در امتداد سرگردانی

 

مدتیست که خیلی چیزها می خواهم بنویسم ولی فرصت نمی شود یا حالی دست نمی دهد و یا دلم نمی آید با نوشتن خراب کنم بعضی از خوشی های درونیم را. مدتیست که کمتر می خوانم و بیتشر فکر می کنم. بیشتر فکر می کنم و کمتر می جنگم.کمتر می جنگم و بیشتر تماشا می کنم. مدتیست به مرخصی فرستاده ام آن لشکر جنگجو را. مدتیست فرستاده امش پی نخودی سیاه آن فضول همیشگی ِ دروغگو را. مدتیست می خواهم خلوت کنم ولی هنوز نشده. درآمدیست این مدت به حالی که هنوز نرسیده است.

مدتیست کمتر می نویسم ؛ شاید از سر تنبلی ، شاید از سر ِ فکر  کردن و شاید هم از این بابت که حرف هست ولی گوینده خسته است.

مدتیست همسفرم.

مدتیست عاشق تر از همیشه ام.

مدتیست که نگران از دست دادنش ، نبودنش ، غمگین بودنش و نا امید بودنش هستم.

مدتیست که به دنبال پنجره ای شاد می گردم برای هدیه دادن. هم به خودم و هم به او.

مدتیست ترک کرد ه ام اعتیادم را به بی هیچ بودن و با هیچ جنگیدن و به هیچ دل بستن را.

مدتیست که قصه ای در کار است که راویش من نیستم. او هم نیست. ما  تنها دو بازیگریم که هم را یافته ایم. همین و فقط همین. مدتیست که قصه پیش می رود بی هراسِ مرگی. بی هراسِ اینکه ما را تنها ، رنجور و نا امید بگذارد.

مدتیست که از در و دیوار خون می چکد، فریاد های اعتراض ، تو را از خواب می پراند. تاریکی در چشمت خیره می شود و دوباره فریاد و صدای گلوله و شکستن شیشه ای ، بغضی و خنده ای که می میرد و مردن فرشته ای ، انسانی ، گلی و لبخندی که پژمرده می شود و پژمردگی لبخندی و مردن امیدی و شکستن شیشه ای و ....

مدتیست و نمی دانم چند وقتیست این زمان کشدار تردید.

مدتیست که سرگردانم. چندان که در بالا برایتان نوشتم.  

 

برای ابراهیم خسته و نا امید

 

"می خواستم امروز از قصه ابراهیم بنویسم چرا که عید قربان و روز ابراهیم است و من نیز که گم شده ام را با ابراهیم شریک بوده و هستم ، او را هم قبیله ی خود و خودم را هم قبیله ی او می دانم. اما نوشتن از ایمان در این آشفته بازار گمگشتگی سخن گفتن از آب در دل کویری است که گرمای سوزانش تمام توانت را از بین برده و تو دیگر نه سراب می بینی و نه امید آب در دل می پروری ، چرا که مرگ در یک قدمی ات نشسته و خیره در چشمانت نگاه می کند. مسئله ی تو رسیدن به آب یا نرسیدن نیست. مسئله ، مرگ است که در چند قدمی تو نشسته."

اینها را نوشته بود و به من داد تا برایش در وبلاگ بگذارم. خسته تر از همیشه بود. سر به سرش گذاشتم. گفتم: " پسر دست از این ژست های روشنفکرانه بردار. بذار یک کم روحت نفس بکشه. خستش کردی از بس کتاب های جدی و حرف های جدی به خوردش دادی. ببین مردم چطور زندگی می کنند ، تو هم همون کار رو بکن و ... ". این حرف ها را که زدم ، نگاهم کرد و گفت: " هیچکی ندونه ، تو که می دونی تو درون من چه خبره ؟ می دونی تفاوت من با ابراهیم چیه؟ ابراهیم تردید داشت ، مضطرب بود ، نگران بود ولی با این همه امید داشت. من امیدمو از دست دادم پسر. من خسته ام. من امیدمو از دست دادم." بعد در حالی که تلاش می کرد جلوی گریشو بگیره ، بلند شد و رفت.

راستی چرا امیدش را از دست داده؟ غمگینم از آن لحظه که با بغض از پیشم رفت. من هنوز امیدوارم، خسته می شوم، نگران می شوم ، مضطربم ولی هنوز امید دارم. می دانم مدت هاست مرگ گریبانش را گرفته و رهایش نمی کند. گریبان مرا هم گرفته ، همه چیز را برایم علی السویه کرده ولی چرا او این همه به هم ریخته بود؟نمی دانم. دلم گرفته. در نگاهش غم غریبی بود. غمی که حتی در نگاه کسی که عزیزی را از دست داده هم آن را نمی بینی. تنها بود و نا امید.

 

در ستایش چشمهاش

 

هر روز می میری. این را گفت و رفت. من ماندم با خودم. با خودم که مدتی بود پر شده بودم از نوستالژی. با خودم که مدتی بود مرده بود و می مرد و مطمئن بود که خواهد مرد.گفتم دلیل حرفت را از کدام پنجره طلب کنم؟ گفت : از گل نیلوفر. گفتم کجاست؟ گفت در چشمانش. و من رسالت خود را یافتم : خیره شدن به چشمان صمیمی و مهربانش. پشت چشمهاش مرگ مرده بود و لبخند میزد آرامش صدایش به رویای تنهاییم. من خیره شدم، خیره ام ، خیره خواهم ماند تا شاید این تنها راه گریز از مرگ را با چشمانش تجربه کنم.