این مطلب مال پارسال ، تقریبا همین زمان است. داشتم آرشیوم را نگاه می کردم. بی هوا به سرم زد که آن را در اینجا بگذارم.

 

من ميل شديدي به ديوانه شدن و ديوانه بودن دارم. تا به حال خيلي مواقع خودم را جاي ديوانه ها  حس كرده ام. به جاي آنها نوشته ام و حرف زده ام. مدت ها با موبايل خاموش درباره ستاره ها و گنجشك ها واينكه اگر گاوها را ندوشي مي ميرند ، صحبت كرده ام و در خيالم آنقدر به ديوانگي نزديك شده ام كه در يك خلسه دلنشين احساس بريدگي از واقعيت را لمس كرده ام. گاه با زمان و مكان شوخي كرده ام: گذشته ، حال ، آينده . اگر اينها را قاطي كني و مثلا اتفاقي كه در آينده است در ذهن تو رخ داده و تمام شده باشد ( مثل شخصيت ريچارد در فيلم ساعت ها) يا همه اينها در كنار هم اتفاق بيفتد ( مثل شخصيت بنجي در رمان خشم وهياهو فاكنر) چقدر جالب مي شود.

گاه آنقدر خودم را ديوانه تصور كرده ام كه به خودم آسيب هم رسانده ام. اما هيچ كدام از اينها مرا يك ديوانه نمي كند. وقتي از خلسه خودم خارج مي شوم، همه چيز دنيا واقعي مي شود : گذشته، حال ، آينده و نظم طبيعت. ديگر هيچ چيز شگفت انگيز نيست . همه چيز دليلي دارد. خود من هم بايد براي هر كاري هزار و يك دليل بياورم و صد جور احتمال را بسنجم. شجاعتم از بين ميرود. خود سانسوري مي كنم. بد بين مي شوم و ... . مهمتر از همه اينها اينكه : همه چيز دوباره تكراري مي شود. گلها ، آسمان و... هيچكدام زنده  نيستند. با هيچ كدام نمي توان حرف زد و اگر اين كار را بكني، همه فكر مي كنند ديوانه اي . و ديوانه بودن يك توهين است.

اصلا ديوانه ها هم مرا بين خود نمي پذيرند. آدم عاقل مثل آدم خاميست كه حال پخته را در نمي يابد. آدم عاقل چه تصوري از ديوانگي دارد ؟ حتما با عقلش استدلال كرده است كه ديوانه بايد چنين و چنان باشد.مسخره است: باز هم آدم عاقل با عقلش.

يك مطلب جدي را روشن كنم (البته بعدا هم درباره ديوانگي بيشتر خواهم نوشت) و آن اينكه اگر كسي بپرسد چه امتيازي در ديوانگي هست كه در عاقل بودن نيست يا چه امتيازي در عاقل بودن هست كه در ديوانگي نيست؟ هيچ جوابي نخواهم داشت. هرچه بگويم توجيه چيزيست كه به آن ميل دارم، هرچند عقلاني به نظر برسد. بنا بر اين فقط يك نكته را مي گويم و آن اينكه :  چه ايرادي دارد كه آدم خودخواسته و از روي اختيار به ميلش نسبت به ديوانگي پاسخ مثبت دهد. اصلا كسي هست كه بتواند ثابت كند كار عقلاني خوب است و كار غير عقلاني بد؟

در آخر هم قطعه زير را مي آورم كه برايم خيلي جالب است ، چون فكر مي كنم وضعيت خيلي ها( مثل من )همانند حكايت زير است. عاقل هستيم چون ميل شديدمان يه ديوانگي را انكار مي كنيم.

 

Here is a dialogue between a dancing girl and a monk:

 

A dancing girl said to a monk, "You have become a monk by heavily repressing your desire for dancing."

The monk said to the dancing girl, "You have become a dancing girl by heavily suppressing your desire to be a monk."