سرنوشت هر کسی چیزی است


حتی نیازی به مرگ هم نیست که پرسش زندگی چیست را از خودت بپرسی. همین که راه می‌روی و غذا می‌خوری و احساس می‌کنی هستی، کافیست که پرسش از زندگی و چیستی آن را برایت پررنگ کند. بعد هر بار که به این پرسش فکر می‌کنی، پاسخ متفاوتی به ذهنت می‌رسد. اما همیشه انتظار پاسخی ماورای یا حرفی حسابی جدی و هدفی حسابی عظیم را داری. بعد که به چنین جیزی نمی‌رسی فکر می‌کنی که زندگی بی‌معناست و یک جای کار می‌لنگد. وقتی اینطوری فکر می‌کنی کارهای جزئی همه بی‌معنی می‌شوند و در زندگیت به دنبال کارهای بزرگ و مهم می‌گردی؛ به دنبال کارهایی که ثابت کنند زندگی چیز بزرگ و مهمی است و هدف مهمی را دنبال می‌کند. بعد وقتی هی می‌گردی و پیدا نمی‌کنی، انگار زندگی ا ت را عاریتی پیش می‌بری. انگار داری زندگی کس دیگری را زندگی می‌کنی. مدام از خودت برای کارهای کوچک و کم اهمیت بازخواست می‌کنی. از یک تلویزیون دیدن ساده گرفته تا غذا خوردن و خرید کردن و هزار و یک کار معمولی دیگر که اتفاقاً این روز‌ها بخش اعظم زندگی‌ات را تشکیل داده است. و خب، این زندگی عاریتی که زندگی نمی‌شود. یک نعش کشی مدام است. وقتی که این زندگی زندگی تو نیست، پس تو این وسط چه کار می‌کنی؟ تنها کارت این می‌شود که خودت را قضاوت کنی و به خودت سرکوفت بزنی. ممکن است اصلاً از خودت بپرسی که آیا زندگی چیزی ورای این جزئیات دارد یا نه؟ یعنی آیا اصلاً زندگی یک پروژهٔ بزرگ و مهم است؛ مثل نقاشی یک صحنهٔ نبردِ پر از حادثه‌های مهم یا نه، یک تصور ساده اما پر جزئیات است از منظره‌ای کاملاً معمولی؟ یعد یاد پرسش این چند روز همسرت می‌افتی که مدام می‌پرسد: محمود به نظر تو «خود» چیست؟ و بعد حرف هاش در ذهنت تکرار می‌شود که به عقیدهٔ ذن بودیست‌ها این «زیادی بند خود بودن» است که ریشهٔ همهٔ مشکلات است و باید برای گریز از این همه رنج به «بی‌خودی» رسید. از خودت می‌پرسی: من مگر چقدر در بند خودم هستم؟ و بی‌خودی یعنی چه؟ پاسخ دقیقی برای این سؤالات نداری و دوباره به‌‌ همان پرسش زندگی چیست بر می‌گردی. بدت نمی‌آید بگویی زندگی چیزی جز همین جزئیات نیست. اینطوری زندگی‌ات خیلی راحت‌تر می‌گذرد و دیگر عاریتی زندگی نمی‌کنی. ولی هرچه تلاش می‌کنی کاری از پیش نمی‌رود و نمی‌توانی این حرف را قبول کنی. انگار سخت‌ترین کار عالم پذیرش همین حرف است. بعد مدام یاد آدم‌هایی می‌افتی که عملیات انتحاری می‌کنند یا به یاد جوان‌های بیست و خورده‌ای سال قبل می‌افتادی که کافی بود اسمشان را در لیست یک پایگاه ثبت کنند و آموزش دیده ندیده بروند جبههٔ جنگ و کاری بزرگ انجام دهند. نه، دوران این حرف‌ها هم گذشته است. با خودت فکر می‌کنی شاید دوران تو و امثال تو هم گذشته است و خودت خبر نداری. مهم نیست. هرچه هست انگار محکومی به جستجوی محال و زندگی عاریتی. خب، ایرادی ندارد. هر کسی سرنوشتی دارد و سرنوشت تو هم یک چنین چیزی است.

