بازیابیِ تَن



با تلقی دوگانه انگاری که ما تربیت شده‌های سنت‌های دینی داریم (باور به تمایز نفس و بدن) و با ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های دینی یا اخلاقی یا عرفی یا زیبا‌شناختی پیرامون امر تنانه که ما در فرایند بالیدنمان در بستر فرهنگ درونی کرده‌ایم، آیا واقعاً آنچه از بدن‌هایمان می‌شناسیم‌شناختی قابل اتکاست؟ چه آدمی نفس و بدنی آمیخته به هم باشد، چه به قول متکمان بدنی کثیف آمیخته در بدنی ظریف باشد و چه یکسره همین تن و آگاهیِ حاصل از آن باشد، در هر صورت تصور می‌کنم ما آنچه در جریان است را درست درک نکرده‌ایم. نگاه ابزار انگارانهٔ ما (لااقل خود من) به بدن‌هایمان در عین وابستگی عمیق و شدیدمان به بدن‌های خودمان و دیگران (که ابژهٔ مهر و دلبستگی و دلتنگی و خیلی چیزهای دیگر است) معمای عجیبی را پیش می‌نهد. هر بار که تن عزیزی را به خاک می‌سپاریم همه این پرسش‌ها به سراغم می‌آیند و تا مدت‌ها‌‌ رهایم نمی‌کنند؟ ما چه چیز را خاک کرده‌ایم و خودمان درگیر چه چیزی هستیم؟ گمان می‌کنم این غریبگیِ با تن که امری مشترک در سنت‌های دینی و فلسفی گوناگون است، تصور ما از انسان بودن را به گونه‌ای خاص کانالیزه کرده است. مرگ، بُعد مکانی و دلتنگی، سکس، خوردن، درد و لذّت و بسیاری دیگر از تجربه‌های روزمره ما آدمیان، چالشی است پیش روی تصور ابزارانگارانه و دوگانه انگاری که از بدن‌هایمان داریم ولی به سختی از این نسبت پرسش می‌کنیم و آن را جدی می‌گیریم. بدن‌هایمان، همین تن‌هایی که در معرض آسیب‌های گوناگون و لذت‌ها و دردهای فراوان‌اند و آگاهی و حیات ما در بستر آن‌ها محقق می‌شود، خیلی بیش از این‌ها به تأمل نیاز دارند. گاهی اوقات فکر می‌کنم اولین گام در کشف هرگونه حقیقتی، نه بی‌توجهی به تن و‌‌ رها کردن آن، که توجه به آن و تلاش برای شناخت آن است. تا آنجا که به درک انسانی می‌آید آدمی از همین تن شروع می‌شود، در همین تن تحقق می‌باید و روزی که می‌میرد همین تن است که می‌میرد. در ورای آن هر چه باشد، شناختش از همین تن آغاز می‌شود.

 

کمی تلخ تر


 

گفت: نمیخوای تو پیری کسی باشه جَمِت کنه؟

جواب داد: نه، وقتی کسی نباشه زودتر هم می میری.من اینو بیشتر ترجیح میدم. چرا باید برای چهار روز زندگی بیشتر یا راحت تر، پای یک نفر که نه، پای چندین نسل رو به این دنیای نکبت باز کنم؟

گفت: همه یه روز می بُرّن. تو هم، تو هم یه روز کوتاه میای و بچه دار میشی.

جواب داد: اون روز که بریدم، دیگه من، من نیستم. اون روز، اون یه منِ بریدس. یه آدم خستس. دوست ندارم به اون روز فکر کنم.

گفت: فکر می کنی متفاوت از بقیه ی آدمایی؟ تو هم مثل همه ای.

جواب داد: نه، من اصلاً فکر نمی کنم یعنی اصلاً دوست ندارم آدم باشم. اصلاً دوست ندارم باشم. منم مثل همه ام، فقط یه کم تلخ تر.

