خواب می دیدم ...
خواب میدیدم به خانه جدیدی نقل مکان کردهایم که جای کافی برای کتابخانههایم ندارد و مجبور شدهایم قفسهها را کنار خیابان بگذاریم و کتابها را همانجا توی قفسهها بچینیم. خواب میدیدم مدام پایین میآیم و به کتاب هام سر میزنم و نگرانم کسی آنها را نبرد. بعد با خودم میگویم، ایرادی ندارد اگر به درد کسی میخورد، ببرد بخواند و بیاورد. بعد فکر میکنم اگر باران بیاید چه کار کنیم؟ یک هو ترس توی دلم میافتد که اگر باد شدیدی بیاید چه؟ اصلاً اگر ماشینی از مسیرش منحرف بشود و بزند به کتابخانههای من چه؟ بعد همینطور کلافه و سردرگم حس میکنم زلزله شده و کتاب هام از قفسهها پرت میشوند بیرون و من بلافاصله برشان میدارم و بر میگردانم سر جایشان. صبح که از خواب بیدار شدم، حس غزّالی را داشتم که راهزنی کاروانش را زده بود و غزالی التماس میکرد که کاری به کار کتابهایم نداشته باشید.
سلام. من محمود مقدسی هستم.