خلاصه از این حرف ها


گاهی اوقات لازم است بعضی‌ها خودشان را از دست و بال عالم و مردم و تاریخ و این جور چیز‌ها جمع کنند تا آسیب کمتری به انسان‌ها برسد. منظورم قهرمان هاست؛ دقیق‌تر بگویم، منظورم کسانی هستند که می‌خواهند از پرده برون بیایند و کاری بکنند؛ وضع مردم جهان یا کشور خود را بهتر کنند و از این چیز‌ها. به نظرم اینجور آدم‌ها بیشترین خدمتی که می‌توانند بکنند این است که خودشان را از دست و بال مردم دنیا جمع کنند؛ گوشه‌ای پیدا کنند و آرام زندگیشان را بکنند. نهایتاً بسنده کنند به نقد کسانی که حکومت می‌کنند و توش و توانشان را بیشتر بگذارند برای اصلاح خود.

حالا چرا این حرف را می‌زنم؟ راستش قرار بود در این وبلاگ از تجربهٔ بودنم حرف بزنم. و خب، این هم یکی از چیزهایی است که در این دایره می‌گنجد. کسی مثل من که فلسفه می‌خواند؛ با حرف‌های کلی سرو کار دارد؛ به دنبال فهم اندیشه‌ها، تاریخ و انسان و سیاست و فرهنگ است؛ چنین کسی مستعد این است که شعر حافظ را جدی بگیرد که می‌گوید: شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند. حس ششمم می‌گوید وقتی کسی مثل من دست به کاری می‌زند که غصه سرآید، گند می‌زند. این هم یکی از آفت‌های فلسفه است. هر روز که به دانشگاه می‌روم مدام این سؤال به گوشم می‌خورد یا در ذهنم می‌چرخد که آیا فلسفه کاری از پیش می‌برد؟ آیا فلسفه در تغییرات اجتماعی نقشی بازی می‌کند؟ آیا اصلاً فلسفه راه به جایی می‌برد؟ نتیجهٔ این پرسش‌ها این می‌شود که مدام از خودم می‌پرسم: چه کار باید کرد؟ بعد وقتی یک بار، ده بار، صد بار دست به کاری بزنم و جواب نگیرم، به سراغ کارهای بزرگ می‌روم و وارد عمل می‌شوم. اینجا دقیقاً‌‌ همان جایی است که مطمئناً گند می‌زنم. نه فقط من، که خیلی‌های دیگر هم.

نمی‌خواهم سوار بر این موجود بدبینی و خود تحقیرکردن‌های امروزی بگویم هیچ کاری نمی‌شود کرد و ما ایرانی‌ها فلان و به‌مان و کوفت و زهر مار و اینکه از ماست که بر ماست. اصلاً به این حرف‌ها آلرژی دارم. حرف من فقط این است که کسانی مثل من باید در موقع تصمیم گرفتن و عمل کردن، وسوسه‌هایشان، پیشینه‌هایشان، سختی‌هایی که کشیده اند و هر چیز دیگری را تا می‌توانند کنار بگذارند و بعد دست به تصمیم یا عمل بزنند. اگر هم دیدند مرد این کار نیستند، یک گوشه بنشینند و زندگیشان را بکنند.

خلاصه از این حرف‌ها.

 

تراسِ جمعه ها


در تراس را که باز می‌کنی عصر جمعه خیلی سریع، انگار که منتظر باز شدن در باشد، خودش را می‌اندازد داخل حال. بعد پخش می‌شود توی همهٔ حال، توی راهرو، توی اتاق خواب و حتی توی اتاق کارت. بعد ذره ذره نفوذ می‌کند لای کتاب هات، داخل کشوی میزت، لای لباس هات و لباس‌های او. بعد نشت می‌کند به خانهٔ هسایه، به کوچه، به محله، به شهر. و از طریق تلفن می‌رود به خانهٔ پدر و مادرت، به خانهٔ پدر و مادر او و به خانهٔ برادرت. همه جا باید در کمترین زمان ممکن اشغال شود. عمر عصر جمعه کوتاه است؛ نهایتاً دو ساعت، سه ساعت یا ۵ ساعت. باید در همین زمان کم همه جا پخش شود.

