اسرار هستی




امشب مهمان یکی از اقوام بودیم. بعد از افطار، گوشه‌ای نشسته بودم و با خودم فکر می‌کردم که یکی از بچه های فامیل کنارم نشست و شروع کرد به سؤال پرسیدن. دیده‌اید وقتی کسی پزشک است، در مهمانی‌ها همه از امراض و درد‌هایشان می‌گویند و راه حل یا نهایتاً نسخه ای از او می‌خواهند، در مورد اهل فلسفه هم قصه از همین قرار است. معمولاً وقتی می‌دانند فلسفه خوانده‌ای یا می‌خوانی، مخصوصاً اگر کمی قبولت داشته باشند، شروع می‌کنند به سؤال پرسیدن و می‌خواهند در یک مجلس مشکل خدا، معنای زندگی، جبر و اختیار و آخرت و این‌ها را یکجا حل کنند. خلاصه اینکه تا می‌بینند فلسفه خوانده‌ای دردهای ذهنی و معنویشان یکجا یادشان می‌افتد و تو باید کاری کنی، جادویی کنی یا اسم اعظمی به میان بیاوری که در یک مجلس همه مسئله‌ها را حل کنی. البته قصه این نوجوان دوست داشتنی با بقیه فرق دارد. هر دفعه همدیگر را می‌بینیم بحثی را پیش می‌کشد و بند کنجکاوی هاش را‌‌ رها می‌کند و از فیزیک و فلسفه تا آنجا که می‌تواند سؤال پیچم می‌کند. اشتیاقش به دانستن به آدم انرژی می‌دهد و سؤالات بکر و نوجوانانه‌اش، آدم را سر ذوق می‌آورد. امروز سؤالش در مورد نسبت علم الهی و سرنوشت انسان‌ها و در ‌‌نهایت عدل الهی بود. ( به عقیده روانشناس ها، یک نوجوان سالم در این سن و سال حتماً ذهنش درگیر این چیزها می شود). مدتیست یاد گرفته‌ام خوب به سؤال‌ها گوش کنم و فقط سر تکان بدهم. اینقدر که مخاطب همه حرفش را بزند، یکی دو بار سکوت کند و دوباره ادامه بدهد و بعد که همهٔ حرف‌هایش را زد و خودش را هم نقد کرد، شروع کنم به حرف زدن. به عادت همیشه‌ام یک سری لوازم و نتایج حرف‌هایش را بیرون کشیدم و یک سری مقدماتی که باید روشن می‌شد را برایش روشن کردم تا بتوانم اگر می‌خواهم پاسخی بدهم روی این‌ها بچینم و جلو بروم و اگر پاسخی ندارم لااقل سؤالش را کمی روشن‌تر کرده باشم. محتوای این قسمت از بحث مهم نیست. نیمه‌های کار که داشتم تحلیل‌های مختلفی را که شده به زبان ساده برایش خلاصه می‌کردم پرسید: «اصلاً خدا ما رو برای چی خلق کرده؟ چرا باید بیایم تو این دنیا که گناه کنیم؟ و... .» فکر کنید کسی این سؤال‌ها را از شما بپرسد و انتظار جواب داشته باشد. یعنی به چشم‌هایتان زل بزند و با اشتیاق منتظر شنیدن پاسخ این سؤال خانمان برانداز باشد؟ سعی کردم و زور خودم را زدم تا بدون بندبازی، پاسخی به سؤالش بدهم یا لااقل خطاهای معمول این جور سؤال پرسیدن‌ها را برایش روشن کنم. از تفاوت هدف و غاتمندی ما انسان‌ها و خدا گفتم. از اینکه هدفمندی ما انسان ها یعنی اینکه ما چیزی را نداریم و  آن را می‌خواهیم و به سویش حرکت می‌کنیم ولی خدا علی الأدعا نقصی ندارد تا هدفی داشته باشد، تا حرکتی داشته باشد و ... . باز اینجایش هم مهم نیست. کار به اینجا رسید که گفتم "بی‌خیال انگیزه خدا از خلق عالم شو. شاید اصلاً همونطور که عرفا می‌ گن مسئله سرریز شدن و تجلی و این‌ها باشه نه هدفمندی و قصد و منظور" کمی هم از وحدت وجود برایش گفتم. بگذارید اینجای کار را بزنم روی دور تند و رد بشوم. فقط این را بگویم که اخم هاش پسرک توی هم رفته بود و زور می‌زد همه حرف هام را متوجه بشود. من هم بر حسب تجربه بعضی جا‌ها را دوبار یا سه بار تکرار می‌کردم. آخرش به اینجا رسید که گفتم: بیا به جای اینکه از هدف خلقت عالم سؤال کنی، بپرس خدا از خلقت هر کدام از ما انسان‌ها چه هدفی داشته. این را شاید بشود پاسخ داد. پرسید: «چه جوری؟ چه هدفی داشته؟» گفتم من نمی‌دانم چه هدفی داشته. ولی بگذار یک مثال بزنم. گفتم فرض کن یک روز پدرت وسیله‌ای برای تو می‌خرد و می‌گذارد توی اتاقت و می‌گوید این وسیله را برای تو خریده‌ام. لابد از خودت می‌پرسی پدرم چرا این را برای من خریده؟ باید با این وسیله چه کار کنم؟ چرا به جای فلان یا بهمان وسیله این را برای من خریده؟ و چند سؤال دیگر. فرض کن پدرت هدفی از خرید این وسیله داشته و به تو هم نمی‌گوید و تو هم به هیچ طریقی نمی‌توانی از هدف و انگیزه پدرت باخبر شوی. تنها راهی که باقی می‌ماند این است که شروع کنی به استفاد از ان وسیله و نحوه کار کردن با آن را یاد بگیری. لابد آن وسیله برای کاری ساخته شده و پدرت هم آن را برای استفاده کردن برای تو خریده. حالا هرقدر که نحوهٔ درستِ استفاده از آن را بهتر و بیشتر یاد بگیری و امکان‌های بالقوه آن وسیله را بیشتر کشف کنی و به فعلیت برسانی، به هدف پدرت که نمی‌دانی چیست نزدیک‌تر می‌شوی. در واقع هدف پدرت هرچه که بوده، از مسیر استفاده کامل از این وسیله می‌گذرد. پس سعی کن استفاده کنی و همه ظرفیت‌های آن وسیله را کشف کنی و به فعلیت برسانی، در این صورت اولاً به احتمال زیاد هدف پدرت از خرید آن وسیله را محقق کرده‌ای و ثانیاً ممکن است بعد از همه این تلاش‌ها و در پایان کار به این هدف پی ببری. خلاصه اینکه خدا این تن و ذهن را به تو داده، باید سعی کنی آن را بشناسی و بالقوه‌هایش را تا می‌توانی بالفعل کنی، یک نوع دسته بندی میان توانایی‌ها و ظرفیت هات بکنی و به یک هارمونی میان قوای مختلف ذهن و روحت برسی. در این صورت هدف خدا از خلقت تو هر چه باشد به آن نزدیک شده‌ای. چون لابد این وسیله (تن و ذهن) را برای هدفی به تو داده و بناست کارکرد و امکانات این وسیله تو را به آن هدف نزدیک تر کند. در ‌‌نهایت گفتم سعی کن خودت را (چه به عنوان یک انسان و چه به عنوان همین شخص خاص) کشف کنی و به فعلیت برسانی.

