دلالت های پنهان



یک جور خبرگی می‌خواهد که من تا به حال خیلی نداشته‌ام؛ یک جور انباشت تجربه در شناخت آدم‌ها و مدلول حرف‌ها و اشارات و ردّ و قبول‌هایشان. در واقع در این یک مورد خاص چندان نمی‌توان کار را به " قیاس به نفس" برگزار کرد و باید واقعاً طرف مقابلت و منظور‌ها و اشاراتش را بشناسی. شاید هم اگر به قدر کافی خبره باشی، بتوانی به الگوهایی برای جماعت‌های مختلف برسی و در برخوردهات و کنش و واکنش‌هایی که با آن‌ها داری به کار ببندی. راستش چند مطلبی بود که خیلی زود منظور را می‌گفتم و ادامه مطلب را فقط برای خوانندگان  با حوصله‌تر می‌نوشتم ولی این بار گفتم بگذار کمی دست این آقا یا خانم محترم را بگیرم و چند خطی پایین‌تر بیاورم. اما حالا بگذار بگویم که منظورم از اینکه خبرگی می‌خواهد، شناخت منظور واقعی آدم‌ها و پس ِ پشت حرف‌هایشان بود. پیش‌تر‌ها یا شاید تا همین یکی دو سال پیش، گمان می‌کردم وقتی کسی چیزی می‌گوید، منظورش همانی است که می‌گوید. یعنی اگر خواسته‌ای از کسی داری و می‌گوید آری یا نه، منظورش همین آری یا نه ایست که گفته. نه اینکه مثلاً بگوید نه، بعد منظورش این باشد که خب، بیشتر بخواه، خواسته‌ات را تکرار کن، زور بزن، کمی بیشتر وادارم کن و قس علی هذا. یا بالعکس وقتی آری می‌گوید یعنی اینکه چندان هم موافق نیستم یا تردید دارم یا سخت است ولی چون تویی قبول می‌کنم و امثال این حرف‌ها. اما مدام فکت‌ها و شواهدی پیش رویم قرار می‌گرفت که این انگارهٔ نادرست را روز به روز ضعیف‌تر می‌کرد. مثال‌هایش فراوان است. اصلاً انگار آدم باید یاد بگیرد وقتی" نه" شنید اصرار بیشتری کند. وقتی تعریف شنید، کمی درنگ کند و حرف طرف مقابل را با بقیه رفتار‌ها و گفته‌هایش در یک زمینه و بستر کلی تر ارزیابی کند و اگر توهین یا تحقیری شنید، ببیند مقصود پنهان ِ ماجرا چیست و این حرف‌ها و حدیث‌ها چه چیزی را نشانه رفته است. خلاصه اینکه هر روز بیشتر و بیشتر برایم روشن شده و می‌شود که خیلی از ما زبان را چندلایه می‌دانیم و چند لایه به کار می‌بریم. شاید اسمش را بشود بی‌صداقتی گذاشت، شاید هم تجربه زبانی مشترک گروه و جماعت‌های مختلف. وقتی در یک گروه یا جماعت خاص نشانه‌ها  و دلالت های( از نظر ناضر بیرونی) پنهان،  معلوم و واضح است ، این طور حرف زدن، دیگر  بی‌صداقتی به حساب نمی‌آید. یعنی مثلاً هر صنف و جامعه و طبقه و فرهنگی یک سری مفاهیم و عبارات دارد که مدلولشان متفاوت از چیزی است که در بادی امر به نظر یک کاربر معمولی زبان می‌رسد. از نظر این کاربر معمولی، ممکن است این نوع حرف زدن بی‌صداقتی باشد ولی از نظر کاربران داخل آن مجموعه چون دلالت حرف گفته شده مشخص است، بی‌صداقتی به حساب نمی آید.

 

خلاصه اینکه شناخت پس ِ پشت حرف‌ها و اشارات و رفتار‌ها، به دیکشنری خاص خودش احتیاج دارد که من تا به حال چندان دسترسی خاصی به آن نداشته‌ام. این روز‌ها یاد حرف عمه مرحومم می‌افتم که می‌گفت: "اکثر نه گفتن‌های آدم‌ها معنیش این است که خب ادامه بده ببینم چقدر طالبی، ادامه بده تا کوتاه بیایم، ادامه بده تا بفهمم قدر و ارزشم را می‌دانی یا نه و به طور کلی ادامه بده تا راضی بشوم. " این روز‌ها هر چند برایم سخت است اما سعی می‌کنم به فرهنگ مضامین و مدلول‌های افراد مختلف و گروه‌های متفاوت دست پیدا کنم. هر چه بیشتر روی این موضوع تمرکز می‌کنم ، بیشتر می‌فهمم که اغلب حرف‌ها آنچه نشان می‌دهند نیستند؛ یک جور کُد گذاری‌اند که باید روش رمزگشاییشان را بدانی. ندانی کمیت‌ات لنگ است و خیلی چیز‌ها را از دست می‌دهی و از خیلی بازی‌ها حذف می شوی. به این نتیجه رسیده ام که طفل انسان، یکی دو سال طول می‌کشد تا زبان مادریش را یاد بگیرد ولی  یک عمر زمان می‌برد تا نشانگان پیچیده و دلالت‌های متکثر و پنهان این زبان را در میان افراد، گروه‌ها و اقوام مختلف فرابگیرد. گویا این زبان آموزی تا دم مرگ ادامه دارد.