بعد که سرمای تراس اذیتت می‌کند، بی‌خیال می‌شوی. چای سردشده‌ات را از طبقهٔ سوم می‌ریزی داخل باغچهٔ ساختمان و با خودت فکر می‌کنی، این هفته هم فرصت نشد خرمالوهای درخت زیر تراس را بچینم. حتماً تا هفتهٔ بعد گنجشک‌ها حساب خرمالو‌ها را می‌رسند. در تراس را که می‌بندی، سرما را با خودت به داخل خانه می‌بری. هنوز یک ساعتی مانده و باید با آن کنار بیایی. تلفن را بر می‌داری و به اینطرف و آنطرف زنگ می‌زنی. شاید بقیه هم دلمردهٔ عصر جمعه‌اند. شاید صحبت کردن، حال خودت و آن‌ها را خوب کند. ولی نه، افاقه نمی‌کند. بقیه هم خسته و بی‌حوصله‌اند. ناامید از زنگ زدن به این و آن، می‌نشینی و به دیوار تکیه می‌دهی. با خودت فکر می‌کنی، فقط عصر جمعه نیست. بعضی وقت‌ها، وسط هفته هم همینقدر دلگیر می‌شود. با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی، انگار درِ تراس همیشه باز است و مدام در طول هفته این حس بی‌حوصلگی و ملال به سراغت می‌آید و همینطور به سراغ همسایه و پدر و مادر، برادر‌ها، خواهرت و ... . بعد مشکوک می‌شوی و با خودت می‌گویی، شاید زنده بودن همه‌اش تجربهٔ پیوستهٔ ملال و دلزدگی است؛ لابد کمی هم هیجان و حیرت و ترس و شور و عشق و چیزهایی از این دست، مثل کشمش کیک، وسط این دلمردگی‌ها پخشند.

بی‌خیال می‌شوی. ادامه دادنش به نفع هیچ کس نیست. چای تازه‌ای برای خودت می‌ریزی و دوباره به فکر فرو می‌روی تا این سومین چای هم سرد شود و از دهن بیفتد؛ تا شاید این عصر جمعه تمام شود. بعد که عصر جمعه تمام شد، پای لپ تاپت می‌نشینی و مثل مسافری رسیده از راهی دراز، یا جنگجوی خسته‌ای برگشته از نبردی نیمه برده، نیمه باخته، می‌نشینی و خاطرات‌ات و شرح نبردت را می‌نویسی تا به ادامهٔ زندگیت برسی.

سوژه های شدیداً درگیر


از این همه موقعیت‌های اخلاقی آزارنده و راه‌های در رو خسته شده‌ام. هر روز از صبح که بیدار می‌شوی بار‌ها و بار‌ها باید تصمیم‌هایی بگیری که تبعات اخلاقی کم و بیش زیاد و مهمی دارند. به تعبیری در این شرایط بد اجتماعی، به نظر می‌رسد افراد جامعه بیش از پیش در معرض داوری و تصمیم گیری اخلاقی قرار می‌گیرند. زمانی که بقیهٔ مکانیسم‌ها دچار مشکل شده‌اند و قانون، عادت، آداب و رسوم و حتی چیزی شبیه منطق بازار و قواعد اقتصاد و... دیگر روال مشخصی ندارند و از چارچوب‌های معمولشان پیروی نمی‌کنند، هر مسئله‌ای باید دوباره و به طور مستقل اندیشیده شود و در نتیجه هر موقعیتی تبدیل می‌شود به یک موقعیت اخلاقی. یعنی باید مدام به این فکر کنی که آیا این کار را بکنم یا نه. در واقع محیط‌ها و شبکه‌هایی که در آن قرار داری، دیگر روال‌های معمولشان را از دست داده‌اند. پیش از این، قواعد نوشته یا نانوشته‌ای بسیاری از مسائل را پیش از طرح شدن حل می‌کردند و در نتیجه این همه انتخاب و مسئولیت و داوری اخلاقی در میان نبود. خلاصه اینکه این وضعیت، اخلاقی زیستی را از چندین و چند جهت سخت‌تر کرده است و یکی از مهم‌ترین جهاتش هم همین است که موقعیت‌های معمول را تبدیل به موقعیت‌های اخلاقی و به تعبیر دقیق‌تر موقعیت‌های پیچیدهٔ اخلاقی کرده است.