 

وقتی این حرف‌ها را می‌زدم، خودم مدام سوراخ سنبه‌ها و پیش فرض‌های فلسفی و ایرادها و خبط و خطاهاش را می‌دیدم، کمی کلی گویی بود و خوشحال بودم که پسرک دنبال ماجرا را نمی‌گیرد وگرنه هزار و یک سؤال می‌شد پرسید. ولی خب، به نظرم راضی شده بود و چشم هاش برق می‌زد، شاید هم حوصله‌اش سر رفته بود، خدا می‌داند. کاری که من کرده بودم این بود که یک سری فلسفه‌های زندگی یونانی را ساده کرده بودم برای پسرک. وقتی که تشکر کرد و رفت، به آلویی که دستم بود نگاه کردم و پیش خودم گفتم، واقعاً حرف بدی هم نیست. هدف زندگی هر چه باشد، به احتمال زیاد از مسیر به فعلیت رساندن قوای روحی و روانی آدم می‌گذرد. به خودم گفتم بیا آن مسئله نما (هدف از خلقت عالم) را ول کن و به این مسئلهٔ (احتمالاً) حل شدنی بپرداز. شاید کاری از پیش بردی.

روزه شکاکان - دو



اگر یادت باشد، سال گذشته از روزه شکاکان نوشتم. امسال هم قصد دارم باز از روزه شکاکان بگویم. ولی اگر سال گذشته روزه گرفتن شکاکانه را در پرتو امید و آینده تفسیر کردم، اینبار راه دیگری خواهم رفت و پای گذشته را به میان خواهم کشید. اما پیش‌تر بگذار یک بار دیگر از شکاکان ِ روزه دار بگویم. شکاک روزه دار کسی است که دل در گرو معنا دارد ولی وسوسه عقل دیر زمانی است در او ایجاد شده و خاموش نمی‌شود. شکاک روزه دار، کسی است که از یک سو پاس عقل و اخلاق باور را دارد و چراغ روشن سؤالات و اما اگر‌ها را در درون خود خاموش نمی‌کند، و از سوی دیگر، دل در گرو معنا، هدفمندی جهان، وجود امری ورای انسان، غایتی اخلاقی در جهان و تأثیر کنش آدمی در سرنوشت این جهانی و آن جهانی‌اش دارد. شکاک روزه دار (یا به طور کلی شکاک معنوی) کسی است که در میان تشویق دل و تحذیر عقل، راه میانه را می‌رود و در عین عدم قطعیت، دست به کنش معنوی (و در این مورد خاص دیندارانه) می‌زند. اگر از او بپرسی یقین داری این کنش مابه ازایی دارد؟ پاسخ خواهد داد، در حال کنونی‌ام شاید، ولی برای آینده‌ام هیچ یقین و ظن و گمانی ندارم. خلاصه اینکه شکاک معنوی چنانکه سال گذشته از او سخن گفتم، کنش می‌کند به امید آنکه روزنی از حقیقت به روی او گشوده شود، به امید آنکه خدا (جان جهان) دریچه‌ای به او بگشاد و او را از تعلیق بیرون کشد:

 

" نگاهی کرد و جواب داد: «روزه حال آدم را خوب می‌کند. یک جورایی حس می‌کنی زنده‌ای و داری دنبال حقیقت می‌گردی. داری به خدایی که نمی‌دانی چرا این جهان را ساخته و اینجوری ساخته می‌گویی ببین، من یقین نداشتم و گرفتم، تو مرام بگذار و این تصویر مبهم را کمی واضح‌تر کن.» استدلال این دوست روزه دار شکاک خیلی برایم جالب بود. خلاصه اینکه آدم‌ها می‌توانند چفت و بست عقلشان را حسابی محکم کنند و مو را از ماست بکشند. می‌توانند پنبه هر استدلالی را خوب بزنند و مقدمات و نتایج هر حرفی را بی‌تعارف به خودشان و دیگران نشان دهند ولی با این حال می‌توانند در حوزه عمل، از سر امید چنین کارهایی هم بکنند."

