آلبرکامو در جایی می‌نویسد: مشکل آدمی این است که می تواند بر خلاف سایر حیوانات چیزهایی را بخواهد که فرا‌تر از توان و ظرفیت او هستند و این سرمنشأ رنجی عظیم برای اوست.

 

سرنوشت برای هر یک از ما آدمیان شرایطی را مهیّا کرده است که در آن به دنیا می‌آییم. شرایط تولد آدمی جبری ناگزیر است. هیچ کس محل و شرایط تولدش و ظرفیت‌های محیطی که در آن به دنیا می‌آید را انتخاب نمی‌کند. با این حال این شرایط و ظرفیت‌ها تأثیر زیادی بر شخصیت، روان و آیندهٔ او می‌گذارند.

 

هر یک از ما دیر یا زود باید بپذیریم که همه چیز را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم. باید بپذیریم که همهٔ کار‌ها را نمی‌توانیم بکنیم. باید بپذیریم که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم جهان امور متناهی است و تناهی یعنی محرومیت. این دنیا بهشت نیست که همه چیز در اختیار همگان باشد و هر کسی هر کاری که می‌خواهد بتواند بکند. در واقع همه چیز در این جهان محدود است و محدود بودن امکانات یعنی بهره‌مندی عده‌ای و محرومیت عده‌ای، بهره‌مندی در زمانی و محرومیت در زمانی، بهره‌مندی در مکانی و محرومیت در مکانی دیگر. شاید بگویی چیزی که محدود است ارزش خواستن ندارد و اگر کسی دل از این امور بکند، از بند محرومیت و رنجِ خواستن و نرسیدن خلاص می‌شود. شاید بگویی «نامتناهی» را باید خواست. اما، دوست خوبم (خودم) ما تا در این جهان زندگی می‌کنیم ناگزیر از خواستنیم و نمی‌توانیم از بند خواستن و محرومیت خلاص شویم. ‌‌نهایت کاری که می‌توانیم بکنیم این است که بپذیریم همه‌دان و همه توان نیستیم. و این البته کار کوچکی نیست. وقتی سر سودایی داشته باشی، هر چند خنده دار به نظر برسد ولی در عمق ضمیرت حس می‌کنی همه چیز در توانت هست. گفتهٔ کامو را اگر به زبان خودم بازنویسی کنم باید بگویم: ما انسان‌ها با اینکه می‌دانیم محدودیم و به شرایط، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های مکانی و زمانی خود آگاهیم، اما خواسته‌مان (اراده‌مان) همیشه جلو‌تر از این آگاهی حرکت می‌کند و مایهٔ رنجمان می‌شود. باید بپذیریم که بخشی چیز‌ها را جغرافیا از ما گرفته است و بعضی چیز‌ها را زمان از ما می‌گیرد. کاری به امید ندارم. امید برای زندگی ضروری است اما واقعیت هم دیواری دارد که سخت است و سنگی. حداقل کار این است که این دیوار را به رسمیت بشناسیم. امید همیشه روزنه‌ای ایجاد می‌کند. اما تأکید می‌کنم: روزنه‌ای ایجاد می‌کند و توان ویران کردن این دیوار را ندارد.