این روز‌ها درگیر یکی از همین موقعیت‌های اخلاقی بسیار پیچیده‌ام که اگر شرایط چنین نبود، هیچ وقت دچارش نمی‌شدم. درونم ملغمه ایست از داوری‌های منطقی و اخلاقی و عذاب وجدان و دلسوزی و نگرانی و خشونت و یک عالمه احساس دیگر. مدام با خودم می‌گویم: در این شرایط چقدر راحت می‌توان مرتکب خطای اخلاقی شد و برایش خودآگاه یا ناخودآگاه دلیل تراشی کرد. بعد همین خطا‌ها را ادامه داد و به بی‌اخلاقی عادت کرد.

باورِ خراب


باور خراب مثل دندان خراب است. مدت‌های مدیدی به چشم نمی‌آید. ظاهر کار درست و سالم است اما فرایند پوسیدن و پوساندن از درون در جریان است. باور خراب مدت زیادی با انسان همراه می‌شود و یک هو مثل یک دندان خراب، وقتی انتظارش را نداری به دردت می‌اندازد.

باور خراب، باور کاذب نیست اصلاً در اینجا بحث صدق و حقیقت مطرح نیست. باور خراب دقیقاً باور خراب است. باوری است که وقتی باید کار کند کار نمی‌کند. ممکن است مدت‌ها به چیزی باور داشته باشی و بنا نباشد این باور کاری برای تو انجام دهد یا نقش مؤثری در زندگیت داشته باشد. بعد، زمانی می‌رسد که این باور باید کاری انجام دهد، گرهی را باز کند، در ادامه دادن مسیری یاریت کند، یا افق روشنی پیش پایت بگذارد. یک باور خراب به اینجا که می‌رسد، کار نمی‌کند؛ خوب کار نمی‌کند یا شاید اصلاً بد کار می‌کند؛ کار را خراب می‌کند. آدم روز به روز که بزرگ‌تر می‌شود و تجارب گوناگونی را از سر می‌گذراند، بیشتر از قبل باورهای خرابش را می‌شناسد. بیشتر پی می‌برد که ذخیره‌اش به ظاهر پُر بوده و در واقع در تمام این سال‌ها دل خوش به هیچ بوده است. آدم وقتی بزرگ می‌شود، یک هو می‌بیند یک سری جا‌ها در زندگی‌اش قفل می‌شوند، گیر می‌کنند، پیش نمی‌روند. وقتی که نگاه می‌کند، می‌بیند ظرفیت باورهاش تا همینجا بوده. یا بعضی باور‌هایش اصلاً ظرفیتی برای ادامه نداشته‌اند و خلاصه تازه خود را در آغاز یک راه طولانی می‌بیند.

