حالِِ خوب ما معمولی ها
همه ما به نوعی مقهور آن تصویریم؛ تصویر ِ مرد یا زنِ ایدئال. تصویرِ مرد ایدئال چیزی شبیه این است: مردی که میتواند، تکیه گاه است، قوی و قاطع است، نمی ترسد، دچار تزلزل نمی شود، مقاوم و صبور است و با اطمینان از آدمهای اطرافش(بسته به نزدیکی و دوری) محافظت میکند. و تصویر زنِ ایدئال، چیزی شبیه این: زیباست، مهربان است، مراقب و مادرانه است، بلوغ عاطفی دارد امّا به وقت ِنیاز عشوهگر و فریباست، قانع و خلّاق است، خوب می فهمد و با تحمّل گوش می کند، صبور و مطمئن است، و همیشه حواسش به جزئیاتِ اشیاء و آدمهای پیرامونش هست. همه ما مقهورِ این تصویریم. چه آنها که در این و آن دنبالش میگردند و چه آنها که آن را در خودشان جستجو میکنند؛ تصویری که هیچ وقت، در هیچ انسانی یکجا یا با هزینه معقول بدست نمی آید.
امروز داشتم توی محیط کارم به همین موضوع فکر میکردم. به هر کدام از همکارانم که نگاه میکردم میدیدم نه فقط مطابق آن تصویر نیست که کیلومترها از آن فاصله دارد. ترسهایی دارد که با شجاعت و جسارتِ آن مردِ ایدئال جور در نمی آید، خواستههایی دارد که آن مرد ایدئال نمی خواهد، مثل آن مرد ایدئال، همه جا و همیشه قوی و صبور نیست، مثل آن مردِ ایدئال تکیه گاه همه آدمهای نزدیکش نیست و ... . دیدم هیچ کدام از ما مثلِ آن مرد ایدئال نیستیم. خوبیم، فاجعه نیستیم امّا آنقدرها هم خوب و بی نقص نیستیم. بله، ما آدمها با هم فرق داریم. بعضی به آن تصویر نزدیک تر و بعضی دورتریم. امّا آنهایی که دورترند، نمرده اند، زندگیهایشان روی هوا نمانده، رابطههای عاطفیشان فاجعه نیست و از پا هم در نمی آیند. یاد گرفته اند/یاد گرفته ایم که آسیبپذیریم و سعی میکنیم نقاط آسیب پذیریمان را بشناسیم. یاد گرفته ایم توی آن نقاط حساس، مراقب تر باشیم تا امنیت و شادی و آرامشمان را حفظ کنیم، و یاد گرفته ایم با همین منِ معمولی که هستیم، توی این دنیا تاب بیاوریم، شاد باشیم و به آدمها نزدیک بشویم. بله، زندگیِ آدمها با هم فرق میکند. راضی تر و شاکی تر داریم. امّا هرچه چشم میچرخانم اینطرف و آنطرف، میبینم نه فقط آن مرد یا زنِ ایدئال وجود ندارد، بلکه آنها هم که خیلی از آن دورند، نه تباه شده اند و نه زندگیهای بدی دارند.
دوباره به آدمهای اطرافم و به همکارانم نگاه میکنم. چه تجربه عجیبی. تصوّر میکردم آدمها به اندازه نزدیکیشان به آن مردِ یا زنِ ایدئال، راضی و خوشبختند، روابطشان خوب و دلنشین است و جهانِ امن تر و شادتری را تجربه میکنند. امّا، این بار چیزی را میبینم که تعجّب آور است. ما آدمهای واقعیِ معمولی، وقتی میافتیم توی تلاش برای شبیه تر شدنِ هر چه بیشتر به آن مرد یا زنِ ایدئال، تا جایی از مسیر که چنان بودنی به توش و توانِ جسم و روانمان میخورد، خوبیم و راضی و خوش زندگی میکنیم، امّا بعد از آنش میافتیم به درد و رنج. آن وقت هرچه به آن مرد یا زنِ ایدئال نزدیک تر میشویم، درد و رنجمان بیشتر میشود. آن وقت دروغ میگوییم به خودمان یا دیگران، باج میدهیم به این و آن، پنهان میشویم پشتِ خیالات و وهمها و دروغها، و دست آخر میشویم ساکنِ یک خانه عاریتی که جز چمدانی لباس، مابقی اش مال ما نیست امّا خیال میکنیم که هست و به خودمان و دیگران میگوییم که هست. آن وقت، قوی بودن، قاطع بودن و مهربان و صبور بودنمان میشود منشأ مهمترین هزینههای زندگیمان.
باید بپذیریم که ما معمولیها، از ناتوانی نمی میریم، دریده نمی شویم، از پا در نمیآییم و زندگیمان پر از غم و رنج نیست. ما معمولیها میتوانیم دوستیهای خوب و عمیقی داشته باشیم، حواسمان به نقاط حساس همدیگر باشد و با مراقبت از این ضعفها و حساسیتها، آن همه هزینه ایدئال بودن را نپردازیم. دیر است، امّا توی سی و چند سالگی کم کم دارم حس میکنم ما معمولیها هم میتوانیم زندگی خوب و شادی داشته باشیم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.