میکروبیولوژی یا "شناخت حیات در ابعاد کوچک"
منتظر بودم نوبتم بشود تا به خاطر کاغذی که روی کارتن ِ کنار دخل چسبانده بود، از او تشکّر کنم. با خط بسیار زیبایی نوشته بود "بیایید تا حد ممکن کیسه پلاستیکیِ کمتری مصرف کنیم". دقیقاً همین جمله نبود ولی مضمونش همین بود. هفته پیش که برای خرید میوه رفته بودم از میکائیل که پشت ترازو ایستاده بود پرسیدم: " اینو کی چسبونده؟" گفت: "دکتر". و خب، مطمئن بودم منظورش را فهمیده ام. دکتر یعنی رضا که لیسانس میکروبیولوژی دارد و تا یکی دو هفته پیش منتظر اعلام نتیجه کنکور ارشدش بود. راستش یادم نیست اولین بار چطور شد فهمیدم منتظر نتیجه کنکور است. هر چه بود، در این چندماه اخیر هر دفعه برای خرید میوه می رفتم با هم چند کلامی صحبت می کردیم. دکتر پسر خوش اخلاق، خوش ظاهر و خوش برخوردی است و در بین بچه های میوه فروشی محل ما تنها کسی است که مدرک بالای دیپلم دارد. چند وقت پیش می گفت: "فعلاً این کار برای من درآمدش بیشتر از بقیه کارهاست. با بچه ها همین ساختمون پشت می خوابیم". منظورش از بچه ها پسرعموهایش بودند که مغازه مال آن هاست و در تهران مجرّدی زندگی می
یک نفر مانده بود تا نوبتم بشود که دیدم با مرد میانسالی در مورد کارش حرف می زند؛ اینکه درآمد چندانی ندارد و از صبح پای ِ ترازو ایستاده و این جور حرف ها. آن مرد و خانم کناری اش هم می گفتند:" سخت نگیر، همه شغل ها همینه. ما هم از 6 و نیم پا میشیم و تا عصر یه بند کار می کنیم". آن ها که رفتند و نوبت من شد، دیدم بر خلاف همیشه ریشش را نتراشیده و چهره اش خسته و در هم رفته است است. رتبه اش را پرسیدم. 70 شده بود. می گفت: " فقط اگر 20 درصد زبانم رو بالاتر زده بودم زیر 15 می شدم یا شاید حتی تک رقمی". گفتم: "حالا چرا خسته ای اینقدر؟" انگار حرف من را نشنیده باشد، گفت: "انتخاب شهر کردم و جای بدی قبول نمیشم ولی فکر نمی کنم تهران رو بیارم". گفتم: "خب، الان دیگه وقت فکر کردن به این چیزا نیست. تبریک میگم بهت. خیلی هم رتبه خوبی آوردی". گرفتگی چهره اش کمی و تنها کمی باز شد. لبخندی زد و گفت: "خب، آره. اونقدرها هم بد نیست". گفتم:"راستی در مورد حرفت با مشتری قبلی، من هم کم و بیش موافقم. شغل های دیگه هم چنین سختی هایی دارن. گاهی درآمدشون هم مطلوب نیست. مثلاً خود من اولین ترمی که تدریس کردم، برای هر کلاس ِ دو ماه و نیمه ی زبان به من 40 هزارتومن دادن. کل تابستون از صبح تا عصر می رفتم آخرش شد 200 هزارتومن". گفت: "فرق می کنه. خیلی فرق می کنه". داشتم توی ذهنم سال 84 و ارزش پول آن موقع را با الان مقایسه می کردم که دیدم معیاری برای مقایسه ندارم. گفتم: "چه فرقی می کنه؟" گفت: "احترام و لذّت. شما از اون کارتون لذّت می بردید و احترام ِ یک معلم رو داشتید. اینجا از صبح مردم با آدم یه طوری برخورد می کنن که انگار یا نمی بیننت یا به چشم کارگرشون بهت نگاه می کنن". نگاهش کردم. می خواستم بگویم: "دکتر، جدی نگیر، این دوره زندگیت هم تموم میشه. به زودی یه شغل خوب پیدا می کنی". اما سکوت کردم. دکتر خودش این حرف ها را بهتر از من می دانست. راستش بخشی از قصه فقط حرف های دیگران نبود. آدم وقتی حس می کند جایی که باید باشد نیست، بعضی صداها را خیلی بلندتر می شنود، بعضی حس ها را خیلی شدیدتر درک می کند و بعضی تلخی ها را جدی تر می گیرد.
شماره رمز کارتم را که دادم گفت: "راستی می تونم برای زبان ازتون مشورت بگیرم. میخوام تافل بگیرم". گفتم: "حتما. هر موقع دوست داشته باشی". بعد، جمله ای گفت که حس می کنم بهترین جمله در آن شرایط بود و فضای سنگین بوجود آمده را از بین برد. گفت: "ولی همیشه همه چی یه خوبی هایی داره. مثلاً همین گفتگوی امشبمون. خوب بود. اینم خودش یه دلخوشیه. حتما مزاحمتون میشم". و شماره موبایلم را گوشه ای یادداشت کرد.
سلام. من محمود مقدسی هستم.