مهم نیست که چه کس یا کسانی مسئول چنین باورهایی در ما هستند. مهم این است که این باور‌ها امروز گره در کارمان انداخته‌اند. سیر اتفاقات چنان که باید پیش نمی‌رود. باور‌هایمان ذخیرهٔ امید و لذّت نمی‌سازند. باور‌هایمان افق روشنی برای آینده ترسیم نمی‌کنند و نمی‌توانند معنای روشن و دلگرم کننده‌ای بسازند. کاری باید کرد. باید همه چیز را دوباره از نو وارسی کرد. باید به گذشته نگاهی دوباره کرد. باید مفاهیم را از نو تعریف کرد. باید مرحله به مرحله به عقب برگردیم و باور‌ها را به ریشه‌ها و بنیاد‌هایشان برگردانیم و ریشه‌ها را درمان کنیم. خلاصه اینکه، همهٔ ما امروز نیاز به درمان باور‌هایمان داریم. باید باورهای خراب را درمان یا ریشه کن کنیم و همیشه این را در نظر داشته باشیم که باور خراب باور کاذب نیست، باوری است که چنان که باید کار نمی‌کند، زمانی که باید کار نمی‌کند و در ‌‌نهایت، برای آینده امید نمی‌سازد.

سنگینی هفتاد و اندی سالهٔ راز


می‌گفت اگر آدم تند عاطفه‌ای باشی نه با خدا می‌توان زندگی کرد و نه بی‌خدا. هر دو به یک اندازه سهمگین‌اند. آدمی که همه چیز را شدید بورزد نه تاب بودنِ خدا را می‌آورد و نه تاب نبودنش را. در هر دو صورت از پا در می‌آید.

گفتم: حالا به نظرت آدم لاادری در این میانه چه طور زندگی می‌کند؟ آن بار سنگین دیگر بر دوشش نیست؟

گفت: آدم لاادری مثل کسی است که در هفته به دنبال یک روز تعطیل می‌گردد؛ به زمانی برای بطالت؛ به وقتی برای بی‌خیال تلف کردن و بی‌فکر در گوشه‌ای نشستن یا بی‌هیچ دغدغه‌ای در میانه قدم زدن. تمام تلاس انسان لاادری این است که سنگینی این بار را زمانی و جایی بر زمین بگذارد. آدم لاادری گاهی به این سو می‌رود و گاهی به آن سو، و وقتی تاب نمی‌آورد در میانه، لحظه‌ای درنگ می‌کند تا خستگی بگیرد و دوباره عازم نبرد شود. آدم لاادری، اگر واقعاً لاادری باشد، مدام در نبرد است و فقط آن لحظه‌ای که از یک جبهه بیرون می‌آید تا به نبرد دیگری وارد شود، به معنای دقیق کلمه لاادری است. انسان لاادری همیشه لاادری است ولی وقتی در میانهٔ انکار و قبول، کناره‌ای می‌گیرد، در آنجا واقعاً لاادری است. اما این زمان خیلی کوتاه است و دیری نمی‌پاید.

گفتم: ولی خیلی‌ها لاادری‌اند. خیلی‌ها تقریباً تمام عمر لاادری‌اند. یعنی حرفشان این است که همیشه واقعاً لاادری‌اند.

گفت: آدم نمی‌تواند همیشه واقعاً لاادری باشد. همیشه چیزی در این ادعا پنهان است که دیده نمی‌شود. چنین کسی همیشه یا دل در گرو سمتی دارد، یا غافل است. راستش واقعاً لاادری بودن هم از توان آدمی خارج است. اگر تند احساس باشی، نمی‌توانی برای همیشه واقاً لاادری بمانی.

گفتم: پس چطور این همه آدم در طول تاریخ و در همین زمان زندگی کرده‌اند و می‌کنند؟ خودِ من و تو؟

گفت: غفلت. غفلت و فراموشی راه گریز ما آدم هاست. ما حواسمان را پرت می‌کنیم. مدام به دنبال چیز حواس پرت کنی می‌گردیم. اصلاً انگار زندگی یعنی حواس پرتی. مؤمن ما در حال پرت کردن حواس خودش است، ملحد ما حواس خود را پرت می‌کند، لاادری ما هم حواسش پرت است.

گفتم: پس با این حساب، هیچ کس هیچ جا....

