احتمالا این عبارت معروف سقراط را شنیده اید که می گوید: زندگی نیازموده( نیندیشیده) ارزش زیستن ندارد. عبارت کوتاه و به ظاهر روشنی است اما وقتی کار به موشکافی می رسد، تک تک تعابیر آن نیاز به توضیح پیدا می کنند. زندگی آزموده چیست؟ چرا زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد و در پایان اینکه چطور می توان اندیشیده زیست؟ اندیشیدن برای بسیاری از ما طنین نخبه گرایانه ای دارد. اغلب ما تصور می کنیم کار هست، تفریح هست، خانواده و دوستان هستند و این زندگی 60 یا 70 ساله قرار است با همین چیزها بگذرد و خلاصه زندگی را نباید سخت گرفت.  بیایید این عینک کلی نگری را از چشم برداریم و به زندگی ، عواطف، احساسات و باورهایمان از نزدیک تر نگاه کنیم. همه ما باورهای کلی و جزئی فراوانی داریم: باورهایی درباره زندگی، مرگ، خدا، عشق ورزیدن، احترام و بی احترامی، عزت نفس، جنسیت، زیبایی و زشتی، خوبی و بدی و ... . همین باورهاست که در زندگی روزمرّه کمکمان می کند اتفاقات، رفتار آدم ها و کنش ها و واکنش های خودمان را بفهمیم، گذشته و حال خودمان را قضاوت کنیم و هدف ها و برنامه هایی را برای خودمان در نظر بگیریم. بنابراین، عینک کلی نگری را که بر داریم می بینیم هر کدام از ما کلی باور داریم که بعضی صادق و بعضی کاذب اند و چون تقریباً تمام کنش ها، واکنش ها، روابط، هدف گذاری ها و حتی رؤیا پردازی هایمان بر اساس همین باورها شکل می گیرد، خوشی یا ناخوشی ما در گرو آن هاست. در حقیقت، ما جهان را با عینک باورهایمان می بینیم و اگر باورهایمان مشکلی داشته باشند، غم ، ترس یا اضطرابی را تحمل می کنیم که می توانستیم با تغییر نگرش از آن رهایی یابیم .تجارب عاطفی احساسی هر انسانی در گرو نوع نگاه و باورهای کلی ای است که در مورد اتفاقات و امور دارد.

آنکه گمان می کند نمی اندیشد، هم می اندیشد. او برای خودش و به طور مستقل نمی اندیشد. او با دیگران و بر اساس عقاید و باورهای همگانی می اندیشد. اما مگر یک طرح، یک رنگ و یک سایز لباس به درد همه آدم ها می خورد که یک جور فکر کردن و یک جور باور به درد همه بخورد. حقیقت این است که ما خیلی اوقات، بواسطه ی باورها و خواست های متناقضمان رنجی می کشیم که مال ما نیست. ما مثل همه فکر می کنیم، دوست داریم مثل همه عمل کنیم و وارد زمین ها و مسابقاتی می شویم که زمین ما نیستند و نباید در آن ها  بازی کنیم. در حقیقت همیشه لباسی را می پوشیم که یا برایمان تنگ است یا گشاد. اندیشیدن به زندگی، اتفاقات و باورهایمان در مورد خودمان و چیزها، کمک می کند، باورهای صادق داشته باشیم، سبک زندگی ای به قامت خودمان داشته باشیم، و اگر بناست هزینه ای هم پرداخت کنیم هزینه ی انتخاب ها و باورهای اصیل خودمان را بپردازیم.  اما زندگی اندیشیده دقیقاً چه نحوه زیستنی است ؟ در این جا می کوشم  از میان ویژگی های متعدد این نحوه زندگی، به اختصار تنها به سه تای آن اشاره کنم: خودشناسی، واقع بینی( پرهیز از آرزو اندیشی) و یکپارچگی.

هر زندگی اندیشیده، با خودشناسی همراه است.  این زندگی، زندگی من است با ویژگی های ژنتیکی، شرایط اقتصادی، اجتماعی و تربیتی و گذشته خاصّم و توانایی های جسمی، روانی و ذهنی خودم. شرط اول این است که من خودم را از دید دیگران و بر اساس انتظارات آن ها  نبینم. خودم را چنان که هستم ببینم . ضعف ها و کاستی ها یا از سوی دیگر قابیلت ها و توانایی هایم را نادیده نگیرم. سنخ روانی خودم را بشناسم و ببینم چه چیز یا چیزهایی در زندگی برای من از همه چیز ارزشمندتر است. البته خود همواره در حال تغییر است و نمی توان از یک خوشناسیِ یک باره صحبت کرد. اما با مسامحه می توان هسته ای محوری به عنوان خود را تشخیص داد و ویژگی های پایدارتر آن را به عنوان ویژگی های خود شناخت.

