زندگي پنجره است.

 

ديروز كه رفته بودم سر قبر او ، ياد ِ صبح آن روز زمستاني افتادم كه بيش از هميشه به او نزديك بودم. من بودم و آن پير مرد ِ آرام و عميق ؛ و من از او خواستم كه چيزي به من بياموزد . پير مرد گفت :

 

" گوش باش. بگذار هستي با تو سخن بگويد. زندگي از حنجره هاي مختلف با تو حرف مي زند. بايد تلاش كني كه خوب بشنوي و آماده شنيدن هاي جديد ، از جاهاي جديد و به گونه هاي متفاوت باشي."

 

اندكي تامل كرد و در حالي كه به جاي دوري خيره شده بود ادامه داد :

 

" زندگي يك پنجره است و نه يك پنجره كه هزاران پنجره ؛ ولي در هر حال ، زندگي پنجره است. پس بايد بدوي تا از پشت پنجره هاي مختلف به آنچه به تو نشان مي دهد ، نگاه كني. ماندن در يك پنجره يعني بي معنايي ، يعني پوچي و يعني مرگ. زندگي از من و تو مي خواهد كه هر گاه تصويري براي ما نا بسنده بود ، از آن عبور كنيم و از پنجره ديگري نگاه كنيم ، اينگونه است كه ما با هر گام ، به حقيقت نزديك تر مي شويم. "

 

بعد نگاهي به دستانم انداخت و گفت :

 

" سعي كن ، هيچ وقت بي كار نباشي. هميشه تلاش كن. تلاش تو همه چيز را خلق مي كند . دستان تو به همه چيز رنگ و معنا مي دهد."

 

پير مرد انگار نگران هيچ چيز نبود و گويي كارهايي كه مي خواست همه را كرده بود. پير مرد ِ دوست داشتني ، دو كوچه پايين تر از ما زندگي مي كرد. مرد بزرگي بود ؛ از آنها كه با همه ي بزرگي ، بزرگترين چيزي كه دارند ، تنهايي و اصالتشان است.

 

پير مرد ، چند ماه بعد فوت كرد . من بارها به آن صبح زمستاني كه به خاطر سحرخيزيم توانسته بودم اندكي با او تنها باشم ، فكر كرده ام و به آرامشي كه در چشم هايش بود. اين روزها دوباره به ياد حرف هاش افتادم : " زندگي يك چيز نيست. زندگي يك وجود سيال است . هماندم كه بخواهي آن را به چيز ثابتي وصف كني ، از دست مي رود."

 

عاشقانه هاي من

 

فكر مي كردم چطور يك نويسنده كه هيچ گاه عاشق نشده ( و شايد هميشه عاشق بوده و از فرط اين عاشقي ، خبرنگارها ، عاشق بودنش را نمي فهمند) ، مي تواند 20 داستان عاشقانه را در كتابش بياورد و اسم كتاب را هم بگذارد :" عاشقانه هاي من ِ نويسنده "، 20 داستان عاشقانه كه هر كدام روايتي متفاوت از عشق است و در هر كدام ، چنان صحبت كند كه گويي از دل تجربه هاي عاشقانه با تو سخن مي گويد. بگذار دقيق تر بگويم : در مقدمه اش نوشته :

 

‌" عشق و تنها عشق است كه مي تواند آدمي را از اين تاريكي ِ دلهره آور رهايي بخشد و تنها ((دوستت دارم است )) كه ارزش قرن ها تامل را دارد*. در آن هنگام كه ازخواسته هايت خالي مي شوي و زندگي پر از اندوه و ترديدت را در كنار او كه دوستش داري ، به تمسخر مي نشيني ، تنها و تنها همين يك لحظه است كه به تو شكوه جاودانگي را مي بخشد و تو را به تجربه بي نهايت بودن مي رساند."

 

و من چند بار اين مقدمه را خوانده ام و به اندازه تمام فيلم ها و داستانهاي عاشقانه اي كه  ديده يا خوانده ام ، در مورد عشق چيز ياد گرفته ام و به وسعت تمام عشق هاي نداشته ام ، عاشقي كرده ام.