گفت: و لابد یعنی با خدا و بی‌خدا راه به خودکشی می‌کشد؟ نه، می‌توان لاادری بود. یعنی همیشه لاادری بود و گاهی اوقات واقعاً لاادری بود. لاادری نه مؤمن است و نه مؤمن نیست، نه ملحد است و نه ملحد نیست. لاادری حتی لاادری هم نیست. لاادری انسانی در میانه است: مثل چسب. که هم هست و هم نیست. هم هویت مستقلی است و هم نیست. انسان لاادری در گذر است. پس بدون غفلت هم می‌توان در این جهان زندگی کرد.

گفتم: حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد.

گفت: یک راز است که ما باید درتمام عمر با آن سر کنیم. اگر تند احساس باشی بی‌خیال شدنش هم معنی ندارد.


آدمِ بی آشتی


این روز‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر کسی با خودش آشتی باشد، همیشه وقت اضافه می‌آورد. این روز‌ها خیلی وقت کم می‌آورم و حس می‌کنم بد جوری با خودم آشتی نیستم. کسی که با خودش آشتی باشد، وقت صرف جنگیدن با خودش و با شرایطش و با محیطش نمی‌کند. کسی که با خودش آشتیست انرژی‌اش پخش نمی‌شود، حواسش همیشه پرت نیست. می‌داند چه می‌کند و خوب هم کار می‌کند. اما کسای که با خودش آشتی نیست، هم وقت صرف جنگیدن با خودش و زمین و زمان می‌کند و هم حواسش همیشه پرت است، و علاوه بر همهٔ این‌ها، هیچ موقع دل به هیچ کاری نمی‌دهد: آخر باید جای دیگری می‌بود و کار دیگری می‌کرد و از این حرف‌ها. خلاصه آدمی که با خودش آشتی نیست، مشغول است؛ همیشه مشغول است و هیچ وقت هم راضی نیست. یک خواب نیم ساعتهٔ آرام در بعدازظهر می‌شود حسرت آدمی که با خودش آشتی نیست.

البته نمی‌دانم با خود در آشتی بودن چه نسبتی با شرایط و احوال جهان خارج از فرد دارد. ولی ته ذهنم فکر می‌کنم می‌توان در اوضاع بیرونی خراب و ناگوار هم با خود آشتی بود و تقصیر را گردن اوضاع و احوال بیرونی نینداخت.

البته می‌دانید شرط آشتی بودن با خود چیست؟ «خود» را پذیرفتن و به رسمیت شناختن؛ یعنی آنچه هستی را بپذیری و برای بهبودش تلاش کنی ولی آن را انکار نکنی.

خلاصه اینکه آدم در ۲۷ سالگی وقتی با خودش آشتی نیست، نه فقط وقت کم می‌آورد که مدام احساس پیری می کند.

حضور مبهمت اینجاست، ای آخرین لحظه!


انسان‌ها (که البته من فقط از یکی از آن‌ها یعنی خودم تجربهٔ بی‌واسطه‌ای دارم) احساسات عجیبی دارند. احساساتی که مبهم اما شدیداند. احساساتی که تعیین کننده‌اند ولی مدام باید انکارشان کرد؛ احساساتی که مثل باتلاق هستند؛ هر چه جدی ترشان بگیری بیشتر فرو می‌روی، زندگیت را بیشتر می‌بلعند و حیرتت را بیشتر می‌کنند. یکی از این احساس‌های عجیب، احساسی ایست که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردن آن به انسان دست می‌دهد.

همه می‌دانیم که دیر یا زود خواهیم مرد. شاید همهٔ ما به روز مردنمان، لحظات پس از مرگ و روز خاکسپاری و حتی روز‌ها و هفته‌های پس از مردنمان فکر کرده‌ایم. تخیّلی قوی داشته باشی، فکر کردن به این چیز‌ها و تصور مرگی که همین لحظه ممکن است به سراغت بیاید، آنقدر طاقت فرساست و آنقدر نمی‌دانی چه کارش کنی، و کجای دلت بگذاریش که سعی می‌کنی از دستش فرار کنی. می‌دانی که می‌میری. می‌توانی نزدیکی‌اش را حس کنی و حتی می‌توانی جزئیاتش را تصور کنی. با این حال تلاش می‌کنی از این همه دانستن و همهٔ این تصاویر فرار کنی. آن احساس عجیبی که می‌گویم همین است: احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد.

