هستی ِ ما و تردید در انتخاب های ناگزیر

 

فرض كن به جنگي عادلانه رفته اي. مثلا جنگي براي دفاع از ميهن و تاكيد مي كنم براي دفاع . و در يك موقعيت تك به تك قرار گرفته اي . چه مي كني؟ مي كشي يا اجازه مي دهي كه كشته بشوي ؟

 

در يكي از نامه هاي ويتگنشتاين مي خواندم كه به دوستش كه در جنگ است مي گويد : " اگر در نبردي تك به تك قرار گرفتي ، اجازه بده تا كشته بشوي." كدام يك را انتخاب مي كني؟ به نظر مي رسد كه در هر طرف كه برگزيني ، برحقي ولي در اين ميان ناگزير از انتخابي. با اين موقعيت چگونه كنار مي آيي؟

 

حالت ديگري را در نظر بگير : به اجبار به جنگي رفته اي كه آن را قبول نداري. حال اگر تك به تك بشوي ، مي كشي يا اجازه مي دهي كه كشته بشوي؟ و راهي جز انتخاب نيست.

 

--------------------

 

پا نوشت :

 ۱ - به موقعيت انتخاب ِ مطرح شده دقت كن. يك موقعيتِ دينيست که در آن به گونه اي درگير هستي و درگير مسئله اخلاقي می شوی.

۲ - نمي خواهم خيلي مسئله را پيچيده كنم ولي صورت هاي رقيق تري از دو حالت بالا هر روز براي ما اتفاق مي افتد كه بي توجه در آنها دست به انتخاب مي زنيم. مسائل به همان اندازه مبهم و پيچيده اند ولي چون جدي نمي بينيمشان ، راحت مي گذريم. هر عملي يك تاريخچه دارد. انتخاب هاي جدي و عميق در تاريخچه ي خود ، انتخاب هاي رقيق تري از همان نوع را دارند كه به فرد ياد داده اند ( يا او را عادت داده اند ) كه به يك نحو خاص انتخاب كند.

 

یه یاد ِ فرشته ی چاه هاي عميق

 

شايد خود ِ تو بودي كه مي گفتي وقتي كسي در يك چاه 30 متري بيفتد ، نمي تواند در يك متري بيفتد يا دو متري ؛ مي افتد ته ِ سي متر. و تو ايستاده بودي لب آن چاه ِ عميق و دست يكي را كه افتاده بود ، گرفته بودي و در يك متري نگهش داشته بودي و تلاش مي كردي بكشيش بيرون. يادم هست كه يكي ديگر هم داشت مي افتاد و تو  با دست ديگرت گرفتيش و چقدر خوشحال بودي كه دست هايت مفيدند و به درد مي خورند. تلاش مي كردي و ديگري داشت مي افتاد كه تو با دندان يقه پيراهنش را گرفتي و نجاتش دادي و ديگري اي از راه رسيد و افتاد و تو از پاهايت كمك گرفتي و ديگري و ديگري ، كه ديگر از تو كاري بر نمي آمد و كسي هم ياريت نمي كرد. همه انگار خوابيده بودند يا نمي ديدند كه اين چاه عميق دارد مي بلعد و سيري ناپذير هم هست. البته عده اي هم ، ديگران را به لب آن چاه مي كشاندند و پرتشان مي كردند و تو كه ديگر كاري نمي توانستي بكني ، فقط گريه مي كردي و صورتت خيس ِ اشك بود. گريه مي كردي و مي گفتي : چرا ؟ خدايا چرا ؟ و لعنت مي فرستادي بر همه آنهايي كه خوابند يا ديگران را به سوي چاه مي كشند.