 

مي گويد عشق رهايي بخش است و من به ياد تو مي افتم. به ياد تو كه در تمام داستانهاي عاشقانه اش پخش شده بودي و تو هيچ كدام از آن ها نبودي و همه شان بودي. تو كه در ميان تمام لحظاتم گسترده اي. نمي دانم كجايي. اين روزها ، وقتي متنفر مي شوم هم ، گويي با تو عشق بازي مي كنم. البته نمي دانم اسمش چيست ، همينطوري مي گويم عشق بازي ، چون واژه ندارم. حتي نمي دانم كه احساس من نسبت به تو عاشقانه است يا چيز ديگري. آنقدر در ميان همه چيز و از ميان تجربه هاي گوناگون با من سخن گفته اي كه فكر مي كنم فقط با بودن مي توان با تو عشق بازي كرد و نه  در هيچ حالت خاصي و زمان ويژه اي. مي بيني ، هيچ كس نمي فهمد. بيچاره ها دارند تلاش مي كنند تا از حرف هاي من سر در بياورند. از حرفهاي كسي كه روزي هزار بار خودش را انكار مي كند. لحظه هايش را آتش مي زند ، پر و خالي مي شود و آه مي كشد و تو را كه مي سوزانيش نمي يابد. باور كن كه من هم معتقدم و بهتر بگويم : ايمان دارم كه تنها عشق است كه رهايي مي بخشد. ولي باور كن نمي دانم. باور كن از دست خودم خسته ام ؛ از اين تجربه هاي يك سره طوفاني كه دارد از پا درم مي آورد. باور كن. بگذار تا بفهمم. من دارم ديوانه مي شوم. دارم همه چيزهايي كه هستم را بالا مي آورم. دارم از اين همه زندگي خسته مي شوم. به خودم خيره مي شوم و خودم را نمي شناسم. تو كه مي بيني ، تو كه مي داني و مي فهمي كه به دنبال چه چيز مي گردم. چرا بر اين همه آتش ،‌ آبي نمي پاشي يا نمي گذاري كه يك باره بسوزم و تمام شود.

 

بگذار فكر كنند كه ديوانه ام ، چه فرقي مي كند ، مگر چيزي باقي مي ماند و مگر اصلا چيزي از كسي باقي مانده است. بگذار از آرزوهام بنويسم كه بعضي روزها در هيچ جا نمي گنجد و مرا مي برد به پشت بام تا پرتم كند توي كوچه ، جلوي آدم هايي كه با عجله مي روند تا به كاري برسند ، تا من كه كاري جز سوختن و خاكستر شدن ندارم را ببينند. اي كاش از اين حرف هاي همه پراكنده ، چيزي مي فهميدم تا بدانم كجاي وجودم هستي و در كجا مي توانم آمدنت را انتظار بكشم. اي كاش مي دانستم كجا مي شود از تو فرار كرد. اي كاش مي شد ، خودم را كه با تمام وجود به تو چنگ زده ام ، از بيرون مي ديدم. اي كاش ، مي داني اين اي كاش آخر چه حرف هايي دارد پس نمي نويسمش.

 

از آن نويسنده و كتابش مي گفتم كه از دستم در رفت و طولاني شد. دست خودم نيست. اصلا گيرم آن نويسنده كتابش را هم بنويسد (كه هنوز ننوشته ) و گيرم من هم داستانهاش را بخوانم و ويرايش كنم و اصلا اگر بيايم و با شما از عشق بگويم و فرياد بزنم كه " عشق و تنها عشق است كه رهايي مي بخشد " ولي آخر سر ، آيا حرف هم را مي فهميم ؟ بعيد مي دانم. بگذار هر كدام از دل تجربه هاي خودمان به جهان نگاه كنيم و آن را بفهميم ولي هر جا كه احساس كردي مي خواهي زندگي ات را بالا بياوري ، بدان كه به عشق نياز داري ( هر جور كه خودت آن را مي فهمي ) و ياد حرف من بيفت كه " عشق و تنها عشق است كه رهايي مي بخشد".