داشتم نوشته‌های چند سال پیش وبلاگم را می‌خواندم. مرگ همیشه در نوشته‌هایم جریان داشته است. اما این روز‌ها بیش از همیشه دچار حسی‌ام که پیش از این گفتم: احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فرار از آن و فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد. خلاصه اینکه مرگ شب و روز مثل این پشه‌های لعنتی در اتاق من این طرف و آن طرف می‌رود. دست می‌کشد روی کتاب هام و روی سرنوشتم و روی دفترچه‌ای که کار‌هایم را می‌نویسم و می‌چرخد دور لیوان چای ولرم شده‌ای که خوردنش را فراموش کرده‌ام.

مرگ می‌داند که هست. من هم می‌دانم که هستم. زندگی هم از هر دوی ما باخبر است. ولی خب، همه در یک بلاتکلیفی محض گیر افتاده‌ایم. مرگ ترجیح می‌دهد همینجا بماند. من ترجیح می‌دهم فرار و فراموش کنم و زندگی که چاره‌ای برایش نمانده همینطور بلاتکلیف می‌چرخد. خدای من چرا در زمان خلقت‌ات این حس عحیب را خلق کردی؛ حسی که طاقت فرساست؛ احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد.

مرگ های الکی


ممکن است حرفی که می‌زنم کمی عجیب به نظر برسد. ولی می‌دانی به چه چیز فکر می‌کنم؟ به مرگ‌های الکی. به مرگ‌هایی که با خودت فکر می‌کنی می‌شد اتفاق نیفتند. به مرگ‌هایی که وقتی اتفاق می‌افتند باورت نمی‌شود.

فرض کن حواست نیست، دستت به لیوان لبهٔ میز می‌خورد، لیوان روی زمین می‌افتد و هزار تکه می‌شود. با خودت فکر می‌کنی، این لیوان چقدر الکی شکست. بعد اگر لیوان یا ظرف گران قیمتی باشد، به دنبال تسکینی می‌گردی تا خودت را آرام کنی. خیلی از تصادف‌ها و اتفاقات دیگر هم به همین راحتی پیش می‌آیند. مثلاً رفتی برای خودت چای بریزی، حواست نیست، قوری چپه می‌شود روی بدنت. می‌سوزی، کارت به اورژانش کشیده می‌شود ویک ماه با درد و رنج سوختگی و پانسمان و... دست و پنجه نرم می‌کنی. و خب، خیلی از مرگ‌ها هم همینقدر الکی اتفاق می‌افتند. مثلاً یک روز تعطیل همه دور هم نشسته‌اید و نهار می‌خورید. یک ظهر دلنشین و یک مهمانی فامیلی خوب. بعد ناگهان آب در گلوی کسی می‌پرد. می‌جنبید، تکانش می‌دهید. به پشتش می‌زنید، کبود می‌شود و یک هو همه چیز تمام می‌شود. یا نشسته‌اید و بعداز ظهر چای می‌خورید که یکی از بچه‌ها سراسیمه داخل اتاق می‌شود و در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریزد به شما خبر می‌دهد که بچهٔ فلانی خورد زمین یا از جایی افتاد و تا شما برسید می‌بینید همه چیز تمام شده است. یا در جاده هستید و دارید به سفر می‌روید. ادامه نمی‌دهم؛ همه چیز در یک لحظه تمام می‌شود: صدای ترمز، ضربهٔ شدید و الی آخر. خلاصه اینکه مرگ اتفاقی خیلی چیز تکان دهنده ایست. یک هو، بی‌هوا، بی‌خبر پرت می‌شود وسط زندگی یک عده آدم و سرنوشتشان را عوض می‌کند. گاهی اوقات سرنوشت چند نفر را نابود می‌کند.

