان پاک می‌شد، نمی‌توانی بفهمی چه لذتی را از دست می‌دادیم. للبته این‌ها همه مقدمه بود. راستش تصمیم گرفته‌ام و نمی‌دانم چقدر عملی می‌شود ولی خب، تصمیم گرفته‌ام بعضی از خاطراتم را همینجا بنویسم تا هم دوباره مرورشان کنم و هم یک جای این دنیا بمانند برای بعد‌ها. خیلی از خاطراتم هیچ واقعهٔ جالب و عجیبی ندارند. تنها نکتهٔ جذابشان همین خاطره بودن است. مهم نیست. قرار نیست داستان بنویسم، می‌خواهم یک سری خاطره تعریف کنم برای خودم و گریه کنم و بخندم و حسرت بخورم. بعد هم شاید سر جمع این خاطره‌ها را حساب کردم تا ببینم مجموعاً خوشبخت بوده‌ام یا نه. فعلاً شروع می‌کنم تا ببینم چه می‌شود.

ایمان و امید


میگل د اونامونو ، کتاب درد جاودانگی، ترجمه ی  بهاءالدین خرمشاهی، ص 261:

و اگر ایمان "مادهٔ" امید است، امید نیز به نوبهٔ خود "صورت" ایمان است. ایمان تا زمانی که به ما امید نبخشیده است ایمانی بی‌شکل و صورت است، مبهم است، آشفته است، بالقوه است، چیزی به جز امکان ایمان یا آرزوی ایمان نیست. ما نیازمند به ایمان داشتنیم و به چیزی که امید بسته‌ایم ایمان می‌آوریم، به امید ایمان می‌آوریم. گذشته را به یاد می‌آوریم، حال را می‌شناسیم، و تنها به آینده ایمان داریم. ایمان داشتن به آنچه ندیده‌ایم، همانا ایمان داشتن است به آنچه خواهیم دید. ایمان تکرار می‌کنم، ایمان به امید است: ما به چیزی که امید داریم ایمان داریم.


عکس نوشت ( استخدام نشده ها)



در این دنیا آدم‌های زیادی با فقر شرافتمندانه دست و پنجه نرم می‌کنند. خیلی‌ها درهیچ جایی و هیچ شغلی استخدام نشده‌اند، هیچ حقوق ثابتی ندارند و امنیت مالیشان تقریباً در حد صفر است. این آدم‌ها لحظاتی از روز را به سکوت می‌گذرانند. سکوتی همراه با فشار، تیر کشیدن مغز و گاهی هم دندان غروچه. گاهی هم بی‌هیچ یک از این‌ها؛ فقط سکوت می‌کنند تا درد فقر شرافتمندانه در جانشان رسوب کند. نمی‌دانم فهمیدید چه جور سکوتی را می‌گویم؟ مثل سکوت یک مادر بی‌پول در برابر خواستهٔ فرزندش یا سکوت یک پدر وقتی شب‌ها به مخارج زندگی‌اش فکر می‌کند یا وقتی به آیندهٔ فرزندانش نگاه می‌کند یا حتی زمانی که به آرزوهای تباه شدهٔ خودش فکر می‌کند.

در این دنیا خیلی‌ها بی‌کارند. بی‌پولند. بی‌آرزو و بی‌رویا هستند و در ‌‌نهایت خیلی از آدم‌های این دنیا در همین سکوت آرزو می‌کنند که‌ای کاش نبودند، که‌ای کاش بمیرند، که‌ای کاش نظم این جهان کمی و فقط کمی تغییر کند.

این دنیا برای بعضی آدم‌ها تراژیک شروع می‌شود، برای بعضی‌ها از کودکی تراژیک می‌شود، برای خوش بخت‌تر‌ها از حوانی، برای بعضی از می‌انسالی و برای آدم‌های خوشبختِ خوشبخت از پیری. در هر صورت این دنیا پر است از تراژدی. تراژدی در هیچ جا ر‌هایمان نمی‌کند. فقط نگاه‌مان از این سو به آن سو می‌لغزد تا دمی میان این تراژدی و تراژدی بعدی، فراموشی را تجربه کنیم    . 

