تفسیر درمانی


تا به حال فکر کرده‌ای چقدر از ناشادی و دلزدگی‌ات از باورهای نادرست خودت ناشی می‌شود؟ مقدمه چینی نمی‌کنم. اوضاع بیرون خراب است، کم هم نه. سیاست و اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و خلاصه تقریباً همه چیز، در یک هارمونی شگفت انگیز دارند رو به وخامت می‌گذارند. یعنی خلاصه همه چیز دست به دست هم داده تا صبح که از خواب بیدار می‌شوی نگران باشی که امروز چه اتفاق ناگواری قرار است بیفتد؟ کدام فرصت قرار است از دست برود؟ چه چیزی قرار است گران بشود؟ کدام استاد اخراج بشود؟ کدام پول گم بشود؟ و الی آخر. خودت بهتر از من می‌توانی این سیاهه را کامل کنی. اما حرف من چیز دیگریست. دوباره می‌پرسم: تا به حال فکر کرده‌ای چقدر از ناشادی و دلزدگی‌ات به خاطر باورهای نادرست و از کار افتادهٔ خود توست؟ بگذار توضیح بیشتری بدهم. یک فرایند سه مرحله‌ای در این میانه هست که ما معمولاً آن را دو مرحله‌ای می‌بینیم. یعنی فکر می‌کنیم در گام نخست اتفاق بدی در بیرون می‌افتد و در گام بعد حال ما در اثر این اتفاق بد، خراب می‌شود. یعنی از اتفاقی بیرونی، بی‌واسطه به حال بد درونی منتقل می‌شویم. دلار گران می‌شود و ما مضطرب می‌شویم. در کاری شکست می‌خوریم و در لاک خودمان فرو می‌رویم و غصه می‌خوریم. در آزمونی رد می‌شویم و حس می‌کنیم جهان به پایان رسیده است. در این مورد هم می‌توان بی‌‌‌نهایت نمونه و شاهد آورد. اما گام مهمی در این میانه جا افتاده است. سه مرحله‌ای دیدن فرایند این می‌شود: اتفاقی در بیرون می‌افتد، ما آن اتفاق را پیش خودمان تفسیر می‌کنیم و این تفسیر به حال بد یا خوب ما منتهی می‌شود. یعنی خود ما در این میانه واسطه‌ایم. به خاطر همین هست که یک اتفاق واحد حال یکی را بد می‌کند و در حال یکی تأثیری نمی‌گذارد یا شخص ثالثی را خوشحال هم می‌کند. خلاصه اینکه خود فرد در این میانه دخیل است. اگر این مطلب را از من بپذیری مایلم چیز دیگری هم به آن اضافه کنم و بپرسم: «ما در تفسیر‌هایمان چه می‌کنیم که از یک اتفاق به حال خوب یا بد منتقل می‌شویم؟ تفسیرهای ما شامل چه چیزهایی می‌شود؟» آنچه من از این فرایند می‌فهمم این است که ما یک سری باورهای کلی و یک سری خواست‌ها داریم. اتفاقات را که می‌بینیم، می‌شنویم یا به طور کلی تجربه می‌کنیم، آن‌ها را ذیل این باورهای کلی و در نسبت با این خواست‌ها قرار می‌دهیم و تفسیر می‌کنیم. یعنی مثلاً یک باور کلی داریم که شکست خوردن یعنی اینکه آدم ضعیف و بی‌کفایتی هستیم یا شکست خوردن یعنی زندگی تلخ است و جهان جای بدی است یا اینکه شکست خوردن یعنی من شانس خوشبختی ندارم. بعد وقتی در کاری شکست می‌خوریم، این باور را ضمیمهٔ آن واقعیت می‌کنیم و در نتیجه دچار غم و اندوه می‌شویم. یا مثلاً قیمت دلار بالا می‌رود. ما وقتی این واقعیت را می‌بینیم، آن را ضمیمه می‌کنیم به اینکه بالارفتن قیمت دلار یعنی بالا رفتن همهٔ قیمت‌ها، یعنی پایین آمدن کیفیت زندگی ما، یعنی کم شدن قدرت خرید ما و الی آخر. بعد این باور به آن واقعیت که ضمیمه می‌شود، نتیجه‌اش می‌شود خرابی حال ما. از آنطرف وقتی فلان شخص مدیر فلان اداره می‌شود، حال ما خوب می‌شود. در این میانه احتمالاً باوری به این صورت هست: او آدم منصفی است و با آمدنش شانس گزینش من بیشتر می‌شود. یا او از اقوام ماست و به این خاطر با مدیر شدن او احتمال گزینش من هم افزایش پیدا می کند. این دو تا که به هم ضمیمه می‌شوند، می‌شود مایهٔ خوشحالی ما. خلاصه اینکه باور‌ها و خواسته‌های ما میانجی میان واقعیت‌ها و احوال ما هستند. اما این باور‌ها و خواست‌ها همیشه درست (مطابق واقع/ مفید) نیستند. یعنی ما خیلی مواقع با داشتن باورهای ناردست، وقایع بیرونی را  تبدیل به مایهٔ رنج و محنت خودمان می‌کنیم و اوضاعمان روز به روز خراب‌تر می‌شود. یا مثلاً خواسته‌هایی داریم که درست نیستند یعنی مثلاً ورای توان ما هستند، یا خواسته‌هایی داریم که مطلوب های درونی شدهٔ اجتماع هستند و ما را در رقابتی بی‌دلیل می اندازند. این خواسته‌ها هم باعث می‌شوند از واقعیت‌های بیرونی به احوالی بد منتقل شویم.

