باز كردن ِ در تنهايي
از انگشتان روحت شعر مي چكيد ولي تو هر چه مي گشتي ، دفتر شعرت را پيدا نمي كردي و اگر روي كاغذ ديگري هم مي نوشتي ، مطمئن بودي كه گمش مي كني. گشتي و گشتي تا پيدايش كني و اين شعر تازه را كه از توي قلبت ، خلاف ِ جاذبه زمين ، بالا رفته بود و رسيده بود به مغزت بريزي روي كاغذ. گشتي و گشتي ولي پيدا نشد.
ياد حرف دوستم افتادم كه مي گفت : "اگه چيزي رو گم كردي ، دو ركعت نماز بخون ، حتما پيداش مي كني ( توي نماز حتما يادت مياد كجا گذاشتيش )". بعد خنديدم به اين حرف ولي به امتحانش مي ارزيد: دو ركعت نماز به نيت نزديكي به خدا يا پيدا شدن دفتر شعر ... .
و تو شروع كردي به نماز خواندن و يك هو همه چيز گم شد و سلام نماز را كه دادي ، خودت را هم گم كردي و همانجا دراز كشيدي روي زمين و همين طور شعر از دست و پات سرازير شد به سوي مغزت و تو حيران از اين همه شعر ، به اين فكر كردي كه حالا نوبت پيدا كردن دفتر شعر نيست ، حالا بايد واژه پيدا كرد و گرنه از حال مي روي . بعد بلند گفتي سلام و خنديدي و به دنبال آن يك عالمه حرف زدي و بلند بلند فكر كردي و خنديدي و گريه كردي و قاطي كردي و ديوانه شدي و خالي شده نشده ، راه افتادي به سمت خيابان .
با خودت فكر مي كردي اين هم يه جورشه. آدم وقتي در ِتنهاييشو اينقدر باز مي كنه كه بتونه به راحتي بره توش ، بايد انتظار اينو داشته باشه كه از اين فضا ، يك عالمه شعر هم بوزه توي تنهاييش و اينقدر توي تنهاييش بپيچه كه بخواد از اون بپره بيرون تا نميره و زندگي رو ادامه بده.
و من دلم مي سوخت براي تو ، و براي تنهاييت و براي اين همه سرگشتگي . از همان در ِ باز من هم بيرون رفتم و خنديدم و گريه كردم تا رسيدم دم عطاري و بوي عطرش كه پيچيد توي دماغ من و تو ، هر دومان از حال رفتيم. مرد عطر فروش بالاي سرم آمد و گفت :" اين جوون چش بود ؟" و دستهايش را به آسمان بلند كرد و در حالي كه هنوز متحير بود گفت :"خدايا همه جوونهاي ما رو خودت حفظ كن."
سلام. من محمود مقدسی هستم.