تنها دو بار زندگی می کنیم

فیلم "تنها دو بار زندگی می کنیم" را دیشب می دیدم. بعد از دیدن فیلم با خودم فکر می کردم چه زندگی ها که در دهه ی شصت به تاریکی نشست ، چه عشق ها که تباه شد، چه معصومیت ها که بر باد رفت و ...  و در دهه ی هفتاد هم و همینطور در دهه 80 . واقعا اینکه می گویند قدرت عموما حس همدردی را در آدم می کشد ، حرف خیلی جدی ای است. همه ی این جوانان تباه شده انسانهایی بودند با همان جنس احساس و شعور یک دیکتاتور. همه آدم بودند و هستند. 

وقتی به زندگی های این آدم ها نگاه می کنم، به معصومیتی که در تلخ کامی  سر از تباهی در می آورد ، با خودم فکر می کنم کاش بتوانیم حس همدردی را در تک تک بچه های این سرزمین تا سرحد امکان تقویت کنیم تا روزی که هر یک از این ها به قدرتی می رسند ، چنان به بقیه ی مردم نگاه کنند که به خودشان. عشق در حال زوال جوانی فقیر را عشق خودشان بدانند و رنج بیماری در دورترین نقطه از پایتخت را رنج فرزند یا خواهر و برادر خودشان بدانند.

با خودم می گویم کاش جنبش مردم مصر به روزگار روشن تری منتهی شود.

...............................................................

پانوشت :

 اگر وقت دارید فیلم "تنها دو بار زندگی می کنیم " را از دست ندهید. مدتی قبل روی پرده بود و الان می توانید سی دی آن را تهیه کنید.

ما که رنج می کشیم

دوست محترم و اهل فکری دارم که تخصص دارد در تئوریزه کردن رنج. آنقدر شاخک های ذهنش در دریافت و فهم ماهیت و علت رنج حساس است که انگار تخصص فکری اش را بر شناسییی رنج گذاشته. این دوست عزیز روز به روز بیشتر در خود فرو می رود و فلسفه های منفی را بیش از همیشه پیگیری می کند؛ فلسفه هایی که رنج را توجیه، تیین و تعلیل می کنند. او آنقدر پیش می رود که سرشت زندگی را تراژدی می داند و ... . رنج واقعیت دارد. ناکامی، از دست دادن دلبستگی ها، نرسیدن به مطلوب ها ، در جا زدن بواسطه ی شرایط اجتماعی ، کشمکش دائمی و نزاع میان خواست ها و هزار و یک رنج و عامل رنج زای دیگر واقعیت دارند و واقعی تر از آنند که بتوان انکارشان کرد. اما آیا همه ی واقعیت را رنج تشکیل می دهد؟ یقین دارم که اکثریت شما پاسخ می دهید : نه ، خیلی تجربه های دیگر هم در زندگی وجود دارد. اما بسیاری از من و شما ، چنان زندگی می کنیم که گویی به این حرف خود باور نداریم. منظورم احساس رنجی است در ما که بسیار پررنگ تر از خود رنج ها و ناکامی های ماست. شاید بتوان از این احساس کاست. واقعیت تلخ است ولی اگر بتوان به آستان همین واقعیت رسید و متهورانه از آن عبور نکرد و چاه ویل دردها را عمیق تر نکرد ، گمانم خدمت بزرگی به خودمان کرده ایم.