مانیفستی همواره قابل نقض
بارها با خودم فکر کردهام که چرا وقتی به وبلاگم میرسم، ترجیح میدهم به جای فلسفه که کم کم دارد به حرفهام تبدیل میشود، هرچه بنویسم غیر از فلسفه. البته میدانم که ذهنم یک بار برای همیشه به فلسفه آلوده شده است ولی گمان میکنم نیاز به گریز از آن، همزمان با نیاز به آن در درونم رشد کرده است. همین است که سبب میشود به دنبال جایی باشم تا در آن مطلبی احساسی بنویسم، شعر بگویم، فریاد بزنم و.... سالها پیش دوستی به من میگفت چرا در وبلاگت دقیق و فلسفی نمینویسی؟ آن زمان انتقادش را پذیرفتم و چند باری سعی کردم در این وبلاگ حرفهای جدی و دقیق با صورت بندی چفت و بست دار بنویسم ولی راستش من حتی در کلاسهای فلسفه هم با اینکه عقلم سر کلاس بود، دلم جای دیگری بود. این روزها دیگر انتقادش را قبول ندارم و دوست دارم تا میتوانم چیزهایی بنویسم که صورت بندی دقیقی نداشته باشند روایتی باشند از آن قسمت وجودم که دلش میخواهد نشت کند از لای انگشتان خودم و خدا و هر کس دیگر و بریزد روی زمین و خلاصه از چنگال همه ما بازیگران عرصه فلسفه یا هر امر جدی خارج شود.
این حرفهای غیر جدی شامل همه چیز میشوند: شادی، رنج، ترس، انتظار و هر آن چیزی که انسان دراعماق وجودش با آنها سر و کار دارد. خلاصه در یک کلام: احساس میکنم به عنوان یک انسان نیاز به فریاد زدن، نجوا کردن، گریه کردن، بالاآوردن، خوابیدن و بیدار شدن دارم و از بچگی راهی برای بروز این چیزها و بیان خودم جز نوشتن یاد نگرفتهام. خیلی از حرفها هست که نمیتوانم یا نمیخواهم در وبلاگم بنویسم و سعی میکنم، مخصوصا حالا که میدانم وبلاگم خیلی کمتر خوانده میشود، فقط بعضی حرفهایی که میخواهم از شرشان خلاص شود و دیگر دستکاریشان نکنم را در اینجا بگذارم و البته مطمئن هم باشم جز چند نفر، کسی نمیخواندشان و از این بابت هم خیالم راحت باشد.
سلام. من محمود مقدسی هستم.