 

زمانه ی آن ها؟


  

یک فضایی در سال‌های لیسانس ما و بچه‌های قبل از ما بود که کسی نمی‌گفت فلانی دوره ش تموم شده پس نوشته هاش ارزش خوندن نداره یا سخنرانی هاش ارزش شنیدن نداره. از سیدجمال می‌خوندیم تا شریعتی و بازرگان و مطهری تا سید حسین نصر و سروش و شبستری و داوری و شایگان و ملکیان و نیکفر و خیلی جدیدتر‌ها. اینطور نبود که بگیم الان دیگه بازرگان دورش گذشته یا دیگه حالا آدم از سیدجمال چی یاد می‌گیره یا حتی: «ای بابا سید قطب و غزالی چی می‌گن این وسط؟» اما این روز‌ها بچه‌های تازه دانشجو شده سراغ خیلی کار‌ها نمی‌رن چون «دورشون گذشته»، چون «زمانه عوض شده و مسائل اون‌ها دیگه مسئله ما نیست» یا اینجور بهانه‌ها. خیلی هاشون حس می‌کنن مجتهد شدن و عاره براشون که کتاب مطهری یا شریعتی دست بگیرن یا سروش بخونن. حس خوبی نسبت به این وضعیت ندارم. این وضعیت شاید به کاستی‌های ما قبلی‌ها و قبل تری‌ها بر می‌گرده. کاش به جای فضیلت غرور بتونیم فضیلت تواضع رو به این دانشجویانِ تازه و پرشور منتقل کنیم و به جای رذیلت تنبلی و کم خوانی و خود_عالم ِ مطلق پنداری و خود_روشنفکر پنداری، فضیلت پرکاری، پرخوانی و حقیقت طلبی را از خودمان نشان بدهیم تا آن‌ها هم یاد بگیرند و عمل کنند.

 

جهانی که جای انسان نیست



۱. کودک در مرحله‌ای از رشد هنوز به این درک نرسیده است که بتواند اشیاء از جمله پدر و مادر را از «من» تشخیص دهد. روانکاوان این مرحله را با وصف خودشیفتگی نامحدود دوران کودکی می‌شناسند؛ زمانی که کودک هر چند به ایگوی خود دسترسی پیدا کرده است اما هنوز نمی‌تواد وجود اشیاء و رابطه‌ها را مستقل از خود تشخیص دهد. 

۲. یکی از مهم‌ترین عناصر سنت‌های عرفانی گوناگون، تلاش فرد سالک برای فنای فی الله است. فرد طی سیر و سلوک شخصی از منیّت خویش خالی می‌شود و یکسره خود را با تمام عناصر و اجزا و اوصاف و توانایی‌ها و تاریخچه و خلاصه همه چیزش در ذات واحد اشیاء و در هستی لایتناهی الهی درمی بازد. فرد در این حرکت، تشخص‌اش را از دست می‌دهد و با فنای در ذات الهی به نوعی جاودانگی و خلود دست می یابد. به نظر می‌رسد نه فقط عرفا که خیلی از ما انسان‌های معمولی هم با این ایده ارتباط برقرار می‌کنیم و آن را درک می‌کنیم و شاید تمایل پنهان و آشکار بسیاری از ما به آموزه‌های عرفانی و سلوک عارفانه و حتی خود عارفان از این جهت باشد. 