حالا که به اینجا رسیدیم بیایید مرگ‌های الکی را با مرگ‌های غیرالکی مقایسه کنیم. به نظر می‌رسد تفاوت این مرگ‌های جدی و با دلیل با مرگ‌های الکی در این است که این جور مرگ‌ها از پیش خبر داده‌اند. علتی دارند که آدم برای رفع آن کاری می‌کند یا اگر کاری از دست کسی بر نیاید لااقل همه خودشان را برایش آماده می‌کنند. خلاصه اینکه زمان نسبتاً کافی برای سر و سامان دادن به امور هست و بعد مرگ هم که فرا می‌رسد می‌نشیند جای خودش. یعنی جایی که از قبل برایش آماده شده و نه اینکه یک هو پرت شود وسط زندگی آدم‌ها. در نتیجه تفاوت اصلی مرگ‌های الکی و غیر الکی در «زمان» است. و خب این زمان زیاد‌تر گاهی یک ماه است، گاهی چند ماه، گاهی یک سال و گاهی چند سال. اما در ‌‌نهایت مرگ اتفاق می‌افتد. به قول قدیمی‌تر‌ها، همیشه باید برای مرگِ خود و دیگران آماده بود؛ حالا چه مرگ الکی و چه مرگ غیرالکی و با دلیل.

حرف من همهٔ این چیز‌هایی که گفتم نبود. این‌ها همه مقدمه بودند. حرف من یک جمله است: «با مرگ، چه الکی و چه غیرالکی، هیچ چیز جدی و مهمی در زندگی باقی نمی‌ماند». تفسیر این حرف را هم لابد حدس زده‌اید:

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی                 زنهار بد مکن که نکردست عاقلی.

 حالا خود شما حد فاصل میان آن مقدمات و این «نتیجه و تفسیر» را خودتان پر کنید. کار سختی نیست.

مرگ و شجاعت

 

بار‌ها با خودم فکر کرده‌ام که مرگ به انسان شجاعت می‌دهد یا شجاعتش را از او می‌گیرد؟ البته در هر بار داوری میان این دو، پذیرفته‌ام که هر دو وضعیت هم زمان وجود دارند. ولی گاهی شده‌ام که مرگ بیشتر شجاعت می‌آورد و گاهی بالعکس. البته باید بگویم منظورم از این دو طرف پرسش چیست.

مرگ شجاعت می‌آورد یعنی مرگ این امکان را به آدمی می‌دهد تا قاطع تصمیم بگیرد؛ انتخاب‌های زندگی را برابر نبیند و در تصمیم‌ها میان این سو و آن سو نوسان نداشته باشد. مرگ امری حتمی است، پس خیلی کار‌ها با وجود امری حتمی چون مرگ زائدند و باید کنارشان گذاشت. خیلی از انتخاب‌ها که در بادی امر پیچیده به نظر می‌رسند، با حضور عنصر مرگ خیلی سریع تکلیفشان مشخص می‌شود: مرگ جایی برای کنجکاوی باقی نمی‌گذارد؛ زندگی عرصهٔ ضرورت است و بس. البته شاید بگویید این نگاه، نگاه خیلی رادیکال و در عین حال ساده انگارانه و حتی ایدئولوژیکی به مرگ و زندگی است. ولی خب، خیلی از مواقع مسئلهٔ نسبت میان مرگ و شجاعت در تجربهٔ من این طور بروز می‌کند.