 

اما همانطور که گفتم این بار سر آن دارم که روزه شکاکان را در پرتو گذشته ببینم. گذشته اکثر شکاکان معنوی، گذشته‌ای دینی است. گذشته‌ای که در آن خدا پررنگ‌ترین عنصر عالم بوده و همه چیز در پرتو او معنا می‌یافته. گذشته‌ای که در آن آخرت یقینی بوده و کنش آدمی (از کوچک و بزرگ و مهم و کم اهمیتش) زندگی آن جهانی آدمی را می‌ساخته. در گذشتهٔ او یقین هنوز گمشده‌ای ناآشنا و درو از دسترس نبوده و عدم قطعیت هنوز بند بند واقعیت را از هم نگسسته بوده. گذشته‌ای که در آن مؤمنانه زیستن در میان جمع، بهره‌ای مضاعف به او می‌داده و محبت و امید و شادی را یکجا برای او به ارمغان می‌آورده است. گذشته شکاک معنوی یا به تعبیری جهان کودکی مؤمنانه او، جهان شادی و آرامش و امید بوده است. و این به طور ضمنی‌‌ همان مطلوبی است که او امروز با جد و جهد به دنبالش می‌گردد. پس روزه داری شکاکانه هم سری در امید و آینده دارد و هم سری در گذشته. شکاک روزه دار روزه می‌گیرد و در گذشتهٔ شاد و امیدوارانه‌اش شریک می‌شود، خاطرات روزهای خوش‌اش را بازیابی می‌کند، با مؤمنان دهان از طعام می‌بندد و بر سر یک سفره روزه خود را باز می‌کند، در جهان مؤمنانهٔ آنان سهیم می‌شود، ذره‌ای امنیت و شادی را از کودکی‌اش و از جمع مؤمنان وام می‌گیرد و روز یا روزهایی را با حالتی از رضایت و شادی می‌گذراند.

ممکن است بگویی این فریب تاز ه ای است با رنگ و لعابی از کلمات و الفاظ و استعارات. اما بگذار بگویم که خط قرمز من، اخلاق باور و کنش است. اگر همدلی با مؤمنان و بازیابی کودکی مؤمنانه و رسیدن به شادی و رضایتی درونی و اندکی معنا، پا بر موازین اخلاقی باور و کنش آدمی نگذارد، موهبتی است که نباید آن را از دست داد. هر کسی به دلیلی و با امیدی و از سر مطلوبی سختی‌هایی به خود می‌دهد، شکاک روزه دار هم برای مطلوبش یعنی آرامش و امید و معنا، سختی روزه درای را متحمل می‌شود. همین قدر شکاکانه، همین قدر امیدوارانه و  همین قدر نوستالژیک.

ما و الگوهایمان


پیش از هر چیز بگویم که نمی‌خواهم حکم کلی صادر کنم و بگویم همهٔ ما ناگزیر در زندگی برای خود الگوهایی انتخاب می‌کنیم. نمی‌دانم آیا چنین حکمی می‌توان داد یا نه. در واقع این مسئله بر عهدهٔ روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و لابد چند علم دیگر است. چه این حکم درست باشد و چه نباشد، کاری به خوبی یا یدی الگو داشتن هم ندارم و نمی‌خواهم بگویم الگو داشته باشید تا بهتر زندگی کنید یا سعی کنید روی پای خودتان بایستید و هر نوع الگو را طرد کنید. چیزی که در این نوشته مورد تأکید من است، تأمل پیرامون الگو داشتن و نسبت شخص با الگو یا الگوهای مختلف اوست. بیایید روی این چند نکته تأمل کنیم:

 

۱.         به نظر می‌رسد که اگر نگوییم همهٔ ما ولی بسیاری از ما در زندگی برای خودمان الگو یا الگوهایی داریم. این الگو‌ها معمولاً انسان‌هایی هستند که یا پیش از ما زیسته‌اند یا همین حالا در دوران ما زندگی می‌کنند. بعضی مواقع هم ممکن است الگوی ما چیزی مثل طبیعت یا تاریخ یا خدا یا فرشتگان و چیزهای غیرانسانی‌ای از این دست باشند. در هر صورت، ما الگو یا الگو‌هایی را انتخاب می‌کنیم تا چند چیز را به طور همزمان بدست بیاوریم: اول اینکه شدنی بودن ایدئال‌هایمان را قبول کنیم. خیلی سخت است که دل به چیزی ببندیم که نمی‌دانیم شدنی است یا نه. اما وقتی الگویی در میان است، مطمئنیم آرمان و ایدئالمان کم و بیش تحقق پذیر است. دوم اینکه، ایدئالمان تجسم عینیت یا فته‌ای پیدا می‌کند که می‌توانیم مدام خودمان را با آن چک کنیم. برای اغلب ما سخت است که مدام با اموری انتزاعی سر و کار داشته باشیم. امور انتزاعی مبهم و گیج کننده‌اند، پس به دنبال تجسمی نزدیک به ایدئالمان می‌گردیم و بعد خودمان را با چنین چیز قابل درک/روئیت ی ارزیابی می‌کنیم. سوم هم اینکه، وقتی الگویی داریم می‌توانیم دانشمان از ایدئالی که داریم و نحوهٔ رسیدن به آن را افزایش دهیم. در واقع اگر کسی الگوی ماست، می‌توانیم با خواندن زندگی نامه و اندیشه‌های او یا با پیگیری رفتار‌ها و گفته‌هایش، ابدئال خود و لوازم و نتایج آن و راه‌های رسیدن به آن را بیشتر و بهتر بشناسیم. حتی اگر طبیعت را الگوی خود قرار دهیم، با شناخت طبیعت در واقع معرفتمان به آرمان و ایدئالی که داریم را افزایش می دهیم.

 

خلاصه اینکه ما به دلایل گوناگون یا ایدئالی برای خود داریم یا پیدا می‌کنیم. بعد خودآگاه یا ناخودآگاه و در بسیاری موارد بر اثر فشارهای اجتماع، الگویی را مطابق با آن ایدئال‌ها و تصوری که از خود ایدئالمان داریم انتخاب می‌کنیم و آن الگو کم و بیش می‌شود آن خود ایدئال ما.

 

۲.         اگر با این مقدمات همدل باشی، می‌خواهم بگویم که به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین کار‌ها در خود‌شناسی و داشتن زندگی خوب این است که با درون نگری و حتی با ارزیابی رفتارهای روزمره‌مان ببینیم اولاً چه ایدئال یا ایدئال‌هایی داریم و ثانیاً آیا کس/ کسان یا چیز/ چیزهایی را خودآگاه یا ناخودآگاه الگوی خود قرار داده‌ایم یا نه. بعد این الگو‌ها را به دقت از بقیهٔ چیز‌ها تفکیک کنیم و یک جای مهم برای تأمل پیرامونشان باز کنیم. خلاصه اینکه اولاً ببنیم الگو داریم یا نه و ثانیاً الگو یا الگوهای ما کدام‌اند.