 

در ‌‌نهایت همهٔ حرف من این است که اولاً باید این فرایند را سه جزئی دید و نه دو جزئی. ثانیاً باید افکار و خواست‌ها را در این میانه و در تفسیر واقعیت‌ها دخیل دانست و ثالثاً باید کاری برای شناخت و پالایش باور‌ها و خواست‌ها کرد. خیلی از باور‌ها نادرست‌اند، خیلی از باور‌ها کم ظرفیتند یعنی چنانکه پیش‌تر هم در همینجا گفتم، مدتی که می‌گذرد به جای شادی و لذت، رنج و محنت و ناامیدی تولید می‌کنند و در ‌‌نهایت خیلی از خواست‌ها هم چون مال خود ما نیستند، عذاب آفرینند یا چون با یکدیگر متناقض‌اند مخمصه ساز. خلاصه اینکه باید کاری برای درمان باور‌ها و خواست‌ها کرد. هر قدر که اوضاع بیرونی خراب باشد، حال ما می‌تواند از آن هم به مراتب خراب‌تر باشد. ذهن آدم می‌تواند حال او را خیلی خراب‌تر از آنچه واقعاً هست بکند. من حس می‌کنم این روز‌ها ما چنین کاری را با خودمان می‌کنیم. یعنی حالمان خیلی خراب‌تر از چیزی است که باید باشد. بعد هم همه چیز را می‌اندازیم گردن واقعیت و خودمان را خلاص می‌کنیم. یعنی به ضعف‌ها و کاستی‌های خودمان و باورهای ناردست و مهملات ذهنیمان التفاتی نداریم. و اصلاً بعضی از ما میل تخریبیمان هم خیلی زیاد است. نشسته‌ایم و خودمان را تخریب می‌کنیم.

آشفته اندیشی ها (ما و دیوار سنگی)



آلبرکامو در جایی می‌نویسد: مشکل آدمی این است که می تواند بر خلاف سایر حیوانات چیزهایی را بخواهد که فرا‌تر از توان و ظرفیت او هستند و این سرمنشأ رنجی عظیم برای اوست.

 

سرنوشت برای هر یک از ما آدمیان شرایطی را مهیّا کرده است که در آن به دنیا می‌آییم. شرایط تولد آدمی جبری ناگزیر است. هیچ کس محل و شرایط تولدش و ظرفیت‌های محیطی که در آن به دنیا می‌آید را انتخاب نمی‌کند. با این حال این شرایط و ظرفیت‌ها تأثیر زیادی بر شخصیت، روان و آیندهٔ او می‌گذارند.

 

هر یک از ما دیر یا زود باید بپذیریم که همه چیز را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم. باید بپذیریم که همهٔ کار‌ها را نمی‌توانیم بکنیم. باید بپذیریم که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم جهان امور متناهی است و تناهی یعنی محرومیت. این دنیا بهشت نیست که همه چیز در اختیار همگان باشد و هر کسی هر کاری که می‌خواهد بتواند بکند. در واقع همه چیز در این جهان محدود است و محدود بودن امکانات یعنی بهره‌مندی عده‌ای و محرومیت عده‌ای، بهره‌مندی در زمانی و محرومیت در زمانی، بهره‌مندی در مکانی و محرومیت در مکانی دیگر. شاید بگویی چیزی که محدود است ارزش خواستن ندارد و اگر کسی دل از این امور بکند، از بند محرومیت و رنجِ خواستن و نرسیدن خلاص می‌شود. شاید بگویی «نامتناهی» را باید خواست. اما، دوست خوبم (خودم) ما تا در این جهان زندگی می‌کنیم ناگزیر از خواستنیم و نمی‌توانیم از بند خواستن و محرومیت خلاص شویم. ‌‌نهایت کاری که می‌توانیم بکنیم این است که بپذیریم همه‌دان و همه توان نیستیم. و این البته کار کوچکی نیست. وقتی سر سودایی داشته باشی، هر چند خنده دار به نظر برسد ولی در عمق ضمیرت حس می‌کنی همه چیز در توانت هست. گفتهٔ کامو را اگر به زبان خودم بازنویسی کنم باید بگویم: ما انسان‌ها با اینکه می‌دانیم محدودیم و به شرایط، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های مکانی و زمانی خود آگاهیم، اما خواسته‌مان (اراده‌مان) همیشه جلو‌تر از این آگاهی حرکت می‌کند و مایهٔ رنجمان می‌شود. باید بپذیریم که بخشی چیز‌ها را جغرافیا از ما گرفته است و بعضی چیز‌ها را زمان از ما می‌گیرد. کاری به امید ندارم. امید برای زندگی ضروری است اما واقعیت هم دیواری دارد که سخت است و سنگی. حداقل کار این است که این دیوار را به رسمیت بشناسیم. امید همیشه روزنه‌ای ایجاد می‌کند. اما تأکید می‌کنم: روزنه‌ای ایجاد می‌کند و توان ویران کردن این دیوار را ندارد.