 

----------------------

 

پا نوشت :

 

*-  " دوستت دارم. اين كلام بسيار رمز آلود و تنها چيزيست كه لايق قرن ها تدبر است."  كريستين بوبن ، داستان كوتاه "فراتر از بودن"

 

زیستن در جهانی شاعرانه

 

دروغ مي شنويم و ذهن هايمان آزرده مي شود. اوضاعي را كه روز به روز ويران تر مي شود ، نگاه مي كنيم و حسرت مي خوريم. رنج مي كشيم ، فرسوده مي شويم و در جواني ، پیری را تجربه می کنیم. لعنت مي فرستيم به هر چه دروغ ، به هرچه خيانت ، به هرچه بي عدالتي و به هر چه عوام فريبي. روزهايمان در لعنت به اين و آن سپري مي شود. دل هايمان مي شود جاي نفرت و كينه. نفرت و كينه اي كه خودمان سازنده آن نيستيم ، در دلهايمان كاشته مي شود. از جبر ِ در اين خاك زيستن است كه دلهايمان را نفرت و كينه پر مي كند. و ما كه پر از كينه و اندوهيم ، درمانده مي شويم و در كار خويش مي مانيم ، و نا اميد مي شويم و ... .

 

من براي التيام دردهام و براي خالي كردن دلم از كينه ها و زهري كه آنها در وجودم مي پاشند ، به شعر پناه مي برم ، و به دنياي شاعرانه. در ميانه ي خبرهاي همه بد ، دري به دنياي شعر مي گشايم و روحم را به مهماني لطافت مي برم. هيچ چيز در آن بيرون تغيير نكرده و موضع من در برابر سختي ها و بدي ها نيز. آنچه تغيير كرده ، درون نا آرام من است. بار ها شنيده ام كه وقتي اوضاع بيرون ، به اوج نا بساماني مي رسد ، عرفان و آموزه هاي درونگرايانه ، گسترش و مقبوليت مي يابد و ما نيز از اين قاعده كلي خارج نيستيم ولي به نظر من ، براي مبارزه هم ، دروني آرام لازم است. دروني كه از هيجانهاش نياشوبد و در عمل ، دستخوش احساسات نشود. پس چه بخواهي فرار كني از آنچه در اين واقعيت ِ خشن تو را مي آزارد و چه بخواهي باستي و مبارزه كني ، پيشنهاد مي كنم از مسير شعر عبور كن و وارد دنيايي شاعرانه بشو. بعد ، آنگونه كه هستي ، دنياي شاعرانه تو ، يا به فرار تو كمك مي كند و يا به مبارزه ات. هر چه هست ، دنياي شاعرانه ، در برابر اين همه كينه و نفرت ، هديه اي از لطافت و آرامش  خواهد داشت.

 

-------------------------------------------

پانوشت :

اميدوارم به معناي " نگاه شاعرانه " و "دنياي شاعرانه "دقت كني . نگاه شاعرانه به معناي وارونه ديدن واقعيت يا افتادن به دام توهم نيست ، بلكه ديدن جهان به گونه اي متفاوت از نگاه عرفيست. به طوري كه در آن جنبه هاي لطيف و عميق زندگي برجسته مي شوند و خود فاعل ( خود شخصي كه اتفاقات را مي بيند و قضاوت مي كند) به عنوان بازيگري جدي در آن حضور مي يابد.

 

توضیحی برای ما که می خواهیم اصیل باشیم.

 

 

خيلي  از ما ، دغدغه اصيل بودن داريم ، يعني دوست داريم به صرافت طبعمان رفتار كنيم. در اجتماعي كه محدوديت هاي پنهان و آشكار آن ، روح ما را مي آزارد ، به دنبال اين هستیم كه خودمان باشيم ، خود مان را بشناسيم و چنان زندگي كنيم كه گويي هيچ عامل بيروني نيست كه ما را به كاري مجبور كند. اين حالت چه به صورت نوعي مبارزه بر عليه فرهنگ حاكم باشد و چه به صورت نوعي گزينش فرديت و پاسداشت آن و چه به صورت نوعي ميل به عارفانه زيستن ، در هر حال و به هر صورتي كه باشد و هر نحوه رفتاري كه انتخاب شود ، بايد اين سوداي محال را از سر خارج كرد كه مي توانیم اصيل زندگی کنیم. به تعبير ديگر ،  اصيل بودن و به صرافت طبع عمل كردن ، براي انساني كه در اجتماع تربيت شده ، محال است و اگر نگويم محال ، تقريبا غير ممكن است. اجتماع غلبه خود را در هر حالتي كه باشيم و هر انتخابي كه بكنيم ، در ما تثبيت كرده است. اگر چنان زندگی کنیم که اجتماع ، خلاف آن را از ما خواسته است ، باز هم به نحوه ای از خواست اجتماع ، تن داده ایم. رفتار ما پاسخیست که اجتماع برای ما ندرارک دیده است.