تقاطع اتفاقی


امروز با دوستی قرار گذاشته بودم؛ جایی در اواسط اتوبان مدرس؛ دقیقا در تقاطع مدرس و همت. جایی که تا مسافتی طولانی، دور و برت را فقط اتوبان اشغال کرده است. دوستم حدود نیم ساعت دیر کرد. در این فاصله کنار خیابان ایستاده بودم و کتاب می‌خواندم. با خودم فکر می‌کردم بعید است کسی غیر از من در این هوای سرد و در کنار این اتوبان پر رفت و آمد قدم بزند یا منتظر دوستی باشد. اطرافم را نگاهی کردم. همه با سرعت می‌رفتند و فقط من بودم که یقهٔ پالتوام را بالا داده بودم و در سرما و هوای آلودهٔ تهران، کتابِ «داستان زندگی من» هلن کلر را می‌خواندم. یکی دو صفحه را که خواندم، حس کردم کسی از دور به من نزدیک می‌شود. سرم را بلند کردم. کمی آنطرف‌تر، زنی با کاپشن مشکی بلند در حالی که به جای روسری کلاه کاپشنش را روی سرش کشیده بود، آرام و کمی خمیده و بی‌حوصله به سمتم می‌آمد؛ زنی حدوداً سی یا سی و پنج ساله با چهره‌ای تکیده. لباس‌های نو و مرتبی تنش بود و نمی‌شد خیال کنی که آواره یا خانه به دوش است. با این همه اما خیلی رنجور و در هم ریخته بود. با خودم فکر کردم چرا کسی باید در این هوای سرد در حاشیهٔ اتوبان قدم بزند. چندقدمی مانده به من کلاه از سرش افتاد. مو‌هایش را با ماشین تراشیده بود. ظاهر بدون کلاهش با آن سر بی‌مو خیلی تکیده‌تر از چیزی بود که تا چند لحظه پیش به نظر می‌رسید. من با خودم فکر‌هایی می‌کردم و او همینطور آرام و بی‌خیال به من نزدیک‌تر می‌شد و در تمام این مدت با چشم‌های گود افتاده‌اش به من خیره شده بود.  من هم تمام این مدت به چشم هاش  زل زده بودم و فکر می‌کردم چرا باید با چنین حالی حاشیهٔ اتوبان را برای قدم زدن انتخاب کند و چرا با چشم‌های نگرانش به من زل زده است. در همین فکر‌ها بودم که از کنارم رد شد. نگاهش کمی آزارنده شده بود. از کنارم که رد می‌شد، هیچ عطر زنانه‌ای در هوا پخش نشد و نه حتی بوی سیگار یا عرق تن یا هیچ چیز دیگری. فقط حس کردم یک روح از کنارم گذشته است؛ یک زندهٔ مرده. یک زندهٔ در آستانه مرگ و شاید زنی در آستانهٔ خودکشی. حجم حضورش خیلی سنگین بود. نمی‌دانم چرا یک هو یاد داستان شازده کوچولو افتادم. خواستم چیزی بگویم. شاید به دنبال دوستی می‌گشت تا از رفتن، تا از مردن منصرف‌اش کند. شاید دنبال یک غریبه، یک رهگذر اتفاقی می‌گشت که یک هو بیاید و یک عالمه حرف‌های خوب برایش بزند؛ مثل کتاب‌ها، مثل فیلم‌ها. شاید به یک گوش احتیاج داشت؛ یک گوش غریبه و نا‌شناس که وقتی او حرف می‌زند فقط لبخند بزند و انگار که فرشته‌ای چیزی باشد برای نجاتش. نمی‌دانم. ذهنم پر از این فکر‌ها بود که از کنارم رد شد. چند قدمی که جلو‌تر رفت، برگشت و دوباره به پشت سرش نگاهی کرد. نگاهش این بار پر از تردید بود. با خودم فکر کردم بگذار سلام کنم. شاید کاری از پیش برود. شاید دنبال مسیحی چیزی می‌گردد در این صبح سرد و تعطیل، شاید به دنبال فرشته ایست. و خب، من هم که هنوز وقت داشتم، بگذار حرفی بزنم یا کاری بکنم. شاید خودکشی نکرد. شاید حالش بهتر شد. بالاخره این همه ادبیات و فلسفه و عرفان شاید به درد بخورد و آن زن با خودش فکر کند فرشته یا مسیحی در کار است. بعد هم او می‌رود پی کارش و من هم می‌روم پی کار خودم. هر چه تلاش کردم اما کلمهٔ سلام از دهانم خارج نشد. راستش هرچه زور زدم نتوانستم بر تردیدهام غلبه کنم. با خودم فکر می‌کردم دوران این فانتزی‌ها به سر آمده. نه مسیحی در کار است و نه فرشته‌ای و نه حتی یک رهگذر شاعر یا فیلسوفی تسلی دهنده. فانتزی‌های فیلم‌ها و قصه‌ها ذهن‌های ما را آلوده کرده‌اند. لابد این هم یکی از‌‌ همان فانتزی هاست. خلاصه اینکه جلوی خودم را گرفتم و آن زن رفت. چند باری برگشت و دوباره به چشم هام خیره شد. من اما معنای نگاه‌هایش را نمی‌فهمیدم. این بار نگران سرما خوردنش بودم؛ با آن سر بی‌مو و بی‌کلاه. آن زن رفت و حجم سنگین خودکشی را با خودش برد. سردم شده بود. کتاب را دوباره دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. ذهنم متمرکز نمی‌شد. مدام با خودم فکر می‌کردم شاید کاری از دستم بر می‌آمد. شاید این همه اتفاقات دست به دست هم داده بودند تا کاری بکنم. از خودم می‌پرسیدم پس این همه نگاه بی‌معنا بود؟ آیا بودن من در آنجا، موسیقی تاکسی قبلی که خواننده اش از همدلی می گفت، دیر کردن دوستم و حال خراب این زن و نگاه نگرانش همه و همه اتفاقی بود؟