----------------------------------------------------------------------------------

پانوشت :

تابلو استخدام نشده ها، اثر ارنست نیکول

پاره های جهان بینی ( وقت تلف کردن)


یکی از چیزهایی که مدتیست تلاش می‌کنم تکلیفم را در موردش روشن کنم فهم تفاوت «وقت صرف کردن» و «وقت تلف کردن» است. نمی‌دانید چقدر این مسئله برای من اهمیت پبدا کرده است. بار‌ها از خودم پرسیده‌ام مرز «وقت صرف کردن» و «وقت تلف کردن» کجاست و چرا اینقدر بعضی مواقع از حس بدِ وقت تلف کردن بی‌تاب می‌شوم. تفاوت این دو مفهوم تا حدی به تفاوت امور جدی و غیر جدی یا امور اصلی و فرعی در زندگی ما بر می‌گردد. ما برای امور اصلی/ جدی زندیگمان وقت می‌گذاریم. یعنی زمانی که صرف می‌کنیم را مفید می‌دانیم. این امور اصلی فقط شامل تحصیل و کار و پول در آوردن و... نیست. تفریح هم وقتی به موقع باشد می‌شود از امور اصلی و جدی است؛ حتی ولگردی هم اگر سر جای خودش باشد از همین قبیل امور است. از طرف دیگر وقت تلف کردن هم فقط بیکار بودن نیست. خیلی کار‌ها برای خیلی از افراد مصداق وقت تلف کردن است. نتیجه گیری ضمنی این حرف این است که وقت تلف کردن یک مفهوم کاملا نسبی است. یعنی کاری که انجامش برای من وقت صرف کردن است ممکن است برای خیلی‌های دیگر اتفلاف وقت باشد و بالعکس. پس مهم است هر کسی این مسئله را به تنهایی و صرفاً در نسبت با خودش حل کند.

باز از خودم می‌پرسم: انجام چه کارهایی برای من وقت تلف کردن است؟ حس می‌کنم این تلقی هم تا حد زیادی از اجتماع تأثیر می‌پذیرد. خیلی مواقع حس می‌کنم اوقاتی که کار نمی‌کنم دارم وقت تلف می‌کنم. حتی خیلی مواقع که کار می‌کنم باز هم حس می‌کنم دارم وقت تلف می‌کنم. وقتی به کارهای کوچک مشغولم حس می‌کنم دارم وقت تلف می‌کنم و وقتی به کلیت زندگی‌ام نگاه می‌کنم که سمت و سوی مشخصی ندارد، عمیقاً حس می‌کنم همیشه در حال وقت تلف کردن‌ام.

بعد از همهٔ این حرف‌ها، فکر می‌کنم تفاوت وقت صرف کردن و وقت تلف کردن به مسئله‌ای بنیادی در جهان بینی هر انسانی بر می‌گردد. شاید بتوان گفت انسان خوشبخت کسی است که این تفاوت و ریشهٔ آن را در زندگی خودش به خوبی فهمیده و می‌تواند آن را مدیریت کند. کسی چون من هم ممکن است همیشه حس وقت تلف کردن داشته باشد وبه هیچ کاری دل ندهد.

باز از خودم می‌پرسم انجام فلان کار وقت تلف کردن است یا نه.

آونگ های زندگی ( پاره های جهان بینی )


آدم‌ها استعاره‌های مختلفی در مورد زندگی دارند. یکی زندگی را یک جور قفس می‌بیند، یکی یکجور راه، یکی یک جور مدرسه و الی آخر. آدم‌ها همینطور استعاره‌هایی در مورد مرگ دارند، یکی آن را رهایی می‌داند، یکی رسیدن، یکی یک جور فنا و باز هم الی آخر. به همین سیاق هر کسی در مورد سیر اتفاقات هم اگر نگوییم یک استعاره، لااقل یک تصور کلی دارد. یکی ممکن است سیر اتفاقات «جهان به طور کلی» یا سیر اتفاقات «زندگی خودش به طور خاص» را به سمت پیشرفت و بهبود ببیند. دیگری ممکن است سیر اتفاقات را به سوی بد‌تر شدن یا تباهی ببیند. یکی ممکن است فکر کند اتفاقات جهان یا زندگی خودش بد و بد‌تر می‌شوند، بعد در بد‌ترین شرایط بهبودی حاصل می‌شود، مثلا فکر می‌کند «ان مع العسر یسری». یکی هم ممکن است سیر اتفاقات را سینوسی ببیند: یعنی بهبود و تباهی پشت سر هم. خلاصه اینکه این انگاره‌های کلی در مورد سیر اتفاقات نقش بسیار مهمی در جزء جزء اتفاقات زندگی ما دارد: از تصمیم برای یک بیرون رفتن ساده گرفته تا انتخاب شغل و همسر و....

اما اغلب ما آدم‌ها این انگاره‌های کلی زندگیمان را نسنجیده‌ایم. یعنی اصلاً نمی‌دانیم که به صورت پوشیده و پنهان چنین انگاره‌هایی داریم. نمی‌دانیم که تصور کلیمان از سیر امور چیست. اگر هم بدانیم بررسی نکرده‌ایم که از کجا آمده‌اند. آیا این تصورات حاصل زندگی و تجربیات خود ماست یا از پدر و ماردمان به ارث برده‌ایم یا شاید فضای کلی جامعه یا طبقهٔ اقتصادی و فکریمان این تصورات را در ما دامن زده‌اند؟ از خودمان نپرسیدیم که چرا زندگی را اینجوری می‌بنیم؟ چرا جور دیگری نمی‌بینیم و اصلاً آیا می‌توانیم از روی تصمیم تصور کلیمان در مورد اتفاقات را عوض کنیم یا نه. بعد یک سری مواقع پیش می‌آید که می‌بنیم مدام به بن بست می‌خوریم. مدام می‌رسیم ته یک کوچه و سرمان می‌خورد به دیوار. اینجاست که ناگزیر به این انگاره‌ای کلی پی می‌بریم. نمی‌خواهم اسمش را بگذارم شرایط مرزی. ولی در هر حال چیزی شبیه شرایط مرزی اگزیستانسیالیست هاست.

