لحظه هاي مبهمي را تجربه مي كني و در اين لحظات مبهم ، انگار كه هستي ، باري بر دوش تو گذاشته باشد ، احساس سنگيني مي كني و اين بار را با خود مي كشي و به سويي مي روي و لحظه هايت را به سمتي و حالي مي كشاني ، تا از آن حالت بيرون مي آيي و زندگي عاديت را ادامه مي دهي. ولي وقتي آن لحظه هاي مبهم ادامه مي يابند ، يا تكرار مي شوند و تو نمي تواني خودت را بفهمي و غريبه مي شوي براي خودت ، و مي ماني كه چه كني ، اينبار خود را در زير اين بار ، خسته مي يابي. مي خواهي بر زمينش بگذاري و بگذري.

 

سخت است كه خودم را نفهمم. تلاش مي كنم تا خودم را بيان كنم و تكرار لحظات مبهمم را بفهمم ؛ لحظاتي كه در آنها هستم و نيستم و زندگي مي كنم و نمي كنم. لحظاتي كه به دور خودم مي چرخم و هيچ چيز به كمكم نمي آيد. لحظاتي كه با بودن ِ برهنه ي خودم مواجهم. با هستي همسخنم و ديگري ِ من ، چيزيست كه من در آن ( او ) رخ مي دهم.