 

تلاش مي كردي تا آنها را كه گرفته اي نگه داري ولي نیروی کشش چاه تو را هم پايين مي كشيد و تو مي دانستي كه آدم فقط مي تواند ته چاه بيفتد و نه هيچ جاي ديگر آن. هيچ وقت يادم نمي رود وقتي كه كمرت شكست. آن روزها كه تو همه خاطراتت را از دست دادي و حتي بچه هايت را به ياد نمي آوردي ، خيلي ها پشت در خانه ات آرام گريه مي كردند و وقتي كه مردي ، مادرم انگار بخشي از وجودش را از دست داده باشد ، غمگين بود ، و خيلي غمگين بود. رفت و با همه آنهايي كه تو نجاتشان داده بودي (و يكي و چند تا نبودند ،‌ خيلي بودند ) گريه كرد و ... .

 

رفتي و چند سالي مي گذرد و من شب ها از ترس اين همه چاه عميق كابوس مي بينم و دارم افسردگي مي گيرم. امروز خيلي ها و خيلي بيشتر ، گرفتار رنج و بدبختی مي شوند ، همه ی شهر چاه عمیقی شده که مي بلعد و ديگر تو نيستي و ... .

 

-------------------------------------------

 

پا نوشت :

 

1- امشب ياد يكي از دوستان مادرم افتادم كه فرشته بود و نگاه آرامش را هميشه به ياد مي آورم. زندگيش را صرف كمك به انسانهاي ديگر ( فقرا ، یتیم ها ، آدمهای درمانده ، دختران فراری و ... ) كرده بود و حرفش هميشه اين بود كه : " خدا يه ذره آبرو بهم داده ، بذار اونو تو راه خودش خرج كنم". شب و روز نداشت و هميشه هم غمگين بود. آنقدر غصه خورد و تلاش كرد كه در حدود 50 سالگي ، مشاعرش را از دست داد و بعد هم ، پس از رنجي كوتاه مرد. يكي از بهترين انسانهايي بود كه به عمرم ديدم. با خودم فكر مي كنم او كه 6 سال پيش فوت كرد ، اگر امروز مي بود و مي ديد ، چه حالي پيدا مي كرد.

 

2- اين روزها هر كه فقير باشد ، به عمق تمام زندگيش بدبختي خواهد كشيد.بدبختي برايش بدبختي مي آفریند ( خواستي مي توانم شرحش را بگويم )  و اين است معناي افتادن در يك چاه عميق.  

 

توجه کنیم و روش را جدی بگیریم

 

خيلي از اوقات كار بدي نمي كنيم ولي ديگري را مي رنجانيم. يا خلي مواقع احساس مي كنيم تمام وظيفه مان را انجام داده ايم ولي مي بينيم يك جاي كار مي لنگد و گاهي احساس مي كنيم كه آنچه را بايد ، داريم؛  ولي در عمل ، مي بينيم كه فاقد آن هستيم.

 

در خيلي از اين حالات ، توجه نكردن است كه ايجاد مشكل مي كند.

 

به عنوان مثال براي حالت اول ، وضعیتي را در نظر بگيريد كه در يك مهماني ، شما مهمان اصلي هستيد و به همين خاطر در كانون توجهات. حال ، افراد جمع به ميزاني كه به آنها توجه داشته باشيد يا با آنها گرم تر برخورد كنيد ، احساس احترام بيشتري مي كنند. ممكن است شما به كسي حرف بدي نزنيد يا كار بدي نكنيد ولي با اين بي توجهي ، كسي را كه انتظار توجه شما را داشته است برنجانيد. (خیلی از مواقع ، خودشیفتگی و توجه بیش از حد به خودمان ، باعث می شود نتوانیم توجه کافی را به دیگران بکنیم).

نتيجه گيري فوري : براي خوب بودن و اخلاقي عمل كردن ، خواستن كافي نيست ؛ توجه زياد و دقت و آگاهي هم لازم است.

 

براي حالت دوم ، فرض كنيد كه مي خواهيد به كسي كمك كنيد ولي از اين نكته غافليد كه صِرف كمك كردن كافي نيست ، بلكه بايد توجه داشته باشيد كه كمك شما باعث تحقير او و لطمه زدن به شخصيتش نشود. در نبود ِ اين توجه ، ممكن است شما بيشترين تلاش را هم براي كمك به او بكنيد ولي او نه تنها خوشحال نشود كه عميقا برنجد و... .