حالا بیایید این دو مسئله را در کنار هم بگذاریم و کمی فکر کنیم: در ابتدا همه چیز «من» است و دیگران و اشیاء  و سایر اجزای جهان، هیچ استقلالی از فرد ندارند. بعد کودک ذره ذه و گام به گام به تمایز‌ها پی می‌برد: ابتدا تمایز اشیاء و انسان‌ها به مثابهٔ شیئ؛ در مراحل بعدی، تمایز آدم‌ها از او  و استقلال آن‌ها از یکدیگر  به مثابهٔ فرد انسانی. اینگونه می‌شود که انسان از مرحله‌ای که تنهایی هیچ معنایی ندارد، چون همه چیز خود اوست و او خدای عالم است به مرحله تمایز‌ها و تفاوت‌ها و درک تنهایی پا می گذارد. با رشد بیشتر، تنهایی او نیز بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود و کم کم این میل در درونش پدید می‌آید که این تنهایی وجودی را به طریقی و با تلاشی از میان بردارد. اما او میوهٔ آگاهی را خیلی پیش‌تر خورده است. انسان دیگر همه چیز را فهمیده و به تمایز‌ها و تفاوت‌ها پی برده است. پس این بار چاره در حل کردن چیز‌ها در خود نیست، بلکه باید خود را در چیز‌ها کند تا از هر آنچه مایهٔ تفرّد و تنهایی اوست خالی شود. اینگونه انسان می‌تواند بار مسئولیت و تنهاییِ ناشی از «فرد شدن» را از دوش خود بر زمین بگذارد. این هم شاید نوعی خود شیفتگی است: اینکه وقتی فرد نمی‌تواند همه چیز را ذیل «من» خود بگنجاند، من ِ خود را در همه چیز حل کند و از آن پس نشانه‌ای از او در همه چیز یا نشانه‌ای از همه چیز در او باشد. هر چه هست، به نظر می‌رسد این دو مرحله از رشد آدمی که شاید بتوان از دومی به عنوان مرحلهٔ دینی یا مرحله عرفانی یاد کرد، شباهت‌های زیادی با هم دارند. گویی انسان تمام عمر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با این جهان که همه چیزش جدای از اوست و او در میان آن تنهاست کنار بیاید.

پیکار



نه با تو

نه با هیچ کس دیگر

من

با خودم

با خدا می جنگم.

 

نه با تو

نه با هیچ کس دیگر

نه حتی با خودم

من

با خدا می جنگم.

 

نه با تو

نه با خودم

نه با هیچ کس دیگر

نه حتی با خدا

من

فقط می جنگم.

 

هراس مرگ

آتش جنگ است

من

زبانه کشیده ام.

خواب


خواب‌های آشفته‌ای که می‌دید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم می‌خوابید. بیشتر هم خواب می‌دید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر می‌خوابد. البته همهٔ آدم‌ها اینطور نیستند. بعضی‌ها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمی‌برد؛ بی‌خواب و خوراک می‌شوند. می‌نشینند یک گوشه خانه و زل می‌زنند به دیوار؛ مثل فیلم‌ها. اما او از آن دسته آدم‌ها نیست. گاهی فکر می‌کند فیلم‌ها را هم از روی زندگی آدم‌ها می‌سازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه می‌کند می‌بییند همه چیزش یک جور مسخره‌ای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر می‌خوابد. بیشتر خواب می‌بیند. بیشتر خواب هواپیمایی را می‌بیند که نمی‌داند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما می‌رود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمی‌دانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در می‌آورد و می‌بیند همه فامیل هاش که فوت کرده‌اند آنجا دور میزی نشسته‌اند و چندتای دیگر هم که هنوز زنده‌اند؛ یک صندلی خالی هم گذاشته‌اند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خواب‌هایش را پیدا کرده.


دیروز اما خوابش نمی‌برد. هرکار می‌کرد نمی‌شد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدم‌های غمگین و تنها هم را خوب می‌فهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری می‌کرد. جایی می‌رفت، چیزی را تغییر می‌داد. فلسفیش این می‌شد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد." کاش امکان تولد دوباره‌ای بود. احساس کِرمی را داشت مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش که پیله‌ای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک می‌ترسید و می‌ترسید این پیله‌‌ همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین می‌شود خوابید. خواب می‌دید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده می‌فهمید کدو دقیقاً کی سرخ می‌شود؟ هواپیما فرود می‌آید یا بلند می‌شود و آن‌ها که زنده‌اند هنوز ولی توی سردخانه‌اند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشته‌اند؟ خواب می‌دید خسته است و خوابیده.