قصه فرشته اي كه از پيش ما رفت

 

دو سال پیش , یکی از آشنایان ما ( دختر خاله مادرم) صاحب یک فرشته شد. فرشته , نه ماه منتظر بود تا به دنیای ما بیاد . وقتی خواست بیاد , مامانش درد زیادی داشت. دکتر ها فرشته رو به دنیا آوردن. عین همه بچه های دیگه . خوشگل و دوست داشتنی. مامان فرشته کوچولو , خیلی خوشحال بود که بچه دار شده. اما دکترها گفتن که بچه شما یه بچه معمولی نیست. درسته که ظاهرش سالمه , ولی... . فرشته کوچولو خیلی قشنگ بود. سفید و ناز . اماقرار بود برای موندن توی این دنیا , خیلی سختی بکشه.

مامان هی اشک می ریخت. بابا هی دلداریش می داد و فرشته کوچولو که حالا اسمش زهرا بود , هی گریه می کرد. دکترا گفته بودن که زهرا کوچولو نه میتونه راه بره , نه حرف بزنه ونه حتی میتونه خودش غذا بخوره.

*********************

هر روز که میگذشت و هرچی که فرشته بزرگ تر می شد , خوشگل تر و دل نشین تر می شد. مامان هی گریه می کرد. زهرا کوچولو فقط میتونست چشماشو تکون بده. وقتی شاد می شد , چشماشو سریع حرکت می داد و پلک می زد و وقتی ناراحت بود , چشماشو می بست.

مامان اول فکر می کرد که چه جوری این بچه معلولو بزرگ کنه. با خودش فکر می کرد , چند سال میتونه پای اون بشینه ؟ بابا نگران بود. این وضعیت ممکن بود به دو تا بچه دیگه صدمه بزنه. ارسلان و نیلوفر هم هنوز نمیتونستن بفهمن چرا زهرا کوچولو اینجوریه و چرا نمی خنده ؟ تاتی تاتی نمی کنه و بلند نمیشه راه بره ؟ اونا نمی فهمیدن چرا زهرا کوچولو باید با لوله غذا بخوره و... اونا فقط به خواهر کوچولوشون نگاه می کردن. اول از همه نیلوفر فهمیده بودکه اون فرشتس. آخه خودش کوچولو بود و فرق آدم و فرشته رو می فهمید. چند ماهی که گذشت , بابا و مامان و ارسلان هم فهمیدن که اون یه هدیس از طرف خدا.

فرشته بزرگ تر شد. مامان کمتر مهمونی میرفت . همش نشسته بود پیش فرشته و کارهاشو می کرد. بهش غذا می داد , می شستش , با هاش حرف می زد و... . فرشته کوچولو همه چیز مامانش شده بود.

*********************

همه دلشون به حال مامان و بابای زهرا می سوخت . می گفتن :

_ خدا بهشون صبر بده .

_ خدا یه جوری این بچه رو ببره. مریم داره از غصه آب میشه.

_ مهدی آقا داره همه زندگیشو پای این بچه میذاره. خدا میدونه تا کی میتونن ادامه بدن.

_ باید میزاشتنش آسایشگاه .

هیچکس نمی تونست بفهمه که جای فرشته توی آسایشگاه نیست. فرشته همون جایی میمونه که دوسش دارن. توی این دنیای بزرگ , مامان و بابا بیشتر از همه دوسش داشتن.

*********************

همیشه احوال زهرا و مامانشو از مامانم می پرسیدم. مامانم میدونست که من به اون علاقه دارم. امروز ظهر , وقتی داشتیم با هم بیرون می رفتیم , آروم آروم بهم گفت که زهرا رفته. یعنی رفته پیش خدا.

*********************

_ مهدی , زهرا امروز یه جوری. یه جوری که تا به حال نبوده. حالش خیلی بده.

_ باشه اومدم خونه می بریمش دکتر...

*********************

_ مامانی , داری شری می کنی ها. چرا دیگه چشاتو برای مامان تکون نمی دی ؟ چرا همینجور زل زدی به سقف ؟ چرا نمی خندی؟

هی توی چشمای زهرا کوچولو آب جمع می شد و مامان با گوشه دستمال پاکش می کرد. هی مامان گریه می کرد و اشکاش می ریخت روی زمین .

شب مامان مهمونی دعوت بود. مولودی پیامبر. اما زهرا کوچولو بد جوری تب کرده بود. مامان نمی تونست اونو بذاره و بره .حالشم اونقدر خوب نبود که بتونه ببرش.مامان موند توی خونه و ملیحه , بچه ها رو برد . مامان مونده بود با فرشته . تنهای تنها. فرشته خیلی آروم شده بود. با چشاش نمی خندید. گریه هم نمی کرد. زل زده بود به سقف. گهگداری پلک می زد و آبی که توی چشماش جمع شده بود , یه قطره اشک می شد و می ریخت روی متکا. همون جایی که اشکای مامان از صبح تا حالا ریخته بود.