پرت و پلاهایی که تحویل عالم می دهیم



همه چیز مثل هر روز بود؛ خیلی ساده و معمولی: لباس پوشیدم. وسایلم را جمع کردم. از بین کیف هام، کیف دستی قهوه ای رنگم را  برداشتم. از خانه بیرون رفتم، تاکسی گرفتم. سوار مترو شدم. از مترو پیاده شدم. هنوز ساعت 9 صبح بود. چون کمی وقت داشتم، آرام تر از همیشه به سمت مدرسه حرکت کردم. گوشی موبایل زنگ خورد. زهرا پشت خط گریه می کرد. خبر بدی داد. تصادف کرده بودم. مادرم از حال رفت. پدرم سرش را گذاشت گوشه دیوار و زد زیر گریه. برادرهام نیم ساعت بعد متوجه شدند و خودشان را به خانه پدر و مادرم رساندند. زن برادرم باردار بود و کسی خبرش نکرد. امیدوارم خودش و  بچه اش موقع تولد درد زیادی نکشند. ضربه را حس نکردم. اینقدر سریع بود که فقط دیدم کیف قهوه ای رنگم پرت شده چند متر آنطرف تر و خون تیره ای از سرم راه افتاده تا جوی وسط خیابان. بلند شدم. به خودم نگاه کردم. قاعدتاً باید پاسخ تمام پرسش هام را گرفته باشم. من مرده بودم. کسی باید به زهرا خبر می داد. همه چیزخیلی معمولی پیش رفته بود. قدم زدن، ماشینی که با سرعت از کوچه بغلی پیچیده بود، تصادف، آسفالت ،خون، کیف قهوه ای و منی که حالا اینطرف ماجرا بودم. چه فرقی می کند که این ها را بعد از مرگم بنویسم یا الآن. فردا صبح ممکن است همه این قصه اتفاق بیفتد، بی کم و کاست. لابد باید یک نتیجه گیری اخلاقی هم بکنم: نتیجه اش اینکه زندگی همانطور که خیلی اتفاقی شروع شده، خیلی اتفاقی هم تمام می شود، بی هیچ التفاتی به من و برنامه هام و زندگیم. زندگی میان یک صفر و بی نهایت گیر افتاده است. هیچ ارزشی ندارد ولی بی نهایت مهم است. تناقض نیست. این را فردا سر کلاس با بچه ها در میان می گذارم. تو هم لازم نیست حرف های من را کپی کنی گوشه لپ تاپت. تو هم می میری. نگاه کن. یک آینه است که تا بی نهایت من و تو را انعکاس می دهد. تو قصه من را می نویسی و من قصه تو را. همین که می توانیم لابه لای قصه های هم با هم حرف بزنیم غنیمت است. بنا بود در قصه ات من را بکشی. کشتی. ولی دیدی که برگشتم. حرف داشتم. باید نتیجه گیری می کردم. از حق نگذریم محمود، کدام یک از ما دیوانه تریم؟ من یا تو؟ کداممان زنده ایم؟ تو یا من؟ حرفی نیست. من که قصه تو را نوشتم و کشتمت. تو هم زنده تری و هم دیوانه تر. نگران نباش. همین که این پرت و پلاها را تحویل عالم می دهیم موهبتی است که خیلی ها از آن بی بهره اند.


تجارب دلنشین اتفاقی



به طور اتفاقی سیستم صوتی (باند و اینجور چیز‌ها) یکی از دوستانم برای مدتی پیش من ماند و قرار شد در این مدت این وسایل را بی‌استفاده نگذارم. من هم آن‌ها را به لپ تاپ همیشه روشنم وصل کردم و هر از چندی موسیقی‌ای پخش می‌کردم که صداش در کل خانه می‌پیچید. راستش مدت‌ها بود موسیقی نقش چندانی در زندگی‌ام بازی نمی‌کرد. یعنی بود و کم هم نبود ولی فقط درماشین یا در حال پیاده روی و با هدفن. ولی این وسایل اتفاقی باعث شد دوباره در خانه هم موسیقی گوش کنم. اما حالا کاری به این قضیه ندارم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که از وقتی شروع کردم به گوش کردن موسیقی در حین کار و مطالعه، دیدم چقدر آهنگ گوش نکرده و زیبا روی سیستمم دارم؛  یک دنیا موسیقی شنیدنی که حتی تصور داشتنشان را هم نمی‌کردم. یک دنیا تجارب خوب و شیرین که از آن‌ها محروم بودم و یک دنیا آرامشِ‌‌ رها شده درگوشهٔ حافظهٔ الکترونیک این جعفر خان (اسم کوچه و خیابان لپ تاپم جعفر خان است، اما در خانه آقا سیاوش صداش می‌کنیم ولی خب، برای اینکه در کوچه و بازار اقتداری داشته باشد، خودش اسم خودش را گذاشته جعفر.) برایم خلی جالب بود که اینقدر تجربه خوب بالقوه فقط نیاز به ذره‌ای توجه داشت و این توجه را چیزی اتفاقی یعنی حضور اتفاقی یک سیستم صوتی ایجاد کرده بود. یک هو و بی‌اخیتار فکرم رفت به سراغ بقیه زندگی‌ام: نکند یک عالمه از ظرفیت هام، امکان‌های شادی و خوب زیستنم، یک عالمه از دلخوشی‌ها و آرامش‌های بالقوه‌ام در پستوی بی‌توجهی خاک می‌خورند و فقط ذره‌ای توجه کافیست که راهشان به متن زندگی ام باز شود. وقتی دقیق‌تر می‌شوم حس پنهانی به من می‌گوید زندگی‌ بهتر از این هم می تواند باشد. ولی حواسم نیست و نمی‌دانم از کجا باید  این چرخه بهبود را شروع کنم. مثل خیلی‌ها منتظر یک اتفاق بیرونی‌ام تا این چرخه را آغاز کند. با خودم فکر می‌کنم آیا واقعاً انگیزش‌های ما برای خوشبخت‌تر بودن اینقدر بیرونی و اتفاقی است؟ چرا اینقدر با خودم غریبه‌ام که اتفاقات عالم باید به جهانم سر و شکل تازه‌ای بدهند؟ شاید هم چاره‌ای جز این نباشد و انسان تا زمانی که چیزی از بیرون او را به تکاپو وا ندارد، محکوم به در خودماندگی است؟ شاید تنها کاری که می‌توانم بکنم و نمی‌کنم این است که پشت در باشم تا در زدنِ شانس را خیلی زود بشنوم و در را باز کنم؟ نمی دانم. شاید این باشد، شاید آن. خلاصه اینکه بیش از همیشه درگیر مسئله انگیزش ام.