 

از طرف ديگر ، گاهي ممكن است به نظر برسد كه ما در اعتراض به نحوه هاي زيست معمول زندگي نمي كنيم ، بلكه كاملا به صرافت طبعمان رفتار مي كنيم  - و چنان مي كنيم كه دلمان مي خواهد و گمان مي كنيم كه درست است - ولي در اين حال كه ما به گزينشي اصيل دست مي زنيم ، به تعبير روانشناسان اجتماعي ، به دستور يا الگوي پنهاني از جامعه تن مي دهيم. ممكن است كه ما به الگوي صريح اجتماع ، تن نداده باشیم  ولي در بند الگوي پنهاني از آن هستیم. تمام حرف اين است كه ما در فرايند رشد و اجتماعي شدن ، به يك معنا ، فرديت تمام و كمال خود را از دست داده ايم و اجتماع و غلبه خواست ها و ارزش هاي آن ، بسته به وضعيت و سنخ روانیمان ، خود را در شخصيت ما نمايان مي كند. اجتماع امکانهایی برای زندگی را در اختیار افراد قرار می دهد و آنها مجبورند از میان این امکانها ، دست به انتخاب بزنند. اگر در اين حرف با من هم نظر هستيد ، مي خواهم از آن دو نکته را  نتيجه بگيرم :

 

۱ -  هم خودشناسي و هم زيستن به اصطلاح اصيل ، در گرو شناخت اجتماع و آزمودن تجربه هاي آن و پي بردن به الگوهاي مختلف زندگي در اجتماع است. آن وقت فريب خود را نمي خوريم و مي توانيم تشخيص بدهيم كه خودِ ما ، آنچنان هم اصيل نيست و تنها كاري كه مي توان كرد ، بي اميد ِ اصالت كامل ، نزديك شدن ، به اصالت است. يعني عبور از تاثير پذيري جدي از اجتماع به صورت ضعيف تري از آن. در اين حال ، در مواقع مختلف ، احساس نمي كنيم كه در اصيل بودن شكست خورده ايم يا  زمانهايي نمی رسد که احساس كنيم  با خودمان غريبه ايم و برخي از رفتارهايمان در نظرمان عجيب جلوه  می كند.

 

۲- بهبود وضعیت اخلاقی و آرامش روانی افراد جامعه  تا حد زیادی در گرو بهبود وضعیت جامعه از این لحاظهاست. بنابراین ، باید به عوامل موثر بر اجتماع از قبیل اقتصاد و  قدرت و ... توجه جدی داشت ( اما با رویکردی که از نوعی دغدغه وجودی برای اصیل زیستن ناشی می شود و نه به صورت در افتادن در مناسبات سطحی آنها ). از این منظر ، توصیه های فردی برای اصیل زیستن، با ایجاد سودایی محال ، بعید نیست زمینه سرخوردگی و نا امیدی را فراهم کند. اگر از افراد چیزی را بخواهیم که نشدنیست ، در پس ِ تلاش صادقانه آنها ، غمی بزرگ تر را برایشان تدارک دیده ایم.

 

--------------------------

 

پا نوشت :

 

دوستانی که با آراء استاد ملکیان آشنایی دارند ، ممکن است نتیجه گیری دوم من را به حساب انتقاد بر نظرات ایشان بگذارند ، ولی لازم است این توضیح را اضافه کنم که ایده این نوشته برگرفته از مقاله ایست که خود استاد ملکیان در آن ، دعوت به اصیل زیستن، که فیلسوفان اگزیستاسیالیست بر آن تاکید زیادی دارند را نقد می کند. خود استاد ملکیان به  این گونه تاثیرات اجتماعی واقف اند و در آثارشان ، ارجاع به نظرات روانشناسان اجتماعی فراوان است. نکه ای که گفتم - اگر انتقادی باشد - بر آنهاییست که بخواهند تمام پازل فکریشان را با آراء استاد ملکیان بسازند. نظرات ایشان در جایگاه خود ، یکی از موفق ترین پروژه های این سالهاست و ما باید با فهم دقیق محتوا و جایگاه آنها ، از آسیب هاب احتمالی ای که خود ایشان نیز بر آن واقفند ، دوری کنیم.