 هر چه بود آن زن رفت و من چند صفحهٔ بعدی کتاب را خواندم و کمی قدم زدم. دوستم بالاخره رسید و سوار ماشینش شدم. آن زن رفت و من برای مقابله با فانتزی‌ها و توهمات خودم هیچ کاری برایش نکردم. از صبح فکر می‌کنم آیا کار درستی کردم یا نه. نمی‌دانم. شاید اگر شخصیت‌های داستانی بودیم، من به او سلام می‌کردم و او هم با تردید جواب سلامم را می‌داد. بعد من چیزی می‌گفتم و او هم چیزی می‌گفت و من شعری برایش می‌خواندم و حرف‌های خوب می‌زدم و او می‌پرسید مگر دانشجوی فلسفه هستی و من هم می‌گفتم بله و می‌گفت می‌خواهم خودکشی کنم. بعد حرف می‌زد و حرف می‌زد و من به دوستم زنگ می‌زدم که تو خودت برو و من نمی‌آیم. بعد گوش می‌شدم تا خودش را تخلیه کند و من هم حرف‌هایی به او می‌زدم. حرف‌هایمان که تمام می‌شد او که کمی تخلیه شده بود، لبخندی می‌زد و کلاهش را سرش می‌کرد. کنار خیابان می‌ایستاد تا تاکسی بگیرد و می‌گفت می‌توانم شماره‌ات را بگیرم و دوباره هم با تو حرف بزنم و من هم که لابد مسیح یا فرشته یا رهگذری شاعر و از این حرف‌ها بودم لبخند می‌زدم و چیزی نمی‌گفتم و بعد ماشینی برای او نگه می‌داشت و او می‌رفت و من هم به دنبال زندگی‌ام می‌رفتم. اما هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاد. هم او رفت و در زمان گم شد و هم من. همه چیز به همین راحتی تمام شد. هیچ اتفاق شاعرانه یا پیامبرانه‌ای هم نیفتاد. خیلی ساده و معمولی. خیلی سرد، خیلی عادی و تکراری.

یک عاشقانه ساده مبهم


                  

نه، هرچه تلاش می‌کنم چیز دندان گیری برای تعریف کردن پیدا نمی‌کنم. فیلم خوبی نبود؛ یک عاشقانهٔ سادهٔ سامان مقدم را می‌گویم. وی‌ترین فیلم پر بود از چهره‌های شناخته شده و محبوب ولی محتوای فیلم آنقدر درگیر تناقضات و ابهامات و ساده انگاری بود که ممکن بود نیمه‌های فیلم دلت بخواهد سینما را ترک کنی. اما رنگ‌ها، موسیقی و تصویرهای دل انگیز فیلم نگهت می‌داشت؛ تا حدی شبیه کارهای رضا می‌رکریمی. خلاصه اینکه کلیت این فیلم نه در حد اثر یک تازه کار و نه در حد و اندازه‌های کارگردان خوشنامی چون سامان مقدم بود. اگر بنا به محاسبهٔ نمرات منفی و مثبت باشد، ۶ نمرهٔ منفی می‌دهم و ۴ نمره مثبت. اما بگذراید کمی از قصهٔ فیلم را تعریف کنم:

