زمستانِ آن سال ها
هیچ وقت پاییز و زمستان را دوست نداشتهام؛ خصوصاً زمستان را. اما وقتی سرمای زمستان هم بهانهای میشود برای به یاد آوردن خاطرات شیرینی از گذشته، حس میکنی دلت نسبت به زمستان هم کمی نرمتر شده است. درنگ نمیکنی، لباس میپوشی و از خانه پدریات بیرون میزنی و راه میافتی در خیابانهایی که از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی مدام در آنها قدم زدهای. سرمای زمستان میشود رشتهای که تو را به خاطرات زمستانهای آن سالها وصل میکند؛ زمستانهای سرد و سوزانی که تو در این شهر دانشجو بودی، سوداهای زیادتری از امروز در سر داشتی، ساعتها با دوستی قدم میزدی و از خدا و دین و معنا میگفتی یا تنها قدم میزدی و فکر میکردی و به جای سیگاری که نمیکشیدی، بخار نفست را بیرون میدادی و میخندیدی. امشب که برای قدم زدن بیرون رفتم، همه این خاطرات و خیلی خاطرات دیگر برایم تداعی شد. مدتها بود مثل آن روزها، تنها در سرمای زمستانیِ مشهد قدم نزده بودم ( خیلی اوقات هوای مشهد از نیمه های پاییز، زمستانی و سرد می شود). خیلی چیزها تغییر کرده بود. یکی دو جا عکسِ کاسبهای محل را دیدم که تازه فوت کرده بودند؛ چند نفری از اهالی ثابت محل را دیدم و با تغییری که در چهرههایشان بود گذر زمان را حس کردم. از سر شب درگیر نوستالژیام. درگیر ِ از دست رفتن گذشته و اینکه چرا اینقدر با چنگ و دندان سعی میکنم چیزی از آن ایام را نگه دارم، یا مدام با رضایتی رنج آور، حسرت آن ایّام را میخورم و به حال و آیندهام به دیدهٔ تردید می نگرم. نمیخواهم در تحلیل چنین احساسی دوباره از مرگ بگویم؛ به قدر کافی گفته ام. اینبار دوست دارم این مسئله را از منظر هویت فردی ببینم.
دلبستگی به گذشته، به نظر یک جور دلبستگی و دغدغه فرد نسبت به بخشی از وجود خود اوست. ما بخشی از خودمان را در گذشته جا میگذاریم. مگر خود چیست؟ خود به تعبیر خیلیها هستهٔ محوری و مرکزیای ندارد، آنقدر در طول زمان تغییر میکند که نه این روان دیگر آن روان سالها پیش است و نه این تن چیز چندانی از تن سالها قبل را در خود دارد. خاطرات و دی انای و ژنها و اطلاعات حیاتی فرد دست نخورده باقی میمانند ولی خیلی چیزها که زائدهٔ زمان به آنها گیر میکند، در گذشته میمانند و زمان که پیشتر میرود همراه فرد نمیآیند. صحبت این نیست که همه خودمان را در گذشته جا میگذاریم و حال و آیندهمان را خودِ دیگری سپری میکند (چنان که عدهای باور دارند)، بلکه به نظر میرسد این باور حداقلی حقیقت داشته باشد که ما انسانها نه به معنای مجازی که به معنایی حقیقی بخشی از خود را در گذشته جا میگذاریم و وجودمان پخش میشود بین گذشته و حال؛ هر لحظه از گذشتهمان میشود حافظ بخشی از وجود ما. برای همین هم هست که گذشته میشود بخشی از هویت فردی ما، بخشی از خود ما که نگرانش میشویم، غصهاش را میخوریم، دلتنگش میشویم و گاهی اوقات وقتی خاطراتمان کمرنگ میشود، مضطربش میشویم. شاید حرفی که میزنم، بیمعنی یا بیارزش به نظر برسد. اما خلاصهاش این است که لااقل بخشی از مسئلهٔ احساسات ما در قبال گذشته، مسئلهٔ وحدت هویت فردی است. کسی که گذشته ندارد، به یک معنا خود ندارد و کسی که گذشتهاش را گم میکند به یک معنا خودش را گم کرده است و کسی که گذشتهاش را باز مییابد، به خاطر میآورد یاتداعی میکند در واقع خودش را باز مییابد و با خودش همنشین میشود.
من امشب با خودم همراه بودم. مثل اغلب آن شبها تنها قدم زدم. کلاه سر نکردم تا گوش هام از سرما سرخ بشود، تا بشود عین همان شبها که بیکلاه بیرون میزدم و وقتی به خانه بر میگشتم گوش هام بیحس میشدند. امشب با خودِ آن روزها و شب هام همراه شدم. مدام نگاهش به من بود و با صورتی جوانتر و شادابتر مدام سؤالی را تکرار میکرد. میگفت: «محمود، از این روزها تا آنجا که تو هستی، قدمی از قدم برداشتهای یا نه؟ چقدر جلوتر رفتهای؟» بعد نگاهم میکرد و منتظر جواب می ماند و من که راستش حس میکردم قدمی از قدم برنداشتهام، جرأت نمیکردم حقیقت را به او بگویم؛ حس میکردم کم سن و سال و پرشور است؛ یا باور نمیکند یا دلش میشکند. خلاصه اینکه وقتی به خانه رسیدیم، تمام بدنم از سرما میلرزید ولی او انگار آتشی در درونش روشن باشد، گرم ِ گرم بود و با اشتیاق از خدایی میگفت که در همین نزدیکی هاست و دیر یا زود خودش را عیانتر از آنی که اکنون هست، نشان میدهد و به زندگیمان گرمی و امید میبخشد. من اما درونم سرد بود و تنها یک سؤال در ذهنم میگذشت: اینکه « آیا هنوز امید دارم یا نه؟»
سلام. من محمود مقدسی هستم.