سقف کوتاه آرزوها


مستند اجتماعی کوتاه ۵۰ نفر، یک سؤال را دیدم. این کار نمونه‌ای از یک پروژهٔ جمعی در سراسر دنیا با همین نام است. چندین و چند فیلم در نقاط مختلف دنیا به همین صورت و با سؤالات مختلف ساخته شده است. یک سؤال واحد را از ۵۰ نفر می‌پرسند، بعد این پاسخ‌ها را در یک فیلم کوتاه جمع می‌کنند و بیننده را در معرض ۵۰ پاسخ متفاوت قرار می‌دهند. جهان بینی‌های افراد و دیدگاه انسان‌های گوناگون درباب زندگی، مرگ، خدا و خیلی چیزهای دیگر از لابه لای این پاسخ‌های کوتاه به خوبی به چشم می‌آید. سایتی هم با همین نام در اینترنت هست که امکان می‌دهد پاسختان را مکتوب کنید. بعد هر کسی می‌تواند پاسخ‌های مختلف به یک پرسش واحد را ببیند. پروژهٔ تأمل برانگیز و جذابی است. توصیه می‌کنم وقت بگذارید و فیلم‌های تهیه شده از شهر‌های مختلف را ببینید. اما به طور خاص توصیه می‌کنم فیلم ایرانی این مجموعه را از دست ندهید. کمی حال آدم را خراب می‌کند ولی خیلی حرف‌ها دارد. راستش بعد از دیدن این فیلم خیلی دلم به حال خودمان سوخت. پرسش این بود: اگر قرار باشد تا آخر امروز یک آرزوی شما برآورده شود، آن آرزو چیست؟ بعد جواب‌ها را که می‌شنوی می‌بینی چقدر حال ما بد و چقدر سقف آرزو‌هایمان کوتاه است. پُریم از حسرت و نگرانی. هم در حین دیدن فیلم و هم پس از آن مدام از خودم می‌پرسیدم: چه باید کرد؟

به کجای عالم بر می خورد؟



راستش من اصلاً نمی‌توانم قطعیت مذهبی‌های سفت و سخت و ملحدان دو آتشه را درک کنم. مدام تلاش می‌کنم به یک صورت بندی شسته رفته از باور‌هایم دست پیدا کنم ولی نمی‌شود. زمین و زمان می‌گویند تناقض را باید کنار گذاشت. اصلاً بعضی‌ها دستگاه تناقض یاب به خودشان وصل کرده و خودشان را پرت کرده‌اند وسط زندگی من و امثال من. با مذهبی‌های این طایفه که می‌نشینی، از سر تا پات، از ریش تراشیده و آستین کوتاهت گرفته تا نشست و برخاستت با این و آن و باورهای (به زعم آن‌ها) عجیب و غریب مذهبیت و فهمت از دین و حتی شوخی‌ها و تکه کلام هات ایراد می‌گیرند. از آن طرف با ملحدان که می‌نشین از دلبستگی هات ایراد می‌گیرند و به جرم تناقض، تمام شخصیت و افکار و باور‌هایت را شخم می‌زنند. حرف‌های دو طرف این قصه را زیاد شنیده و خوانده‌ام. اما مدتیست هیچ کدام از این دیدار‌ها و گفتگو‌ها تغییر چندانی در من ایجاد نمی‌کند. گاهی حس می‌کنم کرخت شده‌ام. فکر می‌کنم لابد روحم حساسیت‌اش را از دست داده. گاهی حس می‌کنم گوشم از این حرف‌ها پرشده و امید چندانی ندارم کسی روایت شسته رفته و قابل پذیرشی از الحاد یا زندگی کاملاً مؤمنانه ارائه دهد. با این حال زیستن در این میانه هم اصلاً آسان نیست؛ مثل این است که هم از خدا بترسی و هم با او شوخی کنی. خلاصه اینکه مدت‌ها قبل خیال می‌کردم از این میانه راهی به بیرون خواهم جست؛ راهی روشن و دقیق و بی‌خطا. اما این روز‌ها امید رسیدن به چنین چیزی را از دست داده‌ام. این روز‌ها به دنبال روزنه‌ها می‌گردم. روزنه‌هایی که چون چشمه‌ای از دل دیوارهای سخت عقاید جزمی، ذره‌ای نور به بیرون می‌دهند. این روز‌ها حس می‌کنم ایستادن در این میانه، با همه تناقض هاش و با همهٔ بدنامی‌اش، چیز بدی هم نیست. یاد آیهٔ قرآن می‌افتم که می‌گوید ما شما را امتی میانه قرار دادیم. حالا نه اینکه قرآن ناظر به حال من و احوال من گفته باشد، نه. همین که می‌شنوم در میانه بودن بد نیست دلخوش می‌شوم. حداقل فایده‌اش این است که لازم نیست چشمت را بر خیلی چیز‌ها ببندی تا عقایدت و هویتت و احساست دست نخورده باقی بماند. سر چهارراه می‌ایستی، کیفت را می‌زنند، دود می‌خوری و خسته می‌شوی ولی هر چه هست، قدم به بیراهه نمی‌گذاری. مدتی قبل، دوستی از تجربهٔ نزدیک مرگ می‌گفت (near death experience) . می‌گفت لحظهٔ فرجامین چنانکه «از آستان مرگ برگشتگان» می‌گویند، به قدر یک عمر طول می‌کشد؛ یک لحظهٔ منبسط و طولانی و پر از تجربه؛ لحظه‌ای اشراقی. می‌گفت می‌توان امید را نگه داشت؛ شاید اشراق آدمی و آن گرمایی که به دنبالش هست، اگر امروز و فردا بدست نیامد، آن دم که اندازهٔ یک عمر طولانی است بدست بیاید.

 

خیلی‌ها خواهند گفت این حرف‌ها بی‌ربط و مهمل است. اما خب روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون هر روز پر از حرف مهمل است، به کجای عالم بر می‌خورد.

