امروز تصادف کردم. پشت فرمان نشسته بودم و می خواستم دور بزنم که حواسم به تابلوی مغازه ی آنطرف خیابان پرت شد و ماشینی که از طرف مقابل می آمد را ندیدم. یک ترمز بلند و بعد دَرَنگ. زدیم به هم. یعنی من زدم به ماشین آن بنده خدا. کشید کنار. کشیدم کنار. در آمد با عصبانیت، پیاده شدم با کلی فکر و حسرت. داد می زد که مرد حسابی مگر کوری؟ فکر می کردم: چرا آخه، چرا امروز؟ چرا یک هو این همه خسارت؟ این همه زحمتم چطور یک لحظه دود شد رفت هوا؟ باز چقدر باید جان بکنم برای جبران خسارت؟ یک لحظه دیدم سناریو سمت و سوی بدی پیدا کرده. هم او دارد داد می زند و هم من دارم حسرت می خورم و چهره ام توی هم می رود. یاد حکمت خیام افتادم که می گفت: "از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... ". یک لحظه دیدم اتفاقی است که افتاده. سبویی است که شکسته و آبی است که ریخته. حالا خراب تر شدن حال من و جوش آوردن او فقط کار را خراب تر می کند. رو کردم به آن بنده ی خدا و گفتم: ا"ز بدشانسی من و تو بود که سر راه هم سبز شدیم. اشتباه ِ من بود. راستش خیلی متأسفم، خیلی خیلی متأسفم. همین حالا برویم سراغ صافکار تا من هزینه اش را بدهم. امروز از صبح برای من روز بدی بوده و عذر میخواهم که روز شما را هم خراب کردم".  کمی حرف زدیم و آن بنده ی خدا آرام تر شد. یادم افتاد وقتی با آدم ها محترمانه برخورد کنی، آن ها هم ناگزیر منِ محترمشان را رو می کنند. قائله ختم به خیر شد. یکی دو ساعتی درگیر تخمین هزینه خسارت بودیم. بعد که آن بنده خدا رفت، زمان این رسید که حالا با خودم محترمانه رفتار کنم. معمولاً این جور مواقع شروع می کنم به حسرت خوردن و فکر می کنم واکنش طبیعی هر آدمی همین است. اما این بار سعی کردم خودم را کنترل کنم. شروع کردم پشت سر هم تکرار کردن: از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... . خدا پدر خیام را بیامرزد. جواب داد و توانستم با خودم هم محترمانه رفتار کنم. 

--------------

پانوشت: این نوشته مال چند ماه پیش است. آن روزها دل و دماغ انتشارش را نداشتم.