امروز حین خواندن کتاب «جاودانگی» میلان کوندرا به تصویری بر خوردم که پیش از این بار‌ها به آن فکر کرده بودم، خصوصاً این یکی دو سال اخیر و با شنیدن و دیدن اخبار مهاجرت دریایی سوری‌ها به اروپا. کوندرا در توصیفِ تصویر ذهنی شخصیت اصلی داستان (اگنس) از پدرش می‌نویسد:

 «پدر در یک کشتی در حال غرق شدن است. تنها تعداد اندکی قایق نجات وجود دارد و آن‌ها هم برای همه جا ندارد. ولوله‌ای در عرشه برپاست. پدر ابتدا مانند دیگران به سمت قایق‌ها یورش می‌برد.؛ اما وقتی می‌بیند که همه چطور همدیگر را هل می‌دهند و آماده‌اند همدیگر را زیر پا له کنند، و وفتی چشمان وحشی زنی را می‌بیند که برای پس زدن پدر از سر راهش با مشت به او حمله می‌کند، ناگهان می‌ایستد و خودش را کنار می‌کشد و در ‌‌نهایت تنها قایق‌ها را تماشا می‌کند که در میان فریاد‌ها و دشنام‌ها به سمت امواج خروشان دریا، از کشتی پایین می‌روند.»

بعد از آن اگنس سعی می‌کند دلیل رفتار پدرش در این تصویر خیالی را بکاود:

 «چه نامی به این حالت می‌توان داد؟ بزدلی؟ نه. ترسو از مرگ می‌ترسد و برای زنده ماندن می‌جنگد. اصالت؟ بی‌شک اگر برای دیگران چنین کاری می‌کرد، می‌شد چنین نامی به کار او داد. اما اگنس اعتقاد نداشت که انگیزه او چنین چیزی بوده باشد. پس چه بود؟ اگنس نمی‌توانست بگوید. تنها یک چیز مشخص بود: در کشتی در حال غرق شدنی که در آن جنگیدن برای سوار شدن به قایق‌های نجات، امری ضروری است، پدر از پیش محکوم است».

کوندرا کمی بعد باز از جانب اگنس می‌نویسد:

 «جنگ روی عرشه آن قدر برایش ناخوشایند بود که ترجیح می‌داد بیمرد. ظاهراً از نظر او برخورد فیزیکی با افرادی که همدیگر را له می‌کنند و می‌کشند، خیلی بد‌تر از تنهایی مردن در پاکی آب است[1]».

بار‌ها به این تصویر فکر کرده‌ام. همیشه وقتی خودم را در این موقعیت می‌دیدم، بی‌تردید می‌گفتم: «من حتماً کنار خواهم کشید. وقتی امکان نجات برای همه نباشد، من آنی هستم که با تصمیم خودش کنار می‌کشد و می‌پذیرد اگر بخت و اقبالی در کار نیاید، باید خودش را برای مرگ آماده کند». چه تصویر رضایت بخش و خوشایندی، چه فداکاری عظیمی، چه انسان وارسته‌ای. شاید اگر آن سوارشدگان بر قایق به ساحل امنی برسند، در ستایش عمل قهرمانانه من صحبت کنند (البته اگر در آن میانه هول و هراس، استغنا و کناره گیری من به چشم کسی آمده باشد). حتی شاید الهام بخش داستان یا فیلمی بشوم. چه حس خوبی است خیال‌پردازی با چنین تصویری از خود. اما مدّتیست وقتی به چنین وضعیتی (یا وضعیت‌های مشابه آن) فکر می‌کنم دو نکته پررنگ‌تر از همیشه به نظرم می‌آید:

۱.         فرض کنیم اگر واقعاً در چنین موقعیتی قرار بگیرم (که نمونه‌های کمتر دراماتیکش در زندگی روزمره فراوان است)، همانطور که گفتم کنار می‌کشم و منتظر بخت و اقبال می‌ایستم یا خودم را برای مرگی قریب الوقوع و قهرمانه آماده می‌کنم. اما راستش وقتی به این تصویر فکر می‌کنم، دچار‌‌ همان تردید‌های اگنس در مورد پدرش می‌شوم. آیا کنار کشیدنم از سرِ ترس نیست؟ نه ترسِ مردن، که ترس باختن و حقیر شدن. آیا خودم را از پیش بازنده می‌دانم؟ شاید همیشه در رقابت‌هایی که مستلزم درگیری همه جانبه است، باخته‌ام و برای همین است که سعی می‌کنم صورتِ خوشایند و اخلاقی به آن‌ها بدهم و تحمل پذیرشان کنم. آیا اینطور نیست که زندگی‌ام را بی‌ارزش می‌دانم؟ شاید نه از سر فداکاری که از سر بی‌معنایی زندگی است که کنار می‌کشم. شاید پیش خودم فکر می‌کنم بگذار آنکه شور بیشتری برای زندگی دارد، زنده بماند. شاید از سر میل به محبوبیت باشد. مطلوب‌های روانی انسان گاهی حتی بر میل او به بقا نیز چیره می شوند. شاید من محبوبیت و بقا در خاطره‌ها را بر بقای شخصی و جسمانی‌ام ترجیح می‌دهم. شاید دوست دارم وقتی قایق از کشتی دور می‌شود، من آن کسی باشم که به دیده قهرمان نگریسته می‌شود، نه کسی که از چشم بازمانده‌ها بر کشتیِ در حال غرق شدن، خودخواهیست ترسیده و تحقیر شده که برای نجات جانش حاضر است دیگران را فدا کند. شاید از سر شرم باشد. شرم از همین نگاه‌ها؛ نگاه ِ کسانی که از قایق جامانده و در حال غرق شدن‌اند.

