میل های مبهمِ بی نام
همیشه در نوجوانی دوست داشتم بدانم آدمهای دیگر جهان را چطور میبینند. میدانستم که هر کسی خودش را مرکز عالم میداند و عالمِ او چیزی جدای از عالمِ هر کس دیگری است؛ عالمی است که به مرکز وجود او سامان مییابد و قرب و بعد چیزها به او و معنایشان برای اوست که تار و پود این عالم را میسازد. همیشه دوست داشتم از عالمِ خودم فراتر بروم و در چشم دیگران بنشینم یا در پوست آنها بروم. نمیدانم؛ شاید دوست داشتم دانای کل باشم. در همه خانهها و اتاقها حضور داشته باشم، از نگاه هر آدمی چه مهم و چه معمولی به جهان بنگرم و معنای روابط هر آدمی با دیگران را بفهمم. خیلی مواقع فکر میکردم این حس باعث میشود با همه مردم جهان احساس آشنایی کنم و احساس کنم میشناسمشان. این حس هنوز هم در من اگر نگویم به پررنگی نوجوانی ولی تا حدی به همان اندازه وجود دارد. نمیدانم شاید میل به تملّک است؛ مثلا میخواهم آدمها را به تملّک خودم دربیاورم. یا شاید نوعی میل به اعمال قدرت باشد. هر چه هست عطشی سیری ناپذیر در درون من برای رسیدن به آن وجود دارد.
احساس دیگری هم شبیه همین حس از نوجوانی تا کنون در من وجود داشته و دارد و آن هم میل به چیزی است شبیه بلعیدن اشیاء و امور. هر آنچه دوست دارم را میخواهم ببلعم. میخواهم از آنِ خودم و جزئی از دورن خودم بکنم. گلهای زیبا، کتابهای خوب، آدمهای مهربان یا زیبا، نوزادان شیرین دوست داشتی و مقالات خواندنی و.... برای این بلعیدن نیز عطشی سیری ناپذیر در من هست.
گاهی به این فکر میکنم این قبیل احساسهای کمی پیچیده و به تعبیری مرتبه دوم (مرتبه دوم در قیاس با احساس گرسنگی، تشنگی، میل جنسی، غم و شادی مستقیم و...) از کجا در من پدید آمدهاند و منشأشان کجاست. این احساسها در من دیرپاتر از آنند که بتوانم نادیدهشان بگیرم. گاها حس میکنم در دام احساس اولی که گفتم یعنی میل به دانای کل بودن میافتم و بخشهایی از عمرم را صرف تلاش بیهوده برای رسیدن به آن میکنم. گاهی حس میکنم شاید این احساس از عمیقترین احساسهای درون من باشد و خلاصه نمیدانم. معمایی شده برایم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.