 

براي حالت سوم هم مي توان مثال زير را آورد :

 

حالتي را در نظر بگيريد كه چيزي را مي خواهيد ولي به روش بدست آوردن آن چندان توجهي نداريد. راهي را براي رسيدن به آن انتخاب مي كنيد ، ولي پس از تلاشهايتان و در حالي كه انتظار داشتن آن چيز را داريد ، دست هايتان خاليست. بايد اندكي تامل مي كرديد و به روش رسيدن به آن هم مي انديشيد.

نتيجه فوري : هدف خوب داشتن كافي نيست ، توجه جدي به روش و انتخاب روشي درخور لازم است. مثلا هدف يكي تامين عدالت است ولي روش نا عادلانه اي را بر مي گزيند و مثلا آزادي را در پاي عدالت قرباني مي كند ، كه در اين حال معلوم نيست آن عدالت هم تامين بشود ( هرچند ممكن است آن فرد آگاهانه هم اين كار را نكند).

 

نتيجه گيري نهايي : در همه اين سه حالت ، يك نكته مشترك است و آن هم اينكه خواستن كافي نيست ، بايد آگاهي و توجه كافي داشته باشيم و بدانيم كه چگونه به هدفمان برسيم. بياييم و روش را جدي بگيريم. روش هاي نا مناسب يا نا آگاهانه براي اهدافي خوب ، نتايجي بد و نامطلوب به بار خواهند آورد و اين اشتباهيست كه ما بسيار مرتكب مي شويم.

 

شانه های ضعیفت را برای بارهای سنگین آماده کن ...

 

 

چند تا مطلب ديگر بود كه مي خواستم از آنها بنويسم ، ولي ترجيح مي دهم مطلب زير را با شما در ميان بگذارم.

 

اتفاقي كه براي خانم آسیه امینی ( خبرنگار و فعال حقوق بشر )  افتاده بود و نوشته اي كه مسعود بهنود براي همدردي با او نوشته بود را از طريق وبلاگ آمنه شیر افکن پي گرفتم. كلي درگير شدم و به فكر فرو رفتم ، ولي از ميان همه اينها ، ‌قسمتي از نوشته مسعود بهنود ، مرا بيشتر از همه درگير كرد. آن را در زير مي آورم و بعد  صحبتم را ادامه خواهم داد.

"روزی روزگاری که تازه عمل پیوند قلب باب شده بود ، بزرگ ترین مرکزش در آمریکا به ریاست یک پزشگ آمریکائی بود و در تیمش یک ایرانی که پروفسور جوان باشد. به دلیل حضور یک هموطن به تهیه گزارشی از آنان رفتم. پروفسوری که تیم را رهبری می کرد سخنی گفت که پشت آدمی از شنیدنش می شکست . گفت همه تصورشان این است که من از بار دو عملی که در روز انجام می دهم تکیده شده ام. اما چنین نیست. مرا تجسم کنید که صبح بر سر کار می آیم. چند پرونده از چند مریض اضطراری و اورژانس روی میزست و خود آن ها در بخش آماده جراحی و رسیدن قلب از جانب یک هدیه دهنده ، من باید انتخاب کنم. از میان این پرونده ها که یکی به دخترکی شانزده ساله متعلق است ، یکی به مادری ، یکی به پدری شصت ساله که سیگار هم می کشد و عقل می گوید نباید او را نجات داد وقتی جوانی هست که امید زندگی در نگاهش موج می زند. اما مرد پذیرفته که پنجاه میلیون دلار به بیمارستان بدهد که با آن می توان ده تیم جراحی و اتاق عمل درست کرد و عده بیشتری را نجات داد. هر پرونده ای را که انتخاب می کنم آن دیگران به احتمال بالاتر از هفتاد در صد تا شب نمی پایند. چشمشان هم به امضای من است و انتخاب من. و من چکاره ام . من بیمار شده ام از بار این مسوولیت. من کی هستم که باید انتخاب کنم که کی بماند و کی برود. من به مرخصی نمی توانم رفت مباد کسی بمیرد و قلبی به ما برسد و عمل پیوند انجام نشود."