 

و من در ابتداي توصيف مي مانم ...

 

سر درد عجيبي داشتم. آنقدر سرم درد مي كرد كه حتي خوابم نمي برد.راه رفته بودم و خيلي راه رفته بودم. آنقدر كه پاهايم درد بگيرد و بدنم ضعيف شود تا ذهنم از كار بيفتد و از اين حيرت خارج بشوم.

 

خوابم نمي برد. از كنار ميز ناهار خوري كه رد شدم ، يك انار درشت ( كه پوست لطيفش از پُري داشت مي تركيد) به همه ي فكرهام پايان داد. افتادم در ازدحام حرف هاي عميق ِ انار. زيبا بود. هر چه بگويم ، باورت نمي شود. حرف مي زد. با صدايي بلند. پدر و مادرم با مهمانها حرف مي زدند ولي صدايشان را نمي شنيدم. صداي انار!! خودم از اين وضعيت خنده ام گرفته بود ، ولي نمي خنديدم ؛ گوش مي كردم. حرف هاي انار ، زيبايي بود. يعني جوري حرف مي زد كه گويي مي تواني زيبايي را به جاي اينكه بفهمي ، بشنوي. انگار واژه داشت. دلم نمي آمد كه درونش را بشكافم ، راستش مي ترسيدم. من در هجوم زیبایی و پیچیدگی بودم. برایت پیش آمده وقتی که از شدت شگفت زده شدن و ندانستن و نفهمیدن ، بترسی که ادامه بدهی؟ مي ترسيدم از اينكه اگر‌ آن را بشكافم ، نتوانم تحمل كنم. سرم داشت مي تركيد و من از صداي انار ، شگفت زده بودم. دانه ي انار را تصور مي كردم و رنگ قرمزش را و همه چيزش را . شگفت زده نمي شوي؟ من درمانده شده بودم. انار را برداشتم ، بوسيدم ؛ نه يك بار ، كه چند بار. تمام حيرت ديشبم  و تمام سر دردم ، در ازدحام وجود انار ، محو شد.

 

---------------------

پا نوشت :

 

دوست داشتم از لذت ِ آن لحظه برايت بگويم و حالت دلنشيني كه هنوز از روحم بيرون نرفته. قول داده بودم روايتگر لحظه هاي شیرین زندگيم باشم ولي نمي توانم ، نمي شود. تو خودت بايد به صداي انار گوش بدهي و به صداي سيب ، پرتغال ، خرما ، انگور و ... و به صداي همه چيز هاي معمول زندگي كه حرف مي زنند. من از اين شنيدن گه گاه ، تا روزها سرشارم.

 

 

شاعر نمرده است ، ولي...  آه از غم رفتنش ...

 

سه‌شنبه*؛

چرا تلخ و بي‌حوصله‌؟

سه‌شنبه؛

چرا اين همه فاصله؟

سه‌شنبه؛

چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه‌شنبه

خدا كوه را آفريد!

              قيصر امين‌پور

خيلي كوتاه بود : قيصر امين پور درگذشت. همه ي خبري كه مي توان نوشت همين است . مي توان از تاريخ تولد و مرگ او گفت و از اين كه شاخص ترين چهره در ميان شاعران هم نسلش بوده ، يا شعر را خوب مي فهميده و روح صيقلي و شخصيتي پر از محبت و همدردي و دلسوزي داشته و هزار چيز ديگر ، ولي همه اين حرف ها در پس بهت ِ شنيدن آن خبر كوتاه ، چون صداهايي مبهم ، مي گذرند و تو را به سوي خود جلب نمي كنند. هم غمگيني و هم اندكي خيالت آسوده شده است : دردهاي قيصر به پايان رسيد ولي افسوس مي خوري كه چرا اينقدر زود. او در اين سالهاي اخير ، درد مي كشيد و تو نمي خواستي درد كشيدن كسي كه شعرهايش را دوست داري و آنها را لمس مي كني ، ببيني ولي گمان هم نمي كردي كه به اين زودي ها برود.

