چند وقت پیش در تاکسی نشسته بودم و چون مسافت طولانی بود مقاله‌ای از کیفم در آورده بودم و می‌خواندم پیرامون عواطف و احساسات با نام passions . کنار دستم مرد میانسال خوشپوشی نشسته بود که دیدم مدام سرک می‌کشد روی کاغذهای من. مدتی گذشت و زمانی که داشتم ورق می‌زدم تا از صفحه اول که عنوان مقاله در آن بود به صفحه دوم بروم، مرد میانسال یک هو پرسید: «این همون شهوت نیست؟» یک هو همه تاکسی حواسشان جمع ما دو نفر شد. خیلی زود دوزاری‌ام افتاد و گفتم «passion رو می‌گید؟» گفت «بله». گفتم «نه الزاماً passion .در اینجا به معنای هیجان و احساس و شورمندی و این هاست و passionate هم می‌شود پرشور و پرحرارت و با احساس.» مرد میانسال خوشپوش نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و بی‌خیال شد و من هم خواندنم را ادامه دادم. کمی نگذشت که دوباره گفت ببخشید: «من ادعایی ندارم ولی چند سالی در خارج تحصیل کردم و به نظرم می‌رسه این واژه یعنی شهوت.» گفتم «برای چی؟» گفت: «انگلیسی‌ها وقتی می‌گن: She is a passionate girl یعنی فلانی عجب دختر سکسی‌ای است». نگاهی کردم و گفتم «حق با شماست، شورمندی و هیچان اقسام مختلفی دارد و این هم یکی از این اقسام است. همچین معنایی را من هم دیده‌ام. بله، passion به معنای شهوت هم هست ولی در این متن معنایش همانی است که گفتم.» این را که گفتم لبخندی به نشانه پیروزی زد و بی‌خیال شد. کمی که خواندنم را ادامه دادم، حوصله‌ام سر رفت و با خودم گفتم بیا و حالا تا آخر مسیر، به جای کلمه passion همین معنایی را بگذار که این مرد خوشپوش می‌گذارد و ببین این متن ِ مربوط به «فلسفهٔ اخلاق» چه چیزی از آب در می‌آید. با لحاظ کردن این معنا شروع کردم به خواندن. هر چه جلو‌تر می‌رفتم بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. زیرچشمی نگاهی به مرد خوشپوش میانسال خارج تحصیل کرده انداختم و دیدم با کنجکاوی به من و نوشته هام نگاه می‌کند. کلی که با خواندن این متن فلسفی-جنسی خندیدم، قبل از اینکه پیاده شوم گفتم "حق با شماست، شوخی می‌کردم. این مطلب را از یک سایت جنسی گرفته‌ام و داشتم اذیتتان می‌کردم. کلّش را خواندم. خیلی جالب بود. شما هم گویا از خواندن این چیز‌ها خوشتان می‌آید. بیایید مال شما." مرد که کمی سرخ شده بود، خندهٔ هیستریکی تحویلم داد و مقاله را نگرفت. اصرار کردم و به زور مقاله را دستش دادم. گفتم آنقدر‌ها هم بد نیست. مقاله علمی است. خلاصه گرفت و کرایه‌ام را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. وقتی که ماشین راه افتاد با آمیزه‌ای از عذاب وجدان و خوشحالی ناشی از رذالت به رفتن ماشین نگاه می‌کردم. از شیشه عقب دیدم مرد میانسال تحصیل کرده خوشتیپ انگلیسی‌دان، مقاله را آورده جلوی رویش و دارد می‌خواند. خنده‌ام گرفت، داشتم تصور می‌کردم چه فحش‌های رکیکی تا آخر مسیر به من خواهد داد. اما خب، از آن قسمت داستان که مرد میانسال لبخند پیروزمندانه‌ای زد و بی‌خیال شد، بقیه‌اش در ذهنم گذشته بود. یعنی دوست داشتم این کار‌ها را بکنم و نکردم. فقط تصورش را می‌کردم. از یک طرف باید مقاله را برای کلاسی که یک ساعت بعد داشتم تورقی می‌کردم و از طرف دیگر، دلم نمی‌آمد این کار را با آن بنده خدا بکنم. خدا را چه دیدی، شاید یک روز من جایی اظهار فضلی کردم و کسی اینطور حالم را گرفت. برای همین هم بی‌خیال شدم. وقتی به مقصد رسیدم، مقاله را در کیفم گذاشتم. پیاده شدم و در حالی که تاکسی از من دور می‌شد به مرد میانسال داخل تاکسی نگاه می‌کردم و به میانسالی خودم فکر می‌کردم که یک روز در تاکسی نشسته‌ام و به جوانی که بغل دستم مقاله‌ای می‌خواند با کنجکاوی نگاه می‌کنم.