تنهاییِِ سرشتی یا بیماریِِ تنهایی


خودت بهتر از من می دانی که تنهایی یک چیز است و احساس تنهایی چیز دیگری. ممکن است یک موقع تنها نباشی و حسابی احساس تنهایی کنی و گاهی هم تنها باشی واقعاً ولی احساس تنهایی نکنی. ممکن است بگویی تنهایی در اینجا مشترک لفظی است، ولی مهم نیست همین که منظورم را متوجه شده باشی کافی است. این مقدمه را ول کن و به ادامه حرف هایم گوش بده. می خواستم بگویم که بعضی مواقع بدجوری احساس تنهایی می کنم. یعنی راستش هر چه بزرگ تر می شوم و زمان جلوتر می رود تنهاتر می شوم. دیگر یک دو جین دوست درست و حسابی ندارم و دوست های صمیمی ام هم به زور به یکی دو تا می رسند. نه اینکه کسی را نشناسم و با کسی رفت و آمد نداشته باشم. نه، مشکل این نیست. اتفاقاً خیلی ها را می شناسم و با خیلی ها مراوده دارم ولی دوست صمیمی ندارم. شاید اصلاً نسبت عکسی برقرار است؛ یعنی هر قدر آدم های بیشتری را می شناسم دوستان صمیمی ام کمتر و کمتر می شود. اما نه اینکه همه ی مشکل از دیگران یا دوستان سابقاً صمیمی باشد، بلکه صادقانه اگر بگویم، بخش عمده ی مشکل از خود من و اگر بخواهم کمی عینی نگاه کنم، سرشت تراژیک زندگی است. یعنی اینکه آخر آخرش آدم تنهاست و بدجوری هم تنهاست. آخر آخر هم یک نفره باید بار مسئولیت زندگی، انتخاب ها، گذشته، ترس ها، امیدها، اضطراب ها، عذاب وجدان ها و در نهایت گناهانش را یک تنه به دوش بکشد. لابد می گویی همه ی این حرف ها تکراری است. بله، خودم بارها همین حرف ها را در همین وبلاگ نوشته ام. اما این دفعه مسئله ام چیز دیگری است. می خواهم بپرسم آیا این افسردگی شخصی است یا سرشت زندگی انسان است که خود را اینگونه به نمایش می گذارد؟ یعنی اینکه من اینقدر احساس تنهایی می کنم ناشی از این است که یک جای زندگی ام می لنگد یا اینکه نه، زندگی انسان از اساس می لنگد؟ در واقع حرف من این است که تنهایی رو به افزایش من نشان مشکل، مسئله و بیماری است یا طبیعی است و دیر یا زود به سراغ همه می آید. راستش نگرانم ولی به تنهایی نمی توانم به این سؤال پاسخ بدهم.

تهرانِ عُمر


این چند روز که در مشهد هستم حس می‌کنم چقدر اندازهٔ شهر در کیفیت زندگی ما مؤثر است. وقتی در تهران هستم با اینکه امکانات بسیار زیادتری در اختیارم هست ولی عملاً بهرهٔ چندانی از آن‌ها نمی‌برم ولی وقتی در مشهد هستم، با اینکه امکانات کمتری در این شهر وجود دارد، به خوبی از همهٔ آن‌ها بهره می‌برم. در واقع، وقتی در مشهد هستم تصمیم گیری برای انجام هیچ کاری برایم چندان سخت نیست و خیلی زود دست به عمل می‌زنم. اما وقتی در تهران هستم، هر کاری، هر تفریحی، هر دیداری و هر چیز دیگری تبدیل به مسئله‌ای برای تصمیم گیری دقیق می‌شود: باید فاصله را در نظر گرفت؛ هر برنامه یا دیداری ارزش طی کردن این همه مسافت و اختصاص این همه وقت را ندارد؛ پس دیدار‌ها و برنامه محدود می‌شوند به برنامه‌های با مسافت کم یا اهمیت بسیار زیاد. بقیهٔ چیز‌ها را باید فاکتور گرفت. البته مسئلهٔ مسافت فقط اتلاف وقت یا هزینه نیست، خستگی پس از آن هم بخشی از روز آدم را تلف می‌کند. برای رفتن به جایی در تهران، زمان را هم باید در نظر گرفت. نه فقط زمان لازم برای رفتن به جایی، بلکه موعد برنامه یا دیدار هم مهم است. مثلاً دیدار‌ها یا برنامه‌ها نباید حوالی ساعت ۴ تا ۸ شب باشند وگرنه همه چیز از دست می‌رود: وقت، اعصاب، هوای شهر و حتی خود آن برنامه. پس برنامه‌ها باید یا آخر شب باشند (که البته اگر در بیرون از خانه باشند باید تا قبل از ۱۲ تمام شوند) یا حوالی ظهر. اگر عصر قراری می‌گذاری باید برای رفتن و رسیدن کلی وقت تلف کنی. در تهران علاوه بر مسافت و زمان، باید نحوهٔ رفتن را هم در نظر گرفت و مدام حساب و کتاب کرد. بعضی راه‌ها را باید با ماشین شخصی رفت، بعضی را با مترو، بعضی را با بی‌آرتی و بعضی را با تاکسی. محاسبهٔ غلط نتیجه‌اش می‌شود گیرکردن ترافیک، دیر رسیدن، خستگی و هزار و یک چیز دیگر. اما تقریباً هیچ کدام از این موارد به شدتی که در تهران هست، در مشهد مسئله نیست. برای همین هم در تهران محصور خانه می‌شوی، خیلی دیدار‌ها را که خوشحالت می‌کنند از دست می‌دهی، خیلی کار‌ها را نمی‌کنی و خلاصه می‌توانی واقعاً از زندگی‌ات لذت نبری. اما در مشهد، دیدار‌ها و برنامه‌ها موضوع تصمیم گیری جدی و محاسبه زمان و مکان نیستند و کمتر پیش می‌آید که به خاطر چیزهایی از این دست قید آن‌ها را بزنی. نتیجه اینکه در مشهد خیلی کار‌ها هست که می‌توانی بکنی تا حالت بهتر شود و بی‌درنگ و تأمل زیاد دست به کار می‌شوی.

