حقیقت جویی که یک جای کارش می لنگد


امروز داشتم کتاب درسگفتارهای فلسفه سیمون وی رو می‌خوندم. وقتی نگاه آدم متفاوت باشه، در مورد هر چیزی حتی یک منظره هم که حرف بزنه این تفاوت نگاه خودش رو نشون می‌ده. سیمون وی تو این کتاب مسائل فسلفی رو از منظر خودش و با نظم و ترتیب خاص خودش مطرح می‌کنه که به نظر من خیلی خوب و جذابه. یه جای همین کتاب یه جمله‌ای داره به این صورت:

 

«He who acts truthfully finds the light»

 

وقتی اینو می‌خوندم همه حواسم به این بود که ببینم چه توضیحی برای لفظ truthfully میاره. راستش به نظرم همه چیز در همین truthfully نهفتست. گاهی فکر می‌کنم تنها آرزوی من اینه که لحظه مرگ بتونم بگم من صادقانه و با تمام توان تلاشم رو کردم. آرزوی فوق العاده بزرگیه برای آدمی مثل من و حس می‌کنم الآن اگر بمیرم نمی‌تونم چنین چیزی رو بگم. خیلی اوقات خواست آدم‌های ضعیف از عملشون جلوتره. شبیه همین تعبیر سیمون وی تو قرآن هم هست. خلاصهٔ حرف اینه که کسی که تمام تلاشش رو صادقانه و بدون تنبلی و پنهان کاری و غرض ورزی بکنه، حتماً به حقیقت می‌رسه یا به تعبیری همونی که در نتیجه تلاشش بهش می‌رسه، هر چی هست حقیقته. یا به تعبیر سومی وقتی نمی‌رسی یعنی صادقانه و با جدّیت تلاش نکردی، پس به جای آه و ناله کردن و از دوری حقیقت گفتن، روی خودت کار کن و با تمام توانت صادقانه تلاش کن. اینکه نمی‌رسی برای اینه که یه جای کارت می‌لنگه. حالا اینکه منظور از حقیقت چیه فراوون جای بحث داره. منظور از این تعابیر یک جور بحث رَوِشیه. یک جور تذکر و تنبه دادن توش هست.

پیرمرد چشم ما بود


یکی دو هفته ای بود که هر لحظه فکر می کردم همین الان است که تلفن زنگ بزند و کسی از پشت خط خبر بدی بدهد. دقیقاً 23 روز شد از روزی که آقاجون راهی بیمارستان شد. آقاجون همه 10 سال گذشته را با ما زندگی کرده بود و تا همین 23 روز پیش تقریباً سالم ِ سالم بود. امروز صبح بالاخره تلفن به صدا در آمد و مادرم از پشت خط خبری که هیچ کدام دوست نداشتیم بشنویم را لابلای گریه هاش داد. راستش به خاطر گریه ها هیچ چیز از حرف های مادرم نفهمیدم، فقط همین دو جمله تکان دهنده : "آقاجون رفت. محمود آقاجون رفت." یک هو دلم ریخت. باور نمی کردم و الآن که مشهد هستم هنوز هم باور نمی کنم.من هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام. مثل بچگی هام حس می کنم کسی که می رود پشت دیوار ( حالا هر دیواری) فقط دیده نمی شود وگرنه هست و هر لحظه ممکن است دوباره بیرون بیاید؛ در اتاقش را باز کند و در حالی که لبخند همیشگی اش را بر لب دارد بگوید: "چای می خوری بابا؟"  و برود از سماور همیشه روشن خانه دو تا چای داغ بریزد با نبات و بگوید: "بیا چای ناب داریم قربان" و بعد من که کشته مرده ی این چای خوردن های عصرانه با آقاجون هستم، گلستان و دیوان حافظ را بزنم زیر بغلم و در حالی که چای می خوریم، برای صدمین بار حکایت های سعدی را بخوانم و بعد یکی دو تا غزل هم بخوانم و آقاجون دوباره بگوید : "خدا رحمتشون کنه بابا، بزرگ بودن، همش حکمته."  بعد با هم بحث کنیم که حافظ سخت حرف می زند و سعدی خیلی راحت تر و قابل فهم تر و آقاجون بگوید که "همشون بزرگ بودن، همشون اهل معنا بودن." هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام، نه آن وقتی که مادرجان رفت، نه آن وقتی که عمه رفت و نه حالا که  آقاجون رفته است. از وقتی آمده ام مدام حس می کنم الآن دوباره از در اتاقش بیرون می آید و شال و کلاه کرده آماده ی حرم رفتن می شود و می گوید: "بابا، نمیای بریم حرم؟" و من که لذت می برم از این همراهی، کتاب و دفترم را ول می کنم و راه می افتم سمت حرم و در راه با هم در مورد قدیم، خیابان های قدیم و آدم های قدیم حرف می زنیم.

دل تنگم. مرگ آرام آرام خودش را می رساند به شادی های آدم، به روزهای معمولی آدم ، به عزیزترین های آدم و بعد می بینی همه چیزت تیره و تار شده و تو که همیشه دچار مرگ اندیشی هستی دوباره آرام آرام سر می خوری به سمت مغاک همیشگی مرگ و دوباره و چندباره می میری.