مقایسه وجودی


حس می‌کنم آدمیزاد اگر مقایسه نکند، می‌میرد. اصلاً آدمیزاد نیست اگر مقایسه نکند. یعنی انگار مقایسه کردن یکی از وجوه اگزیستانسال آدمی است، مقوّم هستی اوست یا چیزی در همین مایه‌ها. حالا اینکه مقایسه کردن هم حد و حدوی دارد و‌گاه به بیماری می‌زند و حال آدم را خراب می‌کند بحث دیگری است. 

 یک نمونه‌اش همین است که کسی بیاید و خودش را با آدم‌هایی مقایسه کند که حال خوبی دارند؛ که برای «بودن» زور نمی‌زنند؛ برای مطلوب‌های اجتماعی و مالی و خیلی چیزهای دیگر خودشان را هلاک نمی‌کنند؛ مثل آبی روان از کنار خیلی چیز‌ها می‌گذرند؛ خیالپردازی‌هایشان هم این است که حال بهتری داشته باشند، که کار بهتری بکنند نه اینکه موقعیت بهتری داشته باشند، تحصیل بهتری داشته باشند یا فلان و بهمان. ذهن آدم است دیگر، مقایسه‌اش که می‌گیرد به این جور جا‌ها هم می‌رسد. و خب، خودت بهتر می‌دانی که مقایسه کردن معمولاً با رنج همراه است، نارضایتی می‌سازد، تنش و عذاب وجدان و احساس گناه و خیلی احساسات بد دیگر می‌آفریند. این می‌شود که مکانیسم‌های دفاع روانی شروع به کار می‌کنند تا این تنش را کم و کمتر کنند. اینکه در مورد کسی مثل من دقیقاً چه مکانیسم‌هایی در کار است چندان مهم نیست. فقط می‌خواهم در مورد یکی از آن‌ها حرف بزنم. وقتی به کسی نگاه می‌کنم که می‌بینم شخصیتم به او نزدیک است و دغدغه هام و مسائلم شبیه اوست و حرف‌هایش را می‌فهمم، اما او سوداهای من را در سر ندارد و با خودش و زندگی آشتی است، آرام گرفته و ذهنش پر از مطلوب‌های اجتماعی و علمی و خیلی امیال برآورده نشده دیگر نیست، می‌گردم و دلیلی می‌آورم تا ذهنم را خلاص کنم. تا به خودم نشان بدهم بد جایی نایستاده‌ام و اوضاعم بد نیست. مثلاً با خودم می‌گویم اینکه می‌بینی فلانی ذهنش از این خواسته‌ها‌‌ رها شده برای این است که به آن‌ها رسیده، مدتی تجربه‌شان کرده، با آن‌ها زندگی کرده و بعد ظرفیت وجودیش زیادتر شده و این چیزها را پشت سر گذاشته است. از شهرت و محبوبیت بگیر، تا اعتبار علمی و حرفه‌ای و ثروت و خیلی چیزهای دیگر. یعنی برداشتم این است که برای عبور از این چیز‌ها باید به دستشان بیاوری و بعد به بودنشان عادت کنی تا بتوانی ر‌هایشان کنی. یعنی باید خوش شانس باشی که در سنین کم و در جوانی به شهرتی که می‌خواهی برسی، اعتبار علمی، محبوبیت و ثروت و خیلی چیز‌های دیگر را زود به دست بیاوری تا ذهنت از بندشان‌‌ رها شود و حال وجودی فراغت آمیزی که دنبالش هستی را  بدست بیاوری. خلاصه اینکه خوشبختی و رضایت و آرامش درون پس از رسیدن به چیز‌ها بدست می‌آید و اگر شانس نداشته باشی و دیر به این چیز‌ها برسی ممکن است تا آخر عمر ناراضی و آشفته و نا‌آرام بمانی. و اینطوری است که ذهنم خلاص می‌شود و با خودم می‌گویم من هم در سن و سال او، وقتی به همه این چیز‌ها برسم و از آن ها عبور کنم آرام می‌گیرم. اما این فکر چندان آرامم نمی‌کند و کمی بعد با خودم می گویم من آرامش را برای همین الآن می‌خواهم. از کجا معلوم که این فکر ناردست نباشد؛ شاید بعداً که به این چیز‌ها رسیدی، یک دنیا خواسته دیگر که امروز به ذهنت هم نمی‌رسد جلوی رویت سبز بشود. از کجا معلوم که به فرض صحت این فکر، این درونِ ناآرام، تو را به آنجا و به آن مطلوب‌ها برساند و بتوانی از شرّشان خلاص شوی؟ از کجا معلوم که اصلاً سرنوشت مسیر زندگی‌ات را یک هو تغییری بزرگ ندهد و دستت را از همینی که داری هم کوتاه نکند؟ خلاصه هزار و یک پرسش دیگر به ذهنم می‌رسد. می‌مانم میان این فکر که آیا آرامش محصول حل کردن مسائل است یا منحل کردن آن‌ها؟ یعنی آیا می‌توان در چارچوبی ماند و مسائلش را حل کرد و به آرامش رسید یا وقتی که می‌بینی این الگو آرامش زا نیست، باید آن را ترک کنی و به جای دیگری بروی و راه دیگری در پیش بگیری. 