 

 نگویید ‌ای بابا تهران فلان و بهمان چیز را دارد که مشهد ندراد، فضای بازتری دارد که مشهد ندارد و.... با همهٔ این حرف‌ها آشنا هستم. بالاخره تصمیم گیری برای زندگی در یکی از این دو شهر خودش مسئله ایست که جوانب زیادی دارد. عیب‌های مشهد و تهران کم نیستند. اما مسئلهٔ اصلی من از نوشتن این متن، پرداختن به مزایا یا معایب این شهر‌ها و تصمیم گیری برای زندگی در آن‌ها نبود. این وضعیت شبیه شرایطی است که هر چه سن بالا‌تر می‌رود برای آدم پیش می‌آید. هر چه بزرگ‌تر می‌شویم، کار‌ها کمتر به صورت خودکار و خودانگیخته انجام می‌شوند. هر چه سن بالا‌تر می‌رود، ناگزیر می‌شویم، بیشتر فکر کنیم. انرژیمان کمتر می‌شود و دیگر فقط باید به سراغ کارهایی برویم که انرژی کمتری می‌خواهند. آینده‌مان (باقی مانده عمرمان) کوتاه‌تر می‌شود، پس باید به دنبال کارهای زودبازده‌تر برویم و حوصله‌مان کمتر می‌شود و در نتیجه باید سراغ کارهایی که برویم که زود‌تر به نتیجه می‌رسند. دیگر نمی‌توان مثل نوجوانی یا سال‌های ابتدای جوانی هزار و یک کار را با هم کرد و اگر نصفی از آن‌ها هم جواب دادند، راضی بود. باید کارهایی را انجام دهیم که از نتیجه‌شان مطمئنیم، خطر کمتری دارند، زود‌تر به نتیجه می‌رسند، انرژی کمتری می‌خواهند، یا خودشان مستقیم به کسب درآمد منتهی می‌شوند یا وقتی برای کسب درآمد و گذران زندگی باقی می‌گذارند و الی آخر. خلاصه اینکه بزرگ‌تر شدن مثل زندگی کردن در تهران است؛ ناگزیر می‌شوی برای هر کاری کلی محاسبه کنی و تصمیم دقیق بگیری و قید خیلی چیز‌ها را بزنی. در بزرگ سالی معمولاً امکانات بیشتری هم داری ولی کمتر می‌توانی از آن‌ها استفاده کنی و عملاً لذت کمتری می‌بری.

 

 اگر تا اینجای راه با من همراه باشی می‌خواهم اعترافی بکنم. من هم دارم بزرگ‌تر می‌شوم و هم در تهران زندگی می‌کنم و صادقانه بگویم از هر دوی این‌ها متنفرم. دلم می‌خواهد بی‌خیال هر چیزی باشم و آزادانه تصمیم بگیرم و هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. می‌توانم از تهران بروم ولی نمی‌توانم کاری با گذر عمر بکنم. خیلی کار‌ها هست که می‌خواهم شروع کنم ولی وقتی تصمیم می‌گیرم بی‌خیالشان می‌شوم. دلم از این شرایط می‌گیرد. امروز دوباره یاد مرگ افتادم. تنم لرزید، یک هو دلپیچه گرفتم و نزدیک بود بالا بیاورم.