*********************

شب بود. ساعت ده و نیم. بابا دیر کرده بود . ملیحه و بچه ها هم هنوز نیومده بودن. مامان بالای سر زهرا کوچولو نشسته بود و دعا می کرد. هی صلوات میفرستاد و از خدا میخواست خودش اون کوچولو رو حفظ کنه.

*********************

هوا تب داشت. مامان خیلی ناراحت بود . زل زده بود توی چشمای زهرا. نگران بابا و بچه ها بود. داشت فکر می کرد که وقتی بابا اومد با هم میرن دکتر. توی همین فکرها بود که آروم آروم , فرشته چشماشو بست. آب توی چشماش یک قطره شد و روی صورتش قل خورد و افتاد روی بالشت. مامان فکر کرد که فرشته خوابیده . ولی یک کم که دقت کرد , دید نفس نمی کشه . نبضشو گرفت. نمی زد. مامان زد زیر گریه .فرشته رو بغل کرد . با صدای بلند گریه می کرد. بابا رسید خونه . درو باز کرد. مامانو دید که گریه می کنه. همه چیزو فهمید. فرشته کوچولو رفته بود.

*********************

ساعت یک و نیم بود.مامان هنوز گریه می کرد. ملیحه بچه رو بغلش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. ارسلان و نیلوفر با چشمای قرمز و اشک آلود , خوابشون برده بود. بابا بزرگ , بابا رو دلداری میداد و بقیه ای هم که اومده بودن ماتمزده کز کرده بودن و هر کی به جایی خیره شده بود.

*********************

ساعت سه ونیم صبح. از وقتی بقیه خوابیده بودن , بچه رو گذاشته بودن توی تراس.تو هوای سرد شب. قرار بود فردا صبح ببرنش برای غسل و دفن کردن. مادربزرگ , مامان و ملیحه رو برده بود تا بخوابونه, ولی مامان هر چند دقیقه یه بار بی طاقت می شد و میومد بچه رو بغل می کرد. نازش می کرد , اونو بو می کشید و سر تا پاشو می بوسید. مامان فهمیده بودکه حالا فرشته توی آسمونه.

*********************

توی تراس , زیر آسمون مهتابی , فرشته با چشمای بسته خیره شده بود به خودش , که بالا و بالاتر می رفت. تارسید به خدا.

*********************

امروز صبح , عده ی کمی برای تشییع جنازه رفتن . من نمی دونستم. ظهر فهمیدم.

*********************

_ الو .سلام سعید آقا .

سعید آقا که چشماشو می مالوند , سرشو از زیر پتو بیرون آورد و با صدای خواب آلودی جواب داد :

_ چی شده آقامجتبی این وقت صبح؟ بابا ساعت هفته؟ چیه ؟ تو که میدونی من ساعت نه میرم در مغازه. بذار بخوابم بابا.

_ هیچی. خبر خاصی نیست. فقط می خواستم بگم , زهرا , دختر مهدی آقا فوت کرده. ساعت نه می بریمش بهشت رضا.

_ ا ِ راحت شدن بنده خداها. خوب میذاشتی ظهر می گفتی مرد حسابی. حالا ماهم باید بیایم که به من زنگ زدی؟

علی آقا مکثی کرد و گفت :

_ نه . لازم نیست. ممنون ... .

سعید آقا مثل خیلی های دیگه نمی تونست بفهمه که وقتی یه فرشته میمیره یعنی چی. وقتی یه فرشته رو می برن بهشت رضا یعنی چی. وقتی یه فرشته رو خاک می کنن , یعنی چی. سعید آقا اینارو نمی فهمید. خیلی ها اینو نمی فهمن.

*********************

فرشته رو خاک کردن . با کلی گریه . با کلی اشک.

*********************

امروز ظهر وقتی فهمیدم , دلم هری ریخت. می خواستم گریه کنم ولی نمی شد. نمی دونستم که توی مرگ یه فرشته چه حالی باید داشت. داشتم توی ذهنم به زندگی فرشته کوچولو فکر می کردم.

*********************

ظهر توی خونه مهدی آقا , عده ی کمی جمع شده بودن. بعضی از اونا حال مامان زهرا کوچولو رو می فهمیدن. مامانش هی گریه می کرد. ملیحه سرشو گذاشته بود روی دیوار و اشک می ریخت. اگه تو هم اونجا بودی , دلت می ترکید. همه گریه می کردن ولی نمی دونستن چرا. اون نه حرف زده بود. نه راه رفته بود . نه ... .

هر کسی یه جوری دلداری می داد :

_ خدا صبر بده .

_ ان شا ء الله طول عمر نیلوفر و ارسلان ...

_ اونم راحت شد . خدا خواست ببرتش تا شما هم راحت بشین.

اونیایی که حال مامان زهرا کوچولو رو می فهمیدن, یا دلداری نمی دادن , یا فقط با نگاهشون به اون می گفتن که درکش می کنن.