 

۳.         کار دیگری که در مرحلهٔ بعد باید کرد این است که ببینیم آیا ایدئال‌ها و الگو‌هایمان را می‌پسندیم یا نه و آیا این ایدئال‌ها و الگو‌ها قابل دفاع (و نه الزماً دفاع عقلانی) هستند یا نه. خیلی مواقع ما ناخودآکاه وارد بازی‌های قدرت و رقابت‌های پیرامون ثروت و شهرت می‌شویم و در این میانه الگوهایی به ما تحمیل می‌شوند یا خودمان کس یا کسانی را الگوی خود می‌کنیم. اما لازم است بنشینیم و این ایدئال‌ها و الگو‌ها را ارزیابی کنیم. به نظر می‌رسد هر ایدئال و الگویی قابل دفاع نباشد و به زندگی خوبی منتهی نشود.

 

۴.         فرض می‌گیریم که مرحلهٔ قبلی را با موفقیت طی کردیم. و البته نیاز به جان کندن و خود‌شناسی و سنجش دقیق دارد. اما اگر با ایدئالمان و ارزشمندی آن کنار آمدیم، و اگر تصمیم گرفتیم الگویی داشته باشیم (یعنی اگر قبول کردیم که الگوی اجتماع- داده را بپذیریم یا الگوی پیشین خود را حفظ کنیم یا الگوی جدیدی انتخاب کنیم) می‌رسیم به مرحلهٔ بعد. یعنی زمانی که باید سعی کنیم این الگو/ الگو‌ها را به طور کامل بشناسیم. وقتی می‌گویم کامل، یعنی با تمام ضعف‌ها و قوت‌هایش، با تمام تاریخچه‌اش و هر چیزی که به آن مربوط است. بگذار فرض کنیم که کسی را الگو قرار داده‌ایم. حرف این است که اگر او الگوی ماست و قرار است رفتارمان را در نسبت با او بسنجیم و بواسطهٔ فاصله‌ای که با او داریم به خودمان پاداش دهیم یا خودمان را ترغیب و حتی تبیه کنیم، باید او را به طور کامل بشناسیم. خیلی از مصیبت‌های ما از این است که الگوهای خود را درست و حسابی نمی‌شناسیم و تبدیل به شخصیت‌های کاریکاتوری می‌شویم، دچار توهم می‌شویم، بعد‌ها که دچار مشکل می‌شویم، حس می‌کنیم به ما خیانت شده، از ما سوء استفاده شده یا هزار و یک احساس بد دیگر. یکی از دلایل ضرورت این شناخت کامل و همه جانبه این است که این الگو ممکن است بن بست‌های نحوه تفکر و ایدئالمان را با هزینهٔ خیلی کمی به ما نشان دهد. در واقع به ما کمک می‌کند بی‌آنکه عمر خود را تلف کنیم، خطاهای خود و ایدئال‌هایمان را بفهمیم و از هزینه‌های تفکرمان کم کنیم. فرصت زندگی کوتاه است و وقت زیادی برای هدر دادن نداریم.

 

۵.         بعد از شناخت کامل و همه جانبهٔ الگو لازم است، باز دست به ارزیابی بزنیم. ببینیم چه وجوهی از او (فرض را بر انسان بودن الگو گذاشته‌ام) قابل قبول و قابل دفاع است و چه وجوهی را باید کنار گذاشت. یعنی باید نگاه نقادانه به الگویی که انتخاب کرده‌ایم داشته باشیم. اگر این نگاه را نداشته باشیم، نسبت ما با او به نسبت مرید و مرادی تبدیل می‌شود. بعد در هر چاهی که او بیفتد ما هم می‌افتیم و گاهی حتی او دچار مشکلی نمی‌شود و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد ولی ما تباه می‌شویم. نمونه اگر می‌خواهی، کافیست نگاهی به دور و برت بیندازی. خلاصه اینکه باید به خودت، ایدئالت، خصوصیات و اوصاف الگوت و نسبت خودت و الگویی که انتخاب کرده‌ای نگاهی نقادانه داشته باشی و مدام این نسبت را ارزیابی کنی.

 

۶.         در ‌‌نهایت هم اینکه باید قدرت عبور کردن داشته باشی. خیلی از ما در الگویی که انتخاب کرده‌ایم گیر می‌کنیم. شاید تنبلیم، شاید شخصیت وابسته‌ای داریم، شاید نفوذ و اوتوریتهٔ آن الگو زیاد است. دلایل زیادی ممکن است در این میانه باشد. هر چه هست، خیلی از ما گیر می‌کنیم و گیر کردن در الگو در صورتی که زمان عبور از او فرا رسیده باشد، یعنی دچار خطاهای پی در پی شدن (و البته منطقاً و اخلاقاً ضرورتی برای عبور از الگو وجود ندارد و بحث در اینجا فقط بحثی مصداقی است). یعنی هزینهٔ نحوه زندگی دیگری را دادن، خطاهای دیگری را مرتکب شدن و خود و ایدئال خود را خراب کردن.

 

در این بند از ضرورت گیر نکردن در الگو گفتم، گیر نکردن در ایدئال و آرمان را هم به آن ضمیمه کن. ما به هیچ آرمان و ایدئالی چک سفید امضا نداده‌ایم. هم ما تغییر می‌کنیم (شناختمان و تجارب عاطفی ما بیشتر می‌شود) و هم زمانه عوض می‌شود؛ پس چرا ایدئال و آرمانمان را عوض نکنیم.

