ما آدم ها در نسبت با خودمان، دیگران، اشیاء، اتفاقات و حتی کلّیت جهان حس های مختلفی را تجربه می کنیم. بعضی از آن ها بسیار آشنا و تکراری اند. یعنی به خوبی می شناسیمشان، اسمشان را می دانیم، می دانیم در چه شرایطی و نسبت به چه چیزهایی بوجود می آیند، می دانیم چقدر در درونمان می مانند، می دانیم با درونمان چه می کنند؟ کی می روند؟ چطور می روند؟ چه بقایایی به جا می گذارند؟ می دانیم خوب هستند یا بد، خوشایند هستند یا ناخوشایند. می دانیم باید از آن ها بترسیم و نگرانشان باشیم یا نه. می دانیم باید در موردشان با دیگران حرف بزنیم یا نه. می دانیم علامت چیزی هستند و به چیزی اشاره می کنند یا نه. می دانیم حس دیگری را در پی خودشان می آورند یا نه و خلاصه به علّت تکراری و آشنا بودنشان یا به هر دلیل دیگری، جغرافیای آن ها را به خوبی می شناسیم.

این حس های آشنا که نامشان را می دانیم، خیلی وقت ها به راحتی در دسته ای خاص جا می گیرند و ما را از بلاتکلیفی در می آورند. خوب باشند یا بد، هضمشان می کنیم و کاری برایشان انجام می دهیم. اما امان از حس هایی که بلاتکلیف اند یا به تعبیر بهتر ما در موردشان بلاتکلیف و سرگردانیم. گاهی اوقات حس هایی را تجربه می کنیم که اسمشان را نمی دانیم. جای درستی برایشان سراغ ندارم، هاضمه روانمان هر چه تلاش می کند از پسشان بر نمی آید و گیر می کنند یک جایی توی ذهنمان و سردرگم و برزخی رهایمان می کنند. گاهی اوقات این حس های بی نام، از سر غرابت است که بی نام می مانند. تا به حال تجربه شان نکرده ایم و سراغ نداریم کسی در موردشان حرفی زده باشد یا جایی در موردشان چیزی خوانده باشیم. یک هو حس می کنیم با چیزی یک سره غریب همنشین شده ایم. نمی دانیم خوب است یا بد، باید از آن ترسید یا نه، باید برایش کاری کرد یا نه و باید از آن با کسی چیزی گفت یا نه. گاهی این بی نامی از فرطِ آمیختگی این حس هاست. آنقدر حس های مختلفی یک جا بر روانمان آوار می شود که می مانیم کدام یک را تجربه کرده ایم: عشق است یا خشم، احترام است یا دلسوزی، صمیمیت است یا ترس یا شاید حسرت یا اشتیاق یا ... . هر بار که به این کلاف در هم تنیده نگاه می کنیم حس تازه ای می بینیم. تا تلاش می کنیم اسمی به آن بدهیم و پرتویی بر آن بیفکنیم، احساس دیگری نسبت به آن پیدا می کنیم. سعی می کنیم این دو حس ِ آشنا را در سیمایی قابل فهم بازبشناسیم که حس دیگری از راه می رسد و دو باره ذهنمان را آشفته می کند. (گاهی هم این حس ها را می شناسیم ولی آنقدر پذیرش آن ها و بار تجربه کردنشان سنگین است که می ترسیم نام حقیقیشان را بر آن ها بگذاریم، چنان که هستند قبولشان کنیم و کاری برایشان بکنیم. همین می شود که خودآگاه یا ناخودآگاه، بی نام و بی نشان تجربه شان می کنیم یا اگر بتوانیم از تجربه کردنشان می گریزیم). 

راستش این حس های بی نام کم نیستند و  همین بی نام و بی مقام بودنشان چه خوب باشند چه بد، ترسناکشان می کند. ما آدم ها از چیزهایی که نمی شناسیم و اسمی برایشان نداریم می ترسیم. برای همین است که خیلی وقت ها احساساتمان را دستکاری می کنیم و دست به خودفریبی می زنیم تا حس ِ شناسنامه داری از آنچه تجربه کرده ایم بسازیم، تا بتوانیم با آن کنار بیاییم و راهمان را در دل تجربه های زندگی پیدا کنیم.

بعضی وقت ها این حس های ناآشنا و بی نام، وقتی چندبار به تجربه در می آیند آشنا می شوند و جایی برایشان پیدا می کنیم. اما گاهی هم این بی نامی همینطور باقی می ماند. گاهی وقت ها  حس می کنم این حس های ِ عموماً چندوجهی ِ غیر قابل تفکیک  از آنجا می آیند که ما واقعاً با بخش هایی از روان خودمان همنشین نیستیم و از کار بخش هایی از روانمان سر در نمی آوریم. سویه هایی از روانمان هست که تا به حال آزمونشان نکردیم و گوشه هایی هست که از وجودشان بی خبریم. به ناخودآگاه روانمان نسبت بدهیم یا فقدان خودشناسی کافی، حس می کنم باید موضعی در مورد این حس ها داشت. ممکن است بگویید جنس این حس ها به گونه ایست که نباید تقلیلشان داد، نباید اسمی بر آن ها گذاشت، نباید برای زدودن ابهام از پیکر و سیمایشان تلاشی کرد. شاید هم بگویید این بی نام رها کردنشان خطای بزرگی است و  اگر کاری با آن ها نکنیم و  اسم و موضعی خاص برایشان سراغ نگیریم از پا درمان می آورند.

این روزها، در آستانه بزرگ سالی ِ ناگزیر، پر از این حس های جدیدِ درهم تنیده و ناآشنا هستم. گاهی در دل تجربه روزمره، خودم را می بینم که با غریبه ای رو در رو نشسته ام که هم نام من و هم سیمای من است اما صدایش را نمی شنوم و از احوالش سر در نمی آورم. راستش مانده ام با این حس ها چه کنم. می پرسم از خودم آیا با خودشناسی بیشتر گرهی باز می شود نه. گاهی با خودم می گویم شاید اصلاً این حس ها را باید دست نخورده و دستکاری نشده نگه دارم و با آن ها بنشینم شاید اصالت و بکریِ  آن ها افقی یا گشایش تازه ای برای روانم به ارمغان بیاورد. نمی دانم. پیشتر ها ساکن جغرافیای آشناتری بودم. این روزها اما چشم اندازی که می بینم بیش از همیشه برایم غریب و نامأنوس است.