و عُق زدن همه ی هستی ات را


زلزله، خدا، شر، شب قدر، بی‌معنایی، تباه شدگی، رنج، سیاه، چرخ‌های گاری، مرداب، نیلوفر، نیستی، سار‌تر، عدم. مرگ، هی باز مرگ، و باز هم مرگ و عُق زدن همهٔ هستی‌ات را.

هراس از مغاک درون


یکی از مهم‌ترین مسائل وجودی آدم‌ها تفاوت میان نظر و عمل آنهاست. این تفاوت میان نظر و عمل سویه‌های اخلاقی، روان‌شناختی و اجتماعی هم دارد. اما چیزی که می‌خاهم در این نوشته درباره‌اش صحبت کنم وجه وجودی این تفاوت‌ها و تعارض هاست. دقیق‌تر بگویم، در این نوشته به دنبال بررسی چیزی هستم که شاید بتوان نامش را «هراس از عمل بر اساس باور» گذاشت. بگذارید باز هم دقیق‌تر بگویم: از تجربهٔ شخصی خودم می‌گویم. خیلی مواقع در مورد باوری تردید دارم ولی بر اساس آن عمل می‌کنم. خیلی مواقع باوری پیدا کرده‌ام ولی بافت کلی زندگی‌ام و روابط فردی و اجتماعی‌ای که پیرامونم را گرفته اجازهٔ عمل مطابق این باور را به من نمی‌دهد.

خیلی مواقع هم پیش می‌آید که خودم از اینکه مطابق باورم عمل کنم هراس دارم: می‌دانم که نفس داشتن این باور تأثیراتی در روح و روانم دارد و به عمل آوردن آن دارای تأثیراتی مضاعف است؛ مثلاً باوری دربارهٔ جهان خدا، انسان، دین یا اجتماع. سعی می‌کنم از عمل کردن بر اساس محتوای چنین باوری که از عملی شدنش می‌ترسم دوری کنم. دقیق‌تر بگویم. گاهی وقت‌ها پیش می‌آید که نمی‌توانی نتایج عملی باورت را قبول کنی. از طرف دیگر نمی‌توانی آن باور را به کناری بگذاری. حالا دلیلش یا این است که به باورت اطمینان کافی نداری (و البته به سختی می‌توان به چیزی اطمینان کافی داشت) یا امید داری محتوای باورت ناردست باشد اما عقلت رد کردن یا خلافش را هم نمی پذیرد. بعد، چنان رفتار می‌کنی که انگار به محتوای این باور اعتقاد نداری. نتیجه می‌شود حالتی از بهت و حیرت؛ انگار تازه از خواب بلند شده باشی یا سرت به جایی خورده باشد؛ یک جور گنگی و خوابگردی.

خب، راهی که من انتخاب می‌کنم امید است. امید به اینکه باورهای تراژیکم در مورد خدا، انسان و دین (که به یقینی دلگرم کننده در موردشان نرسیده‌ام) خالی از حقیقت باشند و باورهایی کمرنگ ولی امیدبخش‌تر در بارهٔ این امور، بهره‌ای از حقیقت داشته باشند. این می‌شود که با درونی خسته و گرفته دعا می‌خوانم و عبادت می‌کنم و مدام تلاش می‌کنم این امید را در درونم حفظ کنم.

بندگی ناتمام و فقدان تجربه ی اوج


تا به حال چندباری دربارهٔ الهیات غیبت در اینجا نوشته‌ام. از اینکه زیستن در جهان کنونی خدا را در عین باور به وجودش از ما گرفته است. از اینکه گویی خدا بر انسان این عصر پنهان است و درهای غیب هم به روی او بسته است. عقل پرسشگر خدا را از چنگ آدمی ربوده است و جهان بینی استوار بر باور خدا دچار رخنه شده است.

 در این دوران، کسانی که دغدغهٔ خدا دارند و هستی او را می‌جویند اما سر و کارشان با عقل نقاد راه را بر آسان پذیری بسته است به چیزی متفاوت از خدای پیشینیان متوسل می‌شوند: به خدایی که در تجربهٔ فردی می‌آید؛ خدایی که نظامی از باور‌ها و عقاید را به دنبال خود نمی‌آورد؛ به خدایی که دلالت عینی و مطابقی با چیزی در این عالم ندارد؛ به خدایی که صفت اصلی‌ و شاید تنها صفتش رحمت است؛ هست تا گرهی از انسان‌های درمانده و «در راه زندگی آزرده» باز کند؛ خدایی که می‌شنود و می‌بیند و تسکین می‌دهد و همراه آدمیست در تراژدی‌های زندگی.