 

طولانی شد. غرضم تأکید بر جایگاه و نسبت الگو در زندگی بود. چیزی که داریم ولی خیلی مواقع التفات آگاهانه، نقادانه و پویایی نسبت آن نداریم و به همین دلیل هزینه‌های زیادی می‌دهیم. بد نیست در الگو‌هایمان بیش از این تأمل کنیم؛ خیلی از بن بست‌های عاطفی، فکری، کاری، خانوادگی و روانی ما از همین نسبت ما و الگو‌هایمان ناشی می‌شود. یکی از دریچه‌های ورود هوای تازه به زندگی، ارزیابی دقیق و نقادانهٔ همین نسبت هاست.

دیگری و عزت نفس فردی ما


عزت نفس هر یک از ما در نسبت با ارزیابی‌ای که خودمان از خودمان داریم و ارزیابی ای که دیگران از ما دارند شکل می‌گیرد. عزت نفس هم طبق تعریف عبارت است از اینکه ما چقدر برای خودمان ارزش قائلیم و خودمان را مهم می‌دانیم و خودمان را جدی می‌گیریم و برای داوری‌ها و ارزش‌های خودمان اعتبار قائلیم. خلاصه اینکه کسی که عزت نفس بالایی دارد، ارزیابی خوبی از خودش دارد و خودش را ارزشمند، مهم و درخور توجه می‌داند. بیایید بحث را از همینجا پی بگیریم. هر کدام از ما ارزیابی‌ای از خودمان داریم، دیگران هم ارزیابی‌ای از ما دارند. خیلی اوقات اما این دو ارزیابی بر هم منطبق نیست. اصلاً بخشی از تنش‌های ما از همین ارزیابی های ‌های متفاوت ناشی می‌شود. مثلاً ما ارزیابی خوب و سطح بالایی از خودمان داریم و دیگران ارزیابی نه چندان خوب یا سطح پایینی از ما دارند و بالعکس. این تفاوت، تقریباً برای همه ما مسئله است و عزت نفس و ما را بالا و پایین می‌برد. مخصوصاً اگر این داوری کننده‌ها آدم‌های مهم زندگی ما یا اعضای گروه‌هایی باشند که تعلق جدی و پررنگی به آن‌ها داریم. حالا بیایید دو حالت این تفاوت در ارزیابی‌ها را در نظر بگیریم:

 

اگر ارزیابی دیگران از ما به خوبی ارزیابی خود ما نباشد، یعنی پایین‌تر از ما باشد و دیگران ما را پایین‌تر یا کم اهمیت‌تر از آن چیزی که خودمان فکر می‌کنیم ببینند، چه حسی پیدا می‌کنیم و چه می‌کنیم؟ معمولاً اگر این اختلاف زیاد باشد، اصلاً این داوری‌ها را نمی‌شنویم. یعنی جدی گرفتن این اختلاف چنان تبعات روانی سنگینی دارد که برای حفظ سلامت روان، خودآگاه یا ناخودآگاه نادیده‌اش می‌گیریم. گاهی حتی فرد داوری کننده را نادیده می‌گیریم و رابطه‌مان را با او قطع می‌کنیم یا گروهی که ارزیابی ضعیف تری در مورد ما داشته را ترک می‌کنیم. اما اگر این تفاوت آنقدر‌ها هم زیاد نباشد، احتمالاً یکی از این دو کار را می‌کنیم: اول اینکه سعی می‌کنیم یه دیگران ثابت کنیم تصورشان اشتباه است. گاهی موفق می‌شویم و گاهی نمی‌شویم. اگر موفق نشویم آن فرد یا گروه را دست کم می‌گیریم، همین باعث می‌شود که داوری آن‌ فرد یا گروه در مورد ما ضعیف‌تر شود، باز رنجش ما بیشتر می‌شود و همین کار را ادامه می‌دهیم و آن‌ها هم به دیده بدتری به ما می‌نگرند، این چرخه آنقدر ادامه پیدا می‌کند که رابطه‌مان را  بالکل قطع می‌کنیم. کار دیگری که ممکن است بکنیم این است که داوری‌های دیگران را جدی بگیریم و داوری خودمان را از نو ارزیابی کنیم. در این صورت هم یا توان تشخیص درست و غلط داوری‌ها و ارزیابی‌های دیگران را داریم یا نداریم. اگر داشته باشیم، به ارزیابی خودمان نگاه می‌کنیم و اگر دچار توهم باشیم خودمان را اطلاح می‌کنیم. ولی اگر بیش از آنکه صحت و سقم ارزیابی دیگران برایمان مهم باشد، حس آن‌ها را مهم بدانیم و بخواهیم که همه ما را دوست داشته باشند، معمولاً دیگران و ارزیابی‌هایشان تأثیر مخربی بر ما می‌گذارد. ممکن است دیگران از سر عقده‌های خود، یا تبانی جمعی و گروهی یا هر دلیل دیگری ارزیابی ضعیفی از ما داشته باشند. اگر ما ارزیابی آن‌ها را جدی بگیریم، در واقع خودمان را تضعیف کرده‌ایم و از رشد باز داشته‌ایم. به نظر می‌رسد در این حالت که می‌توان اسمش را اختلاف ارزیابی منفی گذاشت، بهترین راه این است که فرد بتواند یا داوری‌های توهمی خود را کنار بگذارد، یا بدون عصبی شدن قابلیت‌های خود را به دیگران نشان دهد، به گونه‌ای که داوری آن‌ها را اصلاح کند.