گاهي فكر مي كردم كه شعر هاي امين پور ، براي من سروده شده ؛ يعني براي آنهايي كه مثل منند. از دل تجربه هاي روزمره ي سخت و تكراري ، حرف هايي بيرون مي كشيد كه با بهت مي نشستم و به ظرافت آنها خيره مي شدم و هي تلاش مي كردم كه من هم از اين جهان شاعرانه بهره اي ببرم. شعرهايش را زياد مي خواندم و بسيار به دلم مي نشست و امروز كه او رفته ، به اندازه يك ابر دلم گرفته و  هنوز نمي دانم چه بگويم . باز هم اين سوال در ذهنم تكرار مي شود كه : چرا ؟ و بعد مي پرسم : سرنوشت ما چه خواهد شد؟ بازي زندگي و مرگ را درك نمي كنم. هنوز بايد بنشينم و ببينم. من كه تا به حال چيزي نفهميده ام.

-----------------------------------

* قيصر امين پور ، ساعت 3 صبح امروز‌ ، سه شنبه بر اثر حمله قلبي درگذشت.

 

روايتگري ِ لحظه هاي اوج

 

گرفتاري غريبيست. وقتي مي خواهم بنويسم و گاه گاه درد دل كنم ، جلوي خود را مي گيرم و مي گويم : بگذار در خودت بماند و ديگران را با رنج هات درگير نكن. آنقدر اندوه و نا اميدي هست كه براي هر كسي سهمي كافي باشد و عده اي هم كه خسته ي دردهايند و گوشي براي درد دل مي خواهند. با وبلاگ كه نمي توانم گوشي براي درد دل كسي باشم ، پس بگذار كه دردهايم كسي را نيازارد. مي توانم از آنچه روي مي دهد و نا اميدم مي كند بنويسم و از آنچه پيرامون ماست و همه ما را فرا گرفته و همه مي بينند ( بيش و كم ) ، اما هنر در اين نيست كه رنج هايي كه همه با آن درگيرند را روايت كنم و باز اندوهي بيفزايم ؛ هنر اين است كه در اين ميان ، آنچه از خوبي و شادي مي توان ديد را ببينم و براي آنها كه وقتي از عمر خود را براي خواندن نوشته هايم مي گذارند ، حرفي از اميد و آرامش بنويسم. هنر اين است كه پنجره اي باشم ، گشوده در برابر تجربه هاي گاه گاه شيرين زندگيم و ديگران را هم در آن شريك كنم. روايتگري اندوه براي كسي كه درگير نا اميديست ، همراهي او به سمت پرتگاه است. درست است كه براي بيرون رفتن از نا اميدي بايد آن را دقيقا فهميد ولي مي توان از آن گذر كرد و همه لحظات عمر را به دست آن نسپرد. مي توان در جايي بود و دل در گرو آنجا نداشت.

 

مي خواهم از شادي ها و اميد بگويم ، بي آنكه چشمم را بر فشارها و رنج ها ببندم. مي خواهم از دنيايي زيبا بنويسم ، بي آنكه اين ورطه را فراموش كنم. مي خواهم از معناي زندگي بگويم بي آنكه يادم برود اين هجمه بي معنايي به لحظاتم را ، و معتقدم كه مي شود ، چرا كه زندگي هر فرد آميزه ايست از لحظاتي كه در آن به اوج مي رسد و لحظاتي كه فرود مي آيد. مي توان روايتگر لحظات اوج بود و با اين كار پنجره اي شد براي خود و ديگران براي ديدن عرصه اي جديد و تلاش براي مقيم شدن در دنيايي زيباتر . حداقل كاري كه مي توان كرد ، ايجاد اميد است و به نظر من مي توان اميدوار بود ، بدون فريب و خوش خيالي. زندگي امكان تجربه هاي زيادي را برايمان فراهم خواهد كرد . بايد در عين ويراني ، اميد داشت ، حتي اگر نه به دنياي بيرون ، به دنياي درون.

 

----------------------------------

پا نوشت :

 

اين روزها به اين فكر مي كنم كه چگونه مي توان فرسوده نشد ، و شادم در عين غم. تجربه پيچيده ايست.