اما مرگ شجاعت آدمی را کم هم می‌کند. این روز‌ها وزنه این طرف را سنگین‌تر می‌بینم. مرگ حتمی است و پس از مرگی یا هست یا نیست. من به شخصه نمی‌توانم وجود نداشتن پس از مرگ را تصور کنم. مهم نیست آخرت ادیان باشد یا هر چیز دیگر؛ مسئله این است که هر چه کلنجار می‌روم نمی‌توانم فنا شدن را بپذیرم. دلم همیشه با پذیرش جاودانگی است. و این یعنی در داوری میان دو نظر که یکی قائل به پس از مرگ است و دیگری نیست، راستش من می‌ترسم شق دوم را انتخاب کنم. پس به این معنی وجود مرگ شجاعتم را در داوری کلی بسیار مهمی در باب زندگی کم می‌کند. البته این چندان مهم نیست و راستش کمی هم حالت استدلال‌های دوری را دارد. کم شدن شجاعت در نسبت با مرگ معنای دیگری هم دارد. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد چه طور؟ اینجاست که مرگ تأثیر مهیب خود را می‌گذارد. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد، خیلی از باورهای فلسفی، احتماعی و حتی سیاسی رایج در این جهان را نمی‌توان پذیرفت. اگر کسی به پس از مرگ قائل باشد که خب، تکلیفش تا حدی روشن است ولی اگر کسی تردید داشته باشد، همیشه این تردید در همهٔ داوری‌هایش بروز می‌کند. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد، فلان یا به‌مان کار را باید کرد یا نه؟ مسئله اینجاست. دیگر نمی‌توانی خیلی شجاعانه بگویی فلان چیز با عقل جور در نمی‌آید پس کنارش می‌گذارم؛ فلان چیز را نمی‌فهمم پس با آن کاری ندارم. فلان کار برایم بی‌معنی است پس ترکش می‌کنم. خلاصه اینکه معادله مرگ با این اوصاف محافظه کاری و تردید نظری به همراه می‌آورد. یعین شجاعت تصمیم‌گری در مورد باور‌ها را از دست می‌دهی. نمی‌توانی حیلی راحت تکلیفت را روشن کنی و پیش بروی. خلاصه حرف اینکه نیم توانی به معنای مدرن کلمه فیلسوف باشی.

  البته تعابیر من رنگ و بوی این را دارد که پس از مرگ را دینی می‌بینم، چرا که می‌توان پس از مرگی مبهم و خارج از نظام پاداش و جزا را هم تصور کرد. بله، وجود چنین پیش فرضی را می‌پذیرم. شاید بعداً در مورد حالت‌های بدیلی که می‌توان به آن اندیشید هم چیزکی نوشتم.

ما را به عمر کوتاه ...


دوستی می‌گفت اینکه هنوز سر و کارت با دین است به خاطر تربیت توست. نتیجهٔ حرفش هم این بود که دیر یا زود اگر اثر تربیت در تو از بین برود، دین هم به همراهش از ذهن و روانت زدوده خواهد شد. و توصیه‌اش هم شاید این بود که: سعی کن تأثیرات تربیت‌ات را پاک کنی، تا آزاده باشی و از قید دین و دینداری بیرون بیایی. حرف‌هایش برایم آشنا بود. بار‌ها با این عبارات برخورد داشته‌ام. اعتقاد ضمنی پشت این حرف‌ها این است: دوران دین (کودکی و وابستگی بشر) به سر آمده. آنکه دیندار است پایبند به عقل نیست و به تعبیری هنوز به بلوغ نرسیده است. بلوغ یعنی آگاهی به آزادی خود و تحقق آن. خلاصه اینکه سرنوشت جهان، تقدس زدایی و اگر کمی پی حرف را بگیریم و فلسفی‌تر بیندیشیم شکاکیت است.

با خودم فکر می‌کنم آیا همه چیز به همین سادگی است؟ وقتی که با دوستم حرف می‌زدم هم با خود همین فکر را می‌کردم. اما مسئله دقیقاً همین است: همه چیز به این سادگی نیست. ۶۰، ۷۰ سال عمر در جایگاه موجودی بی‌‌‌نهایت کوچک (و نه عالم و ناظری الهی) اقتضائات پیچیده‌ای دارد.

 

سومین سالِ با او


Grace was in all her steps
heaven in her eye
in every gesture dignity and love

Paradise Lost
— John Milton