سرنوشت هر کسی چیزی است
حتی نیازی به مرگ هم نیست که پرسش زندگی چیست را از خودت بپرسی. همین که راه میروی و غذا میخوری و احساس میکنی هستی، کافیست که پرسش از زندگی و چیستی آن را برایت پررنگ کند. بعد هر بار که به این پرسش فکر میکنی، پاسخ متفاوتی به ذهنت میرسد. اما همیشه انتظار پاسخی ماورای یا حرفی حسابی جدی و هدفی حسابی عظیم را داری. بعد که به چنین جیزی نمیرسی فکر میکنی که زندگی بیمعناست و یک جای کار میلنگد. وقتی اینطوری فکر میکنی کارهای جزئی همه بیمعنی میشوند و در زندگیت به دنبال کارهای بزرگ و مهم میگردی؛ به دنبال کارهایی که ثابت کنند زندگی چیز بزرگ و مهمی است و هدف مهمی را دنبال میکند. بعد وقتی هی میگردی و پیدا نمیکنی، انگار زندگی ا ت را عاریتی پیش میبری. انگار داری زندگی کس دیگری را زندگی میکنی. مدام از خودت برای کارهای کوچک و کم اهمیت بازخواست میکنی. از یک تلویزیون دیدن ساده گرفته تا غذا خوردن و خرید کردن و هزار و یک کار معمولی دیگر که اتفاقاً این روزها بخش اعظم زندگیات را تشکیل داده است. و خب، این زندگی عاریتی که زندگی نمیشود. یک نعش کشی مدام است. وقتی که این زندگی زندگی تو نیست، پس تو این وسط چه کار میکنی؟ تنها کارت این میشود که خودت را قضاوت کنی و به خودت سرکوفت بزنی. ممکن است اصلاً از خودت بپرسی که آیا زندگی چیزی ورای این جزئیات دارد یا نه؟ یعنی آیا اصلاً زندگی یک پروژهٔ بزرگ و مهم است؛ مثل نقاشی یک صحنهٔ نبردِ پر از حادثههای مهم یا نه، یک تصور ساده اما پر جزئیات است از منظرهای کاملاً معمولی؟ یعد یاد پرسش این چند روز همسرت میافتی که مدام میپرسد: محمود به نظر تو «خود» چیست؟ و بعد حرف هاش در ذهنت تکرار میشود که به عقیدهٔ ذن بودیستها این «زیادی بند خود بودن» است که ریشهٔ همهٔ مشکلات است و باید برای گریز از این همه رنج به «بیخودی» رسید. از خودت میپرسی: من مگر چقدر در بند خودم هستم؟ و بیخودی یعنی چه؟ پاسخ دقیقی برای این سؤالات نداری و دوباره به همان پرسش زندگی چیست بر میگردی. بدت نمیآید بگویی زندگی چیزی جز همین جزئیات نیست. اینطوری زندگیات خیلی راحتتر میگذرد و دیگر عاریتی زندگی نمیکنی. ولی هرچه تلاش میکنی کاری از پیش نمیرود و نمیتوانی این حرف را قبول کنی. انگار سختترین کار عالم پذیرش همین حرف است. بعد مدام یاد آدمهایی میافتی که عملیات انتحاری میکنند یا به یاد جوانهای بیست و خوردهای سال قبل میافتادی که کافی بود اسمشان را در لیست یک پایگاه ثبت کنند و آموزش دیده ندیده بروند جبههٔ جنگ و کاری بزرگ انجام دهند. نه، دوران این حرفها هم گذشته است. با خودت فکر میکنی شاید دوران تو و امثال تو هم گذشته است و خودت خبر نداری. مهم نیست. هرچه هست انگار محکومی به جستجوی محال و زندگی عاریتی. خب، ایرادی ندارد. هر کسی سرنوشتی دارد و سرنوشت تو هم یک چنین چیزی است.


سلام. من محمود مقدسی هستم.