حتی اگر یکی دو کتاب سیر و سلوک یا روان‌شناسی انسان گرا یا فلسفه‌های وجودی را خوانده باشی، می‌دانی که می‌گویند راهش راه دوم است. یعنی باید مسئله را منحل کنی تا به آرامش برسی. باید این سودا‌ها را از ذهنت بیرون کنی، باید خودت را فرایند ببینی و نه فراورده، باید به خوب زیستن فکر کنی و نه نتیجه و.... ولی خب، هزار نکته باریک‌تر زِ مو اینجاست. یکیش همین مقایسه کردنِ بی‌پیر که پیر آدم را در می‌آورد. باید این را هم منحل کرد. اما حس می‌کنم اگربتوانم این یکی را منحل کنم، هستی‌ام به مخاطره می‌افتد چون راستش فکر می‌کنم مقایسه کردن جزء مقوّم هستی آدمی است.

زخم های فرساینده قدیمی



کاستی‌ها، عیب‌ها و ناتوانی‌های روحی و شخصیتی آدم‌ها که معمولاً اغلبشان یادگار تولد و تربیتِ سال‌های آغازین‌اند، مثل زخم‌های کوچکی هستند بر تنهٔ نهال تازه پا گرفته‌ای، که هر چه این نهال بیشتر رشد می‌کنند، این زخم‌ها هم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. خیلی از آن‌ها در آغاز شاید مایه ملاحت و دوست داشتنی بودن کودک یا نوجوان باشند، یا اصلاً به چشم نیایند، یا هر از چندی، سالی یکی دو بار مسئله ساز شوند ولی زمان و رشد، همه آن‌ها را به سمت حاد‌تر شدن بیشتر دیده شدن و در ‌‌نهایت تلخ‌تر شدن می‌برد. خیلی از وسواس‌ها، اعتماد به نفس نداشتن‌ها، خودکم بینی‌ها، ترس‌ها، اضطراب‌ها، بدبینی‌ها، خوخواهی‌ها، دیگرآزاری‌ها و خیلی ضعف‌ها و رذایل دیگر، ریشه در تولد و تربیت دارند و فقط پس از سپری کردن دوره نهفتگی به چشم می‌آیند. وقتی تنهٔ این نهالِ کوچک رشد کرد و بزرگ شد، این زخم ها بیشتر و بیشتر به چشم می‌آیند و در ‌‌نهایت کار به جایی می‌رسد که زندگی این نهالِ رشد کرده و این درختِ در آستانه شکوفایی را به خطر می‌اندازند. از این تمثیل بگذریم، حرف این است که اغلب ضعف‌های آدم‌ها در مراحل مختلف عمر‌‌، همان ضعف‌ها و کاستی‌های قدیمی هستند که حل نشده‌‌ رها شده‌اند. بعد همان‌ها که قبلاً چیزی به نظر نمی‌رسیدند، می‌شوند معضل زندگی آدم، مایه خراب کردن رابطه‌های خوب و صمیمی و در ‌‌نهایت مایه شکست‌های تأثیرگذار و سرنوشت ساز.