 

ولعِ تبیین کردن و اعتیاد به خودسانسوری



نمی‌دانم فقط ذهن من اینطور آلوده شده است یا واقعاً فضای این سال‌ها پر از مقولات روان‌شناختی و تشخیص‌ها و علت یابی‌های روان‌شناختی شده است؟ راستش من نه فقط با روان‌شناسی و توجه به آن مخالف نیستم بلکه آن‌ها که من را می‌شناسند و حتی شما که یکی دو نوشته یا بیشتر با این وبلاگ همراه شده‌اید هم از این تمایل و گرایش فکری و مطالعاتی من به روان‌شناسی باخبر هستید. اما چیز آزارنده‌ای در این گرایش به روان‌شناسی هست که هنوز دقیق نمی‌دانم بگویم خوب است یا بد، هر چه هست، هر از چندگاه آزارم می‌دهد. حالا اگر کمی بیشتر، یعنی نه فقط قلمرو علت یابی‌های روان‌شناختی به طور کلی، بلکه وارد حوزه تحلیل‌های روانکاوانه هم شده باشید، اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. بگذار صریح بگویم: تمایلی در میان خیلی از ما هست که مقولات پیچیده انسانی را به مقولات روان‌شناختی و فیزیولوژیکِ شناخته شده تقلیل بدهیم و آن‌ها را از رازآمیزی تهی کنیم. یعنی در واقع روش علمی ِ تجزیهٔ یک کل مرکّب به اجزایش یا یک وضعیت به عناصر سازنده‌اش را انجام می‌دهیم، بعد که شرحه شرحه‌اش کردیم، سیمپتوم‌ها (علائم و نشانه‌ها) را یکی یکی در می‌آوریم و می‌گردیم دنبال بیماری، اختلال یا زمینهٔ سازنده متناسب با آن. بگذار کمی کلی تر بگویم: تبیین، چه از نوع روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی یا زیست‌شناختی یا اقتصادی‌اش و ... اش مدام عرصه را بر رازآمیزی و کلیّت تنگ می‌کند. دقیق نمی‌دانم این روحیه از کجا و چرا نشأت می‌گیرد، اما هر چه هست مدام رو به رشد است. کار به جایی می‌رسد که نه فقط دیگران، که دیگر خودت هم ناظر و تحلیل گرِ خود می‌شوی؛ مدام علائم رفتار‌ها یا باورهات را می‌کاوی و پیش از آنکه دیگری برچسبی به تو بزند، خودت خودت را ذیل گروه و دسته و طبقه و عنوانی قرار می‌دهی. همین هم می‌شود که خیلی از احساس هات، خیلی از افکار دلنشین و لطیفت سر برنیاورده خفه می‌شوند. نطفه افکار و عواطفت را با این تبیین کردن، با این در مقولات گنجاندن از بین می‌بری. راستش گاهی از خودم می‌پرسم چرا اینطور شده ام که وقتی رمان می‌خوانم مدام به دنبال تحلیل روانی نویسنده‌اش هستم؟ چرا وقتی با سیاستمداری روبرو می‌شوم، مدام ذهنم می‌رود سراغ محرک‌های رفتاری و مطلوبات روانی فردی‌اش؟ چرا حتی وقتی می‌خواهم عبادت کنم، خودم را از دید یک روان‌شناس، روانکاو، جامعه‌شناس یا حتی زیست‌شناس می‌بینم؟ حس می‌کنم اینقدر این وضعیت ِ شاید خودساخته روی من فشار آورده است که حتی نمی‌توانم به خوبی شرحش بدهم. بگذار خلاصه اش کنم: به نظرم از دید خیلی یا لااقل بعضی از ما، تبیین جای درستی و غلتی را گرفته است. درست و غلط بی‌معنی است، زیبا و زشت چندان فرقی ندارد، کافیست بدانی چرا اینطور شده است، کافیست بتوانی آن را بفهمی، ذیل مقوله‌ای قرار دهی، کافیست علتش را بفهمی یا بیماری و مشکلش را تشخیص بدهی. دیگر همه چیز تمام شده است. دیگر چیز پیچیده و رازآمیزی و درست و غلطی باقی نمی‌ماند. جهان را باید خالی کرد، سبک کرد، بار اضافی و محتویات بیهوده‌اش را باید دور ریخت. این میل ِ شدید به تببین کردن خصوصاً روانشناختی‌اش که یک جور علم زدگی است انگار شده است بدیل آرمان خواهی، زیبایی دوستی، حقیقت طلبی و ارتباط عمیق با خویشتن؛ شده است بدیل هر مقوله ارزش داورانه یا زیبایی شناختی یا راز ورزانه ای.

 

 این قصه در مورد من یکی که خیلی صادق است. مدت هاست سعی می‌کنم نوشته‌ای برای دلم بنویسم ولی تا شروع می‌کنم مدام خودم را و حرف هام را تحلیل می‌کنم. بد‌تر از این‌ها، عارضهٔ دیگری هم پیدا کرده‌ام. تا دست به نوشتن می‌برم یا خودم می‌گویم تو هم یکی هستی از هزاران و میلیون‌ها. موجودی هستی که حالات فکری‌ات محدود است به اوضاع و احوال زمانه‌ات. چیز بدیعی در کار نیست، حرف تازه‌ای نیست. هر چه بنویسی، همین الآن، در یک جای دیگر از همین شهر یا کشور یا دنیا، چندین نفر دارند عین آن را می‌نویسند یا می‌گویند. تو کپی‌ای هستی مثل خیلی‌های دیگر، تکراری و خالی از هی چیز جدید؛ تو یکی هستی از توده ی این زمانه. راستش حس می‌کنم باید کمی از خودم علم زدایی و به خصوص روان‌شناسی زدایی یا به تعبیر بهتر علم زدگی زدایی و روان‌شناسی زدگی زدایی کنم.