موقعيت پيچيده ايست ، نه؟ و چقدر سخت است كه در زندگي ات دچار چنين موقعيت هايي بشوي. من كه نمي دانم چه كنم. به راستي كه تجربه زيستن و آگاهانه زيستن ، طاقت فرساست. خسته ات مي كند و چنان با تو مي آويزد كه سخت مي شوي و درگیر ، كه نمي فهمي و پيش مي روي و پيش مي روي و يكباره از درون متلاشي مي شوي و همه چيز ويران مي شود. بگذار درد دل كنم و تو گوش كن و نينديش. نمي خواهم خاطرت را بيازارم ولي دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته.

 

نشانه

 

- اين همه تسبيحو  از كجا آوردي ؟

-  از پير مرد تسبيح فروش ِ سر كوچه ، كه روي ويلچر ميشينه خريدم.

- همون كه زنش اينور و اونور مي برش؟

- آره.

- حالا براي چي اين همه خريدي؟

- پير مرده با اين كه وضعش خيلي خرابه ، كمك قبول نمي كنه. تنها راهش تسبيح خريدنه.

- به چه دردت ميخوره ؟ مگه تو ذكر ميگي ؟

- ذكر...؟     ...... شايد.....

لحظات ِ مبهم ِ بودن

 

لحظه هاي مبهمي را تجربه مي كني و در اين لحظات مبهم ، انگار كه هستي ، باري بر دوش تو گذاشته باشد ، احساس سنگيني مي كني و اين بار را با خود مي كشي و به سويي مي روي و لحظه هايت را به سمتي و حالي مي كشاني ، تا از آن حالت بيرون مي آيي و زندگي عاديت را ادامه مي دهي. ولي وقتي آن لحظه هاي مبهم ادامه مي يابند ، يا تكرار مي شوند و تو نمي تواني خودت را بفهمي و غريبه مي شوي براي خودت ، و مي ماني كه چه كني ، اينبار خود را در زير اين بار ، خسته مي يابي. مي خواهي بر زمينش بگذاري و بگذري.

 

سخت است كه خودم را نفهمم. تلاش مي كنم تا خودم را بيان كنم و تكرار لحظات مبهمم را بفهمم ؛ لحظاتي كه در آنها هستم و نيستم و زندگي مي كنم و نمي كنم. لحظاتي كه به دور خودم مي چرخم و هيچ چيز به كمكم نمي آيد. لحظاتي كه با بودن ِ برهنه ي خودم مواجهم. با هستي همسخنم و ديگري ِ من ، چيزيست كه من در آن ( او ) رخ مي دهم.

 

زندگی ، معنا ، شهادت

 

يك ربع پيش بود كه پرسيدي براي چي زندگي مي كنم و همينطور زل زده اي توي چشمهام و منتظر جواب سوالت هستي. حيف كه تو توي اين گرداب نیستی و نميفهمي من چي مي كشم وگرنه من همين سوالو از خودت مي پرسيدم. مي پرسيدم كه چرا زندگي مي كني و زل مي زدم توي چشمهات و اونقدر منتظر مي شدم كه سرم داد بزني و بگي نميدونم و بگي هنوزم هر روز انگار آتيش بگيرم و بسوزم و بميرم و دوباره زنده بشم ولي بازم نمی فهمم چرا زندگي مي كنم. نميدونم ، ولي شايد جواب ديگه اي بدي. راستشو بخواي ، اينا همشون حرفاي خودمه كه توي دهن تو گذاشتم. ميدوني وقتي رفتي و من نبودم ، جنازتو آوردن همينجا ، توي همين شهر و همه گريه می كردن. همه اشك ريختن و من كه نبودم برات گريه كنم و بعدش اومدم ، مونده بودم كه چرا دارن گريه مي كنن. من كه اومدم ، تو سه سالي مي شد كه رفته بودي . سه سال تمام  بود كه بايد ميگذشت تا من بيام توي اين دنيا.