 

بگذار مقایسه‌ای بکنم تا تکلیف روشن‌تر شود: فرض کن شاگرد اول کلاس هستی و به خاطر اخلاق خوبت و احترامی که به بقیه می‌گذاری همه دوستت دارند. اما یکی دو تا مشکل داری که خیلی هم جدی نیست. مثلاً اینکه سخت گیر نیستی و قدرت «نه گفتن» چندان زیادی نداری و اگر کسی کاری از تو بخواهد انجام می‌دهی، یا اگر کسی اشتباهی در حقّت کرد راحت می‌بخشی. خلاصه اینکه خیلی چیز‌ها را خیلی کش نمی‌دهی و اگر کاری هست که می‌توانی انجام بدهی، دلیلی نمی‌بینی که آن کار را نکنی یا اگر مشکلی هست که کسی حلش نمی‌کند، تو عار نمی‌دانی و حلش می‌کنی. همین دیگر، سخت گیر نیستی و خیلی خودت را از عالم و آدم محق نمی‌دانی. در همین زمان دوستی داری که اگر نخواهم تصویر سیاه و سفیدی ارائه کنم، نه دقیقاً برعکس تو ولی در اغلب این زمینه‌ها متفاوت با توست. نه اینکه از عالم و آدم طلب داشته باشد ولی خب، برای هر کسی، هر کاری نمی‌کند؛ چشمش  را روی هر خطایی از جانب دیگران نمی‌بندد و زیر بار حل کاستی یا ضعفی که بقیه هم می‌توانند جفت و جورش کنند، نمی‌رود. اتفاقا ً این دوست، آدم بدی هم نیست. همین که آسیبی به کسی نمی‌زند برای خوب بودنش کافی است. هر دوی شما رشد می کنید و بزرگ می شوید با این تفاوت که هر چه زمان جلو‌تر می‌آید، این روحیهٔ تو ذره ذره جلوی رشدت را می‌گیرد، وقتت را تلف می‌کند، ذهنت را درگیر می‌کند، مایه عذاب وجدان‌های پی در پی ات می‌شود، اعتماد به نفست را پایین می‌آورد و حتی دیگران را هم که انتظار زیادی از تو دارند را طلبکار می‌کند. خلاصه اینکه می‌افتی در یک چرخه معیوب و همینطور اوضاع روحی و حتی احوال بیرونی و شرایط زندگی‌ات خراب و خراب‌تر می‌شود. اما آن دوست تو تقریباً به هیچ کدام از این مشکلات بر نمی‌خورد. او زندگی خودش را می‌کند، به کسی هم آسیبی نمی‌زند ولی از حق خودش هم نمی‌گذرد، ماستمالی‌های دیگران و تنبیلی‌ها و ضعف‌های آن‌ها را هم حل و فصل نمی‌کند و خلاصه مسیر رشد خودش را می‌گیرد و پیش می‌رود. می‌افتد در یک سیکل مثبت و مدام اعتماد به نفسش، حس تشخص‌اش و خیلی چیزهای دیگرش افزایش پیدا می‌کند و چون خواسته‌های آدم‌ها از خودش را بیهوده بالا نبرده، کمتر کسی را هم ناراحت می‌کند و کسی هم از او طلبکار نمی‌شود. در نتیجه، قصه از این قرار می‌شود که آن بچه باهوش و مهربان و دوست داشتنی که تو باشی، کم کم هزار و یک مشکل پیدا می‌کنی و سختی‌هایی می‌کشی که خیلی‌ها حتی خودت هم ممکن است ندانید چرا و این بچه نسبتاً خودخواه و بی‌تفاوت، رشد می‌کند و کم کم بقیه در حد معقول و متناسبی قبولش می‌کنند و مثلاً ۲۰ سال بعد از خیلی جهات از تو موفق‌تر و محبوب‌تر می‌شود و حتی حال روحی بهتری هم پیدا می‌کند. حالا باز در مورد این مقایسه هم زیاده روی نکنم. جان کلام اینکه ضعف‌های جزئی، وقتی به قدر کافی متعلَّق پیدا کنند و تکرار شوند و زمان بر آن‌ها بگذرد، با فرسایشی تدریجی، کم کم به جایی می‌رسند که زندگی آدم را مختل می‌کنند و او خودش نمی‌فهمد چوب چه چیزی را می‌خورد. از خودش می‌پرسد من که به کسی بدی نکردم، پس چرا به اینجا رسیدم؟ غافل از اینکه در مورد بعضی چیز‌ها باید تأمل کرد و پیش از اینکه مسئله ساز شوند کاری برایشان کرد. حالا یا محیط کمک می‌کند و مشکلتت حل می‌شود یا خودت باید ملتفت ‌شوی و کمر به حلشان ببندی.

 

در این میان معمولاً خانواده و جامعه و جمع دوستان و... هم در این مشکلات سهم به سزایی دارند. آن ها به هر دلیلی روی یکی دو صفت فرد متمرکز می‌شوند و بچه که ناخودآگاه به دنبال دوست داشته شدن و محبوبیت خصوصاً از جانب والدین است، آن اوصاف کاستی آلود را در خودش رشد می‌دهد. بعد که بزرگ‌تر می‌شود یک هو به خودش نگاه می‌کند و می‌بیند آن خراش جزئی و نادیده گرفتنی که باعث می‌شد وقتی از پسر همسایه کتک می‌خورد به کسی چیزی نگوید یا در مدرسه مدام تغذیه‌اش را به این آن بدهد حالا به یک جراحت چرک آلود و بزرگ بدل شده و زندگی‌اش را مختل کرده  است.

