حقیقت گریزان تولستوی

 

 همیشه گزارش هایی که افراد از احوال خود خصوصا در لحظات بحرانی و تاثیر گذار زندگی خویش می گویند یا می نویسند ، از جذاب ترین حرف ها یا نوشته هایی است که مشتاقم بشنو م یا بخوانم. این جذابیت نه فقط به دلیل گونه ای کنجکاوی فردی و ... بلکه  به این جهت است که احساس می کنم بخش هایی از حقیقت به هر طریق از خود ِهشیار و دسترسی آگاهانه ی افراد و جوامع و ... می گریزد. این بخش های گریزان حقیقت ، خود را در لابه لای این تجربه های فردی عمیق که هر کدام  از ما ممکن است لااقل یک بار در زندگی از سر بگذرانیم  ، برزو می دهند. بنابراین ، مواجه با تجربه های عمیق و تکان دهنده ی افراد ( منظورم از تکان دهندگی ، تاثیر ژرفی است که آنها بر زندگی فرد می گذارند)  پنجره ایست گشوده بر ابعادی از حقیقت که در عین ضروری  و حیاتی بودنشان ، گریزان اند و در ساحت آگاهی و هشیار به آنها دست نخواهیم یافت. حتی درکی که ما از خواندن این نوشته ها بدست می آوریم ، باز چیزی از جنس آگاهی نیست. ما در حین خواندن اینگونه نوشته ها خود را در موقعیت شخص می نهیم و تجربه ای عاطفی احساسی از موقعیت او البته در چارچوب ظرفیت های عاطفی خود بدست می آوریم. ما نوشته  ی او را درک می کنیم البته درکی وجودی.

اینها مقدمه ای بود تا بخشی از دست نوشته های لئو تولستوی که همیشه  به نظر من در گونه ای رازآمیزی سکنی دارد را برایتان نقل کنم. خواندن این قطعه برای من بسیار جالب و تامل برانگیز بود . تولستوی در حدود پنجاه سالگی به سردرگمی های روزافزونی دچار شد ؛ این سردرگمی های متوالی باعث شد که زندگی جاذبه های معمولش را برای او از دست بدهد و بی معنا شود و او را با "چون و چراهای بی پاسخ " روبرو سازد :

" احساس می کردم چیزی درون من در هم شکسته است ، چیزی که زندکی ام همواره بر آن استوار  بوده است ، احساس می کردم دیگر چیزی ندارم که به آن در آویزم و زندگی ام اخلاقا به پایان  رسیده است. نیرویی شکست ناپذیر مرا وادار می کرد که به هر شکلی از شر خود خلاص شوم. دقیقا نمی توان گفت که می خواستم خود را بکشم ، زیرا نیرویی که مرا از زندگی دور می کرد  کامل تر ،  قدرتمند تر و فراتر از هر خواهش  دیگری بود. نیرویی مانند اشتیاق دیرینم به زندگی بود ، فقط مرا به جهت مقابل سوق می داد. با تمام وجود می خواستم که از زندگی کناره بگیرم.

ببین که چه حالی داشتم ، مردی شاد و تندرست بودم که طناب را مخفی می کردم مبادا خود را از تیرهای اتاقی که هر شب تنها در آن می خفتم حلق آویز کنم؛ دیگر به تیراندازی نمی رفتم تا مبادا به این وسوسه ی دلپذیر تسلیم شوم که با تفنگم به زندگی خود خاتمه دهم."

 

بازگشت پیرمرد

 

بعد از مدت ها انگیزه پیدا کردم در وبلاگم چیزی بنویسم.خیلی کم نویس شده ام.نه مقاله ای ، نه مطلبی در وبلاگ و نه حتی خاطره ی درست و درمانی می نویسم. از این به بعد سعی می کنم دوباره به اینجا سرکی بزنم و چیزهایی بنویسم. چیزهایی که مایلم بیشر شبیه حرف ها و نوشته های چند سال پیشم باشد تا آنهایی که این روزها در دفتنر خاطراتم می نویسم. چند سال پیش به دنبال آینده ای پر امید بودم و این امید ، نوشته هایم را همیشه برای خودم جذاب می کرد اما این روزها بیش از امید ، گونه ای احساس حسرت در دلم وجود دارد، احساسی از نوستالوژی عمیق. احساس اینکه شهر با همه ی بزرگیش تنگ شده و دیوارهاش دارند بر روحم آوار می شوند. بگذریم ، خلاصه اینکه دارم مثل پیرمرد ها می شوم.