شانس اخلاقی



دقت کرده‌اید؟ بعضی مواقع فقط شانس است که آدم را نجات می‌دهد. مثلاً شانس می‌آوری دقیقاً در یک قدمی رسیدن به نتیجه از کاری دست نمی‌کشی. در واقع توی دلت محکم و استوار با خودت می‌گویی بس است دیگر، خسته شدم، این راه به نتیجه نمی‌رسد، همین الان ولش می‌کنم. بعد دقیقاً‌‌ همان لحظهٔ آخر که می‌خواهی ول کنی، کارت به نتیجه می‌رسد. یا جالب‌تر و مهم‌تر از آن، زمانیست که تصمیم می‌گیری چیزی را از کسی بخواهی. یعنی یک ضرورتی، نیازی، خواستی، وسوسه‌ای چیزی دارت از پا درت می‌آورد و ناگزیری از کسی چیزی بخواهی. بعد یک هو اتفاقاتی می‌افتد که فرصت نمی‌کنی/ نمی‌توانی آن چیز را از او بخواهی و زمان که می‌گذرد با خودت فکر می‌کنی چه فاجعه‌ای می‌شد اگر از چنین کسی فلان چیز را می‌خواستم. یا مثلاً کسی می‌خواهد چیزی به تو بدهد و در عوضش انتظاری از تو دارد. بعد یک جوری می‌شود که آن چیز را از او نمی‌گیری و زمان که می‌گذرد می‌بینی چه شانسی آورده‌ای. خلاصه اینکه شانس خیلی جا‌ها در خانهٔ آدم را می‌زند. مثال‌هایی که زدم کلی و مبهم‌اند ولی می‌توانید با تجربهٔ خودتان به جای «یک چیزی» و «یک کاری» خیلی چیز‌ها بگذارید. البته موارد شانسِ بد یا بدشانسی هم کم نیست. امروزه فلاسفهٔ اخلاق روی مقوله شانس اخلاقی خیلی تأکید می‌کنند. جان کلام هم این است که بدون در نظر گرفتن شانس‌( luck) ( اعم از خوش شانسی یا بدشانسی) ، نمی‌توان تحلیل دقیقی از حیات اخلاقی انسان، خطاهای اخلاقی او و فضیلت‌هایش داشت. هر کدام از ما اگر به تجربه روزمره‌مان رجوع می‌کنیم، به وضوح می‌بینیم خیلی از جا‌ها، رفتار اخلاقی یا غیراخلاقیمان تحت تأثیر مؤلفه‌های شانسی و اتفاقی شکل گرفته‌اند. یعنی اگر شانس نمی‌آوردیم و خودمان بودیم و خودمان ممکن بود خیلی ضداخلاقی عمل کنیم یا بالعکس ممکن بود زندگی معمولمان را بکنیم وآدم بدی نباشیم ولی بدشانسی آوردیم و فشار موقعیت بیشتر از توانمان بود. مکن است بگویید پس این قبیل مواقع و رفتار‌ها از اختیار و کنترل ما خارج‌اند. تا حدی حق با شماست، اما شاید بتوان یکی از مؤلفه‌های تلاش برای اخلاقی زیستن را این دانست که بکوشیم شانس اخلاقی بودن خود را افزایش دهیم. خودِ شانس در اختیار ما نیست ولی فراهم آوردن مقدمات آن تا حدی دست خود ماست. وقتی یک سری جا‌ها بروی/نروی یا یک سری کار‌ها را بکنی/نکنی، شانس اخلاقی‌ات در موقعیت خاصی افزایش یا کاهش پیدا می‌کند. یعنی به این تعبیر، اخلاقی بودن مستلزم در نظر گرفتن زمینه (context) ایجاد کننده شانس اخلاقی زیستی در آینده هم هست. هرچند متناقض به نظر می‌رسد ولی اگر نگاه اخلاقی خود را دوربرد‌تر کنیم، تلاش اخلاقی شانس اخلاقی‌تر زیستنمان را ساپورت می‌کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

روزهای ناب بلوغ


دوم دبیرستان بودم؛ در بحبوحهٔ بلوغ. آن روز‌ها که اگر با کتاب نمی‌خوابیدم و با کتاب بیدار نمی‌شدم حس می‌کردم به خودم، به بشریت و به خدا خیانت کرده‌ام. با خودم فکر می‌کردم آیا ممکن است روزی برسد که یک خط کتاب هم نخوانم و حالم از خودم و از زندگی به هم نخورد (داخل پرانتز بگویم که آن روز و روزهای بعد از آن رسید. روزهایی که کتاب نخواندن هیچ آزارم نمی‌داد و چه سخت است وقتی به گذشته برگردی و یادت بیفتد که پیش‌تر‌ها چنین فکری می‌کردی.). آن روز‌ها کتاب را گزینش نمی‌کردم. فقط می‌خواندم. با ربط و بی‌ربط. کتابخانهٔ پدرم در زیرزمین بود و قفسه کتاب‌های من در طبقه بالا. حس سارقی را داشتم که به سرقتش افتخار هم می‌کرد. می‌رفتم زیرزمین، چند کتاب زیر بغلم می‌زدم و می‌آوردم می‌گذاشتم تو قفسه کتاب هام که یعنی این‌ها مال من شده، بعد شروع می‌کردم به خواندن که یعنی تملکشان را صد در صد از آن خودم کرده‌ام. تازه چیزهایی می‌نوشتم گوشهٔ کتاب به سنت علمای قدیم. لابد به سنت ملاهادی سبزواری که جایی خوانده بودم ده سال بعد برگشته بود و کتابی را خوانده بود و دیده بود چیز جدیدی برای نوشتن در گوشهٔ کتاب که قبلاً ننوشته باشد به ذهنش نمی‌رسد و نویسنده گفته بود ببینید دقت را؛ یعنی‌‌ همان موقع با چه دقتی می‌خوانده. خلاصه نویسنده نفهمیده بود که این اصلاً چیز خوبی نیست و از ملاهادی تعریفی نکرده. حالا البته این دستبرد زدن ها یک وجه معنوی هم داشت. یک جورایی پیش خودم حس می‌کردم اگر همهٔ آن کتاب‌ها را بخوانم کسی می‌شوم و به جایی می‌رسم. لابد آن دروان فکر می‌کردم خیلی به خدا نزدیک‌تر می‌شوم. با خودم رقابت می‌کردم. حس می‌کردم اگر کتاب‌ها را بر ندارم و توی قفسهٔ کتاب هام نگذارم و نخوانم به خودم خیانت کرده‌ام. شده بودم ملغمه‌ای عجیب و غریب از فکر‌ها و توهمات مختلف. نمی‌دانم این وسط چرا از ملامتیه خوشم آمده بود یا از عرفایی که گوشت نمی‌خوردند و لباس پاره می‌پوشیدند. هر چه بود شروعی داشت که نمی‌دانم کی بود و پایانی داشت که هر چه فکر می‌کنم دقیقاً یادم نمی‌آید. بار‌ها، شاید هزاربار آن روز‌ها را مرور کرده‌ام. روزهایی که دیگران نگرانم بودند و نصیحتم می‌کردند. خودم هم می‌لرزیدم از ترس ولی گرم بودم از درون. وقتی آن روز‌ها را تحلیل می‌کنم می‌دانم چرا آن طور بود، دلایل روان‌شناختی و جامعه‌شناختی آن رفتار‌ها را دیگر خوب می‌شناسم و در مورد آن روز‌ها راحت قضاوت می‌کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم آن همه فشار درست بود یا نه؟ لابد درست نبود. ولی صادقانه بگویم، با اینکه خیلی از کارهای آن روزهام، از خواندن و خوردن و پوشیدن و زندگی کردن گرفته تا فکر کردن و رؤیا‌ها و خیلی چیزهای دیگرم امروز به نظرم نادرست می‌رسد ولی بدجوری حسرت آن روز‌ها را می‌خورم. آن روز‌ها همه چیز به هم ریخته ولی پر از امید بود. پر از گرما بود؛ پر از شور و صداقت و سادگی بود. می‌دانم اگر به خودِ آن روز‌هایم برسم کلی نصیحتش می‌کنم و نگرانش می‌شوم ولی از صمیم قلب هم حسودی می‌کنم.