 

 این قصه در مورد هر کدام از ما به نوعی رخ می‌دهد. خارج از حوصله است که مثال‌های بیشتری بزنم، یکی دیگر از همین ضعف ها وسواس‌ها و حساسیت‌های شخصی است، سویهٔ منفی‌اش هم می‌شود خود بزرگ بینی و غرور که کم کم آدم را تنها و تنها‌تر می‌کند یا بدبینی جزئی که آخر کار به بدبینی از عالم و آدم منتهی می شود و.... . در چنته خودم و در سرنوشت دوستانم از این چیز‌ها کم سراغ ندارم. تو هم نگاه کنی می‌بینی همه آدم‌های بزرگ سال اطرافت درگیر این" زخم‌های بزرگ شده" هستند. زخم‌هایی که مدام انتخاب‌های سرنوشت ساز زندگی هایشان را تحت تأثیر قرار می‌دهند و اوضاع را از آن چه هست خراب تر می کنند.

نیاز ما به تحریف واقعیت



چندی پیش در کتابی می‌خواندم که مطابق نظر مازلو، مهم‌ترین خصلت انسان‌های خودشکوفا این است که واقعیت را تحریف نمی‌کنند. در واقع نیازی به دستکاری واقعیت نمی‌بینند. واقعیت را همانطور که هست، تلخ یا شیرین می‌پذیرند. این طور نیست که یک جای کارشان بلنگد یا آرزوی برآورده نشده ای داشته باشند، یا برای غلبه بر عذاب وجدان یا از سر تنبلی و کم کاری و خصائل بدشان ، نیاز داشته باشند واقعیت را جور دیگری بفهمند و جور دیگری به نمایش بگذارند.حرف حساب و مهمی است. خود من خیلی مواقع واقعیت را دست کاری می‌کنم. خیلی مواقع توجیه‌های بی‌خودی می‌آورم که اگر کس دیگری می آورد مسخره‌اش می‌کردم. خطای خیلی از استدلال هام را نادیده می‌گیرم. اصلاً برای اینکه به قول معروف خودم را از دسته نیندازم، در دفاع از استدلال غلطم استدلال می‌کنم. بگذار کمی در مورد اینکه چرا خیلی از ما نیاز داریم یا لااقل حس می‌کنیم نیاز داریم واقعیت را تحریف کنیم یا ناخودآگاه دست به تحریف آن می‌زنیم، چند کلمه‌ای بگویم.

 

به نظرم یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث می‌شود دست به تحریف واقعیت بزنیم این است که میان آنچه هستیم و آنچه می‌خواستیم یا می‌خواهیم باشیم، فاصله‌ای وجود دارد. یعنی میان منِ واقعی و منِ آرمانیمان فاصله‌ای هست. اغلب ما می‌خواهیم تنش روانی ناشی از این فاصله و ناتوانیمان در رسیدن به این منِ آرمانی را با دست کاری در واقعیت از بین ببریم. خیلی از ما هم ترجیح می دهیم ساده‌ترین راه برای رسیدن به منِ آرمانیمان را طی کنیم، برای همین به جای تلاش برای رسیدن به آن، واقعیت را جوری می‌فهمیم که نتیجه بگیریم در واقع به آن رسیده‌ایم. مثلاً دوست داریم آدم مهمی باشیم و دیگران ما را جدی بگیرند در حالی که آدم مهمی نیستیم و دیگران هم ما را چندان جدی نمی‌گیرند. برای همین می‌گوییم دیگران از سر حسادت، حس واقعیشان را به ما منتقل نمی‌کنند، یا می‌گوییم فلانی چشم دیدن بزرگی من را ندارد، یا اینکه می گوییم دیگران بهره هوشی کمی دارند که بزرگی و اهمیت من را نمی‌فهمند و.... خلاصه اینکه بزرگی و جدی بودنمان را فرض می‌گیریم و اینکه دیگران به آن اذعان نمی‌کنند را به آن‌ها و جهان و خیلی چیزهای دیگر نسبت می‌دهیم. یا گاهی رفتار‌های دیگران را طوری بازخوانی می‌کنیم که در واقع حتی اگر از دیدی بی‌طرف حاکی از بی‌اعتنایی آن‌ها به ماست، از دید ما نشان توجه زیاده از حد و حتی حسادت به شمار آید.

 

یکی دیگر از دلایل نیاز ما به تحریف واقعیت این است که زیاده از حد جهان را بر محور خود می‌بینیم. یعنی مدام از منظر فاعل به جهان نگاه می‌کنیم و خودمان را از دید ناظر نمی‌بینیم. در واقع همه جهان باید مطابق فهم و خواست ما سامان یابد و هر جا که چنین نباشد، آن را طوری تفسیر می‌کنیم که با تلقی خودمان از خودمان و جهان سازگار باشد. این مشکل در واقع ناشی از خودبزرگ بینی و توهمِ داشتن یک موقعیت خاص در جهان  است. البته کانت و پدیدارشناسی زیاد خوانده ام و منکر نیستم که هر نگاهی چون با پدیدار‌ها سر و کار دارد نگاهی تفسیری است و واقعیت و عینیت محض وجود ندارد ولی همواره فاصله‌ای میان نگاه‌های عمیقاً خودمحورانه با نگاه‌هایی که می‌کوشند فهم و دریافت دیگران از واقعیت و داده‌های تجربی را تا حد ممکن لحاظ کنند وجود دارد. به تعبیر ویلیام جیمز،  واقعیت یک هسته سخت و مرکزی دارد که هر‌ شناختی از شناخت‌های ما باید با آن همخوان باشد و در هیچ صورتی آن را نقض نکند. برای همین است که می‌گویم در عین تفسیری و پدیداری بودنِ همه شناخت‌های ما، خیلی‌ها بیش از اندازه، آگاهانه یا بیمارگونه واقعیت را چنان می‌فهمند و جلوه می دهند که با حداقل‌های بین الاذهانی و داده های تجربی هم سازگاری ندارد.