 

اما در صورت اختلاف ارزیابی مثبت چطور؟ در این صورت دیگران تصور بهتری از ما دارند. یعنی ما را مهم‌تر و ارزشمند از چیزی می دانند که خودمان به حساب می‌آوریم. معمولاً اغلب اختلاف داوری‌ها به این صورت است. به این معنی که ما معمولاً کمبود عزت نفس داریم. در این صورت هم این اختلاف مایه تنش روانی می‌شود. دیگران تصور بالا‌تر و بهتری از ما دارند و برای همین دست ما را در کنش آزادانه می‌بندند، یعنی نمی‌توانیم آنجور که فکر می‌کنیم هستیم، باشیم. در این حالت هم دو کار ممکن است بکنیم. ممکن است تلاش کنیم با آشکار کردن ناتوانی های فردی، خودمان را پایین بیاوریم و بکوشیم ارزیابی دیگران از خودمان را با آنچه خودمان تصور می‌کنیم همراستا کنیم. اما معمولاً آشکار کردن ناتوانی‌ها هنجار با ارزشی در میان ما انسان‌ها به شمار می‌آید و باعث افزایش مقبولیت و احترام ما در میان دیگران می‌شود و این اختلاف ارزیابی باز هم بیشتر می‌شود. در واقع این کار به حساب تواضع و شکسته نفسی گذاشته می‌شود و قدر می‌بیند. اما حالت دیگری هم متصور است: اینکه بکوشیم میزان پایین عزت نفس خود را دوباره بررسی کنیم و عزت نفس پایین خود را تغییر دهیم. خیلی از ما معمولاً توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را نادیده می‌گیریم. مخصوصاً اگر امکان برقراری ارتباط خوبی با دیگران نداشته باشیم یا مدام خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، معمولاً توانایی‌ها و ارزش‌های خود را پایین‌تر از آنچه هست ارزیابی می‌کنیم. در این حالت باید بکوشیم نکات مثبت و خوب ارزیابی دیگران را بفهمیم و وضع روحی و داوری خود را ارتقا دهیم. در واقع باید ببینیم چه وجوه ارزشمندی داریم که دیگران دیده‌اند و خودمان نادیده گرفته‌ایم. در اینجا هم چرخه‌ای رخ می دهد اما به صورت مثبت، یعنی ما داوری خود را از خود بهبود می‌بخشیم، در نتیجه بهتر عمل می‌کینم و این عمل بهتر باز ارزیابی دیگران را از ما بهتر می‌کند و باز ما گامی به جلو‌تر بر می‌داریم.

 

بهترین حالت زمانی است که دیگران هم ما را همانطور ارزیابی کنند که خودمان می‌کنیم. در این حالت تنش چندانی نداریم و دستمان در عمل آزادانه باز‌تر است. به نظرم برای این کار خود‌شناسی عمیق و تعامل پویا با دیگران، خیلی به درد می‌خورد.

 ------------------------------------------------------------------

پانوشت: ایده این نوشته را کتاب "روان درمانی گروهی"، مباحث نظری و کاربردی، نوشته اروین یالوم و به ترجمه خوب خانم مهشید یاسایی گرفته ام. راستی توصیه می کنم حتماً این کتاب را بخوانید.

حسادت به جاودانگیِ نهادها


همیشه وفتی در مدرسه یا دانشگاه نشریه ای راه می انداختیم، همه می دانستیم این نشریه با رفتنمان از آن مدرسه یا دانشگاه یا نهایتاً یکی دو سال بعدش بسته می شود و فقط جایی در خاطره ما و خوانندگانش باقی می ماند. در مورد خیلی چیزهای دیگر هم همین حس را دارم، مثلاً وقتی دوستی شرکتی تأسیس می کند، یا کسی مدرسه ای باز می کند، با خودم فکر می کنم این مؤسسه هم بالاخره مدتی عمر می کند و تمام می شود. خودم هم وقتی دست به کاری می زنم، پس ذهنم به این فکر می کنم که این کار هم دیر یا زود تمام می شود. ولی وقتی به کمپانی های بزرگ یا دانشگاه ها و نشریات بزرگ و قدیمی که حدود 200 سال از عمرشان می گذرد یا به سایت هایی چون فیس بوک و گوگل که آمده اند تا بمانند،فکر می کنم، مدام از خودم می پرسم آیا این ها هم یک روز تمام می شوند یا همینجور ادامه پیدا می کنند؟ بعد در مخیله ام نمی گنجد این دیرپایی. شاید در مخیله غربی ها بگنجد ولی منِ ایرانی با این همه نهاد تأسیس شده و تمام شده در خاطره ام، نمی توانم تصور کنم کاری را راه بیندازم و برای همیشه باقی بماند. برای همین از چیزی مثل فیس بوک می ترسم. می ترسم مثلاً 80 سال عمر کنم و همچنان فیس بوکی در کار باشد. ترسم از اینجاست که نمی توانم این همه دیرپایی را تحمل کنم. خودم هم نمی دانم چرا ولی حتی نسبت به کفش ملی و بانک کشاورزی و این جور مؤسسات داخلی هم که عمر طولانی دارند حس بدی دارم. شاید این فکر آزارم می دهد که من فانی ام و آن ها می مانند. شاید به جاودانگی شان حسودیم می شود.

 

باید برای این حسم کاری بکنم. چون خودم فانی ام همه چیز را فانی می بینم. وقتی کتابی می خرم با خودم فکر می کنم این کتاب 60 سال بعد کاغذهایش زرد می شود و می پوسد یا مطالبش آنقدر به درد نخور می شوند که باید خمیرش کرد. یا وقتی ساکن خانه ای می شوم به ویرانی اش فکر می کنم. به این که روزی تمام می شود و خاطره ساکنانش را با خاک یکسان می کند. می دانی! وقتی همه چیز را فانی می بینم، به نهادهایی که می توانند فارغ از گردانندگانشان، و فارغ از مکان و امکانات بدو تأسیسشان همچنان زنده بمانند، حس بدی پیدا می کنم. من راحت می توانم با همه چیزهای فانی کنار بیایم، تحلیلشان کنم و بپذیرمشان، ولی چیزهایی که فانی نیستند ناراحتم می کنند. حس مسخره ایست ولی خب، مگر همه ی ما یک عالمه حس مسخره شخصی برای خودمان نداریم؟ این هم حس مسخره من است: حسادت به جاودانگی نهادها.

 

---------------------------------------------------------------------

پانوشت: حواسم به ادامه دادن مطلب قبلی یعنی "دروغ های کوچک با ما چه می کنند؟"  هست و به وعده ام وفا می کنم.

