بعد از مدت ها انگیزه پیدا کردم در وبلاگم چیزی بنویسم.خیلی کم نویس شده ام.نه مقاله ای ، نه مطلبی در وبلاگ و نه حتی خاطره ی درست و درمانی می نویسم. از این به بعد سعی می کنم دوباره به اینجا سرکی بزنم و چیزهایی بنویسم. چیزهایی که مایلم بیشر شبیه حرف ها و نوشته های چند سال پیشم باشد تا آنهایی که این روزها در دفتنر خاطراتم می نویسم. چند سال پیش به دنبال آینده ای پر امید بودم و این امید ، نوشته هایم را همیشه برای خودم جذاب می کرد اما این روزها بیش از امید ، گونه ای احساس حسرت در دلم وجود دارد، احساسی از نوستالوژی عمیق. احساس اینکه شهر با همه ی بزرگیش تنگ شده و دیوارهاش دارند بر روحم آوار می شوند. بگذریم ، خلاصه اینکه دارم مثل پیرمرد ها می شوم.