با اعمال پاسخ دادن، با رنج ها به یاد آوردن، با رفتارها حرف زدن. تا به حال به نظامِ معناییِ «بودن» و «عمل کردن» ما آدم ها فکر کرده اید؟ زندگی را به مثابه یک متن دیدن دریچه های تازه ای از فهم را به روی ما می گشاید. به این فکر کنید: تکرارِ یک رنج یا یک اشتباه را به مثابه نوعی «خطاب به خود یا دیگری» شنیدن تا چه اندازه جهانِ ساکتِ رنج ها و رفتارهای ما را به سخن وا می دارد و چه معانی زیادی را برایمان آشکار می کند! کودکی که گریه می کند، با مراقبانش حرف می زند و چیزی به آن ها می گوید، نوجوانی که سکوت می کند و از خانه بیرون می رود، دیگران را مورد خطاب قرار می دهد و تکراری که مدام در زندگی ما اتّفاق می افتد، ما و دیگری را مخاطب خویش می کند و معنایی را در دل خود دارد. زندگی را به مثابه یک متن دیدن، آن را از تکرار و توالیِ بی معنای اتفاقات خارج می کند. هر عملی می شود خطابه ای ضعیف یا قوی که به دنبال شنیده شدن است. با این نگاه، زندگی و خوشی ها و ناخوشی هایش می شوند مخاطبِ گفتگویی مدام؛ گفتگویی که در آن آرام آرام صداهای تازه ای را می شنویم و درهای تازه ای را باز می کنیم. زندگی را به مثابه یک متن یا یک خطابه دیدن، جستجویِ بی پایانی را پیش روی ما می گذارد که در آن هر رفتار و گفتاری،هر خوشی و ناخوشی و رنجی، و حتی هر اتّفاقی می شود راهی برای گشودنِ افقی تازه. خیلی وقت ها از خودم می پرسم زندگی را اینگونه دیدن، آیا دست ما را در پاسخ دادن به پرسش «زندگی چیست؟» بازتر نمی کند؟