 
شاید بگویی تو هم اسیر اسطورهٔ بهشت گمشده هستی. باشد، مهم نیست. هر چه هست، زمان که جلو‌تر آمده خیلی چیز‌ها از دست رفته‌اند و مهم‌تر از همهٔ آن‌ها و مهم‌تر از هر چیز دیگری باکرگی و دست نخورده بودن روح است؛ اینکه همه چیز را برای اولین بار تجربه می‌کردی؛ اینکه در هیچ چیز خبره و ماهر نبودی. و چه رنج آور است این خبره بودن و آشنا شدن با چیز‌ها. مهم‌ترین چیزی که در طول زمان از دست می‌رود ناب بودن و نو بودن است. آن روز‌ها هر روزش یک تجربهٔ نو بود. غلط بود ولی خوب بود. حتی می‌توانم بگویم عالی بود. نشانه‌اش هم این است که هنوز وقتی می‌خواهم خودکاوی کنم، زندگی‌ام ناخودآگاه به دو بخش تقسیم می‌شود: پیش از آن روز‌ها و پس از آن روز‌ها. وای خدای من، چقدر حسرت می‌خورم. بس است.
 

دلتنگی های بی دلیل


لابد روان‌شناسان برای دلتنگی‌های بی‌دلیل اسمی دارند. شاید آن را به نگرانی، غم یا ترسی نسبت می‌دهند که در آن لحظه نیست اما این دلتنگی نشانه و اثر آن است. نخوانده‌ام که بدانم و نمی‌دانم قصه از چه قرار است ولی هر چه هست دلتنگی‌های بی‌دلیل چیزهای مزخرفی هستند. اینکه دلت یک هو بگیرد و هیچ چیز نتواند درستش کند. یکیش دلتنگی‌های عصر جمعه است که قبلاً کلی در موردش حرف زده‌ام؛ یک دلتنگی بی‌دلیل و اعصاب خورد کن. بقیه‌اش را نمی‌دانم با شما مشترکم یا نه ولی برای من که زیاد اتفاق می‌افتد. انگار لحظات فشردهٔ بی‌معنایی باشند. مثل اینکه در راهی افتاده‌ای و می‌روی ولی نمی‌دانی چرا. تا وقتی خسته نیستی و پاهات زخم نشده می‌روی، ولی وقتی خسته شدی یا چیزی پایت را زخمی کرد حالت بدجوری گرفته می‌شود. چون نمی‌دانی کجا می‌روی، چون نمی‌دانی این جاده سر از کجا در می‌آورد، یک هو دلت می‌گیرد. دلت به خاطر راهی که تا اینجا آمده‌ای می‌گیرد؛ به خاطر سختی‌هایی که کشیده‌ای. و دلت برای راه مانده هم می‌گیرد: راهی طولانی که انتهایش مشخص نیست و بی‌هیچ دلیلی باید آن را تا انتها بروی. در واقع دلتنگیِ تو از بی‌معناییِ رفتن است. و فقط وقتی این بی‌معنایی یک هو چون آواری از ناامیدی بر سرت خراب می‌شود که خسته شده باشی، که انرژیت ته کشیده باشد، که به معنای دقیق کلمه در راه مانده باشی. خلاصه اینکه دلتنگی بدی است این دلتنگی بی‌دلیل.

 

می‌گویی این همه دلیل برایش گفتی باز هم می‌گویی بی‌دلیل؟ بله. بی‌دلیل. در واقع دلیل مشخصی در کار نیست، چیز یا کس خاصی را از دست نداده‌ای، در جایی شکست نخورده‌ای و اتقاق خاصی هم برایت نیفتاده. دلتنگی بی‌دلیل، دلتنگیِ بودن است، مثل اضطراب ِ بودن که فیلسوف‌ها می‌گویند. دلتنگیِ بی‌دلیل، حضور متراکم بی‌معنایی در بطن زندگی شخصی است.