 بعد انسان امروزی با این خدای متفاوت به دنبال تجربهٔ اوج می‌گردد؛ به‌‌ همان سان که پیشینیان به دنبالش بودند. انسان امروزی اما دستش از این تجربه کوتاه است. خدای ما آدم‌های امروزی، مخصوصاً خدای کسانی که به چنین الهیات تجربه گرایانه یا تا حدی ناواقع گرایانه‌ای باور دارند خدایی است که آدمی را به آن اوج پیشین نمی‌برد و فقط از حضیض بی‌معنایی نجات می‌دهد. خلاصه خدای ما آدم‌های این روزگار به اندازهٔ خودمان و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم عجیب است: خدایی که هزار چهره و تصویر دارد و هزار جور متفاوت به تجربه می‌آید. در گذشته هم چنین بود اما تفاوت در این بود که خدای پیشینیان یکی بود و یکی بودن او را عقل و دل هر دو می‌پذیرفتند اما هر کسی به وجهی از او می‌نگریست. اما خدای دوران ما گویی چندین و چند خداست چرا که اگر او را واحد کنی و از اوصافش سخن بگویی عقل آزرده می‌شود و استدلال در هم می‌شکند؛ پس در تجربه می‌آید ولی یکپارچه و واحد نمی‌شود. وحدت خدایی که خالق است، انسان امروزی را دچار تنش می‌کند. خب، البته چنین خدای متکثری هم تجربهٔ اوج و حلاوت بندگی را آنطور که به پیشینیان می‌داد، به ما نمی‌دهد. این می‌شود که مؤمنانه زیستنمان هم مثل خیلی چیزهای دیگرمان ناتمام و نیمه کاره می‌ماند.

........................................

پانوشت:

منظورم از انسان امروزی همهٔ کسانی که در این زمان در جهان زندگی می‌کنند نیست. بسیاری کسان هم عصر آدمیان مدرن اما همنشین پیشینیان‌اند. منظورم از انسان امروزی انسانی است که روز به روز مدرن‌تر می‌شود و عقل گرایی یا به تعبیر دقیق‌تر استدلال گرایی و نفی امور غیر استدلالی و تناقضات متافیزیکی بر جانش بیشتر اثر می‌کند.


صدسالگی دنیای ما آدم های امروزی


صد سال بعد تقریباً همهٔ ما آدم‌هایی که الان در دنیا هستیم می‌میریم و هیچ خبری از ما نخواهد بود. صد سال بعد این زمین زیر پای ما زیر پای کسان دیگری خواهد بود و خود ما هم زیر پای کسان دیگری به صورت خاک. صد سال بعد اختلاف نظر‌ها، دوستی‌ها، عشق‌ها و همه و همه چیز ما آدم‌های امروز از بین رفته است و ما می‌شویم آدم‌های دیروز. آدمهایی که زندگیشان عبرت بعدی هاست. جا و بی‌جا کتاب‌های تاریخ را اشغال می‌کنیم و می‌شویم خدا رحمت کرده پدربزرگ و مادر بزرگ و جد و این جور چیز‌ها. صد سال بعد هوا خیلی سرد‌تر از این است آن زیر خاک. صد سال بعد فلسفهٔ ما آدم‌ها دربارهٔ زندگی می‌شود موضوع تحقیق و آدم‌های برجسته‌مان خلاصه می‌شوند در چند زندگینامه و شرح حیات فکری و از این قبیل. صد سال بعد زمان هولناکی است. فکر کردن به صد سال بعد چقدر چیزی به آدم یاد می‌دهد و چقدر آدم را غمگین می‌کند.

هجرت نفسی


حس متناقضی از «در مشهد بودن» دارم. مشهد زادگاه من است ولی هیچ وقت احساس تعلق زیادی به آن نداشته و ندارم. مشهدِ خوب برای من یعنی خانهٔ پدر و مادرم؛ یعنی جایی که دو نفر بی‌آنکه انتظاری داشته باشند دوستم دارند. بقیهٔ مشهد را دوست ندارم. در خیابان‌های این شهر زیاد قدم زده‌ام. ساعت‌های متوالی راه رفته‌ام، در همین شهر عاشق شده‌ام ولی باز هم از آن هراس دارم. مشهد آدم را می‌آزارد. البته خدا مرا به شر بزرگتری مبتلا کرده است. آنقدر که تهران در نظرم اضطراب آور است، مشهد نیست. تهران شهر سیاه و ترسناکیست. مشهد اما اینطور نیست. ولی من این را دوست دارم که می‌توان در تهران گم شد. البته با خودم فکر می‌کنم که مسئله مشهد و تهران نیست. من معذبم. هر جای دیگر هم که باشد باز با خودم درگیرم. شهرِ بد، شهر درون من است؛ درونی که سال هاست با من آشتی نمی‌کند.‌ای کاش می‌شد آدم از درون خودش هم به جایی هجرت می‌کرد، اسمش را هم می‌شد گذاشت هجرت نفسی؛ یعنی رفتن به حالی که دوست داری و نمی‌توانی.

