تنهایی


پانزده هزار نفر ، ساعت 5 صبح، برای دیدن اعدام کسی که دارد یک ریز گریه می کند و کمک می خواهد. شوخی نیست. دارم دیوانه می شوم.

مگر شما نبودید که 25 بهمن به خیابان آمدید؟ مگر آب دست هم نمی دادید؟

مگر شماها بچه ندارید؟ برادر ندارید؟ حیوان خانگی ندارید؟
... اینقدر شهوت کشتن؟

چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم از شنیدن این خبر؟نکند من هم اگر دستم می رسید یکی از آن 15000 نفر بودم.

همیشه بی آرام


گاهی فکر می کنم همه ی تلاش هایم بیهوده است. وقتی در هیچ جا آرام نخواهم گرفت، چرا اینقدر به فکر اینجا و آنجا هستم؟