تقدّم امر وجودی بر امر سیاسی



امر سیاسی همیشه چالش برانگیز و تحریک کننده است. مخصوصاً اگر در خانواده‌ای یکسره سیاسی بزرگ شده باشی. مخصوصاً اگر سال‌ها فکر کنی خوشی، آرامش و خیلی چیزهای دیگر، حتی دینداری و اخلاق در گرو اصلاحات سیاسی است. همین می‌شود که سیاست بخش مهمی از فکر و زندگیت می‌شود. همین می‌شود که مدام یا کنشگری سیاسی می‌کنی، یا خودت را پیوسته در حال و هوای اخبار و تحلیل‌های سیاسی قرار می‌دهی. هر جور هست ربط و نسبتت را با سیاست حفظ می‌کنی. مدام پیش خودت فکر می‌کنی سوژه‌ای سیاسی هستی؛ نه فقط به خاطر دنیا آمدن در کشوری که همه چیز حتی لباس پوشیدن هم سیاسی است، بلکه چون فکر می‌کنی امر اجتماعی یعنی امر سیاسی؛ چون فکر می‌کنی بودن در اجتماع یعنی متأثر شدن از سیاست و در ‌‌نهایت با‌شناختی که از خودت داری یعنی درگیر شدن در امر سیاسی. البته نمی‌خواهم معنای امر سیاسی را آنقدر وسیع کنم که همه چیز را شامل شود و به همین خاطر از معنا تهی گردد. خلاصه حرفم این است که کم سیاسی نبوده‌ام و نیستم. اما، سیاست برای زنده هاست؛ یعنی کار و دغدغهٔ زنده هاست. لحظه‌ای که می‌میری همه چیز از حرکت می‌ایستد. نه فقط دیگر ماشین و خانه و کتاب‌ها و حتی فرزندان و خیلی چیزهای دیگرت مال تو نیستند که وقتی می‌میری، دیگر خودت هم مال هیچ کشور، منطقه و ملتی نیستی. یعنی همانطور که وقتی می‌میری با هفت هزارسالگان سر به سر می‌شوی، با مردم ملت‌های مختلف هم یکسان می‌شوی. یعنی ملیت، رنگ پوست، زبان و کلاً همه چیزت را از دست می‌دهی. این می‌شود که وقتی می‌میری سیاست هم مثل همه چیز برای تو تمام می‌شود. بعد از تو رئیس جمهور هر که باشد مهم نیست. زندان‌ها پر باشند یا خالی، آن هم مهم نیست. یکی از سر فقر خودسوزی کند، با اینکه دلخراش است ولی باز هم اصلاً ربطی به تو ندارد. اینکه مجلس چه می‌کند، دولت چه می‌کند، آمریکا چه می‌کند یا چه کسی بمب می‌سازد یا نمی‌سازد، هیچ کدام از این‌ها هم دیگر به تو مربوط نمی‌شوند. خلاصه اینکه سیاست مال زنده هاست، با مردن سیاست هم مثل همه چیز تمام می‌شود. و این یعنی سیاست هم چیزی بیرون از توست. بله، سیاست بر زندگی کنونیت و بر احوالت تأثیر می‌گذراد و حتی اگر به آخرت معتقد باشی، باید قبول کنی که سیاست با تأثیر بر امروزت، به فردایت هم سرایت می‌کند ولی از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم، وقتی می‌گویم با مردن سیاست تمام می‌شود یعنی امر سیاسی در اولویت اول نیست. نیست یعنی نباید باشد. یعنی چیزهای دیگری به مراتب مهم‌تر از سیاست هستند که اول باید به آن‌ها پرداخت. یعنی حتی اگر به سیاست هم می‌‌پردازی باید از سر ناگزیری باشد؛ باید برای حل مسئله‌ای وجودی به سراغ سیاست بیایی. و اگر نگویی زیاده روی کرده‌ام، باید بگویم به قول قدما فقط باید از سر اکل می‌ته (ناچاری)، در سیاست دخالت کنی. به تعبیر جدید‌تر، سیاست باید برای تو طریقیت داشته باشد و نه مدخلیت و به تعبیر سومی سیاست باید از باب مقدمهٔ واجب، واجب شود؛ نه اینکه امری به ذاته ارزشمند دانسته شود. ممکن است بگویی حرف جدیدی نمی‌زنم. خیلی‌ها تماماً درگیر سیاست‌اند ولی آن را امر ذاتاً ارزشمندی نمی‌دانند. بله، تا حدودی حق با توست. اما نکتهٔ ظریفی هم در این میانه هست. همهٔ دغدغه من این است که جای امر سیاسی که تحریک کننده و مهم است را در زندگی و روان و سلوک شخصی‌ام پیدا کنم و همانقدر که باید برایش جا بازکنم و نه بیشتر. باید امر وجودی را در اولویت قرار دهم و اگر به سراغ سیاست می‌آیم، بنا به ضرورت وجودی باشد. گمان می‌کنم این نگاه خیلی کار می‌کند. یعنی جلوی خیلی هیجان‌ها و فداکاری‌های زائد را می‌گیرد. به حفظ آرامش انسان کمک می‌کند و مانع خیلی از بی‌اخلاقی‌های فردی و جمعی می‌شود.

 

این حرف‌ها را گفتم تا پاسخی داده باشم به دوستی که می‌گفت می‌دانم پیگیر مسائل سیاسی هستی، پس چرا این یکی دو ساله وقتی بحث سیاسی می‌شود ساکت می‌شوی و در وبلاگت هم چیزی نمی‌نویسی. پاسخ کوتاه و مختصرش این است: سیاست امری زائد بر زندگی است و با مردن، مثل خیلی چیزهای دیگر یکباره برایت تمام می‌شود. خیلی مسائل وجودی هست که فهمیده‌ام در آن‌ها می‌لنگم. راستش شاید دیر باشد ولی خب، دیگر آنقدر‌ها که پیش‌تر بودم سیاسی نخواهم بود. لااقل فعلاً نخواهم بود. کار انجام نشده زیاد دارم. سال‌ها گند زده‌ام به درون خودم. باید اول گند زدایی کنم. می‌دانم اگر بمیرم این خرابی‌های درونی را ناگزیرم با خودم ببرم. پس بگذار اول از همه به آن‌ها بپردازم. وقتی شد، چشم. برای گل روی تو دوست عزیز و مهربان هم که شده چیزی می‌نویسم و در بحث‌ها شرکت می‌کنم.