یکی از کارهایی که می‌کنی این است که مدام با نیم نگاهی به مرگ، زندگی‌ات را مرور می‌کنی تا ببینی راهی که رفته‌ای راه درستی بوده یا نه. و بعد از خودت می‌پرسی راه درست کدام است و چه معیاری درستی و غلطی تصمیم‌های آدمی را روشن می‌کند؟ دقیق‌تر که می‌شوی، می‌بینی معیاری برای درستی و نادرستی در دست نداری. زندگی من اگر چطور پیش می‌رفت درست‌تر بود؟ آیا مسیری که رفته‌ام درست است یا نادرست؟ آیا اصلاً زندگی از آن قبیل چیزهاست که میتوان از درست و غلطش صحبت کرد؟ یعنی می‌توان گفت که اگر زندگی فلان مسیر را می‌رفت درست بود؟ یا درست‌تر بود؟ یا حتی بهتر بود؟ بعد از خودت می‌پرسی: مگر من چه کاری باید بکنم؟ اصلاً انسان برای اینکه مسیر درستی رفته باشد و زندگی‌اش را در راه درستی پیش برده باشد، چه کاری باید بکند؟ آیا می‌توان از راهی درست برای همهٔ انسان‌ها صحبت کرد؟ خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی این‌ها‌‌ همان پرسش‌هایی هستند که هزاران سال است مردم از خود می‌پرسند و تو هم که خواندن تجارب و تفکرات آن‌ها فکر و ذکر هر روزه‌ات شده، هنوز نمی‌توانی پاسخی برای این پرسش‌ها پیدا کتی. دوباره از خودت می‌پرسی: آیا کاری هست که با انجام آن عمر را درست سپری کرده باشیم و راهی که می‌رویم راه درستی باشد؟ و خب، گویا جوابی در کار نیست. کمی زمینی‌تر نگاه می‌کنی: شاید اگرخوش‌تر بودم یعنی اینکه راه درست تری را رفته‌ام. شاید امنیت، آرامش، سلامت روان و شادی و از این قبیل چیز‌ها را اگر معیار بگیریم مسئله حل می‌شود. یعنی راهی درست است که این‌ها را تأمین بکند. بعد به خودت که رجوع می‌کنی می‌بینی تکلیفت با شادی و آرامش هم روشن نیست. آیا می‌توان با تحمل رنج و غصهٔ دیگران به شادی رسید؟ آیا می‌توان با رفع تنش از دیگران به آرامش رسید؟ یعنی وقتی به خودت رجوع می‌کنی حس می‌کنی چیزهای زیادی را خوب می‌دانی که الزاماً شادی و آرامش به همراه نمی‌آورند. یعنی انگار این معیار پراگماتیک هم جواب نمی‌دهد. حوصلهٔ توضیح بیشتر نداری. شاید در نوشته‌ای دیگر توضیح دادی. ولی خلاصهٔ حرفت این است که این آخرین سنگر یعنی کارکرد هم سست است. بعد وقتی می‌خواهی نتیجهٔ نهایی نوشته‌ات را مطرح کنی، کمی تردید می‌کنی. به خودت تلنگر می‌زنی که زمان این جور کلی گویی‌ها گذشته است. اصلاً این کلی گویی‌های کار ذهن‌های بیمار است؛ ذهن‌های کم کار و مدعی. اما خب، از خودت می‌پرسی این نتیجه را بنویسم و تمام کنم بهتر است یا ننویسم؟ سری به دور و بر میزت می‌چرخانی. نگاهی به کتاب‌ها و چای ولرم روی میزت می‌کنی. منتظر این هستی که نوشته‌ات را تمام کنی و چای ِ در جال سرد شدن را با شکلاتی که از آن اتاق آورده‌ای بخوری. این‌ها همه مجابت می‌کند که تردید را کنار بگذاری و حرف نهایی را بزنی و نوشته‌ات را تمام کنی. بعد خیلی آرام و بدون فکر کردن زیاد می‌نویسی: به نظر می‌رسد مشکل کار این است که نسبی گرایی و شکاکیت ریشهٔ همه چیز را خورده است. تکلیف خیلی چیز‌ها را با ماندنِ صرف در حوزهٔ نظر نمی‌توان روشن کرد. باید پای اراده را وسط کشید؛ اراده‌ای که می‌تواند خطا کند.؛ اراده‌ای که ممکن است بعد‌ها به خطایش پی ببرد و برای جبرانش تلاش کند؛ و در ‌‌نهایت اراده‌ای که پروای درستی و غلطی ندارد؛ اراده‌ای که به زندگی آری می‌گوید و به پیش می‌رود تا مرگ فرا رسد. اگر ناظری آرمانی در کار باشد، او تنها کسی است که می‌تواند قضاوت کند. این گره به دست اراده باز می‌شود: اراده‌ای آری گویانه و خیر. لحظه‌ای درنگ می‌کنی و ادامه می‌دهی: دقیقاً‌‌ همان اراده‌ای که من ندارم.