دروغ های کوچک با ما چه می کنند؟



وقتی بناست از اوصاف، عوارض و نتایج چیزی حرف بزنی، پیش از هر چیز یا باید آن را تعریف کنی یا یا با دست به کسی نشانش بدهی. دروغ کوچک را با دست نمی توان نشان داد و باید پیش از هر چیز تعریفش کرد. البته قبول کن که این تعریف یک تعریف جامع و مانع نیست ولی خب، نویسنده این متن من هستم و نه کس دیگری. پس تعریف خودم را می آورم تا با همان هم ادامه بدهم. دروغ کوچک یا به دلیل فرم و محتوایش کوچک دانسته می شود یا به دلیل شرایط و احوال گفته شدن دروغ و یا به دلیل آثار و نتایجش. ما معمولاً دروغ کوچک را دروغی می دانیم که در مورد موضوع چندان مهمی نیست،  تأثیر چندان مهمی بر کسی نمی گذارد، چیز خاصی را عوض نمی کند، به تعداد زیادی آدم گفته نمی شود و شرایطی که دروغ در آن گفته می شود شرایط خاص و ویژه ای نیست. یک دروغ کوچک در موضوعی غیر مهم و در شریطی معمولی گفته می شود که عواقب چندانی هم ندارد و یکی از مهمترین ویژگی هایش این است که می تواند گفته نشود. دروغ کوچک در شرایط چندان معمولی و کم اهمیتی گفته می شود که اغلب گفتن یا نگفتنش تقریباً یکسان است. اگر تا اینجا را با من موافق باشی، می خواهم یکی دو مسئله را در مورد چرایی و  عواقب دروغ های کوچک و همینطور اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن آن با تو در میان بگذارم.  

 

1.    اگر دروغ کوچک همانی باشد که در بالا تعریف کردم، پس چرا اصلاً  گفته می شود؟ در واقع پرسش این است که محرک و انگیزه  فرد برای گفتن دروغ کوچک چیست؟ یک) به نظر می رسد بعضی ها دروغ کوچک را مثل حرف راست می گویند یعنی اینقدر دروغ کوچک نزد خودشان یا محیط تربیتی یا اجتماعی که در آن زندگی کرده اند قبح ندارد که اصلاً متوجه نمی شوند. یعنی انگار پیرامون هر اتفاق واقعی یک هاله نازک مجازی اتفاقات هم هست که یک سری چیزها در آن اتفاق می افتد که از ضمائم و متعلّقات آن رویداد است. خیلی از غلو کردن ها اینگونه اند. دو) بعضی ها در عین التفات به دروغ بودن دروغ کوچک، به دلایل هویتی دروغ می گویند. می خواهند آدم مهمی باشند و البته ایم مهم بودن در نظر کس دیگری یا در عالم واقع تغییر چندانی ایجاد نمی کند ولی خب، فرد آن را می گوید تا مهمتر جلوه کند، تا من اش تقویت شود، تا بیشتر باشد. اغلب ما خودشیفته ایم و از این قبیل دروغ ها کم نمی گوییم. سه) گاهی اوقات آدم ها دروغ های کوچکی می گویند تا یک سری چیزهای کم اهمیت و زائد را بپوشانند. حالا چه فرقی می کند فلانی آن شب لباس آبی پوشیده باشد یا قرمز؟ ولی اگر بگویی قرمز پوشیده، ممکن است به بهمان کس بربخورد که من عزیزی را از دست داده ام و او  با بی توجهی تمام لباس قرمز پوشیده. این قبیل دروغ ها، به نظر دروغ های مصلحتی کوچک و کم اهمیت اند. و البته این نشان می دهد که فقط بعضی از دروغ های کوچک مصلحتی اند و نه همه آن ها. چهار) بعضی از ما هم دروغ های کوچک را ذیل دروغ های بزرگ تر و سیستماتیک می گوییم. در واقع یا خودمان یا کس دیگری دروغ بزرگی را گفته است و این دروغ های کوچک صرفاً برای حفظ سازگاری آن روایت دروغ آمیز گفته می شوند. در حقیقت، خود این مسئله و دروغی که در موردش گفته می شود فی نفسه هیچ اهمیتی ندارد؛ فقط برای این مهم است که اگر گفته نشود تناقضی در یک روایت کلی  دروغ آمیز ایجاد می شود و ممکن است آن دروغ بزرگ تر لو برود. پنج) بعضی از دروغ های کوچک را هم در گفتگوهای مجادله آمیز می گوییم. داریم حرف راستی و درستی می زنیم ولی می خواهیم اثر حرفمان بیشتر بشود، یک دروغ کوچک هم کنارش می گوییم. داریم از فوائد یک گیاه خاص یا خواندنی بودن یک کتاب حرف می زنیم، بعد می بینیم اگر یک نقل قول هم کنارش بگذاریم، طرف مقابلمان خیلی تحت تأثیر قرارمی گیرد و حرفمان نتیجه می دهد. برای همین دروغی می گوییم که در نفس فایده مندی آن گیاه یا کتاب تغییری ایجاد نمی کند. شش) گاهی اوقات هم خیلی از ما مرز میان خیال و واقعیت را گم می کنیم و دروغ های کوچکی از این خلط در کلاممان پیدا می شود. یعنی ناخودآگاه دروغ می گوییم. در واقع انگار خیال پردازی هایمان قاطی واقعیت می شوند. این به هم آمیخته خیال و واقعیت به دروغ های بزرگ منتهی نمی شود چون معمولاً وقتی دروغ بزرگی می گوییم، شرایط، اهمیت موضوع، مخاطبانش و نتایجش حواسمان را کاملاً جمع می کند و مجبوریم مرز خیال و واقعیت را  به درستی تشخیص بدهیم. هفت) گاهی اوقات هم دروغ های کوچک نقش نوعی مکانیزم دفاعی را بازی می کنند. یعنی از تنش روانی جلوگیری می کنند یا تنشی را تخلیه می کنند. خیلی از دروغ های کوچک دسته اخیر را ما به خودمان می گوییم. چیزی را از دست داده ایم و تقصیرش یکسره گردن خود ماست، بعد پیش خودمان کس دیگری را هم به دلایلی مقصر می دانیم تا فشار روانی و عذاب وجدانمان کاهش پیدا کند. به نظر می رسد در دروغ های دسته اخیر، ناخودآگاه نقش مهمی داشته باشد. گمانم بتوان دلایل دیگری را هم ذکر کرد. ولی من به همین ها بسنده می کنم. هرچند بعید می دانم همه ی دلایل را گفته باشم.