*********************

وقتی من و مامانم بلند شدیم که بریم. مریم خانوم در حالی که اشک می ریخت , پاشد و تا دم در اومد. مامانم در حالی چشماش از گریه کردن قرمز شده بود , دستشو گذاشت رو شونه مریم و گفت :

_ میدونی این بچه ها که می میرن چی میشن ؟ میشن یه فرشته و تا آخر عمر , بالا سر مامانشون , هر جا که باشه , همراهشونن. همیشه از مامانشون محافظت می کنن و هر وقت غصه داشته باشه , از خدا میخوان به خاطر محبتی که به فرشته ها داشته, غصه رو از دلش پاک کنه.

مریم که دیگه گریه نمی کرد, زل زده بود تو چشمای مامانم. بعد لبخندی رو لباش نشست و یک هو خودشو انداخت تو بغل مامان و شروع کرد به گریه کردن.

 

شنا در دفتر مشق

 

                                     

 

احساس مي كنم افراد مختلفي در من زندگي مي كنند كه هر يك خواسته خاصي دارند و مرا به سويي مي كشند ومن هرچند به عنوان يك فرد عمل مي كنم ، در درونم تكه تكه ام . در من كسي هست كه بزرگ است و كسي كه كودك است. من با يك خود خواه و يك ايثارگر زندگي مي كنم . يك بازيگر و يك آدم صادق در درون من زندگي مي كنند . كسي هست در من كه سؤال مي پرسد و كسي كه جواب مي دهد. كسي هست كه جز حرف عقل همه چيز را مهمل مي داند و يكي ديگر كه رندانه به بازي هاي او مي خندد . در من كسي هست كه مي تواند بي دليل شاد باشد و كسي كه بي دليل رنج بكشد. دادگاهي در من هست كه مؤاخذه مي كند و وكيلي كه گاه به نفع قاضي و گاه جانب من حكم مي دهد . در درون من جاييست كه در آن معناي زندگي بديهيست و جايي هم هست كه همه درآنجا در تحيرند و جايي ديگر كه انگار كسي هيچ چيزي را ارزشمند نمي داند و... . در درون من غوغاييست.

 

سر مبارزه با هيچ كس و هيچ چيز را ندارم و دنبال چيز خاصي هم نيستم. من در بازي اين افراد – اين من ها – هم  تمشاچيم وهم  بازيگر. هر يك كسي را به كمك مي گيرد . يكي عقل را ، يكي دل را ، يكي واقعيت را و... برخي ها  هم كسي را به كمك نمي طلبند ، خود بنيادند.

 

ديگران فقط كليات زندگي من را مي بينند . اما اصل بازي در جزئيات است. آنچه از بيرون ديده مي شود فقط يك جمع جبريست اما آنچه در درون مي گذرد التهاب و شور است. ترس و لرز. اميد و نا اميدي. و كشمكش با خود .

 

دوستي مي گفت شايد آنچه مي نويسيم واقعا هيچ راهي براي شناخت درون ما باز نكند. واژه هايي مي آيند  و احساسي كه آنها را در هم مي آميزد و حرف هايي كه زده مي شوند ، اما زندگي ما به گونه ي ديگري مي گذرد. زندگي ما گاهي واقعي تر از نوشته هاست . زندگي ما در جزئيات مي گذرد اما نوشته ها از ما تصويري كلي مي سازند.

 

بارها از خودم مي پرسم چرا؟ به دنبال چه چيز مي گردم . انگار مستقيم به خورشيد زل زده باشي . هيچ چيز را نمي بينم . دلم مي خواهد دست خودم را بگيرم و بي هوا بپرم در هيچ . جايي كه خالي باشد . خالي خالي . جايي كه فقط دست خدا به آْنجا برسد و نه حتي خود من . جايي در شادي كودكانه ، در صداقت بچه اي كه دروغ گفتن بلد نيست چون هنوز نمي داند كه چه حرفي راست است ، جايي دقيقا در مرز خود .

 

آنها

 

كسي انگار صدا مي زند : ساكت باش.

 

من به دنبال هيچ مي گردم

 

-        هيچ؟

 

گوش كن . تو رو خدا گوش كن.

 

چرا دست بر نمي دارم.

 

خسته اي؟ آخي طفلكي چقدر راه رفته؟

- واقعا اين همه راهو پياده اومدي ؟

 

كسي به اون گنجشك غذا نميده؟ اون همه كبريتاشو سوزونده . هوا سرده . ممكنه بميره.

 

راستي داداش اگه كسي خودكشي كنه واقعا ميره جهنم؟

نيچه گفت : خدا مرده است . بچه همسايه مان با تعجب از من پرسيد : خدا چيه ؟ اين آ قاهه كيو كشته؟

من آخر سر از اين همه گرما طاقتم طاق شد . پريدم توي آب .عجب آب خنكي بود . سه قلپ هم آب خوردم . ميدوني كيو ديدم؟ يكي كه مي گفت منه . حتي واقعي تر از من. بهش گفته تو كه هنوز نمردي ؟ ويشگونم گرفت و گفت اينم نشونش.