 

دلیل دیگر اما به نظر من این است که ما شجاعت پذیرش اشتباهات خودمان را نداریم. اغلب ما یک "خود-معصوم پنداری" خاصی داریم که به ما اجازه نمی‌دهد اشتباهات رفتاری و خطای داوری‌هایمان را بپذیریم. در واقع خودپنداره خوب و مثبت و اخلاقی‌ای از خودمان داریم که نمی‌توانیم خدشه دار شدنش را ببینیم. دیگران می‌توانند اشتباه کنند ولی ما نه. ما حتی اگر اشتباه هم بکنیم، دیگری یا جهان در آن نقش مؤثری دارند و دلیل بسیار موجهی برای آن وجود دارد. در نتیجه، عالم را جوری می‌فهمیم و تفسیر می‌کنیم که خدشه‌ای به این خودپنداره وارد نشود. حالا این کار را یا عالماً عامداً انجام می‌دهیم یا به صورت ناخودآگاه و به عنوان یک مکانیسم دفاعی از این تحریف بهره می‌بریم.

 

گاهی اواقات هم  واقعیت سهمگین‌تر از آن است که بتوانیم بپذیریم. در اینجا هم باز پای مکانیسم‌های دفاعی در میان است. ناخودآگاه واقعیت را طوری تفسیر می‌کنیم که بتوانیم از شدت تلخی و مصیبت بار بودنش بکاهیم و آن را به آستانه تحمل و باور خود برسانیم. فرض کنید کسی را از دست داده‌اید یا ورشکست شده‌اید یا بعد از مدت‌ها فهمیده‌اید که صمیمی‌ترین دوستتان بزرگ‌ترین خیانت را به شما کرده است یا. ...  در این صورت چون پذیرش واقعیت از نظر عاطفی احساسی برای شما ناممکن است و به آسیب روانی شما منتهی می شود، آن را تا حد ممکن تغییر می دهید.

 

گاهی اوقات هم یک نفع پنهان یا آشکار/ مستقیم یا غیر مستقیم باعث تحریف واقعیت می‌شود. این حالت چیزی است که می‌توان‌‌ همان تعبیر دروغ گویی یا خلاف نمایی را برایش به کار برد. در واقع، نفع ما در واقعیتِ موجود و در نظم کنونی بدست نمی‌آید/ یا لااقل فکر می‌کنیم به دست نمی‌آید، برای همین هم واقعیت را در جهت خواست خودمان تحریف می‌کنیم.

 

دلایل زیاد دیگری هم می‌توان برای این نیاز به تحریف واقعیت ذکر کرد ولی خب، مطلب وبلاگی است و نمی‌شود خیلی طولانیش کرد. اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم تقریباً در همه این موارد، باور یا گمان ما بر این است که طرح ما در نهایت از واقعیت بهتر است؛ بهتر عمل می‌کند؛ بیشتر به درد ما می‌خورد و خلاصه اینکه رهایی بخش‌تر است. اما به نظرم این مهم‌ترین خطایی است که ما خواسته یا ناخواسته مرتکب می‌شویم. انسان‌های خودشکوفا چون مطابق رأی مازلو نیازهای مراتب پایین ترشان تأمین شده است، به خاطر برآورده نشدن نیاز‌هایشان یا برای برآوردن آن ها دست به تحریف واقعیت نمی‌ زنند و چون خودشان را تا جایی که ممکن است محقق کرده‌اند، شکاف چندانی میان خودشان و من آرمانیشان حس نمی‌کنند و در ‌‌نهایت چون با خودشان در آشتی هستند، خودپنداره معیوبی از خود ندارند. به همین دلیل هم واقعیت را چنان که هست می‌پذیرند و با آن کنار می‌آیند و بر این عقیده‌اند که واقعیت رهایی بخش است و خوشبختی در پذیرش طرح واقعیت است نه طرح ذهنی خود. به نظر می رسد هر قدر بخواهیم بیشتر طرح خودمان را بر واقع تحمیل کنیم، دچار سختی و مصیبت بیشتری می‌شویم.  به تعبیر دیگر حقیقت / واقعیت رهایی بخش است، هر چند در کوتاه مدت چنین به نظر نرسد. 

---------------------------------

پانوشت: برای مطالعه بیشتر در این باره خواندن کتاب‌های زیر را توصیه می‌کنم:

آلن دوباتن، پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند. انتشارات نیلوفر. خصوصاً صفحات 80 تا 100.

Samuel S. Franklin, Psychology of Happiness, Cambridge University Press.

Abraham Maslow, Toward a Psychology of Being, Van Nostrand Reinhold Company Inc.

این دو کتاب اخیر را می‌توایند با یک جستجور ساده در آدرس en.Bookfi.org پیدا و دانلود کنید.