خلاصه داستان:

 «صفر (فرهاد آییش) و امان (همایون ارشادی) سال‌ها قبل عهدی با هم می‌بندند که گندم (مهناز افشار) و کرامت (با بازی خوب احمد مهرانفر) با هم ازدواج کنند، اما گندم به علی (با بازی ضعیف مصطفی زمانی) علاقه دارد و می‌خواهد با او ازدواج کند، در ابتدا گندم و علی بخاطر امان حرفی نمی‌زنند تا اینکه با اصرار صفر، امان مجبور می‌شود خود را حداکثر تا سه ماه بعد، برای عروسی آماده کند، اما امان با‌شناختی که از علی و پدرش دارد و در ضمن از علاقه گندم به علی نیز آگاه است، تصمیم می‌گیرد صفر را راضی کند تا قید وصلت گندم و کرامت را بزند، اما صفر زیر بار نمی‌رود و تاکید دارد که این دو حتما باید با هم ازدواج کنند و علاقه نیز بعدا به وجود می‌آید. در این میان اتفاق عجیبی برای گندم و پدرش می‌افتد و گندم به این ازدواج تن می‌دهد. علی که به توصیه امان به شهر رفته با شنیدن این خبر به ده برمی گردد تا ماجرا را از زبان خود گندم بشنود...»

کل فیلم را تعریف نمی‌کنم تا اگر قصد دیدنش را داشتید، برایتان از اینکه هست بی‌مزه‌تر نشود. اگر بگردید اینطرف و آنطرف اینترنت ماجرای کامل فیلم را هم پیدا می‌کنید.

از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم، فیلم چندان هم بی‌نکته و خالی نبود. صحبت از عشق و تب و تاب آن بود و از سرنوشت ما انسان‌ها که به هزار و یک عامل خارج از اختیار ما وابسته است. در مورد اینکه یک نفر به راحتی می‌تواند بر سر خطاهای کوچک یا اشتباهات دیگران تباه شود. فیلم از آزمون‌های وجودی دشوار پیش پای ما انسان‌ها هم روایت نسبتاً خوبی به دست می‌داد؛ آزمون‌هایی که نمی‌دانی باید صبوری کنی یا دست به کار مهم بزنی؛ آزمون‌هایی که وقتی تمام می‌شود با خودت فکر می‌کنی اندکی صبوری کافی بود تا آبروی داشته و نداشته‌ات به باد نرود؛ آزمون‌هایی که خیلی از کسانِ خوشنام از آن سرافکنده بیرون می‌آیند و بسیاری از بدنامان ممکن است سربلند از آن خارج شوند. فیلم از عاقبت زندگی‌ها و تصمیم‌ها می‌گفت؛ از اینکه هیچ کس برای همیشه مصون نیست. هر کسی ناگزیر روزی در لبهٔ پرتگاهی قرار می‌گیرد که سرنوشت پیش پایش گذاشته است. در چنین جایی انتخاب فرد می‌تواند او را به قعر دره بکشاند یا از هلاکت و بدنامی نجاتش دهد.

خلاصه اینکه فیلم سامان مقدم، فیلم ضعیفی از کار در آمده است ولی چون سامان مقدم حرف‌هایی برای گفتن دارد، فیلم یکسره به ردهٔ فیلم‌های ناامید کننده فرو نمی‌افتد. اگر ضعف‌ها را کنار بگذاری و از منظر وجودی به برخی تصویرهای خاص آن از روابط انسانی نگاه کنی، چیزهایی برای تأمل و فکر کردن پیدا می‌کنی.

 

بانوی گل سرخ

                           

چند روز پیش فیلم مستندی به نام «بانوی گل سرخ» را می دیدیم. این فیلم ماجرای آقای همایون صنعتی‌زاده و همسرش شهین دخت سرلتی (صنعتی) بود؛ ماجرای کارخانهٔ گلاب گیری «گلاب زهرا» در کرمان و قصهٔ عجیب یک عمر فعالیت، نوآوری، صداقت و جدّیت. پیدا کردن و دیدن این مستند را جداً توصیه می‌کنم (این فیلم 50 دقیقه‌ای را می‌توانید از این آدرس http://vimeo.com/19917400 دانلود کنید.).