خلاصه اینکه یکی از چیزهایی که آدم باید تکلیف خودش را در مورد آن روشن کند همین تصور کلی در مورد سیر اتفاقات است. باید یک جور شناخت کامل و بعد کنترل کاملی بر این تصورات پیدا کرد. اگر هم بتوانیم تصور بهتری پیدا کنیم که چه بهتر. منظورم از تصور بهتر هم این است که یک نوع تصوری در مورد سیر اتفاقات داشته باشیم که زندگیمان را بهتر کند. یعنی هم توان تبیین آینده‌ای که پیش می‌آید را داشته باشد و هم امیدی به آینده‌های بعد از آن در دلمان ایجاد کند و با این اوصاف لحظهٔ حالمان را بهتر کند و در تصمیم گیری‌ها به سمت بهتری ببردمان.

 

  آونگ های دمِ مرگ


بار‌ها و بار‌ها فکر کرده‌ام که باید برای مرگم کاری کنم. در واقع نه برای خود مرگ، بلکه برای حساب رسی پیش از مرگ. منظورم زمان فشرده و کوتاهیست که آدم از خودش می‌پرسد: خب چطور بود؟ چه چیزی به دست آوردم؟ کجای راهم؟ چه کرده‌ام؟ و آیا اصلاً کاری کرده‌ام یا نه؟

هر روز به این موضوع فکر می‌کنم و هر چند وقت یک بار نکات تازه‌ای به ذهنم می‌رسد. یکی از چیزهایی که هر وقت به این مسئله فکر می‌کنم، به ذهنم می‌آید این است: هرچه زود‌تر باید تکلیفمم را با خیلی چیز‌ها مشخص کنم. البته این خیلی چیز‌ها، شامل خیلی از چیز‌ها نمی‌شود. در واقع، باید تکلیفم را با چیزهایی روشن کنم که بلاتکلیفی دم مرگ در مورد آن‌ها، انسان را تباه می‌کند؛ و حتی فکر کردن به بلاتکلیفیِ هنگام مرگ در مورد این موضوعات هم حالم را خراب می‌کند. بعد می‌آیم به سراغ بعضی از این مسائل مهم: خود، خدا، معنای زندگی، دین، اخلاق، حقوق و وظایف خودم در این دنیا و یک سری چیزهای دیگر. بعد با خودم می‌گویم خب، از کجا باید شروع کرد؟ بعد نگاه که می‌کنم، می‌بینم خیلی وقت است شروع کرده‌ام. یعنی از وقتی یادم می‌آید گیر داده بودم به این مسائل و با این حال هنوز بلاتکلیفم. بعد از خودم می‌پرسم شاید کم کاری کرده‌ای؟ بعد می‌پرسم ایا واقعاً کم کاری کرده‌ام؟ نگاه که می‌کنم می‌بینم تمام تلاشم را کرده‌ام. تازه کلّی از این چند سال اخیر را صرف این کرده‌ام که ناامید نشوم؛ یعنی از اینکه روزی این بلاتکلیفی‌ها تمام می‌شود ناامید نشوم. دوباره که نگاه می‌کنم می‌بینم واقعاً یک جبهه، دو جبهه شده است: یکی تلاش برای خروج از بلاتکلیفی و یکی تلاش برای ناامید نشدن. خب، امید واهی که نمی‌توان داشت. پس باید پسِ ذهنم، آن دور دورهای قلبم حس کنم این بلاتکلیفی روزی تمام می‌شود. بگذریم. خلاصه اینکه همیشه از این بلاتکلیفی‌ها می‌ترسم. هر بار هم که این مسائل را بررسی می‌کنم به‌‌ همان نتایج قبلی می‌رسم و دوباره سرخورده می‌شوم. می‌توانم با جزئیات از هر کدام از این بن بست‌ها بگویم. یاد حرف آقای ملکیان افتادم که می‌گفت: ایمان یعنی جستجوی ایمان. و پیش خودم اضافه می‌کنم: معناداری یعنی طلب معناداری، دینداری یعنی تلاش برای دینداری، اخلاقی بودن یعنی تلاش برای اخلاقی بودن و.... خب و امیدواری؟ هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک. نمی‌گندد، یعنی امیدوارم نگندد.