ولعِ تبیین کردن و اعتیاد به خودسانسوری
نمیدانم فقط ذهن من اینطور آلوده شده است یا واقعاً فضای این سالها پر از مقولات روانشناختی و تشخیصها و علت یابیهای روانشناختی شده است؟ راستش من نه فقط با روانشناسی و توجه به آن مخالف نیستم بلکه آنها که من را میشناسند و حتی شما که یکی دو نوشته یا بیشتر با این وبلاگ همراه شدهاید هم از این تمایل و گرایش فکری و مطالعاتی من به روانشناسی باخبر هستید. اما چیز آزارندهای در این گرایش به روانشناسی هست که هنوز دقیق نمیدانم بگویم خوب است یا بد، هر چه هست، هر از چندگاه آزارم میدهد. حالا اگر کمی بیشتر، یعنی نه فقط قلمرو علت یابیهای روانشناختی به طور کلی، بلکه وارد حوزه تحلیلهای روانکاوانه هم شده باشید، اوضاع از این هم خرابتر میشود. بگذار صریح بگویم: تمایلی در میان خیلی از ما هست که مقولات پیچیده انسانی را به مقولات روانشناختی و فیزیولوژیکِ شناخته شده تقلیل بدهیم و آنها را از رازآمیزی تهی کنیم. یعنی در واقع روش علمی ِ تجزیهٔ یک کل مرکّب به اجزایش یا یک وضعیت به عناصر سازندهاش را انجام میدهیم، بعد که شرحه شرحهاش کردیم، سیمپتومها (علائم و نشانهها) را یکی یکی در میآوریم و میگردیم دنبال بیماری، اختلال یا زمینهٔ سازنده متناسب با آن. بگذار کمی کلی تر بگویم: تبیین، چه از نوع روانشناختی یا جامعهشناختی یا زیستشناختی یا اقتصادیاش و ... اش مدام عرصه را بر رازآمیزی و کلیّت تنگ میکند. دقیق نمیدانم این روحیه از کجا و چرا نشأت میگیرد، اما هر چه هست مدام رو به رشد است. کار به جایی میرسد که نه فقط دیگران، که دیگر خودت هم ناظر و تحلیل گرِ خود میشوی؛ مدام علائم رفتارها یا باورهات را میکاوی و پیش از آنکه دیگری برچسبی به تو بزند، خودت خودت را ذیل گروه و دسته و طبقه و عنوانی قرار میدهی. همین هم میشود که خیلی از احساس هات، خیلی از افکار دلنشین و لطیفت سر برنیاورده خفه میشوند. نطفه افکار و عواطفت را با این تبیین کردن، با این در مقولات گنجاندن از بین میبری. راستش گاهی از خودم میپرسم چرا اینطور شده ام که وقتی رمان میخوانم مدام به دنبال تحلیل روانی نویسندهاش هستم؟ چرا وقتی با سیاستمداری روبرو میشوم، مدام ذهنم میرود سراغ محرکهای رفتاری و مطلوبات روانی فردیاش؟ چرا حتی وقتی میخواهم عبادت کنم، خودم را از دید یک روانشناس، روانکاو، جامعهشناس یا حتی زیستشناس میبینم؟ حس میکنم اینقدر این وضعیت ِ شاید خودساخته روی من فشار آورده است که حتی نمیتوانم به خوبی شرحش بدهم. بگذار خلاصه اش کنم: به نظرم از دید خیلی یا لااقل بعضی از ما، تبیین جای درستی و غلتی را گرفته است. درست و غلط بیمعنی است، زیبا و زشت چندان فرقی ندارد، کافیست بدانی چرا اینطور شده است، کافیست بتوانی آن را بفهمی، ذیل مقولهای قرار دهی، کافیست علتش را بفهمی یا بیماری و مشکلش را تشخیص بدهی. دیگر همه چیز تمام شده است. دیگر چیز پیچیده و رازآمیزی و درست و غلطی باقی نمیماند. جهان را باید خالی کرد، سبک کرد، بار اضافی و محتویات بیهودهاش را باید دور ریخت. این میل ِ شدید به تببین کردن خصوصاً روانشناختیاش که یک جور علم زدگی است انگار شده است بدیل آرمان خواهی، زیبایی دوستی، حقیقت طلبی و ارتباط عمیق با خویشتن؛ شده است بدیل هر مقوله ارزش داورانه یا زیبایی شناختی یا راز ورزانه ای.
این قصه در مورد من یکی که خیلی صادق است. مدت هاست سعی میکنم نوشتهای برای دلم بنویسم ولی تا شروع میکنم مدام خودم را و حرف هام را تحلیل میکنم. بدتر از اینها، عارضهٔ دیگری هم پیدا کردهام. تا دست به نوشتن میبرم یا خودم میگویم تو هم یکی هستی از هزاران و میلیونها. موجودی هستی که حالات فکریات محدود است به اوضاع و احوال زمانهات. چیز بدیعی در کار نیست، حرف تازهای نیست. هر چه بنویسی، همین الآن، در یک جای دیگر از همین شهر یا کشور یا دنیا، چندین نفر دارند عین آن را مینویسند یا میگویند. تو کپیای هستی مثل خیلیهای دیگر، تکراری و خالی از هی چیز جدید؛ تو یکی هستی از توده ی این زمانه. راستش حس میکنم باید کمی از خودم علم زدایی و به خصوص روانشناسی زدایی یا به تعبیر بهتر علم زدگی زدایی و روانشناسی زدگی زدایی کنم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.