نکته ای که در این فیلم بیش از هرچیز دیگری توجهم را جلب کرد، قدرت تصمیم گیری و ارادهٔ این دو نفر بود. آن‌ها شهرت، محبوبیت و فعالیت در پایتخت و کشورهای خارجی را‌‌ رها می‌کنند و به روستایی در کرمان می‌آیند. بعد به جای اینکه از جایی اعتبار کسب کنند، خودشان به آن محل و کاری که می‌کنند اعتبار جهانی می‌دهند. در حین دیدن فیلم و بعد از آن مدام از خودم می پرسیدم یک نفر چقدر باید با خودش در آشتی و صلح باشد که چنین کار ی را با این همه یکدلگی و استقامت انجام دهد. خیلی از ما... کاری به بقیه ندارم، بگذار خودم را بگویم. کسی مثل من با خودش آشتی نیست. خواسته‌های مختلفی دارد و هر کدام از این خواسته‌ها او را به سویی می‌کشند و این روند و آیند‌های پی در پی و ناهمجهت، انرژی‌اش را به طور پیوسته تلف می‌کنند. این می‌شود که در انجام کار‌ها یک دله نیستم؛ وسوسه‌های مختلف به سراغم می‌آیند و سرگشته و بلاتکلیف نمی‌دانم با این وسوسه‌ها چه باید بکنم. این می‌شود که کارِ شروع شده را با دودلی ادامه می‌دهم و کرده و ناکرده ر‌هایش می‌کنم. بعد که به داوری خودم می‌نشینم، حس می‌کنم چندان راضی نیستم. حس می‌کنم این آن چیزی نبود که می‌توانست بیشتر از بقیهٔ چیز‌ها خوشحالم کند و از این حرف‌ها. خلاصه این را می‌گفتم: بخش زیادی از درد و رنج کسی مثل من ناشی از پراکندگی خواست‌ها، دودلی و نداشتن خاطری متمرکز و جمع است.

این فیلم را که نگاه می‌کردم به خیلی چیزهای این دو حسودیم شد. از خستگی ناپذیری و خوشنامی شان گرفته تا مرگ و نیکنامی پس از مرگشان. اما بیش از همهٔ این چیز‌ها، این با خود آشتی بودن و یکدلگی شان برایم جالب و جذاب بود. حس می‌کنم اگر یکدله باشی جهان هم با تو کنار می‌آید و کمتر سختی می‌کشی.


خلاصه ای از ماجرای فیلم به نقل از سایت سینما فردا:

"... بانوی گل سرخ اشاره به شهین‌دخت صنعتی دارد كه چهار سال پیش در حادثه‌ای جان باخت و از زبان همایون صنعتی (بانی انتشارات فرانكلین، چاپخانه افست و چند طرح فرهنگی و اقتصادی مهم دیگر و) همسر و همراه شهین‌دخت و مردم درگیر با دوران حضور و تلاش این زن نقل و تصویر می‌شود.

شهین‌دخت دو دهه پیش، در سال‌های غیبت و زندانی بودن شوهرش كار تغییر كشت منطقه زندگی‌اش (لاله‌زار كرمان) از خشخاش به گل سرخ را به‌تنهایی پی گرفت.

ویژگی این گل سرخ این است كه آب كم می‌خواهد، با خشكی و خشكسالی‌های منطقه زبان سازگاری و گفت‌و‌گو دارد و در سال‌های خشك تنها محصول بارآور منطقه است..."

