ديروز كه رفته بودم سر قبر او ، ياد ِ صبح آن روز زمستاني افتادم كه بيش از هميشه به او نزديك بودم. من بودم و آن پير مرد ِ آرام و عميق ؛ و من از او خواستم كه چيزي به من بياموزد . پير مرد گفت :

 

" گوش باش. بگذار هستي با تو سخن بگويد. زندگي از حنجره هاي مختلف با تو حرف مي زند. بايد تلاش كني كه خوب بشنوي و آماده شنيدن هاي جديد ، از جاهاي جديد و به گونه هاي متفاوت باشي."

 

اندكي تامل كرد و در حالي كه به جاي دوري خيره شده بود ادامه داد :

 

" زندگي يك پنجره است و نه يك پنجره كه هزاران پنجره ؛ ولي در هر حال ، زندگي پنجره است. پس بايد بدوي تا از پشت پنجره هاي مختلف به آنچه به تو نشان مي دهد ، نگاه كني. ماندن در يك پنجره يعني بي معنايي ، يعني پوچي و يعني مرگ. زندگي از من و تو مي خواهد كه هر گاه تصويري براي ما نا بسنده بود ، از آن عبور كنيم و از پنجره ديگري نگاه كنيم ، اينگونه است كه ما با هر گام ، به حقيقت نزديك تر مي شويم. "

 

بعد نگاهي به دستانم انداخت و گفت :

 

" سعي كن ، هيچ وقت بي كار نباشي. هميشه تلاش كن. تلاش تو همه چيز را خلق مي كند . دستان تو به همه چيز رنگ و معنا مي دهد."

 

پير مرد انگار نگران هيچ چيز نبود و گويي كارهايي كه مي خواست همه را كرده بود. پير مرد ِ دوست داشتني ، دو كوچه پايين تر از ما زندگي مي كرد. مرد بزرگي بود ؛ از آنها كه با همه ي بزرگي ، بزرگترين چيزي كه دارند ، تنهايي و اصالتشان است.

 

پير مرد ، چند ماه بعد فوت كرد . من بارها به آن صبح زمستاني كه به خاطر سحرخيزيم توانسته بودم اندكي با او تنها باشم ، فكر كرده ام و به آرامشي كه در چشم هايش بود. اين روزها دوباره به ياد حرف هاش افتادم : " زندگي يك چيز نيست. زندگي يك وجود سيال است . هماندم كه بخواهي آن را به چيز ثابتي وصف كني ، از دست مي رود."