شرط دوم یک زندگی اندیشیده، واقع بینی است. باید شجاعت، دقت و تأمل کافی داشت و جهان و اتفاقات را چنان که هست دید. خیلی از رنج های ما از آرزو اندیشی ماست. آرزو اندیشی یعنی من دوست دارم فلان چیز، فلان طور باشد پس همان طور هم هست.البته آرزو اندیشی همواره اینقدر صریح نیست. اغلب ما به زیرکی تمام و ناخودآگاه دست به چنین خودفریبی هایی می زنیم. وقتی خود، جهان و اتفاقات را چنان که هست نبینیم، مدام واقعیت سرخورده مان می کند. مدام ناکام می شویم و ناخوشنود زیستن مگر چیزی غیر از سرجمع این ناکامی هاست؟

شرط سوم ، یکپارچگی است. خیلی از رنج های ما از خواست های متعارضمان ناشی می شود. چیزهای متعددی را می خواهیم که داشتنشان در کنار هم عملاً یا ناممکن است یا نامطلوب است.  مثلاً مطلوب نهاییمان آرامش است اما چیزهای دیگری را می خواهیم که مدام مایه اضطرابمان می شوند.از سوی دیگر، باورهایی داریم که با هم در تعارض اند. تصور می کنیم راستگویی خوب است در حالی که باور داریم برای پیشرفت شغلی گهگاه باید دروغ گفت. و همینطور خواست هایی داریم که با باورهایمان تعارض دارند. دوستیِ صمیمانه را می خواهیم اما باور داریم همه آدم ها در بن و بنیاد خودپرست اند و باید مراقب رفتارشان بود. زندگی اندیشیده، یک زندگی یکپارچه است، در این نحوه زندگی باورها، امیال و خواست های فرد تا حد ممکن در یک راستا هستند. وقتی باورهایمان را بکاویم و با خودمان صادق باشیم، وقتی خودشناسی داشته باشیم و وقتی با تأمل خواسته های متعارضمان را کنار گذاشته باشیم، و زندگیمان تا حد ممکن به یک کل یکپارچه نزدیک باشد، بخش زیادی از تنش ها و اضطراب ها و نا آرامی هایمان کاهش می یابد.

به  آغاز این نوشته و نقل قول سقراط برگردیم: زندگی نیازموده ( نیندیشیده) ارزش زیستن ندارد. این یعنی هر گونه خوشبختی مستلزم لااقل میزانی به خود اندیشیدن، واقع بینی، از تجارب درس گرفت و یکپارچی داشتن است. سرجمع همه این ها همانی می شود که به آن می گوییم زندگی آزموده یا اندیشیده داشتن. 

 

لینک این مطلب در روزنامه جام جم 

-------------------------------------

دوست عزیزم جناب آقای دکتر اصفهانی لطف کردند و درباره این نوشته هم چند خطی برایم فرستادند. آن را به تعبیر خودشان برای شما همخوان می کنم: 

 

1. مطلب را مطالعه کردم. نخست از این که آن را با من هم-خوان کرده ای بسیار ممنونم. درباره ی جمله ی معروف سقراط، اگر به عبارت یونانیِ آن یعنی Ο δ' ανεξέταστος βίος ου βιωτός ανθρώπω دقّت کنیم، بر اساس واژه ی ανθρώπω در می یابیم که ترجمه یِ دقیق آن شاید چنین باشد:


"زندگیِ ناآزموده زندگانیِ انسانی نیست". شاید توجّه به وجهِ "انسانیِ" زندگی که مدّ نظر سقراط است راه را بر "تناهیِ" آدمی بگشاید، و یا از جهتِ دیگر، "پرسنده" بودنِ ذاتِ او. تناهی بدین معنا که او هم-چون خدا دانایِ کل نیست. و پرسنده بودن او از آن جهت که وی هم-چون حیوان، ناپرسنده نیست. یعنی بهره مند از λόγος است. وی به نحوی پیشینی می پرسد. ذات او پرسندگی ست. طبیعتش پرسا بودن اوست. شاید همان که ارسطو با عبارت " zoon logon echon = rational animal" از آن یاد می کند. بِنا بر این تمام سخن سقراط این است که انسان طبیعتِ خود را که تناهی و در عین حال پرسندگیِ اوست دریابد. به سخنِ دیگر یعنی "خود را بشناسد!"


2. اگر این تلقّی را اساس قرار دهیم آن گاه به یک نکته یِ ظریف پی خواهیم برد که می توان آن را حلقه ی ارتباطِ دو آموزه ی گران قدرِ سقراطی دانست یعنی "زندگی نا آزموده زندگانیِ انسان نیست" و "خودت را بشناس"![همان پیام معبد دلفوی]. آن حلقه ی رابط این است که: این آموزه های سقراطی دستورالعمل هایی رو به جلو نیستند، بلکه دستورالعمل هایی رو به عقب اند. آن چه از این جملات بر می آید مجموعاً واجد این پیام است: "به طبیعتِ خود بازگرد". و این آشکارا به نظریه یِ آنامنسیسِ[تذکار/یادآوری]ِ سقراط پیوند تامّ و تمام دارد. دانش چیزی در پیش رو نیست که آدمی به سمت آن برود[چنان که سوفیست ها می پنداشتند/رند]، بلکه چیزی در پشت سر است، که به فراموشی سپرده شده است. باید بارِ خود را سبک کرد تا توانِ واپس گردیدن به دست آید.


3. واقع گرایی، خودشناسی و یک پارچگی ، را چنان که به درستی بر آن انگشت نهاده ای، می توان در پرتوِ اندیشه ی سقراطی چنین بازگو کرد:" شناخت خود(دانایی به نادانی خود و آگاهی از جهل خویشتن)، حرکت به سویِ شناختِ خودِ چیزها (واقعیتِ چیزها)، با دو بالِ شجاعت و خویشتن داری: فضیلت هایِ فلسفی!


4. ببخش که سخن دیگری جز باز-پیکربندیِ سخنانِ خودت نداشتم، آخِر نه مگر این که دوستان آیینه یِ یک-دیگر اند؟