پدیده نامجو
همیشه وقتی سخن از نامجو به میان می آید ، همه از ساختار شکنی و تلفیق و
... می گویند و اینکه محسن نامجو زبان نسل ماست که بیان دردها و سرگشتگی
های ما را می کند. من هم با این حرف موافقم و چقدر آن اوایل که نامجو گوش
می کردم ، سرشار می شدم. ولی بعد ها کمی ترسیدم از نامجو. از اینکه زبان
گویای نسل ماست و البته باید بگویم نسل جوان تحصیل کرده ی ما (چرا که به
قول دوستی ، نامجو موسیقی همه پسند دانشجویی ماست . هنوز هم بعد از چند
سال از ظهور پدیده ی نامجو ، در میان غیر دانشجویان یا حتی بسیاری از
دانشجویان ، ساسی مانکن ، فلاکت ، عبدالمالکی و ... طرفداران بسیار بیشتری
دارند تا نامجو). داشتم می گفتم ، کم کم از نامجو ترسیدم برای اینکه
سرگشته بود ، برای اینکه ویران بود ، برای اینکه می گفت : شاید که آینده
از آن ما ، برای ا ینکه درد داشت و خیلی درد داشت. همه ی این ترس ها به
کنار ، من به این دلیل از نامجو می ترسیدم که همانند همه ی ما اهل ویران
کردن بود ، اهل چشم دوختن به ویرانه ها و بدبختی ها.
محسن نامجو له شده ، خرد شده و خسته است. محسن نامجو و کارهایش بخش هایی
از روح هر کدام از ما را در خود دارد. هر کدام از ما که مجموعه ای از
ناکامی ها ، ترس ها و اضطراب هاییم . حتی نامجو آیینه ی ماست که در
سرگشتگی خود غرقیم و حتی راهی نمی جوییم ، کتابی نمی خوانیم و تردید های
فلسفی و وجودی مان ، سالهاست که فقط به صورت نق زدن و گاه عصیان بروز می
کند و باز به طور ادواری فروکش می کند و دوباره زمانی دیگر و در جایی دیگر
سر بر می آورد و ما عادت می کنیم به تردید و شک و اصلا دل خوش می شویم به
وضعیت فلاکت بارمان. هر کدام از ما که به نامجو نگاه می کنیم بخش هایی از
وجود خودمان را می بینیم که گاه جرئت بروزش را داشته ایم یا نداشته ایم .
همه ی این حرف ها را زدم که بگویم ، دقیقا به این دلیل که نامجو بیان
دردهای و دغدغه های نسل جوان تحصیل کرده ی ماست ، من از او می ترسم و در
واقع از خودمان می ترسم. من از این همه اضطراب و ترس و سرخوردگی و نا
امیدی و ... می ترسم. هر وقت از نامجو چیزی می شنوم یاد فیلم آرامش با
دیازپام ده می افتم و اینکه نامجو هم مثل خیلی از ما خسته شده ، دارد می
برد و کم می آورد .
نامجو یک هنرمند است که معنای زندگی خودش را در هنرش می جوید و می جنگد و
فریاد می زند و خلاصه محسن نامجوست با مختصات خودش . از او باید بگذریم و
به نسلی نگاه کنیم که خراب تر از نامجوست ولی صدایی ندارد.در تنهایی بر
ویرانه ی شخصی اش می گرید و کسی نمی شنود او را. سرنوشت آنها از نامجو هم
عبور کرده. نامجو شاید دیگر بیان حال آنها نیست و من این روزها بیش از هز
چیز از این می ترسم. از این رنج ها و کم آوردن ها.
سلام. من محمود مقدسی هستم.