یه یاد ِ فرشته ی چاه هاي عميق
شايد خود ِ تو بودي كه مي گفتي وقتي كسي در يك چاه 30 متري بيفتد ، نمي تواند در يك متري بيفتد يا دو متري ؛ مي افتد ته ِ سي متر. و تو ايستاده بودي لب آن چاه ِ عميق و دست يكي را كه افتاده بود ، گرفته بودي و در يك متري نگهش داشته بودي و تلاش مي كردي بكشيش بيرون. يادم هست كه يكي ديگر هم داشت مي افتاد و تو با دست ديگرت گرفتيش و چقدر خوشحال بودي كه دست هايت مفيدند و به درد مي خورند. تلاش مي كردي و ديگري داشت مي افتاد كه تو با دندان يقه پيراهنش را گرفتي و نجاتش دادي و ديگري اي از راه رسيد و افتاد و تو از پاهايت كمك گرفتي و ديگري و ديگري ، كه ديگر از تو كاري بر نمي آمد و كسي هم ياريت نمي كرد. همه انگار خوابيده بودند يا نمي ديدند كه اين چاه عميق دارد مي بلعد و سيري ناپذير هم هست. البته عده اي هم ، ديگران را به لب آن چاه مي كشاندند و پرتشان مي كردند و تو كه ديگر كاري نمي توانستي بكني ، فقط گريه مي كردي و صورتت خيس ِ اشك بود. گريه مي كردي و مي گفتي : چرا ؟ خدايا چرا ؟ و لعنت مي فرستادي بر همه آنهايي كه خوابند يا ديگران را به سوي چاه مي كشند.
تلاش مي كردي تا آنها را كه گرفته اي نگه داري ولي نیروی کشش چاه تو را هم پايين مي كشيد و تو مي دانستي كه آدم فقط مي تواند ته چاه بيفتد و نه هيچ جاي ديگر آن. هيچ وقت يادم نمي رود وقتي كه كمرت شكست. آن روزها كه تو همه خاطراتت را از دست دادي و حتي بچه هايت را به ياد نمي آوردي ، خيلي ها پشت در خانه ات آرام گريه مي كردند و وقتي كه مردي ، مادرم انگار بخشي از وجودش را از دست داده باشد ، غمگين بود ، و خيلي غمگين بود. رفت و با همه آنهايي كه تو نجاتشان داده بودي (و يكي و چند تا نبودند ، خيلي بودند ) گريه كرد و ... .
رفتي و چند سالي مي گذرد و من شب ها از ترس اين همه چاه عميق كابوس مي بينم و دارم افسردگي مي گيرم. امروز خيلي ها و خيلي بيشتر ، گرفتار رنج و بدبختی مي شوند ، همه ی شهر چاه عمیقی شده که مي بلعد و ديگر تو نيستي و ... .
-------------------------------------------
پا نوشت :
1- امشب ياد يكي از دوستان مادرم افتادم كه فرشته بود و نگاه آرامش را هميشه به ياد مي آورم. زندگيش را صرف كمك به انسانهاي ديگر ( فقرا ، یتیم ها ، آدمهای درمانده ، دختران فراری و ... ) كرده بود و حرفش هميشه اين بود كه : " خدا يه ذره آبرو بهم داده ، بذار اونو تو راه خودش خرج كنم". شب و روز نداشت و هميشه هم غمگين بود. آنقدر غصه خورد و تلاش كرد كه در حدود 50 سالگي ، مشاعرش را از دست داد و بعد هم ، پس از رنجي كوتاه مرد. يكي از بهترين انسانهايي بود كه به عمرم ديدم. با خودم فكر مي كنم او كه 6 سال پيش فوت كرد ، اگر امروز مي بود و مي ديد ، چه حالي پيدا مي كرد.
2- اين روزها هر كه فقير باشد ، به عمق تمام زندگيش بدبختي خواهد كشيد.بدبختي برايش بدبختي مي آفریند ( خواستي مي توانم شرحش را بگويم ) و اين است معناي افتادن در يك چاه عميق.
سلام. من محمود مقدسی هستم.