روزه ی شکّاکان


دوستی می‌گفت روزه شکّاکان قصه ایست برای خودش. باید آن‌ها را ببرند طبقه هشتم بهشت؛ خدایی یا خیلی مردند یا خیلی احمق. هر چه که بود حرفش خیلی به دلم نشست. از این آدم‌ها کم نمی‌شناسم. روزه می‌گیرند؛ روزه چفت و بست دار. همه ماه را هم می‌گیرند. در طول روز که ازشان بپرسی خدا هست یا نه، می‌گویند به هیچ طرف قضیه یقین ندارند. دوست روزه دار شکاکی می‌گفت: «هست ولی نه مثل اینکه ادیان می‌گویند. آخر این همه شر و درد و رنج را کجای دلمان بگذاریم؟» پرسیدم «خب پس چرا روزه می‌گیری؟» نگاهی کرد و جواب داد: «روزه حال آدم را خوب می‌کند. یک جورایی حس می‌کنی زنده‌ای و داری دنبال حقیقت می‌گردی. داری به خدایی که نمی‌دانی چرا این جهان را ساخته و اینجوری ساخته می‌گویی ببین، من یقین نداشتم و گرفتم، تو مرام بگذار و این تصویر مبهم را کمی واضح‌تر کن.» استدلال این دوست روزه دار شکاک خیلی برایم جالب بود. خلاصه آدم‌ها می‌توانند چفت و بست عقلشان را حسابی محکم کنند و مو را از ماست بکشند. می‌توانند پنبه هر استدلالی را خوب بزنند و مقدمات و نتایج هر حرفی را بی‌تعارف به خودشان و دیگران نشان دهند ولی با این حال می‌توانند در حوزه عمل، از سر امید چنین کارهایی هم بکنند. یعنی روزه هم بگیرند و امید داشته باشند راه به جای بهتری ببرند. خلاصه سخت است. فقط روزه که نیست. هزار و یک کار دیگر از این دست هم هست. ولی خب، آنکه درونش غوغاست به هر دری می‌زند تا آشفتگی قلبش را آرام کند. خلاصه اینکه روزه شکاکان قصه ایست؛ کامل و دقیق و تمام می‌گیرند، دروغ و غیبت و بی‌اخلاقی را هم تا می‌توانند کم می‌کنند. خدایا می‌گویند به داد همه بنده هات می‌رسی. این‌ها هم بیشتر از بقیه دردمند نباشند، کمتر نیستند.

درباره ی امید


می‌گفت قضیه تو و امید هم مثل قضیه تو و خداست. دنبال رخنه و سوراخی می‌گردی که هیچ چیز پرش نکند و بعد بگویی خب، به اینجا می‌شود امید داشت. مثل همیشه که هی می‌گفتی خب، این یکی را دیگر نمی‌شود بی‌وجود خدا تبیین کرد و دست آخر می‌گفتی خب، خدا هست؛ الا و لابد. حرفش را قبول می‌کنم. نه بی‌خدا می‌توانم زندگی کنم و نه بی‌امید. خلاصه بی‌این دو تا یک جای کار و شاید اصلاً کل کار می‌لنگد. اصلاً شاید ایمانم به خدا از سر امید داشتن است. امید دارم که روزی هستی از اینکه می‌بینم روشن‌تر باشد و شرور و رنج‌ها در این عالم در نگاهم معنای متفاوتی داشته باشند. شاید هم قضیه از آنطرف است، یعنی باورم به خدا باعث امیدواری می‌شود... نه، با این طرف قضیه کنار نمی‌آیم. چون بودن خدا یک بحث است و اینکه خدا جهان را چنان تغییر می‌دهد که فلانی و بهمانی حالشان بهتر شود یک چیز دیگر. نمی‌گویم نمی‌شود ولی خب، آدم دلش را به این قضیه خوش نکند بهتر است. خلاصه به قول یک شیرِ پاک خورده‌ای هر چه بارکمتری روی دوش باور به خدا بگذاری، دوامش بیشتر می‌شود. بگذریم. غرض این بود که حس می‌کنم نه ناامید بودن را می‌توان با برچسب واقع بینی موجّه کرد و نه امید داشتن را و اینکه هیچ کدامشان بنیان نظری محکمی نداند. ولی خب، با امید زندگی کردن لااقل دنیای آدم را بهتر می‌کند. البته منظورم امید برای کسی است که گوش و چشمش را نمی‌بندد تا مبادا امیدش را از دست بدهد. خلاصه یک ذره هم که شده امید داشتن، زندگی آدم را خیلی تغییر می‌دهد. البته به این هم توجه دارم بعضی‌ها ذاتاً امیدوارند و بعضی‌ها باید کلی زور بزنند. ولی خب، این هم حرفیست برای خودش.