A Practical Dichotomy


به نظر می‌رسد در یک تقسیم بندی کلی، آدم‌ها دو دسته‌اند: یک دسته کسانی که وقتی در سیستم یا نظام و برنامهٔ مشخصی قرار بگیرند بهتر کار می‌کنند و یک دسته کسانی که بیرون ازچارچوب و سیستم بازده به مراتب بیشتر و بهتری دارند. به عبارت دیگر، بعضی آدم‌ها نیاز به نظمی از پیش آماده دارند تا بتوانند انرژی خود را به بهترین نحو ممکن صرف کنند. اگر چنین نظمی نباشد ممکن است هزار راه بی‌ربط را از ابتدا تا انتها بروند و در آخر هم هیچ نتیجه‌ای جز خستگی و تشویش فکری عایدشان نشود و ممکن است حتی به داوری‌های احمقانه در مورد خود و توانایی‌هایشان کشیده شوند. دستهٔ دوم اما شامل کسانی می‌شود که ممکن است حتی انرژی کمتری داشته باشند اما راه مستقل بودن و تصمیم گرفتن را بلدند. بعنی می‌توانند هدف‌های درست و قابل دسترسی انتخاب کرده و برای رسیدن به این هدف‌ها برنامه ریزی کنند. این دسته از آدم‌ها توان و صبوری کافی را هم دارند تا در پیمودن این مسیر خسته و ناامید نشوند. خلاصه اینکه افراد این دسته می‌توانند به طور شخصی و با واقع بینی برنامه ریزی کرده و با اطمینان کافی این برنامهٔ شخصی را عملی کنند. ممکن است همین افراد را اگر در یک سیستم و برنامه از پیش معلوم بگذاری، فرسوده و دلمرده شوند؛ احساس اسارت و بطالت کنند و از تندی یا کندی نظم از پیش معلوم بنالند.

البته این تقسیم دوتایی هم مثل هر تقسیم بندی دیگری محل نقد و ایراد است. اما از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم به نظر می‌رسد هر کسی باید از طریق خود‌شناسی تکلیف‌اش را با این دوگانه روشن کند: ناگزیر یا جزو دستهٔ اولیم یا جزو دستهٔ دوم (یا اگر بخواهیم حساسیت نقادانه را هم لحاظ کنیم، لااقل در بخش اعظم اوقات در یک سو هستیم و در بخشی دیگر، در سوی دیگر). اگر جزو دستهٔ نخست هستیم، باید بگردیم و نظمی را پیدا کنیم که با حال و هوا و خواسته‌هایمان جور باشد و بعد همرا با آن پیش برویم. خودمان را مثلاً به سیستم یک دانشگاه یا سیستم یک اداره، سازمان و شرکت یا یک گروه و دسته و هیئت که به نظرمان منطقی و معقول می‌رسد بسپاریم و از آن پس سعی کنیم با تمام توان در این نظم مطلوب پیش برویم. اگر جزو این دسته‌ایم دیگر نباید خودمان را با آدم‌های دستهٔ دوم مقایسه کنیم، نباید به فکر راه‌ها و هدف‌های پراکنده باشیم و نهایتاً اگر در گذر عمر و با خود‌شناسی به چنین نتیجه‌ای رسیده‌ایم باید قبول کنیم که در بیرون از نظم‌های مشخص، فقط سرگشتگی و دلزدگی و اتلاف انرژی در انتظارمان خواهد بود و رود زندگیمان را به بیابان‌های خشک و لم یزرع می‌کشانیم.

اما اگر جزو دستهٔ دومیم و با خود‌شناسی و در گذر از تجربه‌های متعدد به این نتیجه رسیده‌ایم، باز هم نباید خود را با دیگران مقایسه کنیم. ممکن است دیگران رشد سریع و چشمگیری داشته باشند، ولی ما باید راه خودمان را پیدا کنیم. راهی که بعد از پیدا کردنش ممکن است بتوانیم به رشد قابل توجهی برسیم. در این صورت دیگر حسرت وادادن به نظمی از پیش معلوم را باید کنار بگذاریم و به دیگرانی که دغدغه و تردیدشان را به نهاد‌ها سپرده‌اند حسادت نکنیم. باید فکر کنیم، تصمیم بگیریم و با پشتکاری که داریم هدف‌هایمان را به نتیجه برسانیم و باید همیشه در ذهن داشته باشیم که در درون سیستم هرچند سختی انتخاب‌های متعدد به کناری نهاده شده است، ولی ما با آن راحت نخواهیم بود و دیر یا زود ملال و دلزدگی و حسرتِ آزادی به سراغمان می‌آید. پس این راه، راه ما نیست.

اما اگر تکلیفمان معلوم نیست، باید چاره‌ای کنیم. شاید خو‌شناسی چارهٔ کار باشد: خو‌شناسی و مرور تجربیات گذشته. در به در ماندن میان میل به آزادی و میل به نظم مشخص، آدم را خسته می‌کند. کمی که می‌گذرد می‌بینی دچار تردید‌های وجودی شده‌ای و از خودت می‌پرسی: واقعاً من چه کسی هستم؟ من چه باید بکنم؟ و الی آخر. خلاصه اینکه یک بام و دو هوا نمی‌توان بود؛ کشنده‌ترین چیز همین یک بام و دو هوا بودن است.