تا به حال خیلی به این سؤال فکر کرده‌ام ولی هیچ وقت جواب دقیقی برای آن پیدا نکرده‌ام. کی بود که کودکی‌ام تمام شد؟ یک روز خاص بود، یک ماه خاص، یک سال خاص یا نه، خیلی آرام و تدریجی حس کردم که دیگر بزرگ شده‌ام؟ حس کردم که دیگر هرچند ته مایه‌هایی از کودکی دارم، اما احساساتم مثل آدم بزرگ‌ها شده است؟ برای من بزرگ شدن مترادف است با احساس تنهایی کردن، پی بردن به اینکه جهان آنقدر‌ها که فکر می‌کردی جای لذّت بخشی نیست، فهمیدن اینکه زندگی هر روز ممکن است چیز خوب یا بد جدیدی علم کند که انتظارش را نداری و شوکه‌ات کند. برای من بزرگسالی یعنی عادت کردن به چیز‌ها، به آدم‌ها، به اتفاقات، خبره شدن در روابط با آدم‌ها، دسته بندی کردن آن‌ها، تلاش برای نشناختن آن‌ها، تن دادن به مصالحه‌هایی با زندگی ولی نه برای تحقق آرزوها که صرفاً برای کمتر رنج کشیدن، دل خوش کردن به اشیاء، به خانه، به ماشین و ... . راستش بزرگ شدن برای من طنین خوبی ندارد. نگاه یک آدم بزرگ از یک سو واقع بینانه‌تر است اما از سوی دیگر، طراوت و تازگی نگاه کودک را ندارد. یک جور خاک گرفتگی در بن و بنیاد بزرگ سالی هست. بد‌ترین چیز بزرگ سالی به نظرم این است که پی می‌بری زندگی آن چیزی که تمام سال‌های کودکی، نوجوانی و حتی جوانی تصور می‌کردی نیست و برای همین هم باید به دست دیگران نگاه کنی، ببینی آن‌ها چه کار می‌کنند که می‌گذرانند و تو هم شبیه‌‌ همان کار‌ها را بکنی. بزرگ سالی بر خلاف کودکی، افق آینده را ندارد، در افقش پیری و مرگ نشسته است. البته می‌دانم که نه از بزرگ سالی آدم‌ها به طور کلی که از تجربه شخصی خودم می‌نالم. به دور و برم نگاه می‌کنم، شاید دارم بد بزرگ سالی می‌کنم. شاید بهتر از این هم می‌شود. حالا که ناگزیر چشم بر واقعیت گشوده‌ام و جهان کوکانه را پشت سر گذاشته‌ام، آیا ناگزیر باید جهان را چنین تلخ ببینم؟ پس موهبت‌های بزرگ سالی کدامند؟ دستاوردهایی که تا به حال برایش مقدمه چینی کرده‌ام، وقتش نیست که به دست بیایند؟ انباشت تجربه‌ام قرار نیست به کار بیاید و دیگر خطاهای گذشته را تکرار نکنم؟ شاید خوشی‌های بزرگ سالی در همین چیز‌ها رخنه کرده‌اند. نمی‌دانم، شاید در یک دوران گذارم. هر جه هست، همه چیز بیش از آنکه باید مبهم است. راستی آیا بزرگ سالی برای همه چنین طنین ناخوشایندی دارد؟