 

حالا كه امشب ، منو ول نمي كني و كلافم كردي و بهم خيره شدي و لبخند ميزني ، من ازت مي پرسم كه چرا رفتي و چرا جنگيدي و چرا كشته شدي و چرا برنگشتي و چرا تو كه خوب بودي و هميشه ماردم وقتي خاطره هات رو براي ما تعريف ميكنه ، گريش ميگيره ، رفتي و اونو اينجور غمگين كردي. راستش اين همه كه امشب به ياد تو افتادم براي اينه كه وقتي داشتيم فيلم مزرعه پدري رو ميديديم و مامان داشت آشپزي مي كرد و انگار كه حواسش به فيلم نبود ، يه لحظه برگشتم و ديدم چمشهاش قرمزه و داره گريه ميكنه. باورت ميشه ؟ دلم هري ريخت. انگار كه يه تير خورده باشه توي قلبم. خون زده بود بيرون. همون لحظه بود كه تو اومدي و اون سوالو ازم پرسيدي. چرا پرسيدي؟ چرا حالا ؟ چرا اينطور بي هوا ؟ من كلافه شدم. اينقدر كلافه ام كه دلم ميخواد از خودم فرار كنم. مي بيني حال منو ؟ تو رفتي و نيستي توي اين گرداب . تو خودتو نجات دادي. نوشته هاتو خوندم ، ميدونم كه تو هم مثل من داشتي ميسوختي ولي من ديگه دارم خاكستر ميشم. مي فهمي ؟ تموم شد. اين همه وقت دارم مي سوزم و هيچ چي نشده. تو رو خدا بهم بگو كه احمقم. بگو كه صبرم كمه. بگو كه يه روز همه چيز درست ميشه و من مي فهمم و عاشق ميشم و ميتونم خودمو بكشم بيرون. تو رو خدا ، مگه تو نرفتي پيش خدا ؟ از خودش بپرس كه كِي تموم ميشه.

 

مي بيني چه جوري كلافه ام. همه حرفاي خودمم يادم رفته. وقتي دارم ميسوزم يادم ميره ، ولي ميدونم ، مي فهمم چي ميگي. بايد عبور كرد. بايد تغيير كرد تا بشه فهميد. ولي من كم صبر شدم. برام دعا كن.

 

..................................................

پا نوشت :

۱ ـ دایی من تو جنگ شهید شده و چیزی که ازش باقی مونده ، خاطره های خوب و تصویر ۸،۷سال بیتابیه که با شهادتش تموم میشه. اون سال ۶۱ شهید شده و این روزها سالگردشه.

۲ـ به پست پایینی دقت کنین و حتما اگه میتونین در این جلسه شرکت کنین. چند سال پیش که یه شب قدر ،  فراستخواه اومده بود مشهد ، حرفاش خیلی به دلم نشست.

 

تو همیشه فرد جدیدی هستی ، سخن بگو.

 

بارها پيش آمده است كه در مواجه با آدمها ، احساس درماندگي كرده ام. احساس درماندگي از اين بابت كه نمي توانم آنها را يكپارچه نبينم ، از اينكه نمي توانم خوبيهايشان را از بديهايشان جدا كنم ، و در نهايت ، نمي توانم آنها را براي دومين بار ، همچون بار اول ، تازه و بدون قيد ببينم. حرف هاي خوب ِ آدمهاي بد و حرف هاي بد ِ آدمهاي خوب ، در اين ميان از دست مي روند و من از اين كه نمي توانم در ِ ذهنم را بر روي قضاوت ها ببندم ، احساس ضعف مي كنم.

