بازیابیِ تَن
با تلقی دوگانه انگاری که ما تربیت شدههای سنتهای دینی داریم (باور به تمایز نفس و بدن) و با ممنوعیتها و محدودیتهای دینی یا اخلاقی یا عرفی یا زیباشناختی پیرامون امر تنانه که ما در فرایند بالیدنمان در بستر فرهنگ درونی کردهایم، آیا واقعاً آنچه از بدنهایمان میشناسیمشناختی قابل اتکاست؟ چه آدمی نفس و بدنی آمیخته به هم باشد، چه به قول متکمان بدنی کثیف آمیخته در بدنی ظریف باشد و چه یکسره همین تن و آگاهیِ حاصل از آن باشد، در هر صورت تصور میکنم ما آنچه در جریان است را درست درک نکردهایم. نگاه ابزار انگارانهٔ ما (لااقل خود من) به بدنهایمان در عین وابستگی عمیق و شدیدمان به بدنهای خودمان و دیگران (که ابژهٔ مهر و دلبستگی و دلتنگی و خیلی چیزهای دیگر است) معمای عجیبی را پیش مینهد. هر بار که تن عزیزی را به خاک میسپاریم همه این پرسشها به سراغم میآیند و تا مدتها رهایم نمیکنند؟ ما چه چیز را خاک کردهایم و خودمان درگیر چه چیزی هستیم؟ گمان میکنم این غریبگیِ با تن که امری مشترک در سنتهای دینی و فلسفی گوناگون است، تصور ما از انسان بودن را به گونهای خاص کانالیزه کرده است. مرگ، بُعد مکانی و دلتنگی، سکس، خوردن، درد و لذّت و بسیاری دیگر از تجربههای روزمره ما آدمیان، چالشی است پیش روی تصور ابزارانگارانه و دوگانه انگاری که از بدنهایمان داریم ولی به سختی از این نسبت پرسش میکنیم و آن را جدی میگیریم. بدنهایمان، همین تنهایی که در معرض آسیبهای گوناگون و لذتها و دردهای فراواناند و آگاهی و حیات ما در بستر آنها محقق میشود، خیلی بیش از اینها به تأمل نیاز دارند. گاهی اوقات فکر میکنم اولین گام در کشف هرگونه حقیقتی، نه بیتوجهی به تن و رها کردن آن، که توجه به آن و تلاش برای شناخت آن است. تا آنجا که به درک انسانی میآید آدمی از همین تن شروع میشود، در همین تن تحقق میباید و روزی که میمیرد همین تن است که میمیرد. در ورای آن هر چه باشد، شناختش از همین تن آغاز میشود.
سلام. من محمود مقدسی هستم.