ما و آینده والدینمان



از بس که خودم حوصله خواندن متن‌های طولانی را ندارم، تصمیم گرفته‌ام تا می‌شود، همین اول کار حرفم را فشرده و خلاصه بزنم تا اگر کسی مثل من حوصله‌اش زود سر می‌رود و خواندنش نمی‌آید، نکته را بگیرد و بقیه متن را‌‌ رها کند. خلاصه‌اش این است که گمان می‌کنم پدر و مادرهای ما خیلی بیش از ما با مشکل معنای زندگی و مرگ درگیرند و برای همین هم، واقعاً نیاز به مراقبت و دلسوزی دارند. نباید با پدر و مادر مثل یک هم سن و سال یا یک آدم معمولی برخورد کرد. باید حواسمان باشد که آن‌ها علی القاعده در سراشیبی هستند و ما هنوز در سربالایی. کوله بار ما پر از امید است و کوله بار آن‌ها پر از خاطره و گذشته و شاید حسرت و نگرانی. دست آخر اینکه باید ملاحظه این چیز‌ها را در رابطه با پدر و مادر‌ها کرد.

 

سندرومی هست به اسم سندروم آشیانه خالی. زمانی اتفاق می‌افتد که بچه‌ها بزرگ می‌شوند و برای تحصیل یا ازدواج خانه را ترک می‌کنند. به طور دقیق‌تر زمانی پیش می‌آید که پدر و مادر‌ها آخرین بچه را سر و سامان می‌دهند و می‌فرستند خانه بخت یا چیزی در همین مایه‌ها. بعد از این اتفاق پدر و مادر‌ها و مخصوصاً مادر‌ها مستعد افسردگی خاصی می‌شوند که از علائم همین سندروم آشیانه خالی است. بگذار کمی این سندروم و نتایجش را بیشتر باز کنم. هر کدام از ما تلقی خاصی از خودمان داریم. در واقع با خودانگاره‌ای که داریم کنار آمده‌ایم و زندگیمان را پیرامون آن سامان داده‌ایم. وقتی فرزندان کسی خانه را ترک می‌کنند و دیگر بنا نیست تمام مدت پیش او باشند، این خودی که یکی از مهم‌ترین بخش هاش مادر یا پدر بودن است دچار بحران می‌شود. فرد بعد از ۲۰ و چند سال حس می‌کند هدفش یا لااقل بخشی از اهدافش را از دست داده، حس می‌کند یک چیزی که باید باشد نیست، یک جایی که همیشه پر بوده، الان خالی است؛ یک طنابی که تا دیروز وصل بوده، یک هو قطع شده. حالا ضمیمه کنید اینکه پدر و مادر چندان هم با هم خوب نباشند. در این وضعیت علاوه بر جای خالی فرزند، رابطه‌ای سال‌ها در تعلیق مانده هم هست که باید مشکلاتش حل شود و از بلاتکلیفی در بیاید. یا فرض کنید یکی از والدین فوت کرده باشد، جای خالی جدید ضمیمه می‌شود به جای خالی قبلی و می‌شود یک حفره عمیق. حالا به این ضمیمه کنید مرگ دوست و آشنای هم سن و سال را. خلاصه مجموعه این احوال می‌شود یک خلاء معنا، یک تلاش و درگیری دوباره برای معنایابی، یک بحران هویت. قصد ندارم قضیه را خیلی تراژیک کنم ولی می‌گویند آدم‌ها در می‌انسالی با‌‌ همان بحران هویتی روبرو می‌شوند که در نوجوانی با آن دست به گریبان بوده‌اند. حالا اگر نه همان، ولی لااقل با‌‌ همان شدت و چالش برانگیزی.

 

علاوه بر این احساسات ناشی از آشیانه خالی، نزدیکی طبیعی به مرگ را و کم شدن امکان‌های پدر و مادر را هم لحاظ کنید. همه ما به آینده امید داریم. به دانشگاهی که می‌رویم، به مدرکی که می‌گیریم، به کاری که می‌کنیم، به ازدواج و عشقی که در انتظارمان هست، به بچه‌ای که می‌آوریم و به آینده او و.... و این‌ها روی هم یک عالمه امید می‌سازند. اما پدر و مادرهای ما خیلی از این امکان‌ها را به فعلیت رسانده‌اند و حالا افتاده‌اند در سراشیبی. حتی جسمشان هم چندان همراهی نمی‌کند. این می‌شود که شدیداً درگیر معنای زندگی می‌شوند. برای همین هم هست که می‌گویم پدر و مادرهای ما در زیر لبخندهای دوست داشتنیشان، یک دنیا مسئله و غم و غصه و ترس و نگرانی و اضطراب دارند. برای همین هم هست که باید هوای آن‌ها را بیشتر داشته باشیم و با آن‌ها مثل یک آدم معمولی برخورد نکنیم. خیلی از آن‌ها پیش از خواب با اضطراب و بی‌معنایی دست و پنجه نرم می‌کنند. باید کاری برایشان کرد.


------------------------------------------------------

پانوشت: توصیه می کنم برای آشنایی بیشتر با سندروم آشیانه خالی سری به مدخل ویکی پدیا با همین عنوان بزنید.