 

گويي حقيقت لغزنده است و از دست همگان سر مي خورد و هر كه ، هر چه را بتواند مي گيرد و نه كسي هست كه همه آن را داشته باشد. در كلام و رفتار هر كسي ، حقيقت به گونه اي جلوه مي كند ؛ حتي كساني كه از نظر ما اشتباه فكر مي كنند ، مشكل اخلاقي دارند ، خودراي و ظالمند و يا از دروغ و ستم حمايت مي كنند.

 

بايد همواره آشنايي زدايي كرد. هر بار كه با كسي مواجه مي شويم ، او را چنان ببينيم كه اگر حقيقتي را عيان كرد ، بتوانيم آن را درك كنيم و بپذيريم ؛ شاید در این برخورد ِ دوباره ، شناخت عمیق تری از او پیدا کنیم و حرف های او را بهتر دریابیم. جنبه های مختلف او را تفکیک کنیم و قبول کنیم که او هم بهره ای از حق دارد. در مواجه با آدمها ، بايد از عادت و پيش داوري دوری كرد. به نظر می رسد آنکه در پی فهمی عمیق است ، همواره از نسبتی که با جهان و انسانهای دیگر دارد ، آشنایی زدایی می کند ؛  همیشه همه چیز و همه کس ، حرف تازه ای برای گفتن به او دارند.

 

بد نیست از همین امروز در اندکی از روابطمان ، آشنایی زدایی کنیم . من که فکر می کنم چیزهای خوبی بدست می آوریم. رنجمان کمتر خواهد شد و راحت تر می توانیم همه را دوست داشته باشیم.

 

 

زندگي ِ با انصاف

 

ديشب داشتم به اين فكر مي كردم كه گويي همه دين ، انصاف است. و نه حتي فداكاري و ايثار و  ... . هر چه فكر مي كنم ، همين به نظرم مي رسد كه دين ، جز انصاف داشتن نيست. انصاف در برابر حقيقت . اگر چيزي حق است آن را بپذيريم و از آن رو نگردانيم. اگر كسي بر حق است ، حق او را بپذيريم و قبول كنيم . وقتي با ديگران مواجهيم ، با آنها ، منصفانه برخورد كنيم. كافيست كه ديگري را به تمامه همانند خود بدانيم ؛ صاحب تمام حقوقي كه براي خود قائليم و حساس در برابر تمام احساساتي كه ما را مي رنجاند يا شاد مي كند. حتي از خود گذشتگي هم لازم نيست. فقط كافيست ديگري را چون خود بفهميم و بپذيريم و با او رابطه اي چون خود داشته باشيم.

همه حرف در اين است كه انصاف داشتن ، عقل آدمي را آزاد مي كند. به او كمك مي كند كه بيشتر و عميق تر ببيند و واقعيت را چنان كه مي خواهد ، تحريف نكند. ديگران را چنان كه مي خواهد نفهمد و با آنها آنگونه كه به سود خودش است ، رفتار نكند. انصاف ، آدمي را به زوايايي آگاه مي كند كه در غير آن ، براي او پوشيده مي ماند و جز خود را نمي بيند و اين حتي براي او رنجي مي زايد كه باني اش خود اوست ولي به آن آگاه نيست.

تكرار مي كنم ، و اين مدت هاست كه در ذهنم تكرار مي شود : همه دين ، انصاف است.

--------------------------

 

پا نوشت :

 

 1- ديگري را آزردن يا عدالت را رعايت نكردن ، جز ثمره بي انصافيست ؟ آيا جز اين است كه خود را محور همه چيز بدانيم و ديگران را آنگونه كه حق است ، نفهميم؟

 

2- براي منصف بودن ، بايد تمرين كرد و ورزيد. بايد از امور كوچك و تجربه هاي معمولي شروع كنيم. بياييم و از همين امروز صبح ، رفتارهايمان را در محك انصاف بگذاريم و نتيجه را ، هر چه بود بپذيريم. در مورد خودمان هم بايد منصف باشيم ؛ ما آنقدرها هم كه فكر مي كنيم ، درست رفتار نمي كنيم.