 

می خواستم ادامه مطلب را هم در همین پست بگذارم ولی طولانی می شود و کمی از حوصله یک مطلب وبلاگی خارج است. در پست بعدی در مورد موضوعات زیر خواهم نوشت:

 

1.دروغ های کوچک عادتی. 2. گیر افتادن در دام دروغ های کوچک. 3. دروغ های کوچک و برداشته شدن مرز واقعیت و غیر واقعیت.4. دروغ های کوچ و سلامت روان.

 

 

هیچِ سرمدی


 به یاد آنی بیفت که نه بالاست و نه پایین و نه در میانه است و نه در چپ و راست. جهان یا فعل آگاهانه اوست یا بازیچه او. در هر صورت اراداه ی تو هیچ نیست. رها کن. یا راهت می برد یا به بازی می گیردت. در همه حال اراده تو معزول است. در میانه جبر و اختیار رها شده ای چون غریقی چنگ زده به تخته پاره ای در میان دریایی بی انتها. چاره ای جز سپردن به او نداری که موج ها در کمین اند و تخته زندگی ات سست و شکننده. اراده ات را به او بسپار. خودت را به او بسپار و از بیش و کم زندگی نرنج. به پیش از تولدت بیندیش و به پس ار مرگت. به هیچ سرمدی بیندیش. به هیچِ بی نهایتی که جزئی از آن بودی و به آن بر می گردی.

عشق و مرگ (چهار) ؛ جاودانگی



داستان های زیادی نوشته ام، کتاب های زیادی چاپ کرده ام، با روزنامه های بسیاری مصاحبه کرده ام، ولی هر چه در این سال ها بیشتر می نویسم و چاپ می کنم و مصاحبه می کنم، از خودم و از تو دورتر می شوم. یادت هست در آن صندوقچه چه چیزهایی نگه داشته بودیم برای ایام پیری؟ نامه های روزهای اول آشنایی، عکس های سفرهایی که رفتیم، عکس های بچه هایی که نداشتیم، خاطراتی که نوشتیم و انداختیم توی این جعبه برای پیری تا با هم بخوانیم و دوباره همه عمرمان را از نو زندگی کنیم. یادت هست می گفتی باید برای پیری کاری کرد؟ یادت هست که قرار گذاشته بودیم با هم بمانیم و با هم بمیریم؟ داستان کوتاه ژاله و سینا را یادت هست؟ همانی که پیش از آشنایی مان  نوشته بودم و وقتی بعدها که ازدواج کردیم و برایت خواندم، با تعجب پرسیدی تو چطور همه این چیزهای را از قبل حدس می زدی؟ از وقتی تو رفتی به سراغش نرفته بودم. اما امروز دوباره خواندمش. کاغذش زرد و کهنه شده بود. نوشته بودم ابتدا سینا به صحرای سینا می رود، جایی میان خواب و بیداری ژاله و در جنگی که همه دنیا در آن دخیلند، شهید می شود و ژاله برای آخرین بار می خوابد تا در خواب، سینای داستانش را پیدا کند و همانجا در خواب خودش، به سینا می رسد و با او  برای همیشه زندگی می کند. یادت هست که می گفتی قصه ما جور دیگری تمام می شود و تو باید به به دنبالم بدوی و جایی میان خواب و بیداریت پیدام کنی. حرفت را جدی نمی گرفتم ولی این تو بودی که رفتی و من به دنبالت همه ی داستان ها را نوشتم. هیچ جا، و در هیچ مصاحبه ای نگفته ام که داستان هام را میان خواب و بیداری می نویسم. کسی باورش نمی شود. اما تو، تو بهتر از هر کس می دانی که نیمه خواب و نیمه بیدار بودم وقتی از تو می نوشتم، وقتی که تمام صحراهای زمین را به دنبالت گشتم، وقتی کلی شخصیت خلق می کردم تا لااقل یکی شان را دنبالت بفرستم تا شاید خبری از تو برایم بیاورد.  تو خودت بهتر از هر کس می دانی که همه داستان هام از آن صندوقچه بیرون آمده. از آن صندوقچه که پرش کرده بودیم از خاطره و نگهش داشته بودیم برای دوران پیری. راستش امروز آن صندوقچه را برای هزارمین بار باز کردم و از صبح دوباره تمام خاطراتش را خواندم. یک هو انگار چیزی فهمیده باشم، به کتاب هام نگاهی کردم. در هیچ کدام از داستان ها، با تو حرف نمی زدم. همیشه از تو حرف می زدم. شخصیتی را می ساختم و پی تو می فرستادم. حس کردم برای همین هم هست که اثر نمی کند که پیدات نمی کنم، که نمی میرم. امروز تصمیم گرفتم با خود تو حرف بزنم و شخصیت داستان جدیدم خود تو باشی.


راستش چند سالی هست که نمی توانم با اختیار خودم را پرت کنم  میان خواب و بیداری. قرص می خورم. بد نیست. گیج می شوم، می نشینم پشت میز و شروع به نوشتن می کنم. امروز که راز ندیدنت را فهمیدم، کل قرص های خواب آورم را یکجا خوردم. دلم کمی درد می کند و گیج تر از همیشه ام. همه این ها را گفتم تا منت ات را بکشم. تا نازت کنم، تا بیایی و مرا  با خودت ببری. می شنوی؟ حوصله ام از خودم، از پیری، از تنهایی، از داستان هام، از خیالاتم، از دوستانم و از همه سر رفته. همه را برای پر کردن جای خالی تو می خواستم اما جای خالی ات این روزها خیلی بزرگ ... .