در تصویر نخست، من از سر شرافتمندی و کرامت انسانی و دیگرخواهی است که کناره می‌گیرم. اما در تصاویر بالا، هر چند نتیجه عمل یکسان است، اما دیگر آن انگیزه‌های والا در کار نیست و نمی‌توانم آن تصویر خوب ذهنی را به خودم نسبت بدهم. اما یک نکته در همه این روایت‌ها هست. دلایل من هر چه باشد، قهرمان باشم یا نباشم، از سر دیگرخواهی و میل به نیکی چنین کاری کرده باشم یا نه، نتیجهٔ آن خوب است: دیگری نجات پیدا می‌کند. همین تا حدّ زیادی کافی است.

۲.         اما از کجا معلوم این فرض درست باشد و در عمل چنین اتفاقی بیفتد؟ حتی اگر فرض کنیم هیچ کدام از آن دلایل دیگر در میان نباشد و بخواهم قهرمانانه و از سر دیگرخواهی کنار بکشم، آیا واقعاً می‌توانم؟ آیا واقعاً اگر در چنین موقعیتی باشم کنار می‌کشم؟ اگر پیش تر‌ها چنین نظری داشتم، این روز‌ها چنین فکر نمی‌کنم. ما آدم‌ها عادت داریم خودمان را بهتر از آنچه هستیم و بهتر از دیگران بدانیم (به عنوان نمونه نگاه کنید به آزمایش میلگرَم). جهانِ هر کس، نه جهانِ فیزیکی ِ واقعی که جهان ذهنی اوست و آن چه او از پنجره چشمانش و زاویه نگاهش می‌بیند. در جهانِ هر کس، قهرمان اصلی و مهم‌ترین شخص، خود اوست. این قهرمان نیاز دارد قوی، خوب، زیبا، محبوب و باهوش باشد. برای همین هم بسیاری از ما در موقعیت‌های خیالی، خودمان را قوی‌تر، خوب‌تر، دوست داشتنی‌تر و توانمند‌تر از دیگران و از آنچه هستیم، می‌بینیم. اما در عمل چنین نیست. اگر ما نیاز داریم به خودشیفتگیمان پر و بال بدهیم، واقعیت الزاماً با این نیاز ما همراه نیست. ممکن است در واقعیت آنقدر که تصوّر می‌کنیم خوب، با ذکاوت و همه توان نباشیم. برای همین است که وقتی به چنین آزمون ذهنی و به چنین تصوّری فکر می‌کنم، برخلاف پیشتر‌ها با خودم می‌گویم شاید من آنقدر‌ها که فکر می‌کنم خوب و قوی نباشم. شاید هراسِ مرگ و شوق چنگ زدن به زندگی آنقدر در من زیاد باشد که خودم را محق بدانم آنکه سوار قایق می‌شود من باشم و نه کسی که ضعیف‌تر است و در نزاع برای بقا شکست می‌خورد. خلاصه اینکه یا ممکن است در آن لحظه بر خلاف امروز و این لحظه به هر دلیل کنار کشیدن را درست ندانم و یا ممکن است آن لحظه نیز بر همین رأی باشم اما توانِ ایستادن و عمل به آن را نداشته باشم. چه تضمینی هست وقتی می‌بینی در هراس میان زندگی و مرگ، همه برای زنده ماندن تقلّا می‌کنند، خودت را از این تقلّای جمعی کنار بکشی و منتظر مرگ بشوی؟

در ‌‌نهایت اینکه قهرمانی اگر وجود داشته باشد،‌‌ همان انسان روزمره ایست که فضیلتِ دیگرخواهی را آرام آرام در دل زندگی روزمره ورزیده است. قهرمان در لحظه ساخته نمی‌شود. آنکه ازخودگذشتگی‌های کوچک با تقلّا و جان کندن از او صادر می‌شود، چگونه ممکن است در آن کشاکش میان ِ مرگ و زندگی، قهرمانانه، مرگ باعزّت را بر زنده ماندن به هر قیمتی ترجیح دهد.

خدشه دار شدن این تصویر هرچند دردناک است اما الزاماً بد نیست. گاهی با خودم فکر می کنم پذیرش انسان بودن با همه محدودیت هایش یکی از بزرگترین کمک هاییست که هر کدام از ما می توانیم به خودمان و دیگران بکینم.



[1] جاودانگی، نوشته میلان کوندرا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، انتشارات نیکونشر، صص 32-33.